قسمتی واقعی و پنهان از من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

مقایسه

توسط Bluepetus | سه شنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۴ | 19:37

خودمو مقایسه کردم و تو مقایسه شدیدا باختم. بدون نیاز به هیچ کار زیبایی‌ چهره خیلی جذابی داشت. قد و هیکلش هم خوب بود فقط یذره کروی تر از من. دوتا دوست صمیمی داشت. باهم میرقصیدن، میخندیدن، آشپزی میکردن... چه بازنده‌ای بنظر میام وقتی حسرت این چیزا رو میخورم!

مشکلم اینه که همیشه پیش فرضم اینه که آدما دنبال اولین فرصتن که از دستم خلاص بشن. حتی اگه هزاربار بهم ثابت بشه که اشتباس فایده نداره. هر از گاهی این مود و پیدا میکنم. هر از گاهی می افتم ته دره دوست داشتنی نبودن. دوست جدیدم وقتی با ذوق داره واسم تعریف میکنه، لبخندام فیک میشه فاصله میگیرم معذب میشم. صمیمیتش میترسونتم. میترسم باور کنم و بره. تو عشق هم همینطورم. عاشق نمیشم به راحتی که ببینم چقد زیر پام سفته که یهو غرق نشم.

دلم گرفته. از حسرت‌هام ناراحتم. مگه یه گروه دوستی ساده و صمیمی کوچیک چی بود؟ چرا نداشتم؟ چرا نشد ریلکس باشم کنار بقیه؟ چرا فاصله گرفتم انقد؟ این پیش فرضای لعنتی از کی نشست تو جونم؟ دلم میخواد گریه ‌کنم.

چرا باور نمیکنم که زیباییم کافیه؟ چرا همیشه مرغ همسایه واسم غازه...‌

رابطه دوم

توسط Bluepetus | سه شنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۴ | 14:44

از همون اول با رقابت مشکل داشتم مخصوصا رقابت سر یه مرد. وحشت میکردم از اینکه واسه پارتنرم کافی نباشم و با دیدن کسی دلش بره. تراپیستم میگفت رابطه که جلو بره، نیازی به چیزی نیسف خود به خود بقیه کنار میرن. راس میگفت. چ باعث شده خیلی چیزها واسم مهم نباشه. وقتی با الف بودم زیادی تلاش میکردم که کوچکترین خیانتی نکنم و همین گاهی بهم فشار میاورد. با همه خشک و سر بودم و هیچوقت از هیچ ارتباط معمولی خشنود نمیشدم. چه با جنس مخالف چه جنس موافق رو دادن بود. الف خوشش نمیومد. چ هم انگار خوشش نمیاد. اما دیگه روابطم رو فدا نمیکنم. سعی میکنم بهش بفهمونم که خطری وجود نداره و اگه حل نشد درمورد چ تجدیدنظر میکنم. قصد خیانت ندارم اما زیاده روی هم خوب نیست.

دیشب گفتم امروز رو خونه استراحت کنم و بیرون نرم باهاش اما صبح دلم پر میکشید واسش. میخوام ایندفعه بهتر عاشق بشم.

وقتی همه چیز و نمیخوام

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۴ | 7:26

شاید قابل پیشبینی بود، اما خودم هم سوپرایز شدم وقتی چ رو برای بار ۸ام قبول کردم! یعنی ۷ بار جدا شد و برگشت و باز تو قلبم من جا داشت.

گیجم. به پدرم فکر میکردم که اغلب غائبه. شغلش آزاد نیس و یه شغل کارمندی با ساعت کاری کم داره. اما باقیش و با هر بهونه‌ای بتونه بیرون از خونه میمونه. میگه راننده تاکسی هم شده. اوایل یکم پول نقد خونه میاورد اما کم کم اوناهم تقریبا قطع شد. طبق ادعاش دو شیفت داره کار میکنه و باز آه در بساط نداره. باورنکردنیه که هم معتاده و هم خیانتکار! داشتم فکر میکردم که میخوام خانواده تشکیل بدم ولی اصلا چنین مدلی و نمیخوام. شوهری که اغلب غائب باشه و بی رقبت به خانواده! اگه تا آخر عمرم مجرد بمونم هم دوس ندارم با کسی مثل پدرم تشکیل خانواده بدم.

بعد به چ فکر کردم، که میتونه پدر خوبی باشه؟ نیست بنظرم. رفتارهای تکانه ای داره و کنترل هیجانش خوب نیس.

و به این فکر کردم که چقدر به پول نیاز دارم...

چقدر برای شروع روز حالم بده!!!

سعی کن رویا بپردازی

توسط Bluepetus | شنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۴ | 10:15

امروز جلسه تشکیل شد. من کوچکترین و کم سابقه ترین فرد بودم. با اینحال بنظرم عملکردم هوشمند و کارآمده. بهرحال بنظر میرسه وضعیتم خوب نیس. بخاطر شرم مداوم، حقم و نگرفتم و کسی هم دلش نخواسته حقی برا من قائل بشه. مسیر شغلیم با یه علامت سوال بزرگ روبرو شده. من چی میخوام؟ اگه قراره زندگی و تمام و کمال حس کنم، اگه از سر احتیاط تو رابطه سمی با آدمی مثل الف نموندم و مطیع خواسته های چ نشدم، تو زندگیم کاریم هم این جسارت و شجاعت و لازم دارم. دوراندازم از زندگیم کاریم و باید سعی کنم تصور کنم، یواش یواش مسیری برای خودم تعیین کنم. نباید تسلیم هرچیزی که تا الآن بوده بشم.

خب بذارید یه حقیقت مهم رو بگم. ته ته این جسارت یه میل و اشتیاقی نهفته اس که زندگی غیرکاریم رو هم جذابتر کنم. مثلا با چالش ها و آدمهای جدید روبرو بشم و اصلا اگه پول بیشتری داشته باشم، تجربیات خفن تری خواهم داشت. و اصلا زندگیم میتونه از این رو به اون رو بشه.

نمیخوام اروم بگیرم. میخوام باز داستان درست کنم. باز چالشی ایجاد کنم که مجبور به حلش بشم. میخوام رشد کنم.

پول میخوام

توسط Bluepetus | جمعه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۴ | 22:2

میدونم تموم شده اما باز منتظر پیام چ هستم‌. دلم واسش تنگ شده. حالم خوبه. با دوستم راه رفتیم و خرید کردیم. باز تنهای تنهام. گوشیم و زندگیم خالی خالی شده. جالبه وقتی تو رابطه‌ام دلم میخواد رها شم و وقتی تو رابطه نیستم دلم میخواد سریع یکی و پیدا کنم. بهتره با ترسهام مواجه شم و در هر صورت شجاعانه و خالص زندگی کنم. عاشق اینم که تاکسی تاریک باشه، هوای خنک و خوشبو داشته باشه و در حالیکه آهنگ و گوش میدم بنویسم. خوشحالم که با ترسهام مقابله میکنم و بیشتر تجربه میکنم.

فردا صبح احتمالا اتفاقات مهمی تو شرکت بیوفته. اخیرا به ی فکر میکنم. نه به عنوام پارتنر به عنوان یه راهنما. دیگه اینکه خودم شغلم و پیدا کردم و بدون پارتی مشغول شدم واسم ارزش و افتخار نداره. باید شغلی پیدا کنم که بتونم خونه و ماشین بخرم. دنبال بهونه میگردم که با ی سر صحبت و باز کنم.

بعد از چ

توسط Bluepetus | جمعه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۴ | 10:9

اینبار وقتی داشتیم برمیگشتیم، حسابی بغض کرده بودم، اونقدر که به سختی و به ندرت صحبت میکردم. بغل خداحافظی که کردیم، هر دو سرمونو برگردوندیم و همو ندیدیم. من سریع از ماشین بیرون پریدم و شروع کردم به راه رفتن. از اون بغض فقط یه قطره اشک بارید. باقی رفتن تو قدم هام.

عکسامونو میبینم، حال خوبمون، اعتمادی که بهش داشتم، ارزشی که برا هم قائل بودیم... حسرت میخورم که نشد. ممکنه با کس دیگه‌ای هم اینها رو تجربه کنم؟ که توانایی و دست و دلبازی خرج کردن و داشته باشه. که nبار برم خونه‌اش و از حد مشخصی که اجازه دادم، عبور نکنه... که من و به همه نزدیکانش معرفی کنه... که همه توجهش من باشم...

میشه یعنی؟

نمیدونم. من لبخندش و دوس داشتم. عشق تو نگاهش و دوس داشتم. بامزه بودنش، جدیتش... دوسش داشتم💔

پایان چ

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۴ | 20:59

امروز سعی کردم مرهم زخمش باشم. باز بحث همیشگی و باز کرد و نتیجه شد کات هفتم! من تاحالا با ۷ نفر تو رابطه نبودم که این آدم ۷ بار باهام کات کرده! راهی نموند دیگه. چ برای همیشه تموم شد. یاد گرفته بودم تموم اجزای صورتش و دوست بدارم. قبل از اینکه از ماشینش پیاده شم، گفت بغل کنیم؟ یکم قیافه دمغم بهتر شد و بغلش کردم. ته ریشش و خیلی دوس داشتم.

"بهار ما گذشته.... گذشته ها گذشته... منم به جستجوی سرنوشت..."

نتونستم روش قمار کنم، پس باختمش.

از اول خودم بهش یه چیزایی و دروغ گفتم. گفتم با س. مشکلی ندارم اگه یکم رابطه پیش بره. ولی من مشکل داشتم. گفتم رابطه جدی برام مهم نیس‌. گفتم دنبال ازدواج نیستم. شاید اگه اینارو نمیگفتم تمام اون روزای خوب و تجربه نمیکردیم. شاید برگردم عقب باز همین کار و کنم. یه چیزایی از همون حرفا درست بود اما من به عمد طوری گفتم که همون برداشتی بشه که به نفعمه. خب مشخص شد جواب نمیده‌. به این تجربه نیاز داشتم. کنار چ خیلی رشد کردم. خیلی دوسم داشت خیلی دوسش داشتم.... تموم شد.

فقط میدونم من خیلی زندگی نکردم. خیلی تجربه نکردم. عدد سنم الکی الکی داره زیاد میشه، بدون اینکه ازش استفاده کرده باشم.

دلم بیتابشه

اینبار نوبت منه

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۴ | 12:57

امروز با تراپیستم صحبت کردم. دوباره تونستم با مسئله خانوادگی کنار بیام. و بپذیرم خانواده ما هم مثل هر خانواده دیگه ای مشکلات خودشو داره. هر آدمی از خانواده اش آسیب میبینه. نیاز نیس بابتش شرمنده باشم. درمورد چ صحبت کردیم. احتمالا چ شخصیت مرزی و وابسته ای داره. مرزی بودنش یکم کار و سخت میکنه. عاشق فراز و فروده. ۶ بار حمله کرده و خواسته کات کنه. اینبار نوبت من هست. داشتم کوتاه میومدم. داشتم از ابهامات و نیازهای خودم میگذشتم تا اون حالش بهتر باشه. احساس گناه داشتم وقتی میگفت بخاطر نداشتن س. عصبی شده و کارش خوب پیش نمیره. اما منم حق دارم. نباید خودمو فداش کنم. زیادی احساس مسئولیت میکنم در برابر همه. یکم از حس گناه و ترحمم کنار رفته. حالا میتونم مقتدر تر عمل کنم. وقتی فهمیدم شخصیتش اینطور هست، حس کردم باید ازش جداشم و بگردم دنبال شخصیت سالم تر. اما تراپیستم گفت آدم سالم سالم پیدا نمیشه و باید یاد بگیرم با هرکس چطور رفتار کنم. اگه باهاش تونستم جلو برم که خوبه اگه نشد جدا بشم. پس دارم وارد فاز جدیدی میشم. جرات مندی بیشتری لازم دارم. و خودم رو بیش از هر وقت دیگه باید اولویت قرار بدم.

به موازات همه چیز، حساب بانکیم خالی و خالی تر میشه. کم کم داره به وضعیتی میرسه که کیف پولم و باز کنم و ازش مگس بیرون بیاد.

باید یادم بمونه که اگه میخواد صدمو براش بذارم، اونم باید صدشو بذاره. اگه نذاشت، صدمو نخواد. اگه درمورد ازدواج هنوز مردده، اگه هنوز کسی که عاشقش بوده رو کامل فراموش نکرده، حق نداره من رو تو مسیری قرار بده که احتمال آسیبش زیاده. باید هر لحظه آماده جدایی باشم. یه دختر شجاع، جسور، مقتدر، لطیف که خودشو دوس داره. تصویری از من که دارم میسازمش...

زخم پدری

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۴ | 8:28

نمیخوام به خودم دروغ بگم. اینکه پدرم دیشب خونه نیومد حس خیلی خیلی بدی بهم میده. وضعیتم طوریه که نمیتونم از خانواده جدا بشم و مستقل شم، حتی همین بیرون رفتن ها هم بهم احساس گناه میده. انگار باید تا آخر عمرم من جور پدرم و بکشم. هر چقدر اون نیس وظیفه من هست که باشم. وقتی میرم تصویر خانواده نصفه‌امون جلو چشمم میاد که تنها و طرد شدن. دلم میخواد برگردم و حمایت کنم ازشون. اما من چی؟ وضعیت زندگی خانوادگیمون طوریه که از همه چیز متنفرم. از ازدواج کردن به اندازه ازدواج نکردن بیزارم. یه خلا بزرگ حس میکنم نسبت به خانواده. پدری که هیچوقت انتخابش ما نیستیم. اما نذاشت مامانم ازش جدا بشه. پدری که وقتی هست هم تمام و کمال و با حال خوب حضور نداره. همیشه انگار مجبور شده. من چی میخوام از زندگیم؟ دارم باهاش چکار میکنم؟ من فقط میخوام اینها تموم بشه. چه با خونه گرفتن و مستقل شدنم چه با ازدواج. اما تکرار این شکنجه تو زندگی ای که برا خودم خواهم ساخت میتونه سیاه ترین حالت ممکن باشه. نباید همه چیز اینطور بود. نباید انقد زخم میداشتم. نباید انقدر میترسیدم و مضطرب میشدم. نباید پدرم انقدر غائب بود.

گفته بودم حالم خوبه و با این مسائل کنار اومدم اما باز تصور اینکه پدرم درگیر خیانته یا رو به مواد آورده بیش از خوشبینی و بیتفاوتی من هست.

یه زندگی نرمال چی بود، که هر چی بدوام ندارمش؟

خواببب

توسط Bluepetus | چهارشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۴ | 22:50

از پیش دوستم برمیگردم. انقدر که من حرف زدم اون حرف نزد، حس خوبی ندارم. گیجم. یعنس چ داره از من برای فراموشی و حرص درآوردن استفاده میکنه؟ ادامه زندگیم باید چطوری باشه؟ ازدواج کنم؟ نکنم؟

به چ گفته بودم تا ۵ سال دیگه هم قصد ازدواج ندارم فعلا. چ گفت اگه یه پسر خوب، با ظاهر خوب، شغل و درآمد خوب بخواد باهات ازدواج کنه، نمیخوای؟ گفتم تا سال آینده اگه نخواد فوری ازدواج کنیم، اوکیه. خب اینجا یکم احساس حقارت کردم. این موضوع انگار نشون داد چنین پسر بدرد بخوری تو زندگیم نیس....

امروز به پدرم نگاه می کردم، اصلا نمی‌ارزید که مادرم جوونیشو پاش بده. رابطه بینشون به شدت فرساینده و مستهلک کننده است. گیجم. همه چیز تو سرم چرخ میخوره... صدای باس آهنگ، ترافیک، هوای گرم... و پلک هام که سنگین و خسته ان.

چرا نمیفهمم چی میخوام؟

هوا برای تنفس

توسط Bluepetus | چهارشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۴ | 18:48

تا وقتی چ ریشش رو نزده بود، نفهمیده بودم چقدر شبیه ی، کراش بچگیم هست. ولی شریف تر، جسورتر، بالغ تر و قدبلندتر. چ رو دوست دارم. یه سری نکات منفی هم دارم البته. مثلا بهم فضای کافی نمیده. نمیخوام باز تجربه ای که با الف داشتم و تکرار کنم. که زندگیم و طبق خواست طرف مقابلم اونقدر تغییر بدم که دیگه خودمو نشناسم. چ بهم وابسته شده. نمیدونم. دلش میخواد همیشه باهم باشیم. هر روز. اما من با اینکه دلم واسش تنگ میشه اما به روزهایی بدون اون نیاز دارم. ذهنم زیادی درهمه

زیبایی چ

توسط Bluepetus | دوشنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۴ | 8:0

دیروز یک ساعت مرخصی گرفتم و با چ و داداش کسی که مدتها دوستش داشت و یکی از دوستاش رفتیم خارج از شهر. اول یکم معذب بودم که اونها همه آقا هستن ولی انقدر چ حواسش بهم بود و با احترام رفتار میکرد که اون حس ناخوشایند به کل از بین رفت. خیلی دوستش دارم انگار. واقعا واسم جذابه. آخر شب با اینکه خیلی دیر نشده بود، نگران شد باز خوابم ببره پشت فرمون. باهام اومد تا خونه و با تاکسی برگشت. خوشحال بودم که کنارم هست. جز الف پسر دیگه ای و نذاشته بودم تو ماشین بشینه، حتی ب. با ب که بیرون رفتم، ترجیح دادم با تاکسی بچرخیم تا با ماشین من. دلم نوشیدنی میخواست و میخواستم یوقت حس نکنه ازش سوءاستفاده میکنم، برا همین مهمونش کردم. اونهم گفت زود برمیگرده و با یه دست گل برگشت. چقدر دلم میخواست کسی بهم آفتابگردون هدیه بده. تا خونه پشت فرمون بودم. میگفت دلش میخواد نذاره برم خونه، دلش واسم تنگ میشه. فکر کردم که همینه! جای اینکه التماس کنم باهام ازدواج کنه، باید خودش طاقت دوریمو نداشته باشه. اون اما ازدواجی نیس، میدونم. البته نمیشه در موردش شدیدا مطمئن بود. میگفت چیزهای جدیدی درمورد خودش جدیدا میبینه که باعث تعجبش هست.

گاهی از پیشنهادهایی که این روزها داره میگه. و میگه حتما تو هم چن نفری هست که دوستت داشته باشن، ینفر که مدتها پیگیرت بوده و هست و... ولی عجیب جز اون هیچکس نیس. ب حتی دیگه تو ذهنمم نیس و تو این مدت پیشنهادی هم نداشتم. بهش چیزی نمیگم فقط به تایید سرم و تکون میدم.

بهرحال حس جالبی داره که خودش من رو انتخاب کنه و متعهد باشه. من نه حسادت میکنم نه کنترل‌.

دیروز میخواست کات ۷ام رو رقم بزنه، گفتم هربار هر چی گفتی همون شد اینبار نمیذارم الکی الکی کات کنیم. همین واسش کافی بود. و خیالش راحت شد.

انگار راستی راستی تو رابطه ام و دارم دوست داشتن دو طرفه ای رو تجربه میکنم. خوشحالم

چالش های کار

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۴ | 12:21

امروز هم روز عجیبیه و مطمئنم تا شب بیشتر از این هم عجیب میشه. چن وقتی هست تو شرکت تنش هایی هست، مخصوصا سر حقوق و مزایا. امروز برای کاری پیش رییسم رفته بودم. گفت ممکنه از شرکت بره و چون خودش تاسیسش کرده دوس نداره فروبپاشه. گفت من رو جایگزین طراح اصلی شرکت میدونه و باید با همین فرمون یادگیری رو ادامه بدم تا بشم ستون اصلی شرکت بعد از اونها. طراح اصلی شرکت همیشه ناراضیه. از زمین و زمان. فرصت هایی که از دست داده رو گاهی مرور میکنه و هم خودش حرص میخوره هم بقیه. مطمئن نیستم بخوام پا جای پای اون بذارم مخصوصا تو شرایطی که خود رییس هم نباشه و من بمونم و مسئولیت هنگفت! این همون رییس هولی هست که بخاطرش میخواستم استعفا بدم! حالا که قلق کار باهاش دستم اومده یه چالش جدید ایجاد شده. اونهم تحول اساسی شرکت هست. گاهی ثبات آنچنان هم جالب نیس. شاید اتفاقات جالب تری رخ داد، نمیدونم.

از طرف دیگه مهلتم برا پروژه ای تمومه و تمام زحماتم در معرض فنا و نابودیه.

و رابطم با چ... نامعلوم، دوست داشتنی و مبهم

فقط از این خوشحالم که زندگیم بعد پیدا کرده و قرار نیس نگرانی بابت پدرم مهمترین دغدغه زندگیم باشه.

حق و ق

توسط Bluepetus | شنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۴ | 14:6

امروز سرکار متوجه شدم حقوقی که میگیرم از بقیه خیلی کمتره! کارم پر مسئولیت و گاها پرفشار هست، مطالب برای یادگیری زیاد هست اما نه تاثیری تو درآمدم داشته و داره و نه تمومی داره! با اینحال از افراد دیگه که کار سبک تر، کم استرس، و بدون نیاز به یادگیری دارن، کمتر حقوق میگیرم! فاجعه باره.

دیشب که خجالت زده بودم و احساس درد داشتم. امروز هم که کارم سیلی دیگه ای به روانم کشید. من می دوام اما به سمت هیچ جا و تلاش میکنم برای هیچ چیز. رفته رفته کمتر دل به کار میدم و بودن و نبودنم تو شرکت نه برای من سود داره و نه برای اونها. ناراحت و بی انگیزه ام. و به دو نفر دیشب که فکر میکنم دلشکسته هم میشم‌. میخوام یه کاری کنم. تا حقوقم در حد مناسبی بالا نره، راضی به زحمت بیشتر برای شرکت نمیشم. و اگه نرفت، دست به خطای بزرگ شماره ۱ میزنم. استعفا میدم. گاهی باید ریسک کرد. نمیخوام تا آخر عمرم کارمند ترسویی باقی بمونم. کاش پولدار بودم... کاش پول برام مهم نبود.... کاش انقدر شغلم واسم حیاتی نبود...

زندگیم باز داره کمدی میشه اما یه کمدی دارک. قصه کسی که هرچی بخواد نمیشه💔

آخه کی آدمی مثل من جذاب بوده اصلا؟ صدالبته کسی که انقدر وقت و پول برای آرایشگاه و باشگاه و خرید و استراحت و.... داره جذابتره. اصلا دس رو هر چیز بذارم، دست و پام فورا بسته میشه. استیصالللللللل

حواسش به تو نبود، نگران نباش

توسط Bluepetus | شنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۴ | 1:1

شبیه حبیب لیسانسه ها شدم شاید. اما فکر میکردم پسره از من خوشش بیاد. هرطور فکر مسکنم بعضی رفتارهاش عجیب بود. جاشو عوض کرد، کنار من نشست به بهانه اینکه نزدیک کولر باشه، دائم جزوه امو نگاه میکرد و ازم خواست بعد از کلاس بهش بدم. اما من واضح نشنیدم. الکی لبخند زدم و سرمو به تایید نشون دادم. بعد از کلاس ازم جزوه رو نخواست ولی. منم جنع کردم و رفتم. سر میز زیادی نگاهم میکرد و باهام حرف میزد. منم فکر میکنم یکم زیاده روی کردم. خیلی سر به سرش گذاشتم. حس بدی دارم که باهاش حرف زدم. فکر میکنم یجورایی هول بازی بود که باهاش حرف زدم. اما من هر دوشونو مخاطب قرار میدادم‌. وای نه حس میکنم بد شد. نباید باعث میشدم نگاهم کمه و حرف بزنه انقد.

حس دوگانه ای دارم. از اینکه توجه کسی و جلب کنم خوشم میاد و وقتی جلب میشه احساس گناه میکنم.

بهرحال اینها دیگه زیادی‌ان. یه قرار مسخره‌ای بود که هیچکس جدیش نگرفته بود. من چرا انقد بهش فکر میکنم؟

ب بعد از مدتها از خودش یه استوری کامل گذاشته و درمورد یه مشکل بزرگ کاری گفته. عجیب برام مهم نبود! عجیب واسم جذابیتی نداشت! اینکه حتی یه ذره هم براش ذوقی نشدم و نخواستم تصویرو بیشتر ببینم برام تعجب برانگیزه. مطلقا هیچ حسی ندارم بهش!

من غیرپولدار

توسط Bluepetus | جمعه بیستم تیر ۱۴۰۴ | 22:11

عجیب ترین تجربه زندگیم و داشتم. یه کارگاه شرکت کردم، دختری که کنارم نشسته بود خیلی شیطون و بشاش بود و با من خیلی خوب بود. ازم شماره گرفت که باهم گاهی بیرون بریم خوشحال شدم که دوستی پیدا کردم و قبول کردم. بعد از کارگاه پرسید برنامه ای نداری و باز من لال شدم و نتونستم مخالفتی کنم! رفتیم به سمت کافه، یه پسر کنارم نشسته بود که گاهی به سمت من نگاه میکرد، فکر میکردم از من خوشش میاد، نگو از دوست جدیدم خوشش اومده بود. اومد و ازش شماره گرفت. دوست جدیدم هم گفت که داریم میریم کافه و اگه میخواد باهامون بیاد. من صبح زود باید سرکار برم، اونهم پرانرژی و سرحال! سعی کردم بپیچونمشون ولی نتونستم. رفتیم کافه. رسما یه قرار سه تایی بود. پسره بیشتر به من نگاه میکرد و حرف میزد و من معذب میشدم گاهی که نکنه دارم دیتشون و خراب میکنم. اما شایدم بیشتر به این خاطر بود که احساس تنهایی نکنم باهاشون، نمیدونم. پسره شروع کرد از اکس سمیش گفت، بهش علامت دادم که نگه. نفهمید. بعد فهمیدم ترفندش برا حرف کشیدن از دوستم بود. و دوست جدید بسیار حرفه ای بود و اصلا نم پس نداد. خیلی شیک جمع کرد و اطلاعاتی نداد.

هر دوشون از خانواده های مرفه تری بودن نسبت به من. خیلی مرفه تر! و هر دو زیر سایه پدر شغل و پول و اعتبار پیدا کرده بودن.

چ هم باز ازم چیزی و خواست که نمیتونم قبول کنم. وقتی پیششم شل میشم که قبول کنم و وقتی تنهام میفهمم فقط برا از دست ندادنش هست و این اصلا خوب نیس!

بنظر میرسه تا حد زیادی شخصیتم وابسته اس. حدسم اینه. نگران خودمم. درمورد چ مطمئن نیستم. چون هنوز آدمهای زیادی ندیدم و خی یه رفتارهایی داره که واسم نگران کننده‌اس.

مثلا رفتار تکانشی داره و گاهی تحت فشار و خشم دست به خشونت فیزیکی میزنه. با من که خشونتی نداشته تا الان اما نمیتونم مطمئن باشم ازش.

یا مهمترینش اینکه قصد ازدواج نداره و این ناراحتم میکنه.

و از طرفی نمیخوام پدر بچه هام باشه پس خودمم نمیخوام باهاش ازدواج کنم.

شخصیتم وابستس چون عاشق اینم که ازم حمایت و مواظبت میکنه.

میترسم خواسته‌اش و قبول کنم برای نگه داشتنش و بعد با دیدن رفتار ناخوشایندی ازش آسیب شدیدی ببینم که احتمالش کم نیس.

کاش پولدار بودم. استایلم، سبک زندگیم، رفتارم، اعتماد بنفسم، همه چیزم خیلی فرق داشت. اونوقت شاید برام مهم نبود چ چقدر دوستم داره، شاید دنبال حمایت نبودم.

الآن هم جذابیت های خاص خودمو دارم اما شدیدا اعتماد بنفسم کمه. استایلم ارزون تره و اونقدر امکانات ندارم که همیشه مطابق مد و مناسب بدن خودم لباس بپوشم. گاهی لباس تمیز موجود رو برمیدارم و تمام تلاشم و میکنم که با بقیه لباسها و وسایلم ست شه.

اگه وابسته نبودم گیر ب نمیوفتادم.

یکم الآن حالم بده. از اینکه شخصیتم ترسو هست و سردرگمم ناراحتم. از اینکه طبق ساعت کار صبح باید برم سرکار اما اون دو نفر حتی الزامی برا رفتن به سرکار نداشتن احساس حقارت کردم. میدونم حقوقم هم ازشون خیلی کمتره. وقت آزادم کمتره. و فشار کاری اغلب بیشتر.

چ میگفت بخاطر من خیلی کارها انجام میده که دوستاش هم باور نمیکنن. میترسم باز. اگه کسی بخاطر دوست داشتن من عوض شده باشه، پس من خود واقعیشو هنوز ندیدم. بعد که عشقمون کمرنگ شد بین روزمرگی، چطور قراره تغییر کنه؟

ابن وسط نفرت عجیبی نسبت به الف حس میکنم. که من رو چندین سال عقب نگه داشت.

امروز چند بار پولدار نبودنم تو چشمم زده شد.اوچل چ گفت برا بیرون رفتنامون.حداقل روزی یه میلون هم باشه، تا الان ۶۰ ، ۷۰ تومن شده. اگه دوستت نداشتم ۶۰، ۷۰ میلیون خرج نمیکردم.

بعد اون دو نفر پولدار و لایف استایل و اینهاشون

و در اخر راننده تاکسی نزدیک خونمون رسید و گفت گرگ نمیخورتتون؟

قلبم الآن له شده. چطور و با چه انگیزه ای فردا سرکارم حاضر شم؟ راه دیگه ای ندارم!

بعد از ۶امین کات-_-

توسط Bluepetus | پنجشنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۴ | 20:51

میدونم میدونم. خیلی عجیبه اما کاتمون باز همون دیشب منتفی شد. امروز هم چن ساعتی باهم بودیم. من و به داداش کسی که سالها بود عاشقش بود نشون داد. حتی پاساژ هم رفتیم. بنظر میرسه از اینکه کنار من دیده بشه خوشش میاد. امروز برای بار دوم اب بطری و تو ماشین ریخت روم. یه بطری کوچیک نیم لیتری بود. غافل از اینکه یه بطری یک و نیم پر عقب هست. بازش کردم ولی زورم بهش نرسسد و نصفش و روم خالی کرد اما باقیش و من روی اون ریختم. و هر دو ساعتها خیس مجبور شدیم سر کنیم با اون لباسا. عاشق اینم که بامزه و شیطونه. یعنی زیادی هم نیس. و خیلی قشنگ جدی میشه. چه بحث درمورد عواطف و نسازهای من باشه چه خودش. سریع متوجه و جدی میشه.

چیز جالبی که درموردش هست، اینه که از منفی خودش و به اینجا رسونده، که سه تا خونه و یه ماشین و یه موتور خفن داشته باشه!

پدرش بدهی زیادی داشته و اون از سن کم خرج خانواده‌ و حتی پدرش و داده.

چیزهای زیادی درموردش هست که دوست دارم، مثل رفتار پر محبت و پر توجهش اغلب اوقات که فرقی نداره کسی کنارمون باشه یا نه. یا وجه های مختلف شخصیتش، اینکه به حرف مردم خیلی کم اهمیت میده، مستقله، و کلا به تعادل نزدیکه...

اما اون فکر میکنه من فقط بخاطر امتیازاش دوسش دارم و عاشق خودش نیستم. امتیاز خیلی چیز مسخره ای هست. چه ماشینش تویوتا باشه چه bmw، وقتی برا من نیس خیلی فرقی نداره واسم! فقط در حدی که از نظر مالی تا حدی اوکی باشه، پول غذا و رفت و امدا و ... رو بتونه تامین کنه به چیز دیگه ای انچنان اهمیت نمیدم. اما اینکه خودش و از منفی به جایی رسونده واسم جذابه، نشون میده پول درآوردن و بلده و اینطوری واسنم قابل اتکا میشه. یا اینکه تو این پن سال چالش های خیلی بزرگی داشته باعث میشه حس کنم تا حدی ثبات و کنترل داره تو زندگیش و اگه بعدا هم دچار چالشی شد میتونه ازش بیرون بیاد.

بهرحال من میتونم هر آدمی رو دوست بدارم. این اغلب واسم سخت نیس.

نمیدونم چرا وقتی نمیتونه ازم جدا شه، واسش اقدام میکنه! نمیدونم چی به چیه ولی کنارش دارم رشد میکنم و خوشحالم.

۶امین کات

توسط Bluepetus | چهارشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۴ | 22:19

برای ۶امین بار باهام کات کرد! نمیدونم بخندم یا گریه کنم. تو زندگیم با ۶ نفر کات نکردم اما ۶بار ینفر با من کات کرده! جالبه که هر بار از سمت اون بود و برگشت هم از خودش. انقد دوسش داشتم که وقتی خواست برگرده پذیرا باشم. اما الآن دیگه نه. بخش مهمی از احساساتم بی جواب مونده. بار آخر ازش عصبانی شدم، اینبار غمگینم. من دیر بهش عشق دادم اما عشق خالص و عمیقی بود. زخماشو مرهم گذاشتم، با تمام وجودم لمسش کردم، من سعی خودم و کردم که علاوه بر احترام به خودم، برا اون هم خوب باشم. همه لحظات رمانتیکی که باهم تجربه کردیم، دود شد و رفت هوا انگار.

من هنوز دوست دارم هاش و نتونسته بودم باور کنم، حوصله و صبرش تموم شد! یعنی کسی تو زندگیم میاد که من واسش کافی باشم؟

حس پذیرفته شدن عجیب حس خوشایندیه. اینکه عشق رو نامشروط تجربه کنی، امن و پایدار. این رو باید از سمت پدر و مادرم دریافت میکردم. بهرحال نشد‌.

اینبار با وجود دوست داشتن زیادی که نسبت بهش دارم، دیگه نمیپذیرمش. امیدوارم یعنی.

نتونستم از افکار و احساساتم دقیق بگم اما اون باید میفهمیدشون. اون باهوش ترین و فهمیده ترین کسی بود که باهاش آشنا شدم، نکنه هیچوقت کسی نفهمتم؟

یه دنیای خالی

توسط Bluepetus | چهارشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۴ | 19:46

چ امروز خیلی دمغ بود. سعی کردم باهاش حرف بزنم، بهش توجه کنم و یا فقط کنارش باشم. هرکار میتونستم کردم اما زیاد اثر نداشت. در عوض ازم چیزی خواست که جوابم منفی بود و اون خواست سریع برگرده خونه. گفتم تاکسی نمیگیرم و میخوام پیاده برم. راه افتادم تا جایی که نتونستن بیشتر جلو برم. تو یه ایستگاه اتوبوس متوقف شدم و تاکسی گرفتم برای خونه. یه چیزی خیلی اذیتم میکنه. من عملا دوست خاصی ندارم. کسی که پایه ام باشه و بتونم بهش زنگ بزنم و حداقل ماهی دوبار ببینمش، ندارم. تا همین جا هم روابطم و به زور نگه داشته بودم. غمگینم که زندگیم طوری گذشته که دوست زیادی برام نمونه. غمگینم بخاطر فاصله ای که از بقیه میگرفتم، شرم ذاتیم، بخاطر شرایط زندگیم که باعث میشد چیز قشنگی برا تعریف نداشته باشم. غمگینم برا فقری که نوجوونیم و خاکستری کرد.

رفتار چ ناراحتم کرد اما دردم از جای دیگس. از خالی بودن اطرافم هست. منصفانه نیس.

کاش کاری از دستم برمیومد.

ادم نادرست در زمان نادرست

توسط Bluepetus | یکشنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۴ | 23:19

موقعیت خنده دار اینکه بیش از ۸ ماهه درگیر ب هستم. شدیدا درگیر. اونقدر که فکر و ذکرم شده بود اون. و اون هم دائم در حال بازی. نمیدونستم چرا اما ازم دوری میکرد و چون دلیلش و نمیدونستم حریص میشدم. هزارتا سناریو تو ذهنم ساختم و براساس اونها اقدام کردم و هر هزار بار شکست خوردم. ب نه بود و نه نبود. شبحی بود که سایش تمام این مدت روی فکر و زندگیم سایه انداخته بود، بدون اینکه حضور پیدا کنه.

و خنده دار بودن موقعیت اینجاس که حالا که چ‌ای اومده تو زندگیم، اینهمه دوستم داره و خیلی حساسه روی خیانت، ب یادش اومده من و ببینه!

منم حریصم نسبت بهش. دلم میخواست باهاش حرف بزنم. حالا که هست، چطور بپیچونمش؟ چطور چشم ببندم روش؟ و از طرفی استرس دارم چ گوشیمو بگیره و صفحه چتمون رو ببینه. چیز خاصی نیس اما بهرحال صمیمی و فان حرف زدیم باهم که اصلا موجه و جالب نیس.

از وقتی با چ آشنا شدم، دیگه هیچکس به چشمم نیومد. وقتی کسی با محبت و احترام باهام رفتار کنه چرا از آدمهایی خوشم بیاد که معاشرت باهاشون نوعی خودتحقیریه؟ باید با ث یا الف آشنا میشدم که بفهمم چ چقدر جنتلمن، با جربزه و متشخص هست. تنها کسی که علی رغم همه اینها گاهی درگیرم کرد، ب بود. اونهم نه بخاطر خودش، بخاطر فانتزی‌ای که ازش تو ذهنم ساخته بودم.

امشب از دستم خارج شد. ب بهم پیام داده بود، بعد از ۱۴ ساعت داشتم جواب میدادم. سریع سین کرد و وارد بحث شدیم. درمورد گلدون ازش پرسیده بودم که خریده یا نه. گفت خریده و عکساشونو استوری کرد. ب که آدم موندگاری نیس، من فقط با این ارتباط پوچ، پنهان کاری از چ رو باید تحمل کنم. از این به بعد سعی میکنم درست تر رفتار کنم. ب آدم سرگردون، غیر مسئولیت پذیر و شکارچی‌ای هست. آدمها رو درگیر میکنه و با گیجی و حرص و ولع شکار بیشتر، به مسیر خودش ادامه میده. ابدا ارزشش و نداره که بخاطرش ارتباط جالبی که با چ دارم و از دست بدم.

شیرین مثل چ

توسط Bluepetus | شنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۴ | 7:11

دیروز به همراه چ و دوتا از دوستاش و خواهرش و شوهرخواهرش رفتیم خارج از شهر. چ واقعا حواسش بهم بود. نذاشت تنها بشم، حتی حواسش به ریزترین چیزها هم بود. با عشق زیادی نگاهم میکرد. تو نگاهش غرق میشدم. از شدت حسی که بهم داشت خجالت میکشیدم. کلا زیادی خجالتی بودم. گاهی خواهرش و دوست دیگه اشون باهم صحبت میکردن و من از جمع سه نفره بیرون میوفتادم. راستش انقدر که تو ارتباط با دخترا به مشکل میخورم و کم اعتمادبنفسم، نسبت به پسرها اینطور نیستم. حتی سلفی گرفتیم و خودمو دیدم که معذبم و خودم دور کردم! استرس داشتم خوشکل نیوفتم چون احتمال خیلی زیاد خواهرش اون عکس و به همکاراش تو آرایشگاه و یا حتی مامانش ممکن بود نشون بده. دوست نداشتم زشت بنظر بیام. اما زیر چشمم خط عمیقی افتاده که بخاطر تزریق نامناسب ژل هست. البته اتفاق فاجعه باری نیس اما روش حساس شدم.

چ خیلی عاشق رفتار میکرد. خیلی مراقبم بود. یه جا درمورد اینکه صبح گریه کرده بودم بهش گفتم. نگاهش کمی جدی شد و گفت چرا بهم زنگ نزدی؟ یا وقتی فهمید یکی دوبار از شدت خستگی پشت فرمون چرت زدم، گفت دیگه با ماشین نرم دیدنش و اگه رفتم ۸ و نیم برگردم. وقتی کباب میخورد و حس میکرد خوشمزس، اونو میداد به من. اگه میدید چیزی دوس دارم حواسش بود تموم نشه تو ظرفم. همه پاهامونو گذاشته بودیم تو رودخونه و آهنگ میخوندیم. چ خیلی باحساس میخوند و من و نگاه میکرد.

با چ چیزایی تجربه کردم که قطعا اولین ها تو زندگیم هست.

و صبح که بیدار شدم این پیامو ازش دیدم:

"الان که خوابی میخواستم بهت بگم صب که بیدار شدی ببینی

خواستم بدونی تو قشنگترین روزا رو واسم ساختی تو این سالها 🌹

خیلی خوشحالم که دارمت و اینکه واقعا عاشقتم❤️❤️"

خیلی حس خوبی دارم. سعی میکنم در کنارش زندگی رو تجربه کنم و در عین حال حواسم هست که آسیب نبینم و الف واسم تکرار نشه. که رابطه چشمم رو به چیزهای بد بینمون نبنده.

و از طرفی خودم و دیدم که گاهی میل به انزوا داشت. هر چقدر خواهرش با دوست چ صمیمی میشد، من دورتر میشدم ازشون. چ حواسش به این هم بود اما برام مهمه که چی واسم پیش میومد، چرا و چطور جلوی انزوای خودمو بگیرم. بهرحال نسبت به خواهرش کمی خجالتی تر و مضطرب تر بودم.

بغض و خون

توسط Bluepetus | جمعه سیزدهم تیر ۱۴۰۴ | 10:46

یکی از تعطیل ترین روزهای ساله و من مجبور شدم بیام سرکار. نمیدونم چی شد اما بالاخره بغضم شکست و مسیر خونه تا شرکت هق هق گریم با آهنگ قاطی میشد. "دار و ندار من و دل رفته به تاراج جنون *** آینه ی باور من خفته خاکستر و خون"

دیروز تراپیستم گفت فاصله جلسات و بیشتر کنم و امروز حالم طوریه که انگار خنجر خورده وسط قلبم. دقیقا دو هفته دیگه پریود میشم. پس امروز شاید هورمون هم برای خون کردن دلم نقش داشته باشه.

دیگه دختر خوبی نیستم. پس مادرم هم دیگه مثل قبل دوستم نداره. دو سه سال پیش وقتی شدیدا درگیر مسائل بین پدر و مادرم بودم و احساسات وحشتناک بدی و تجربه میگردم، مادرم سوختنم رو میدید و دلش به جوونیم نمیسوخت. یهو شب میومد اتاقم و من مثل میت رو تخت افتاده بودم و داشتم دیوانه وار اینترنت رو برا پیدا کردن راخ گریز خانواده زیررو میکردم. بدون در نظر گرفتن من و حال و احوالم فقط یه سوال میپرسید: بابات کجا رفته؟ جواب نمیدونم و که میشنید همونطور که گوشیش و چک میکرد خارج میشد. و من میموندم و طپش قلب. ته چاه سیاه غرق بودم بدون طناب و بدون گناه. منصفانه نبود. هیچکس، مطلقا هیچکس به فکر من نبود. فقط الف گاهی بهم فشار میاورد و سرزنشم میکرد. اون روزها من دختر خوبی بودم. چون کاملا در دسترس بودم و هرجا لازم میشد، تو هر دعوایی، بحثی... پای من وسط کشیده میشد. نیازهای من چی میشد؟ اصلا مهم نبود. من کاملا وقف آشفتگی خانواده بودم.

مرحله بعدی زندگیم کار و درس همزمان بود و تنها تفریحم دیدن سریال. بازم دختر خوبی بودم؟ البته اما کمتر از قبل چون از مادرم خواسته بودم مسائلی که به من مربوط نیست و قدرت حلشون رو نداشتم و بهم نگه.

و حالا من بیشتر تایمم رو بیرون از خونه ام. یا سرکار یا بیرون. دیگه دختر خوبی نیستم. چون تمام زندگیم دیگه فاش نیست. چون سنگ صبور رنج های دیگرون نیستم. چون وقتی مادرم تخریبم کنه خیلی جدی بهش اولتیماتوم میدم. دوست داشتن مشروط مادرم مثل شمعی سوسو میکنه و درحال خاموشیه. و من مضطرب شدم اما قصد ندارم تسلیم بشم. پدرم بهم محبت میکنه اما ازش فراریم. از اینکه عامل رنجهای من نگفته قابل حدسه، داغونم. چ زخمم رو باز کرده. یه جمله ساده دیروز گفت "این شاید تنها کار خوب پدرت باشه". زمزمه کرد و دلم دوباره خالی شد. پدرم همیشه غایبه توی خونه اگر هم هست، به قول چ حکم خدمتکار و تعمیرکار و داره. هیچوقت مردی نبود که ستون خانواده باشه که ما رو جایی ببره و بتونیم بهش دل خوش کنیم. بلکه دائم درحال جا زدن بود. وسط مسافرت، بیرون رفتن، مهمونی... همه جا شونه خالی میکرد و ما خجالت زده و مستاصل وسط میموندیم. با اینحال مادرم همیشه اصرار داشت بیرون بریم. شاید بقیع در چنین شرایطی با تور سفر برن و خوش بگذرونن. اما مادرم ترجیح میداد پدرم رو وادار کنه اون کسی باشه که نبود. من زخمیم. امروز زخم هام خونریزی کردن. خون آلود و اشک بار سرکار نشستم و در تلاشم به چیزی جز بقای خودم اهمیت بدم. شدیدا خجالت میکشم از نابسامانی خانوادم. آرزو میکنم قدری پولدار بشم که همه چیز و برای خودم فراهم کنم و قید ازدواج و بزنم. تنها و منزوی. این پاسخ مناسبیه به دردم.

من میدونم کیم

توسط Bluepetus | سه شنبه دهم تیر ۱۴۰۴ | 22:57

تا حالا انقد کامنت منفی و بی رحم نگرفته بودم. شروع بازخوردهای منفی از دوستم بود. اونهم چن ماه پیش. وقتی گفتم بالاخره از الف عبور کردم و برای آشنا شدن با آدمها دیت رفتن و شروع کردم. خوشحال نشد که تونستم وارد مرحله جدیدی از زندگیم بشم. حمایتم نکرد. فقط احساس ناامنی بهش چیره شد و بعد از تعریف کردن داستان بی ربطی خودش و ازم دور کرد. دوست پسر بی سر و پایی داشت که میتونست با الف مسابقه بی لیاقتی بده! بخاطر اون دوست چن سالش و گوشه رینگ گیر آورد و با کنایه روحش و زخمی کرد. داستانش شدیدا غیر منصفانه و بی ربط بود. اون اولین بار بود که طی مسیر جدید مورد قضاوت و بی رحمی قرار گرفتم. اما من زندگیمو ادامه دادم. میدونم کجا ایستادم. راهی که تا الان طی کردم جلو چشمم هست. خوب شد به یاد آوردم گذشته رو. چه روزهای سیاهی که فکر میکردم راه گریزی ندارم. چه رنج هایی... من از تاریکی به خودم پناه آوردم‌، خودم نور خودم شدم. هربار باز گم شدم، خودم و دنبال کردم. این مسیر برای من با ارزش هست و مایه افتخار.

چقدر کسی میتونه حقیر و ناپخته بنظر بیاد وقتی قضاوت تندی رو انجام میده که شناخت عمیقی پشتش نیست! خوب شد. تلنگری هم برای من هست که مواظب باشم در عین حال که ژست باهوش و تیز بودن و گرفتم، حماقت نکنم و پیچیدگی زندگی کسی و در حد فهم ناقصی تقلیل ندم.

خوب شد. این روزها مبارزه جالبی دارم با میلی که برای راضی نگه داشتن عالم و آدم در من وجود داشت.

چ ۳بار و نیم تصمیم گرفت ازم جدا شه، هر بار من کنار اومدم و اون نتونست طاقت بیاره. و هربار من پذیرفتمش‌. اینبار اما دلم انگار نمیتونه مثل قبل قبولش کنه. ته دلم مایلم ازش جدا شم. بدترین ویژگیش انتقامجوییش هست. از اینکه بهش ظلم شه متنفره‌. گاهی تو شرایط بی اهمیتی مثل یه گل کل رانندگی، مایله واکنش و هزینه زیادی صرف کنه. من هم روزی خطایی خواهم کرد، شاید خطای بزرگی... احساس امنیت نمیکنم اگه واکنش زیادی داشته باشه.

بهرحال چ طوری باهام رفتار کرد که میتونم ارزش خودم رو بهتر از قبل حس کنم.

هر چی شد من پشتم و خالی نمیکنم♡

من عزیز، بابت صبوری، جسارت و شجاعتت ازت ممنونم♡

هر چی بشه، انتخاب من تویی، خود قوی و خوش قلبم♡

وقتی از خودگذشتگی جواب نبود

توسط Bluepetus | سه شنبه دهم تیر ۱۴۰۴ | 18:47

ترفندهای قبلیم برا دوست داشته شدن شکست خورد. نتونستم با راضی نگه داشتن آدمها، محبتشون رو داشته باشم. نشد جلوی طرد شدنم رو بگیرم. مسیر دوست داشته شدن گویا درست برعکسه. خیلی انسانی خودم رو باید اولویت قرار بدم.

بهرحال الآن بیش از هر وقت دیگه ای حس تنهایی دارم. پیام هایی که سین نشدن، آدمهایی که ناچار به حذفشون شدم و خودم که ازم دور شده. مدتیه از کودکی که بودم غافل شدم.

امروز دلم گرفته و نمیتونم بیرون برم. فردا جبران میکنم. تنهایی کافه رفتن و دوباره از سر میگیرم. برا خودم یه هدیه کوچیک میخرم که بشه آغوشی که نیاز دارم.

یکی از مراحل سخت وقتی تصمیم میگیرم به فکر راضی کردن ادمها نباشم، تحمل کردن احساس گناه هست. وقتی بهترین حالشون رو تجربه نمیکنن از درون خودخوری میکنم که از دستم برمیومد که راضی‌ترش کنی. گاهی منافع دوتا آدم باهم در تعارضه. مثلا اگه با چ برم بیرون مامانم از نبودم آشفته میشه چون تحمل استقلالم رو نداره و اگه خونه بمونم چ ناراضی میشه. و من این وسط خودم چی میخوام؟ اهمیتی داره؟ نه. من اینطوری بزرگ شدم. وسط جنجال های پدر و مادرم تمام تلاشم و کردم که زحمتی برای کسی نباشم و مسئولیت تمام مشکلات و هم گردن گرفتم در حالیکه معصوم ترین و ناتوان ترین فرد بودم. الآن دارم با خودم میجنگم. سعی میکنم با حس دِینی که نسبت به چ حس میکنم بخاطر خرج هایی که کرده، کنار بیام و نذارم احساس گناه من رو تسلیم خواسته هاش کنه. سعی میکنم از فرصت پیش اومده استفاده کنم و استقلال و آزادی بیشتری پیدا کنم. سعی میکنم وقتی چیزی اذیتم میکنه نگران نباشم که با گفتنش ممکنه لحظه آرومی که هست پرتنش بشه. دارم تمام تلاشم و میکنم که خودم و به رسمیت بشناسم.

تا الآن خیلی پیشرفت کردم و میدونم راه خیلی درازی پیش روم هست. امیدوارم که جا نزنم و رنج های غیرضروری رو از خودم دور کنم.

گزینه هیچکدام

توسط Bluepetus | سه شنبه دهم تیر ۱۴۰۴ | 14:31

دیشب هم یه تجربه بینظیر دیگه کنار چ داشتم. با موتور شهر و دور زدیم. کلاه ایمنی نداشتم و با سرعت میروند. گاهی زیاد میترسیدم اما حواسش بود زیاد موتور و چپ و راست نمیکرد یا زیاد شتاب نمیداد. باهم آهنگ سلطن قلب ها رو خوندیم. و در آخر باهام اتمام حجت کرد که دیگه بدون رابطه ج.ی نمیتونه ادامه بده. و این موضوع روی اخلاق و رفتارش اثر گذاشته و با مشتری هاش برخورد بدی پیدا کرده. گفت خیلی دوستم داره و بعید میدونه کسی به اون اندازه دوستم داشته باشه. که برام هر چیزی بخره و دو دوتا چارتا نکنه. خب ث اینطور بود. حتی خساستش باعث ابروریزی هم بود. اما حتی اگه کسی هم دیگه من و اونقدر دوست نداشته باشه نمیتونم وقتی آماده نیستم درخواستش و قبول کنم.

راستش ته فکرم ب بود. فکر میکردم موقتا با چ در ارتباطم و شاید یه روز ب من و دید. خب چ هم قصد ازدواج نداره. همه چی به طرز مسخره ای گره خورد و پیچیده شد. در نهایت منم که باید دل ببرم از هر دو. کسی که باهام رفتار عالی ای داشت و کنارش چیزای فوق العاده ای تجربه کردم و کسی که نبود و نیست و احتمالا نخواهد بود اما شده فانتزی ذهن من.

قبل از اینکه به چ پیام بدم، خواستم ب رو ببینم. که این تصویر و عطشی که تو ذهنم ازش هست، واقعیه یا توهم. تو پیام اسمشو نوشتم. نوشت جان. قند تو دلم اب شد. سریع بود و مثل این چن وقت با فاصله نبود. بعد از ۳ ساعت نوشتم که کی بهم شیرینی میده؟ و غیب شد.

هیجان و استرس دارم بخاطر ب. میخوام هرطور شده پروندشو ببندم. آنفالوش کنم و دیگه کامل از زندگیم حذفش کنم.

بخاطر چ هم گیجم. غم دارم، دلتنگم. و دوس دارم تلفظ ب و ر رو باز ازش بشنوم. دلم میخواد وقتی تو زاویه هایی جذابتره غرق دیدنش بشم. اما خب عشق زوری نیس. نمیتونم به زور بهش عشق بورزم و اون هم نمیتونه من رو تو شرایطی بذاره که وارد قمار بشم. وقتی رابطه باهاش ته نداره، چیزی که خواسته واسه من قماره.

بهرحال بابت تجربه همه چیز خوشحالم. احساس زنده بودن میکنم.

چ

توسط Bluepetus | شنبه هفتم تیر ۱۴۰۴ | 13:28

امروز در حد یکی دو تا نیم پک سیگار کاپتان بلک کشیدم. یکی دوتا چیز جدید ممنوعه امتحان کردم. با دوستای چ رفتیم بیرون و وقت گذروندم باهاشون. چ شخصیت جالبی داره. رمانتیک، پخته، شیطون، عمیق... خیلی واسم دوست داشتنیه. فکر میکردم باید بذارمش کنار. اما وقتی با تراپیستم راجع بهش صحبت کردم فهمیدم بهتره فعلا نگهش دارم. ادعا میکنه خیلی دوسم داره و در عمل هم میتونم دوست داشتنش رو ببینم. مثلا اعتبارش تو کار واسش خیلی مهمه حتی خط قرمزش هست. من و همراه خودش برد و با مشتری مهمی صحبت کرد. من و با تمام دوستاش آشنا کرد. از زندگیش گفت... حتی امروز ممکن بود با خواهر و شوهرخواهرش ناهار بخوریم. اینها شاید چیزهای عادی ای باشن اما واسه من جالب و جدید هستن. میگه تا حالا کسی انقدر دوستت داشته؟ و من میگم نمیدونم چقدره که بگم اره یا نه. اما میدونم نبوده. آدم لول پایین و سطحی هرچقدرم من و دوست داشته باشه، دوست داشتنش نمیتونه زیاد باشه چون شخصیتش ظرفیت کمی داره.

رابطمون کمی عمق پیدا کرده، من وارد دنیاش شدم. اما نتونستم اونو وارد دنیام کنم. چون در برابر تجربه هاش، خاطره های شدیدا دردناک و یا شدیدا بامزه‌اش، من حرفی برای گفتن ندارم.

ترسیدم تو قلبم بپذیرمش، ترسیدم آسیب پذیر باشم. دیشب اما نشد. عکس پدرم رو بهش نشون دادم، گفت بنظر میرسه چیزی مصرف کنه. این رو قبلا برای اولین بار از تراپیستم شنیده بودم وقتی که از خیانت های پدرم میگفتم. اون موقع دلم آشوب شد نپذیرفتمش و فقط فراموشش کردم. خواستم این بار هم همینطور برخورد کنم. گفت پدرت با این سن وقتی خونه و زندگی و بچه و همسرش و حفظ کرده یعنی بلده چطور زندگی کنه. قلبم اروم گرفت و با این موضوع بهتر کنار اومدم. تو ذهنم مرور شد که پدرت نوبت خودش رو بازی کرده. هر طور بازی کنه به تو ربطی نداره. حالا نوبت توئه که خودتو نشون بدی و زندگی خودتو بسازی.

چ توصیه کرد پدرم رو دوست داشته باشم چون خالصانه ترین عشق رو از پدرم میتونم دریافت کنم. یه محبت با کمترین شرط و شروط.

تو این حین که ب رو داشتم کاملا از ذهنم بیرون میکردم بهم پیام داد که عکس بچگی هام چقدر گوگولی هست! و من اینبار دیگه نخ ندادم، دیگه امیدوار نبودم و دیگه نخواستم نگهش دارم. خیلی معمولی بهش جواب دادم.

چ دوباره ذهن و قلبم و فتح کرد.

ب مانع تمام حروف

توسط Bluepetus | پنجشنبه پنجم تیر ۱۴۰۴ | 12:38

چ ۳ بار سعی کرد ازم جدا بشه و نتونست. من هم هربار پذبرفتمش. نه رفتنش زشته نه برگشتش. یه آدم لوتی و جنتلمن. کسی که عمیقه، ته دلش مدت هاس پیش کسی گیره ولی انقدر قشنگ عشق میورزه که آدم دلش بخواد خودشو گول بزنه و فراموش کنه که ته رابطه باهاش هیچی نیس. به اندازه کافی از کنارش بودن لذت بردم. شاید وقتشه هر دومون و آزاد کنم. تولدش نزدیکه. من تا حالا برا کسی تولد نگرفتم که دوستاشو دعوت کنم. این کار فراتر از اعتماد بنفسم هست. دوست دارم مدت مناسبی قبل از تولدش دود شم و برم هوا و در عین حال دوست دارم براش هدیه بگیرم. یه شمع خوشکل، یه کتاب جالب، یه لباس که بهش بیاد. دوست دارم با هدیه ام حال خوبی براش بسازم. دلم به این خوشه که اونقدر عمیق و پخته هست که اگه چنین نیتی پشت هدیه ام بود، بدون حرفی از من خودش بفهمه. وقتی کنار همیم خیلی حرف نمیزنیم، اما حس خیلی خوبی دارم. امنیت عجیبی که کنار یه غریبه نباید میداشتم. حس رهایی، حتی ذهنم هم خالی میشه فقط اون لحظه منم و اون. صداش وقتی با آهنگ میخونه گاهی برای گوش من بلنده ولی اغلب کیف میکنم از خوندنش.

"داری با کسی میمونی که هست ولی اون چیزی که میخوای نیست... و دلت پیش کسیه که اون چیزی که میخوای شاید باشه ولی اصلا نیست!"

این جواب هوش مصنوعیه وقتی گفتم گاهی ته ذهنم به ب گیره هنوز.

ب از اون روزی که حرف زدیم، دود شد و رفت هوا. هیچ خبری ازم نگرفت. استوری گذاشته بود مشخص بود که نتش هم کار میکرده، اما به من پیامی نداده بود. تمام مدتی که نت نبود فکر میکردم پیامی از طرف اون دارم. بیقرار بودم که چک کنم گوشیمو. بعد از مدت ها وصل شد و هیچی از سمت اون یا هیچکس دیگه نبود!

ب... عاشقش نیستم. بنظر میرسه فقط تایید و فتحش و میخوام. وقتی در دسترسم بود با وجود رابطم با الف سخته قضاوتش اما بنظر انقدر واسم جذاب نبود. حالا افتادم تو بازی و چالش. که میتونم منم درگیرش کنم؟ تقریبا هر روز با خودم میجنگم که بهش پیام ندم. نپرسم حال مادرشو... نپرسم ماشین خرید یانه.

حتی دلم میخواست میرفتم خونش. همونجوری که گیجم کرد گیجش میکردم. دلم میخواست تمام این چند ماه و تلافی کنم...

این هم یجور شباهت من با چ هست. هر دو ته ذهنمون درگیر شخص دیگه ای هستیم. حالمون باهم خوبه ولی دلمون نمیخواد تا همیشه با هم باشیم.

ب باعث شده نتونم رها و آزاد باشم. موقتا از ذهنم بیرون میره ولی یهو باز قدرت میگیره. شاید باز برم سمتش اینبار تکلیفم و با خودم روشن کنم. نمیخوام ذهنم پیشش باشه.

مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • آرشيو
برچسب ها
  • جدایی (1)
  • در پی خود (1)
  • در پی معنا (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای قسمتی واقعی و پنهان از من محفوظ است .