توسط Bluepetus
| جمعه بیستم تیر ۱۴۰۴ | 22:11
عجیب ترین تجربه زندگیم و داشتم. یه کارگاه شرکت کردم، دختری که کنارم نشسته بود خیلی شیطون و بشاش بود و با من خیلی خوب بود. ازم شماره گرفت که باهم گاهی بیرون بریم خوشحال شدم که دوستی پیدا کردم و قبول کردم. بعد از کارگاه پرسید برنامه ای نداری و باز من لال شدم و نتونستم مخالفتی کنم! رفتیم به سمت کافه، یه پسر کنارم نشسته بود که گاهی به سمت من نگاه میکرد، فکر میکردم از من خوشش میاد، نگو از دوست جدیدم خوشش اومده بود. اومد و ازش شماره گرفت. دوست جدیدم هم گفت که داریم میریم کافه و اگه میخواد باهامون بیاد. من صبح زود باید سرکار برم، اونهم پرانرژی و سرحال! سعی کردم بپیچونمشون ولی نتونستم. رفتیم کافه. رسما یه قرار سه تایی بود. پسره بیشتر به من نگاه میکرد و حرف میزد و من معذب میشدم گاهی که نکنه دارم دیتشون و خراب میکنم. اما شایدم بیشتر به این خاطر بود که احساس تنهایی نکنم باهاشون، نمیدونم. پسره شروع کرد از اکس سمیش گفت، بهش علامت دادم که نگه. نفهمید. بعد فهمیدم ترفندش برا حرف کشیدن از دوستم بود. و دوست جدید بسیار حرفه ای بود و اصلا نم پس نداد. خیلی شیک جمع کرد و اطلاعاتی نداد.
هر دوشون از خانواده های مرفه تری بودن نسبت به من. خیلی مرفه تر! و هر دو زیر سایه پدر شغل و پول و اعتبار پیدا کرده بودن.
چ هم باز ازم چیزی و خواست که نمیتونم قبول کنم. وقتی پیششم شل میشم که قبول کنم و وقتی تنهام میفهمم فقط برا از دست ندادنش هست و این اصلا خوب نیس!
بنظر میرسه تا حد زیادی شخصیتم وابسته اس. حدسم اینه. نگران خودمم. درمورد چ مطمئن نیستم. چون هنوز آدمهای زیادی ندیدم و خی یه رفتارهایی داره که واسم نگران کنندهاس.
مثلا رفتار تکانشی داره و گاهی تحت فشار و خشم دست به خشونت فیزیکی میزنه. با من که خشونتی نداشته تا الان اما نمیتونم مطمئن باشم ازش.
یا مهمترینش اینکه قصد ازدواج نداره و این ناراحتم میکنه.
و از طرفی نمیخوام پدر بچه هام باشه پس خودمم نمیخوام باهاش ازدواج کنم.
شخصیتم وابستس چون عاشق اینم که ازم حمایت و مواظبت میکنه.
میترسم خواستهاش و قبول کنم برای نگه داشتنش و بعد با دیدن رفتار ناخوشایندی ازش آسیب شدیدی ببینم که احتمالش کم نیس.
کاش پولدار بودم. استایلم، سبک زندگیم، رفتارم، اعتماد بنفسم، همه چیزم خیلی فرق داشت. اونوقت شاید برام مهم نبود چ چقدر دوستم داره، شاید دنبال حمایت نبودم.
الآن هم جذابیت های خاص خودمو دارم اما شدیدا اعتماد بنفسم کمه. استایلم ارزون تره و اونقدر امکانات ندارم که همیشه مطابق مد و مناسب بدن خودم لباس بپوشم. گاهی لباس تمیز موجود رو برمیدارم و تمام تلاشم و میکنم که با بقیه لباسها و وسایلم ست شه.
اگه وابسته نبودم گیر ب نمیوفتادم.
یکم الآن حالم بده. از اینکه شخصیتم ترسو هست و سردرگمم ناراحتم. از اینکه طبق ساعت کار صبح باید برم سرکار اما اون دو نفر حتی الزامی برا رفتن به سرکار نداشتن احساس حقارت کردم. میدونم حقوقم هم ازشون خیلی کمتره. وقت آزادم کمتره. و فشار کاری اغلب بیشتر.
چ میگفت بخاطر من خیلی کارها انجام میده که دوستاش هم باور نمیکنن. میترسم باز. اگه کسی بخاطر دوست داشتن من عوض شده باشه، پس من خود واقعیشو هنوز ندیدم. بعد که عشقمون کمرنگ شد بین روزمرگی، چطور قراره تغییر کنه؟
ابن وسط نفرت عجیبی نسبت به الف حس میکنم. که من رو چندین سال عقب نگه داشت.
امروز چند بار پولدار نبودنم تو چشمم زده شد.اوچل چ گفت برا بیرون رفتنامون.حداقل روزی یه میلون هم باشه، تا الان ۶۰ ، ۷۰ تومن شده. اگه دوستت نداشتم ۶۰، ۷۰ میلیون خرج نمیکردم.
بعد اون دو نفر پولدار و لایف استایل و اینهاشون
و در اخر راننده تاکسی نزدیک خونمون رسید و گفت گرگ نمیخورتتون؟
قلبم الآن له شده. چطور و با چه انگیزه ای فردا سرکارم حاضر شم؟ راه دیگه ای ندارم!