بنظر میاد عمدا جواب پیام هامو نمیده. 15 ساعت بعد از پیامم استوری گذاشتم و فقط نیم ساعت بعدش هم استوری و سین کرد هم پیامو جواب داد. چون قبلا من هم بخاطر الف دیر جواب میدادم، جای گله زیادی حس نمیکنم اما وقت عقب نشینیه. بهتره یه مدت بیخیالش بشم و آدمهای دیگه ای پیدا کنم. زندگی جدیدا جالب تر شده. مثلا زنگ میزنم به بابا و میبینم گوشیش و جواب نمیده، تا میام فکر کنم کجاست و چکار میکنه یادم میاد شوهر مادرم هست و اگه قراره کسی نگران باشه اونه. فورا فکرها محو میشن و من میتونم روز معمولیم و خالی از فکر و خیال های مزاحم بگذرونم. اگه نتونسته بودم کیسه بکس شدن رو کنار بذارم، هنوز الف تو زندگیم بود چون تمام انرژیم صرف کشمکش پدر و مادرم بود و برا زندگی خودم نایی نداشتم. همیشه همه نیازهامو پنهان کردم تا حداقل سر من دعوا نباشه. تا جای ممکن بی دردسر بودم اونقدر که نامرئی شدم. تا الان خودم و علائقم و نشناختم. مادرم اعتراض میکنه که یه اشتباهی کرده و من چرا بیخیالش نمیشم. اون اشتباه به قیمت من تموم شد. اون منی که بین خنده هاش توی جمع و فریادهاش توی خونه کشته شد. اون منی که نمیتونه تشخیص بده تحت سوءاستفاده است یا نه. منی که خیلی تجربه هارو نتونست داشته باشه و حسرت میخوره. شیطنت هامو سرکوب کرد و از شیطنت های بقیه تعریف. چنین ظلمی روا نبود حداقل الان جای اعتراض واسش نیست. نخیر بهای اشتباهات چندین ساله و مکرر، تو 5 دقیقه تسویه نمیشه. من حتی دنبال انتقام هم نیستم. میخوام احساسات طبیعیمو نسبت به کسی که زندگیمو نابود کرده حس کنم و سانسور نکنم.
پای خودم ایستادم. اون آدمی که کشته شده شاید خیلی دوست داشتنی تر از دختر فوق آروم و دلمرده ای که ایجاد شد، بود. قربان مادرم نیستم و اون باید تاب بیاره.
اگه فقط و فقط یه کارمو فعلا پیش ببرم زندگیم از همه روزهای قبل راضی کننده تر میشه. رییسم شاید انگیزه خوبی باشه تا مصمم تر شم توی کار و درسم. منتظر بودم با الف ازدواج کنم و چون میترسیدم مسئولیت پذیر نباشه، میخواستم قید کار و پیشرفتم و بزنم. چه ضرری بود این الف. حالا کم کم منم میوفتم رو ریل.