قسمتی واقعی و پنهان از من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

چی تو سرش میگذره

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۳ | 20:58

بنظر میاد عمدا جواب پیام هامو نمیده. 15 ساعت بعد از پیامم استوری گذاشتم و فقط نیم ساعت بعدش هم استوری و سین کرد هم پیامو جواب داد. چون قبلا من هم بخاطر الف دیر جواب میدادم، جای گله زیادی حس نمیکنم اما وقت عقب نشینیه. بهتره یه مدت بیخیالش بشم و آدمهای دیگه ای پیدا کنم. زندگی جدیدا جالب تر شده. مثلا زنگ میزنم به بابا و میبینم گوشیش و جواب نمیده، تا میام فکر کنم کجاست و چکار میکنه یادم میاد شوهر مادرم هست و اگه قراره کسی نگران باشه اونه. فورا فکرها محو میشن و من میتونم روز معمولیم و خالی از فکر و خیال های مزاحم بگذرونم. اگه نتونسته بودم کیسه بکس شدن رو کنار بذارم، هنوز الف تو زندگیم بود چون تمام انرژیم صرف کشمکش پدر و مادرم بود و برا زندگی خودم نایی نداشتم. همیشه همه نیازهامو پنهان کردم تا حداقل سر من دعوا نباشه. تا جای ممکن بی دردسر بودم اونقدر که نامرئی شدم. تا الان خودم و علائقم و نشناختم. مادرم اعتراض میکنه که یه اشتباهی کرده و من چرا بیخیالش نمیشم. اون اشتباه به قیمت من تموم شد. اون منی که بین خنده هاش توی جمع و فریادهاش توی خونه کشته شد. اون منی که نمیتونه تشخیص بده تحت سوءاستفاده است یا نه. منی که خیلی تجربه هارو نتونست داشته باشه و حسرت میخوره. شیطنت هامو سرکوب کرد و از شیطنت های بقیه تعریف. چنین ظلمی روا نبود حداقل الان جای اعتراض واسش نیست. نخیر بهای اشتباهات چندین ساله و مکرر، تو 5 دقیقه تسویه نمیشه. من حتی دنبال انتقام هم نیستم. میخوام احساسات طبیعیمو نسبت به کسی که زندگیمو نابود کرده حس کنم و سانسور نکنم.

پای خودم ایستادم. اون آدمی که کشته شده شاید خیلی دوست داشتنی تر از دختر فوق آروم و دلمرده ای که ایجاد شد، بود. قربان مادرم نیستم و اون باید تاب بیاره.

اگه فقط و فقط یه کارمو فعلا پیش ببرم زندگیم از همه روزهای قبل راضی کننده تر میشه. رییسم شاید انگیزه خوبی باشه تا مصمم تر شم توی کار و درسم. منتظر بودم با الف ازدواج کنم و چون میترسیدم مسئولیت پذیر نباشه، میخواستم قید کار و پیشرفتم و بزنم. چه ضرری بود این الف. حالا کم کم منم میوفتم رو ریل.

صبر داشته باش

توسط Bluepetus | چهارشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۳ | 21:27

مهمترین ویژگی الف برا من امن و قابل اعتماد بودنش بود. یعنی جز اینها خصوصیت جالب دیگه ای واسم نداشت. که مشخص شد امن و قابل اعتماد نیست انچنان و همه چیز از سر نیاز من شکل گرفته. نیاز داشتم احساس امنیت و اعتماد داشته باشم به کسی. در مورد ب، نیاز داشتم برا ینفر خودمو به آب و آتیش بزنم و دلم نمیخواست تهش منجر به ازدواج هم بشه، اما این داستان تا همینجا کافیه. اگه دید من نسبت به آدمهای مختلف، نه براساس واقعیت بلکه براساس نیاز خودم هست، بهتره از این چرخه بیرون بیام. مشخص نیس ب لیاقتش رو داشته باشه یا نه. شاید آدم مناسبتری واسم وجود داشته باشه که همین سناریو رو بتونم با اون تجربه کنم. نیازهایی که برآورده نشدن، درد مداومی ایجاد میکنن. امیدوارم با تراپیست جدید بتونم تا حدی این نیازهارو پاسخ بدم و مواظبت کنم از خودم. من رهایی، عشق و جرات مندی برای خودم میخوام. قدم به قدم باغچه زندگیم هرس میشه.

بببببب ببین منو

توسط Bluepetus | چهارشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۳ | 15:12

دیشب شخصی و دیدم و صحبت کردیم. کوتاه بود و خیلی معمولی. دیگه دلم نمیخواد خطاها و نابلدی های کسی و توجیه کنم. نمیخوام تلاش کنم بزور از کسی خوشم بیاد. من تلخی های الف و نادیده گرفتم چون فکر میکردم دارو هست، اما نبود. حالا همه چیز مهمه و اولویت با قلبم هست. هر چی اون خواست مهمه. و اون فقط ب رو میخواد. حتی واسم اهمیتی نداره دختر تو پیجش زیاده، فقط دلم میخواد باهاش گاهی وقت بگذرونم. آخر ب پیشنهاد بیرون رفتن نداد که هم اسمش (بگیم ق) داد. جز شباهت اسمی شباهت زیادی باهام ندارن. ب خوش استایل، پخته، جذاب... خیل خفن هست اما ق ظاهر معمولی با قد نسبتا کوتاه داره. زیادی اصرار میکنه و شخصیتش هم به دلم چنگ نمیزنه.

حق داشتم ازش فاصله میگرفتم قبلا میترسیدم ازش خوشم بیاد. الف تن پرور بی هنر کجا و این آدم چندبعدی کجا. آخ اگه ریپلای بزنه استوریمو... آخ اگه ریپلای بزنهههه

ژانر فعلی زندگیم

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۳ | 16:52

ژانر زندگیم کمدی شده واقعا. اینهمه بال بال زدم با کراش عزیز، ب جان وقت بگذرونم و صمیمی بشم باهاش. اونهم رفتاری نکرد که فکر کنم بدش میاد ازم اما انگار فرار میکنه ازم گاهی. دیر به دیر جواب میده. صحبت و کش نمیده. استوریامو ریپلای نمیزنه. خلاصه که پذیرفتم فعلا شوق خاصی نداره.

از طرفی ینفر با همون اسم باهام صمیمی شد.

ولی ب چقدر ظاهرش عالیه از نظرم. حتی دیوونه کنندس. چشماش و انگار سرمه کشیده اما بخاطر مژه هاش هست. اخیرا انگار افسرده شده. نمیدونم چه وضعیتیه. یک قدم هم به سمتم برنداشت. پس منتظر میشم. در عین حال با ادمهای دیگه هم صمیمی میشم.

وقتی ۱۸ سالم بود فاکتورهایی داشتم که بنظر پخته میومد اما فاکتورهام در حال حاضر اینه که شبیه الف نباشه اون آدم! حوصله ویژگی های مسخرشو تو آدم دیگه ندارم.

خیلی همه چیز شبیه شوخی شده. از اینکه بخاطر کسی هزینه زیادی بدم متنفر بودم. از اینکه ساده لوح ماجرا باشم یا مورد سوءاستفاده قرار بگیرم. از اینکه کراش ناموفق داشته باشم... از خیلی چیزها پرهیز کردم و دارادادام، همشون اتفاق افتاد. یا رویاهام پوچ شدن. باورهام دود شدن. ارزشهام عوض شدن...

همه چیز خیلی تغییر کرد.

الآن آمادگی دونستن عجیب ترین حقایق زندگیمو دارم.

کمدی موزیکال قشنگی شده.

وقتی دلم حرف میزنه

توسط Bluepetus | دوشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۳ | 17:46

امروز رییسم ساق دستم و نیشگون گرفت. نتونستم واکنش مناسبی نشون بدم. یادم افتاد به حرفای دوستم که گفته بود باید جدی تر برخورد کنم. حس کردم آلوده شدم و با اینکه خودم رو سرزنش میکردم اما احساس ناتوانی هم داشتم. انگار اون لحظه لال شده بودم. نمیدونستم چه کلماتی با چه رفتاری باید از خودم نشون بدم. تهش شد یه اخم ریز و ادامه صحبت های کاری! حتی قرار بود سوالات شخصیشو هم جواب ندم. نشد‌. باز موفق نشدم. وقتی پشت میزم نشستم خیلی آشفته بودم، فال حافظ گرفتم.

"که را رسد که کند عیب دامن پاکت

که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکی"

بلافاصله قدری آروم شدم. پذیرفتم تقصیر من نبود اما لازمه واسش کاری انجام بدم. لازمه جرات مند تر شم. و به خودم گوشزد کردم طبیعیه گاهی ضعیفتر عمل کنم. نباید ناامید شم.

انگار فقط حافظه که میفهمه قلبم و.

خب قید همه چی و زدم.

تنهای تنها امروز جایی رفتم که قلبم خواست.

مگه چقدر زندم که اینهمه نگرانی داشته باشم؟

مگه چقدر از این آدمایی که بهشون اهمیت میدم واقعا اهمست دارن؟ مگه چقدر می ارزن که من عمرم و براشون پرداخت میکنم؟

صلح درونی وقتی پیش بیاد آدم دیگه هرچیزی و تحمل نمیکنه. هر آدمی و قبول نمیکنه. بخاطر هرکسی هر کاری نمیکنه. صلح درونی که پیش بیاد آدم خودش رو لایق خوشحالی میدونه.

دلم میخواد هزار سال گریه کنم. بخاطر رنجی که روی دوشم بود و کمرم و خم کرده بود. چه مظلومانه درد میکشیدم و برای کسی اهمیت نداشت. زندگی ای که تا الآن داشتم و باور نمیکنم. چطور انقدر همه چیز علیه من بود. منی که بی گناه ترین بودم و بیشترین احساس گناه و داشتم. اونهم برای چیزهای مسخره و بی ربط.

خطاب به خودم: همینجوری پیش برو عزیز. ادامه بده. همه چیز بهتر میشه.

رها شو

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۳ | 17:35

امروز با ینفر لاس زدم. این موفقیت بزرگی بود تو این مدت😂

اونهم چون گفت پس بخاطر همینه روی ماهتونو کمتر دیدیم فهمیدم لاس شده صحبتمون. یه صحبت خیلی کوتاه با یه آدم که تایپ من نیست. هنوز یکم مقاومت دارم نسبت به صمیمیت.

از طرفی هم دارم با ب مثل خودش رفتار میکنم. پیامش و سین نمیزنم و استوری میذارم. اگه از صمیمیت بینمون ناراضیه خب بفرما. نوش جونش. حالا خیالش میتونه راحت بشه. فکرم کمتر درگیرش هست اما خوشم میاد ازش.

مدل شخصیتیم یکم فان تر شده و دارم روی آزادی رفتارم کار میکنم. بار شرم وحشتناکی که روی دوشم بوده تو همه زمینه ها منو غیرواقعی کرده. خیلی پیشرفت کردم و خواهم کرد.

یه مسیر با خوشحالی های خیلی بیشتر رو به رشد و همراه با ماجراجویی‌ و هاله هایی از امید.

خوشبختی شاید همین شکلی باشه.

عشق زیادی معلق شده در فضا

توسط Bluepetus | شنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۳ | 21:53

به روابطم که نگاه میکنم، عشق های یکطرفه ای میبینم که حس بدی در من ایجاد میکنن. مثلا با محبت به یکنفر گفتم شما فقط تشریف بیار با ایموجی بوس، و اون فقط سین زد. از این مدل زیاده. ب هم که قوز بالا قوز. محبتام تو هوا معلق شد و پاشید. با اینحال بعضی از اطرافیانم فکر نمیکنن من زیادی مهربون باشم. خوشحال کنندس. دلم نمیخواد مظلوم باشم. اما انرژی زیادی میبره محافظت از خودم. دائما باید حواسم باشه طرف مقابل اگه داره تخریب میکنه دهنش رو سرویس کنم وگرنه خب تهش میرسم به خودتخریبی.

تصمیم گرفتم تراپی و از سر بگیرم. جای جدیدی رفتم. مسیرش مسیر قشنگیه. یکی از خیابون های موردعلاقم هست. شاید تونست دلم و بند بزنه.

آسمون چقدر قشنگه

توسط Bluepetus | شنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۳ | 17:23

امروز بالاخره میپذیرم که ب کراش مناسبی واسه من نیست. من آدم صادق، مهربون و شفافی هستم. بازی های ب زیادیه برا من. پس بیخیالش میشم. نکه کامل حذفش کنم اما از اولویت و توجهم خارجش میکنم. اینکه احساساتم رو راحت تر از قبل بروز میدم واسم هیجان انگیزه. درست مثل یه کودک خیلی کوچولوام که چیزی از دنیا نمیفهمه. کسی که تمام درست و غلط هاش دود شده رفته هوا. آرزو هم که خیلی وقته نداشتم. امید گاهی شعله میکشه گاهی خاموش میشه.

باورم نمیشه بخاطر الف چه زندگی ای برا خودم ساخته بودم. عملا مرده بودم. چشم رو هر زیبایی بسته بودم و فقط انتظار میکشیدم برا وعده هایی که بهم داده شده بود. حیرت انگیزه که وعده ها آنچنان هم باب میلم نبود و داشتم خودم و واسشون آماده میکردم. هرچی بگم از طنز ماجرا کم نمیشه.

قحطی اومده

توسط Bluepetus | جمعه بیست و سوم آذر ۱۴۰۳ | 17:29

میدونید چیه؟ تحت تاثیر فیلمهای مسخره تصمیم گرفتم دوتا بلیط بگیرم. هیچکس قبول نکرد باهام بیاد. یعنی هرکسی یه مشغله عجیبی داشت که حتی خیلی هاشونو چون میدونستم نگفتم. نهایتا ممکنه با اون دوتا بلیط تنها برم. عصبانیم. نمیدونم دقیقا از چی. فکر میکنم از ب عصبانیم. و دوتا از دخترهایی که بهشون گفتم و نخواستن بیان. اما در عین حال خیلی هم برام مهم نیست. مهم اینه امروز خیلی تونستم وقت بذارم رو کار و درسم. پیشرفتم. قلق کار بهتر دستم اومد. ترسم ریخت. و یه برنامه خوشحالی مناسب هم پیش رو دارم.

با اینکه تنها رفتن یکم استرس آوره، میپذیرمش. میتونه جالب باشه. شجاعت یادم نره.

الف نبودنت خیلی قشنگه

توسط Bluepetus | جمعه بیست و سوم آذر ۱۴۰۳ | 9:58

قرار بود امروز ب رو ببینم. برنامه خاصی واسش پیش اومد و نشد. دلم میخواد ببینمششششش. یا دقیق تر بگم دلم میخواد آدمهای مثل ب رو ببینم. و به همون میزان از دیدن آدمهایی مثل الف متنفرم. کمدی زندگی من اونجاس که هرکس فکر میکردم فرشته زندگیم هست، مشخص شد که دیو بوده. مثلا مادرم. کل سناریو زندگی منو تحت تاثیر قرار داد و همیشه با مشکلاتی سرو کله میزدم که سرچشمشون ایشون بود. الف هم همینطور. خودش زیاد تلاش میکرد بگه ل.ی نیست. من تعجب میکردم از تقلاش. وقتی داشتم ازش جدا میشدم بزرگترین کابوسم این بود کسی مثل اونو پیدا نکنم. حالا بخندم؟ یا گریه کنم؟ که از هرکی شبیهش باشه از ته اعماق قلبم متنفرم. اما این تنفر با عشق قبلش یه فرقی داره. دیگه نمیتونم مطمئن باشم از چیزی. یه سردرگمی دائمی و خودخواسته. که سختیش و به جون میخرم تا به زندگی قبلم مبتلا نشم. جالبی زندگی برای من این هست که فرضیه ها و باورهای کوچیک تاثیرات خیلی بزرگی گذاشتن. که با تغییر یکیشون کل سناریو میتونه تغییر کنه.

زندگی پیچیدس. دوست ندارم ساده اش کنم. میخوام در دل این پیچیدگی خودم ساده عمل کنم.

خبرخوب اینکه سرانجام دارم علائقم و پیدا میکنم. ذوق دارم. این به معنای خوشحالی بیشتر و تاب بیشتره. چطور این همه سال با خوشحالی هایی به اون حد کم تونستم دووم بیارم؟ همراه با رنج هایی که فکر کردن بهش هم برام احساس درد میاره. قبل از اینکه دیر بشه باید خوشحالی رو تو زندگی زیاد کرد. مثل ورزش قبل از بیماریه.

فقط یه چیز رو مخم رفته. اونهم کارهایی هست که باید انجام بدم. ب انگیزه خوبی شد واسم. بدم نمیاد یکم باهاش رقابت کنم. دلم میخواد کارهای واجب رو زودتر انجام بدم تا جا برای کارهای دلخواهم بازتر بشه. از اشتباه کردن نترسم و وقت کشی نکنم. فقط انجامش بدم. سریع و متمرکز.

چه کرده بودم با خودم

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۳ | 12:9

آخر هفته شد و کارهای بیشتری برای خوشحالیم میتونم انجام بدم. امروز صبح انقدر همه چیز قشنگ بود که به وجد اومده بودم. پارسال غمگین بودم که چرا هیچی از عوض شدن فصلها نفهمیدم. کی بهار شد کی پاییز شد؟ چون میخواستم از هر تایم آزادی استفاده کنم شاید با الف بتونیم صحبت کنیم. اون ولی اینطور نبود. گاهی غر میزد که کم پیدایی... اما خودش از چیزی نمیزد برای بیشتر وقت گذروندن با من. چه عجیب چشمم رو روی همه بدی هاش بسته بودم. چه عجیب نخواستنش و نفهمیده بودم.

بهرحال من دیگه فصل ها رو میبینم. زرد و نارنجی شدن برگ ها، من دیگه ابر و خورشید و بارون و میتونم حس کنم.

عشق خوبه، خیلی خفنه اما براش نباید زیاد از حد مایه گذاشت. عشق باید به زندگی اضافه کنه اما خیلی چیزی کم نکنه.

انقدر تو رابطه با الف اشتباه زیاد داشتم که میترسم از اینکه حالاحالا برم تو رابطه ای. اما معنیش این نیست که اگه فردا ب رو دیدم خوشحال نشم. یا دنبال آشنایی با پسرهای دیگه نباشم. فقط دلم میخواد دنیا رو از نو کشف کنم. بعد از مدت ها چشم بستن همه چیز تازست. حتی نور طلایی خورشید.

اشکالی نداره

توسط Bluepetus | چهارشنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۳ | 7:30

جذابیت پاییز به طلوع و غروبش هست. وقتی نور نارنجی طلایی خورشید رو برگ های رنگارنگ میتابه و خاکستری های قبلشو میشوره و میبره. هرچقدر عصبی و ناراحت باشم با دیدن این صحنه قدری شاد میشم.

تنهایی هم عالمی داره. میشه خوش گذروند قبول. اما یهو میوفتی تو باتلاقش و نمیتونی ازش بیرون بیای. هرچقدر هم دست و پا بزنی بدتره. یهو ممکنه باور کنی مشکل خود تویی. تویی که جذاب نیستی و وقت گذروندن باهات فقط هدر دادنه. اصلا همه چیز از همین باور شروع شد. وقتی نتونستی خود واقعیت باشی چون فکر کردی باید خودتو سانسور کنی و آدم سانسور شده ممکنه بخاطر واقعی و شفاف نبودنش پذیرفته نشه. یه چرخه لعنتی دیگه. حالا من میخوام باور کنم خیلی هم کافی و خوبم اما فعلا تنهایی تو زندگیم پررنگ تره. همین. خودمو سرزنش نمیکنم که بلیط اضافه ای که خریدم بی استفاده بمونه. خودمو سرزنش نمیکنم اگه به دوستی پیام دادم و جواب نداد. تقصیر من نبود که الف آدم عوضی ای بود. رفتارهای متناقض ب تقصیر من نیست. حتی باورهای چسبنده ای که کل زندگیم و تحت الشعاع قرار داد هم تقصیر من نبود. من تا جایی که در توانم بود برای زندگی جنگیدم و میجنگم. نتیجش اگه خوب نشد باز هم تقصیر من نیست.

ادامه بده لطفا

توسط Bluepetus | سه شنبه بیستم آذر ۱۴۰۳ | 23:10

امروز تنهایی نصفه جونم کرد. دوتا متن هم نوشتم که هردو داغ دلمو تازه کردن. یهو وسط بال بال زدنم برا خوشحالتر و آزادتر بودن، دیدم هیچی هنوز عایدم نشده. هنوز موقع خاصی که میشه هیچکسو ندارم. هنوز تحمل رد شدن و ندارم... وحشت کردم از اینکه هیچی درست نشده باشه.

از مادرم هم فراریم. هر احساسمو که نادیده گرفت یا پوچ کرد، رو دلم سنگینی میکنه. وقتی حرف میزنه و حرفش نصفه میمونه، پی‌اشو نمیگیرم. دلم میخواد بچشه بی اهمیت بودنو. چجور دووم آوردم؟ کی مهم شمرده شدم؟ شاید به لفظ خیلی. ادا بود. میدونستم همیشه. برا همین هر کار میکنم باورم نمیشه میشه دوست داشته بشم. باورم نمیشه آدم گوشت تلخ ذاتا بی مزه ای نباشم.

من به خودم قول دادم. اون دختر کوچولو رو برمیگردونم. دختر کوچولویی که همه رو میتونست تو قلب بزرگش جا بده. خنده هاش، گریه هاش، ماجراجوییش... این شرم طاقت فرسا رو بالاخره کنار میزنم.

هنوز مطمئن نیستم تو دنیای پر دغل، اون دختر کوچولو چه وضعیتی خواهد داشت. اما عقلانی ترین ورژنم نتونست خوشبختم کنه. کودک ترین ورژنم رو زنده میکنم و خواه ناخواه تعادل برقرار میشه. گام اول کنار گذاشتن باورهای بیخودی هست که دیگران تو گوشم خوندن، علی الخصوص مادرم.

من از پسش برمیام. قوی تر از این هم میشم.

فرصت دوباره

توسط Bluepetus | سه شنبه بیستم آذر ۱۴۰۳ | 5:52

بعد از اینکه خداحافظی کردیم، از همه جا بلاکش کردم. اون روز اشک میریختم که چقدر دوستش دارم مجبورم تموم کنم. ترسم این بود کسی و مثل اون پیدا نکنم. چن تا اسکرین شات نگه داشتم که هوس برگشتن نکنم هیچوقت. الان که میخونمشون تعجب میکنم. آخه من بخاطر چی مونده بودم؟ اون عوضی هر حرفی زده بود چن وقت بعدش زده بود زیرش. آره حرفاش قشنگ بود. یه تصویر میساخت که آدم دلش میخواست هر چه زودتر اون تاریخ کوفتی برسه. بعد از چندین بار تصویر درست کردن و عمل کردن خلافش، فهمیدم وعده هاش پوچه. خودش متنفر بود از کسایی که وعده الکی میدن. آخرا هم بد حرف میزد. اگه قانع میشد بخشی از راه و مطابق خواسته من بره، پرخاش میکرد! حتی یه جا گفت تو آخه اصن ارزش داری بخاطرت فلان چیزو ول کنم؟ اولها باهام مثل ملکه رفتار میکرد. اما هیچوقت نتونست تحمل کنه خلاف میلش عمل کنم. الان میفهمم چقدر ساده باور و خوش قلب بودم. اصلا بزرگترین مزیتش برا من وفاداریش بود. منم سعی میکردم هرکاری که اگه بفهمه ناراحت شه رو در غیابش انجام ندم. اگه ناخواسته چیزی میشد خودم میذاشتم کف دستش. چه رکبی خوردم وقتی نتونست گوشیش و بهم نشون بده. فکر میکردم به اندازه کافی دوست داشتنی نبودم که نموند پیشم. الان فکر میکنم تقاص ترس بیش از اندازم بود. از پسرهایی که معیارهای منو داشتن میترسیدم. از خیانت دیدن وحشت داشتم. کسی و انتخاب کردم که من ازش سر بودم. چه ظاهر چه فکر. از همون پسرخونگی های مثبت بود. خوب شد. حالا میفهمم هر آدمی میتونه آسیب برسونه. هر کسی میتونه خیانت کنه. هر کسی میتونه رفیق نیمه راه باشه. بخاطر همین جرات کردم و روی ب کراش زدم. ب بخش بیشتری از معیارهای من و داره. با دخترهای زیادی در ارتباطه اما اینکه دوستی معمولیو باهاش غیرمعمولی کنی کار شاقیه. برام مهم نیس. مثل یه کودک میخوام دنیا رو کشف کنم، حس کنم تجربه کنم. اگه قراره هی شکست بخورم حداقل وسطش یکم خوش بگذره. حداقل از ادم با ارزش تری شکست بخورم.

فعلا تو فکرم یکم از ب هم دوری کنم. نباید یادم بره هر چقدر اون خفن هست من هم خفنم. نمیخوام با توجه زیاد فکر کنه ادم زیادی مهمیه. این دفعه خیلی بهتر زندگی میکنم:)

وضعیت

توسط Bluepetus | یکشنبه هجدهم آذر ۱۴۰۳ | 22:37

ارتباطم با کراش خوب پیش نمیره ولی خیلی خوشحالترم. حتی رد شدن از طرف ب رو هم به بودن کنار الف ترجیح میدم. چه حماقتی خدایا. یادم میاد به اون رابطه دلم میخوام کله امو بکوبم به طاق. از پسرهای جذاب میترسیدم. از کسایی که محبوب هستن بین دخترها. و کسی و قبول کردم که مطمئن بودم جز خودم کسی نگاش نمیکنه. حالا باید به خودم بگم دستخوش! این همه من و بازی داد که تهش مجبور شدم خودم برم. حالا که پسر ساده ای که تو چشم نبود، من و به این حال دراورده، چه ترسی دارم از پسرای هفت خط؟ تازه الان میدونم با تموم کردن رابطه نمیمیرم. همه چیز خوبه جز اینکه ب تنها کراشمه. ب دقیقا همون مدلیه که من از دوست داشتنش میترسیدم. دورش پر از دختره. اینستاش 6 برابر من فالوور داره. احتمالا میدونه خواستنیه برا همین ازم فاصله میگیره. یه چیزهایی داره که حس میکنم شبیه منه.

"دستمو دادم بهت تا شاید نرم شه دلت شاید یادت بره!
تموم دستاییو که جا نوازش بغض و ننگ و درد دادن بهت…
قلبمو دادم بری یه آینه بهت دادم تا بفهمی چقدر خوشکلی…
شکوندی هم آینه رو هم قلبمو تا فهمیدی چقدر شبیه منی!"

بنظرم تهش چنین چیزی نصیبم میشه. باید به فکر خوشحالیام باشم. نمیذارم کم بشن. دایره دوستام گسترده تر شده. با آدمها خونگرمتر شدم. قبلا شبیه فیلم بدون صدا و بدون زیرنویس بودم. همه چیز در سرکوب حداکثری. نه شوق زیادی از خودم نشون میدادم، نه خشم، نه تنفر، نه... حالا که گاهی گیجم، گاهی خستم، گاهی استرس دارم، گاهی خنگم، تلاش هام هم بهتر دیده میشه. پیش به سوی خیلی سال قبل. پیش از اینکه خنده هام از بین برن...

اشتباه

توسط Bluepetus | شنبه هفدهم آذر ۱۴۰۳ | 18:1

حالم خوش نیست. انگار نه متعلق به زمینم نه آسمون. تقریبا تمام باورها و ارزشهام از بین رفتن و دیگه درمورد هیچ چیز مطمئن نیستم. احساساتم متناقض و درهمن. هم تنهام هم دورم رو آدمهایی گرفته که کم و بیش دوستم دارن. من گسجم، سرگردونم، خسته ام. به گذشته که فکر میکنم دلم میخواد چنان گریه کنم که اشک فرصت بیرون ریختن از چشمم و نداشته باشه. آخه یه آدم چقدر میتونه هرچه هست و نیست و ببازه؟ من سر عقاید و باورهام قمار کردم و همه چیزو باختم. باختم اما خودمو بازنده نمیدونم. خنده هامو میبینم که عمیق تر شده، رفتارمو میبینم که عجیب تر شده. من با خودم غریبه ام. دوستش دارم اما نمیشناسمش. جایی درست وسط جونم درد میکنه. این درد متفاوت از دردهای قبله. بیشتر از جنس لذت و شادیه. شادم از اینکه بالاخره دارم زندگی و پیدا میکنم و غمگینم بابت اون چیزی که تا حالا تجربه کردم. پشیمونم بابت الف‌. آدمی که از جنس من نبود و من دلم خوش بود به وفاش. پشیمونم که بهش فرصت دادم. پشیمونم که سعی کردم دوستش داشته باشم. من برای وفا به آدمهای دیگه به خودم خیانت کردم. و چشمه این رنج همینه.

غائب السلطنه

توسط Bluepetus | جمعه شانزدهم آذر ۱۴۰۳ | 23:47

با دست پس میزنه با پا پیش میکشه. من فقط قصدم کمی نزدیک تر شدن و آشنایی بود. اون بود که قدمونو مقایسه کرد. اون بود که بلندی مژه‌امو دید. در عوض من درمورد راه های پولدار شدن فوری صحبت کردم که بهترین گزینش دزدی بود. هر کاری کردم بهش بگم این دیت نیس. فکر کرده شیفتش شدم، پیام هامو ۳۰۰۰ سال طول میکشه جواب بده. دلم میخواد یه مشت محکم نثار بینی خوشکلش کنم. اصلا راستی چرا انقدر خوش استایله. رسما میتونه مدل باشه. نکنه من کم باشم؟

بیخیال. نه اون بسیار عالیه. نه من کمم. نیاز به کراش های جدی و مناسبی دارم که اهمیت ب برام کم شه.

حالشو ندارم

توسط Bluepetus | پنجشنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۳ | 20:12

درسته که شدیدا نیاز به آدمهایی جهت آشنایی دارم، اما دلم نمیخواد با کسایی که از نظر روحی و ظاهری استانداردهای پایه ای منو ندارن یذره هم وقت بگذرونم. چرا؟ چون الف از دل همین ماجرا بیرون اومد. همون موقع که سعی کردم به ظاهر و روحیات و هیچ چیزی اهمیت ندم جز صداقت و قابل اعتماد بودن. سر دل رحمی بهش فرصت دادم، دلمو دادم بهش، زیر پاش لگدش کرد و زمان باارزشم و حروم کرد. پس دیگه این کارو نمیکنم. اگه قراره شکست هم بخورم حداقل از کراشم شکست بخورم. این شکست خیلی قابل تحمل تره. وقتی از یه رابطه مضخرف چند ساله با تعهد خیلی زیاد یکطرفه بیرون اومدم، به این راحتی هم وارد رابطه نمیشم. مگه چقدر اعصاب دارم هی به فنا بره؟

خودم پشت خودم

توسط Bluepetus | پنجشنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۳ | 14:0

برای رسیدن به الف همه چیزمو ایثار میکردم که سیلی اول به صورتم نواخته شد. یه سریال دیدم که وصالی رو نشون داد سراسر تباهی. به سرنوشت من هم خیلی شبیه.

امروز سیلی دیگه ای به صورتم نواخته شد. درست و به جا.

خواستم ایثار و متوقف کنم. ادامه داره انگار. میدونم که هر برخورد با مادرم شرم و حقارت به وجودم سرازیر میکنه. میدونم یه شبه اونطور که میخوام نمیشه. صبوری لازمه. تا وقتی بتونم زخم هامو مرهم بذارم بیشتر به خودم محبت میکنم. باید قدردان خودم باشم. ارزشم رو درک کنم. از زیبایی های وجودم بهره مند شم. درستش میکنم

بهت پیام بدم؟

توسط Bluepetus | پنجشنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۳ | 10:7

میدونم که نباید زیاد به پروپاش بپیچم. باید بذارم یکم آزادانه فکر کنه و فضا برا هضم موضع جدیدم داشته باشه. ولی عجیب دلم میخواد ببینمش. خوش میگذره کنارش. از آهنگ بگم میفهمتم. از نقاشی بگم میفهمتم. از درد بگم میفهمه. از کار بگم میفهمه. از پول بگم میفهمه. انگار نسخه پسر خودم باشه. یکم گاهی خفن تر حتی. تصمیم دارم آخر هفته دیگه بهش پیشنهاد بدم بریم یه جای خوب و هوایی تازه کنیم. اما این آخر هفته بزور دارم خودم و کنترل میکنم بهش پیام ندم. کاش از الف زودتر جدا شده بودم و کمتر باهاش سرد بودم. نمیدونم چرا انقد رودربایستی داشت. من یطور بودم انگار صدساله میشناختمش.

آه کاش فکرم آزاد میشد یکم. کاش میدونستم کار درست چیه. کاش آدمهای دیگه ای هم ملاقات میکردم.

من به این دل مشغولی ها راضیم. از نگرانی زیاد برا ماجراهای مادر و پدرم، رسیدم به نگرانی در مورد رابطه بیخودم با الف، در نهایت هم ماجراجو شدم و بیش از هروقت دیگه ای احساس آرامش، شادی و سلامت دارم.

بدون تو خوشحالترم

توسط Bluepetus | پنجشنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۳ | 0:27

امروز روز خوبی و گذروندم فردا هم یه برنامه کوچولو برا خوشحالتر شدن دارم. شاید باقی و نشستم پای کارهای جدی. از ب خبری نیست. از آدم جدید هم.اما با اینحال احساسات بیشتری بروز میدم و سرزنده تر شدم. سعی میکنم شبیه خودم بشم. حتی اگه موردقبول کسی نبود. اشکالی نداره خنگ بنظر بیام وقتی حسابی گیج شدم. اشکالی نداره خبیث بنظر بیام وقتی حسادت کردم. ژست مادرترزایی و مریم مقدس بودن واقعا دیگه بسه. بیخود نبود هرکی دوستم داشت فکر میکردم فریبم و خورده و محاله واقعا دوستم داشته باشه. من داشتم رول بازی میکردم.

عجیبه که وقتی با الف تک رابطه بودم، خوشحالی و سرزندگیم خیلی کم بود. انگار خیلی وابستش بودم که نمیتونستم نبودشو تحمل کنم. چقدر ترسو و بزدل بود. چه تکیه گاه بدی. چه رفیق نیمه راهی... چطور میخواستم کل زندگیمو پاش بدم؟

یه آخرهفته خیلی خوب

توسط Bluepetus | چهارشنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۳ | 7:43

امروز هم از الف متنفر و عصبانیم. اما برام اهمیت کمتری داره. آماده ام برای تجربیات جدید. آشنایی یا آدمهای جدید. حتی دیدن ب. شوقم نسبت به ب کمتر شده اما نمیشه منکر خیلی خوب بودنش شد. تا هفته بعد هم که قرار نیس بهش پیام بدم. تو این مدت زندگیمو پیش میبرم. خوشحالی هایی برای خودم ترتیب میدم که زور غم بهشون نرسه. چون با خوشحالی خیلی بزرگی نمیشه جلوی غم بزرگی و گرفت، خوشحالی های کوچیک و زیادی نیازه. با رفتن الف از چیزهای بیشتری لذت میبرم چون دیگه هیچی موقتی نیست. دیگه منتظر نیستم بخاطر اون با محیط اطرافم خداحافظی کنم. چه اشتباه بزرگی! یادم بمونه درمورد افکار و احساسات و اصولم هیچوقت قاطع نباشم. یادم باشه تا چه حد ممکنه اشتباه کنم. و این باعث نمیشه خودمو کمتر دوست داشته باشم. الان قدر خودمو میدونم. سر دلسوزی با کسی وارد رابطه نمیشم.

چیزی برا ادامه

توسط Bluepetus | سه شنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۳ | 15:56

وقتی دارید غرق میشید دقت کنید به چی چنگ میندازید. ممکنه آخرین فرصت برای نجاتتون باشه. اضطراب، حس رهاشدگی، موردسوءاستفاده قرار گرفتن، غم، خشم، شرم... درحالیکه به زور سرپام سعی میکنم از پس کارهایی که باید انجام بدم هم بربیام. امروز تمرکز بیشتری داشتم. کمتر به ب فکر کردم. انقدر دل شکسته ام که هیچکس رو نمیخوام. به دوستی پناه بردم که دستم و بگیره و ینفر تو دنیا حال بدمو دیده باشه. حرف های کلیشه ای تحویلم داد که به حرمت اون چند سالی که باهم گذروندید نباید به این چیزها فکر کنی. چطور خودش درمورد اکسش با من حرف میزد و بحث حرمت مهم نبود؟ پشت گوش انداخته شدم و برام جدید نبود. کل زندگیم توسط مادرم پشت گوش انداخته شدم. همیشه احساسات من مزاحم و دست و پاگیر و غیر مهم بود. حال خوشش رو یه بچه ضعیف و نق نقو نباید خراب میکرد.

کاش زندگیم از ژانر تراژدی وارد ژانر کمدی بشه. شاید خودم باید عوض شم. شاید باید عوضی تر شم. دیگه نمیدونم به چی چنگ بزنمف چی و عوض کنم، فقط میتونم اینجور مواقع سینه خیز جلو برم و منتظر لحظات خوب بشم. درست همونموقع که نور خورشید اول صبح از بین درخت ها میخوره به صورتم. موج دریا که پاهامو لمس میکنه. باد که صورتم و نوازش میکنه. منتظر میشم تا حس های خوب هم روونه قلبم بشن.

لایق جنون نبود

توسط Bluepetus | دوشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۳ | 20:39

در حال حاضر با دوتا مسئله غیرقابل حل مواجهم. اول اینکه کم کم عینک عشق و علاقه نسبت به الف از چشمم داره میوفته و یه شک خوره روحم شده. چند سال قبل وقتی خیلی احساس درموندگی میکردم با الف آشنا شدم. رگ خوابم و بلد بود. منم شدیدا نیاز به امید و دلخوشی داشتم، باورش کردم. اما یکی از دوست هام گفت سر من شرط بسته بوده. باور نکردم. تحقیق نکردم. فقط الف و باور کردم. بعد از چند سال که فکر میکردم هیچکس به تعهد و دلسوزی اون پیدا نمیکنم، گوشیش ازم مخفی کرد، آخرین اتصال بینمون پاره شد و ازش جدا شدم. حالا ته مونده های علاقم نسبت بهش از بین رفته و من موندم و این شک! شک اینکه تمام این چند سال مورد سوءاستفاده قرار گرفته بودم. خب این خیلی سنگینه. سوءاستفاده تو زندگی من همیشه رقم خورده. هرکس من و ببینه اولین چیزی که به ذهنش میرسه مظلومیتم هست. این مظلومیت واقعیه. راحت میشه بهم زور گفت. من موجود بی دفاع و آسیب دیده و شکننده ایم. حتی با اینکه خیلی کار کردم رو خودم هنوز هم شکننده ام. اگه سوءاستفاده از جانب الف تو این ابعاد حقیقت داشته باشه، من نابود میشم. یعنی دیگه نمیتونم به خودم اعتماد کنم. یا میتونم برم دنبال قضیه و از همون ادمی که این شک و ایجاد کرد درمورد اون سالها بپرسم. که حقیقتا تحمل مواجهه با درست بودنش رو ندارم. یا فرض کنم سوءاستفاده در ابعاد متوسطی رخ داده و به فکر مواظبت از خودم باشم. هنوز نمیدونم چکار کنم.

شرمی که به مرور خنده هامو دزدید، مدام من رو تو جایگاه ضعیف تر قرار داد. نتونستم خودم و نیازهامو بشناسم. خودم رو گناهکار بالفطره دیدم و گناه همه رو پوشوندم.

الف یه عوضی تمام عیار بود. از هرچی دم میزد خلافش عمل کرد. اونقدر خراب کرد که نمیتونم هیچیشو باور کنم.

"مثل چشمه ها نبود... مثل آسمون نبود... اونکه دیوونم کرد لایق جون نبود...

همه چی دروغ بود... همه چی نقاب بود... بخت خوش خیال من خواب خواب بود"

موضوع بعدی اهمیت کمتری برام داره و مربوط به ب هست که چه حسی بهم داره.

حتی با اینکه ب جلو چشمم بود، بخاطر الف ازش دوری کردم. هرکار کردم که ناامیدش کنم. آخه الف ارزش همه این زمان و وفاداری و محبت و...

اصلا ارزشش و داشت؟

کمتر جذاب باش

توسط Bluepetus | دوشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۳ | 16:21

حجم آشفتگیم و نمیتونم توصیف کنم. عطش عجیبی به نزدیک شدن بهش دارم. دلم میخواد بشناسمش باهاش حرف بزنم و از چیزهایی که پشت سر گذاشته بشنوم. از همه اطلاعاتش. از ضعف هایی که گاهی نمیشه ضعف شمردشون...‌

شاید مشکل از اینه که عجولم. نیاز دارم شخصی با ویژگی های مورد نظرم وجود داشته باشه تا از شدت ناامیدی سرم و به طاق نکوبم. پس وقتی آدمی به همون شکل پیدا کردم، اینطور بیقرار میشم واسش. نکته بعدی ناامنی روانیه. یعنی نمیدونم تا کی میتونم باهاش حرف بزنم. ازم خوشش میاد یا ازم بدش میاد؟ مزاحمشم؟ یا از معاشرت با من متقابلا لذت میبره؟ اگه اینها رو میدونستم وقتی غیبش زد فکرم مشغول نمیشد.

انقدر دوستش دارم که حس میکنم نیاز به تراپی دارم. شاید چیزهای زیادی رو از قلم انداختم.

ب هم ب نشد واسه من

توسط Bluepetus | یکشنبه یازدهم آذر ۱۴۰۳ | 23:46

ب به طرز عجیبی غیب میشه. من به این مدل رفتار عادت ندارم. الف سریع جواب میداد یا اصلا خود ب هم قبلا چنان سریع جواب میداد که جا میخوردم. حالا اما نیست! هزار تا فکر کردم. که نکنه اونقدددر پیام داره که پیام من توشون گم میشه. یا نکنه حالش خوب نیس. یا با پارتنرش وقت میگذرونه یا نکنه نگرانه ازش خوشم بیاد و اینطور میخواد دست رد بزنه. من نمیفهمم. کاش ازم دور نشه. بذاره یکم بشناسمش.

تصمیم دارم تا ۱۰ روز اینده من پیام و ارتباطی و شروع نکنم. ببینم این مدت اون چطور عمل میکنه. اما برا ۱۰امین روز قصد دارم بخوام که باز بریم بیرون. زمان زود میگذره باید به فکر خوشحالی خودم هم باشم.

در این حین سعی کنم با آدم های دیگه هم معاشرت کنم‌.

خوشحالم از مود جدیدم.

دوباره بدنیا میام

توسط Bluepetus | یکشنبه یازدهم آذر ۱۴۰۳ | 16:38

چند وقت قبل فکر میکردم یعنی ممکنه کسی با دغدغه هایی مثل خودم پیدا کنم؟ یه آدم تلاشگر، با درد آشنا، کمی عمیق، علاقمند به هنر و ورزش.‌‌.. ب جلو چشمم بود اما فکر نمیکردم دقیقا همون آدم باشه. شاید هم حدس میزدم برا همین بیشتر چشم میبستم روش. باورم نمیشه چنین آدم فوق العاده‌ایه. خودش میدونه که چقدر خفنه. میدونه راحت دل میبره. امروز به ویژگی هاش فکر میکردم. متوجه شدم چیزهایی که الف نداشت و فکر میکردم تو آدمای دیگه هم راحت پیدا نمیشه، همه رو باهم داره. پس یکی از دلیل هایی که دیوونش شدم همینه. پیدا کردم کسی و که فکر میکردم پیدا نمیشه.

خب این ها همه در سایه احساس ناامنی زیادی هست. یادم میاد دلم میخواست یبار هم که شده تو زندگیم بدون ترس از ضرر کردن، بتونم بی کله و مطمئن باشم. خب این اون آدم. برای بدست آوردنش نمیجنگم. فقط میخوام براش یه دوست خوب باشم. آدم امن و قابل اعتمادیم. اگه نترسم ضرر کنم همون تجربه ای میشه که دنبالش بودم.

دنبال خلق شخصیت متفاوتی از خودمم. این همه احتیاط و عقل زندگیم و زهر کرده. علائقم و کم کم میشناسم. دنبال میکنم. و شجاعانه تر رفتار میکنم. تمام انرژی ای که این سالها برا راضی کردن مادرم گذاشتم و صرف متولد کردن خودم میکنم.

نمیدونم تو دلم چی میگذره

توسط Bluepetus | یکشنبه یازدهم آذر ۱۴۰۳ | 7:34

آهنگ های عاشقانم بی مخاطب شدن. وقتی میگه "هر قولی بم دادی حتی اگه دروغ بودهههه به دنیا نمیدمش..‌‌." حالا دیگه هیچ کسی نیس که همشگیم باشه. بعد از چن سال من سعی کرده بودم حتی نقص هاشو هم دوست داشته باشم. زیاده روی کردم. یهو به خودم اومدم دیدم اون نقص اینه که من اولویتش نیستم حتی شاید نمیخواد منو. اشک میریخت، بدخواب میشد ولی در نهایت انتخاب های دیگه ای داشت. آخ که من در اوج دوست داشتن خودمو عقب کشیدم. فکر کردم چون با دیدنش قلبم تالاپ تولوپ نمیکرد عاشقش نبودم ولی حتی کراش و هم میبینم باز قلبم به طپش نمی افته. قلبم فقط برا ی اونطور بی قرار بود. بهرحال کراش بچگیه شاید بخاطر سنم بود.

تنها خوبی که نزدیک شدن به ب داشت اینه که انگیزم برا کار و درس داره برمیگرده. هم به رقابت کشیده شدم هم برا پاداش بیرون رفتن باهاش و برا خودم تعیین کردم.

امروز الکی الکی احساساتم جریحه داره.

فقط دوستم باش

توسط Bluepetus | شنبه دهم آذر ۱۴۰۳ | 23:9

امشب جایی حضور داشتم که آدمهای متشخص و البته معمولی ای حضور داشتن. اما باز هیچ آشنایی صورت نگرفت. تازه یه آقای موجه با لباس های کرم و استایل شیک اطرافم پرسه زد و من جهت پیشگیری از هر صحبتی خودم رو مشغولتر نشون دادم. تهش من موندم و یه هیچ بزرگ.

ب هم غیرقابل درکه واسم. دیروز تو بعضی موقعیت ها یطور رفتار کرد انگار با هم رفته بودیم دیت. و بهانه ای که برا بیرون رفتن آورده بودم و جدی نمیگرفت. مثلا قدم رو با قدش مقایسه میکرد، درمورد یکی دوتا از اعضای صورتم نظر داد، یه جا حتی گفت بلندم کنه بذاره اونور، که من رد کردم و با مشقت فراوون خودم رد شدم. شامو حساب کرد و من چون نمیخواستم دیت بشه، گفتم حساب میکنم که اصلا قبول نکرد. اصلا یه جایی بخاطر اینکه تنها برنگردم با من کلی راه و اضافه اومد. حالا همین آدم که پیامهارو هم قبلا به سرعت جواب میداد دیر به دیر جواب میده. گیج کننده اس. درک نمیکنم مزاحمشم یا خیلی مشغوله. فقط میدونم در حد دوست مایلم باشه کنارم. بعنوان پارتنر هم جذابه واسم اما اصلا حال و حوصله رقابت با هیچ دختری از گذشته حال و آیندش ندارم.

مسخرگی ماجرا اینه که الف جذاب نبود اونقدر. مخصوصا چند سال قبل که تازه باهم رابطمونو شروع کردیم. خیالم راحت بود که اونقدر جذاب نیس کسی بخواد بهش اصرار کنه و خودشم خیلی من و دوست داره. امان از ساده انگاری ابلهانه. الف چنان اینستا و تلگرامشو ازم مخفی کرد که هنوز یه علامت سوال بزرگم.

حالا این پسر به این جذابی چی میشه؟ رفتارش گفتارش افکارش ظاهرش... همه چیز دلچسب و زیبا. نه حال مواظبت از چیزی و ندارم. همین که یکم باهاش اشنا شم کافیه. تحمل ناامنی روانی و ندارم.

ز بیگانه تمنا میکرد

توسط Bluepetus | شنبه دهم آذر ۱۴۰۳ | 13:47

نیاز دارم تمام راهی که تا امروز طی کردم و مرور کنم. نیاز دارم دستاوردها و شکست هام رو به یاد بیارم. باید ارزشمند بشمارمشون. اگه نه در مقابل هر کس ممکنه دست به سطحی نگری بزنم و خودمو ببازم. عمیقا نیاز دارم خودم رو غنی کنم از حس حمایت نسبت به خودم. کم دیدن خودم نتیجه خوبی نخواهد داشت. چون من واقعا کم نیستم. نباید تمام شکوه و زیبایی خودم رو فراموش کنم و ویژگی های دیگران رو ستایش کنم.

آنچه خود می داشت ز بیگانه تمنا میکرد

مصداق بارز حال کنونی من هست. من هم خفنم اما ب رو طور دیگه ای ستایش میکنم. این باعث میشه شناخت درستی از من پیدا نکنه. خودم هم خوشحال و آروم نباشم.

پس پیش به سوی زنده کردن خود.

مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • آرشيو
برچسب ها
  • جدایی (1)
  • در پی خود (1)
  • در پی معنا (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای قسمتی واقعی و پنهان از من محفوظ است .