صبح تو مسیر شرکت فقط یه آهنگ گوش دادم. یه آهنگ لری. "کنار غریوم" متوجه نمیشم دقیقا چی میگه ولی دست میکشید روی خراشیدگی های روحم. کل مسیر گریه کردم. حتی الآن هم چشمام خیسه. حتی دیشب هم گریه کردم. برای بار دوم فیلم زن و بچه رو دیدم و سعی کردم حس و حال کارکتر اصلی رو لمس کنم. فیلم خیلی قشنگیه بنظرم و مشخصه گره احساسی ای با کارکتر اصلی و اتفاقات فیلم دارم. الآن اما اشک هام دلیل دیگه ای دارن. اما مستقیما مربوط به من و زندگیم نیس. یجورایی از جبر روزگاره. از اینکه هرچی سنگه مال پای لنگه. از این لنگی که غیر منصفانه پای اینهمه آدم و گرفته. اشک هام داغ دلم و آروم نمیکنن. چ ازم میخواد یک هفته ای که مادرش نیست، برم خونش. و الآن بیش از هر وقت دیگه ای حساسم. دلم میخواد برم پیشش بغلم کنه. که جون بگیرم و بتونم ادامه بدم. ولی بعد برگردم خونه. ببینم مادرم چقدر بامزه و جوونتر شده بخاطر ورزش و کاهش وزن. که پدرم ذوق کنه واسم. که این روزهای تلخ بگذره واسم... میدونم واکنشم زیادیه. زیادی نگرانم اما نمیتونم نگران نباشم
امروز رییسم پرسید چطور میرم سرکار و وقتی فهمید ماشین نخریدم هنوز گفت اگه کسی برات یه ماشین مثل کوییک بخره سوار میشی؟ ایجاد فاصله و برگردوندن حرفای این آدم هول به کار، خیلی گاهی ازم انرژی میبره. میخواد یه توضیح بده، انگشتش و میزنه به آستین لباسم...
از طرف دیگه این مرده که 8 برابر من سابقه کار داره عاشق اینه که کارشکنی کنه و منم بکشه پایین. نه فقط من، هرکسی که بتونه. امروز خیلی عصبانی شدم و الآن شدیدا دوس دارم گریه کنم. قلبم بد میطپه، دستام کمی گزگز میشه. اما نتیجه تست قلب و عروقم نشون میده نیازی نیس نگرانش باشم. فقط این اذیت شدن ها نباید واسم عادت بشه. متنفرم از اینکه کسی در حقم بی انصافی کنه. صدام کمی بالا رفت. درونم خشم میخروشید اما همکارم با یه لبخند و ریلکسی سر موضع غیرمنصافه اش ایستاده بود. یکم باهاش برخورد کردم اما باید حد و مرزم و بهش نشون میدادم. حق نداره تو کار بقیه اینطور دخالت کنه. فشار کار به خودی خود برام قابل تحمله و کار واسم شیرینه اما کارشکنی و بی انصافی های این آدم و هول بازی های رییسم فشار مضاعفی وارد میکنه که از تحملم داره خارج میشه.
بعد از کار میرم خونه چ. چ با مادرش زندگی میکنه. یکی دوبار با مادرش هم رودررو شدم اما ترجیح میدم زیاد نبینیم همو. حوصله حاشیه ندارم. دوری و دوستی. برا همین وقتی میرم خونه چ، آروم و بی اثر میرم اتاقش و معمولا یکی دو ساعت بعد مادرش از خونه بیرون میره. چ توجه نسبتا خوبی داره. با شعوره و حرف برا گفتن داریم باهم. اما حرفی زد که من و دور کرد. گفت اگه همسرش بهش خیانت کنه ترجیح میده بعدش تو زندان باشه! این دیدش اصلا قشنگ نیس. زن ناموس نیس. آدمه. این دید کمی پارانوییدیه و خطرناکه برای زندگی.
دلم میخواد بزنم زیر همه چی و همه چیز و خراب کنم. شغلم و رابطم... هیچ کدومو نمیخوام. از طرفی کابوسم خونه موندن اونهم با وضع مالی بده.
سه روزه طپش قلب غیرعادی دارم. رییسم تو ساعات غیرکاری بهم زنگ میزنه، وویس میفرسته یا پیام میده و چون آدم هولی هم هست حس بدی بهم میده. نیاز دارم ساعت کاریم که تموم میشه با کار در ارتباط نباشم که روانم استراحت کنه. اما این آدم حتی برای کار غیرضروری هم اون ساعت مزاحمم میشه. جواب. نمیدم بهش برمیخوره و دعوا راه میندازه. من دچار اضطراب شدم. هنوز هیچ چیزی با خودم سرکار نمیبرم جز اینکه همون روز برگردونم. معلوم نیس تو این سه سال چند بار خواستم استعفا بدم و ندادم. با اینکه درآمدم معمولیه، از استقلال مالی که با این شغل پیدا کردم زندگیم تحول خوبی پیدا کرد. میترسم استعفا بدم و تو خونه باز درگیر مسائل بین پدر و مادرم بشم. میترسم از چ جدا بشم و منبع مالی ای برام نمونه. از روزهای سیاهی که پشت سر گذاشتم میترسم. اما این اضطراب و عدم رضایت... اینا زندگی منن که انقدر بد میگذرن... باید کاری کنم. حساب شده و به موقع. قربانی چیزی نمیشم دیگه.
امروز داشتم فکر میکردم اگه خودمو دوس دارم نباید خودم و مجبور کنم به تحمل چنین وضعیتی. یا تغییرش بدم یا ازش بیرون بیام. تحمل الکی معنیش دوست نداشتن خودمه.
خوشحال نیستم. امروز حس کردم آدمها باز دارن حرومم میکنن. من یبار حروم شدم توسط الف. عشقمو، وقتمو، جونترین ورژنمو به فنا داد. امروز وقتی ساعت کاریم تموم شده بود زیادی درگیر کار شدم. مدام تماس،... حس کردم زیاد ازم استفاده کردن بدون اینکه قدرم و بدونن. چ خواست بعد از کارم برم پیشش. رفتم و بیشتر راحتی اون تامین شد. منتظر بودم عصر بریم پیاده روی و هوایی تازه کنم، که خواست برم خونه! حس بدی دارم. الف میگفت حرف گوش کن نیستم مشخص شد دنبال آدمیه که بشه عروسکش که من ندونستم و شدم. چ میگه خودمو فدا نمیکنم...
خوشحال نیستم
وقتی ببینمش دیگه نمیتونم ازش جدا شم. نگاهش، رفتارش... یهو حس میکنم این آدم با همه خوبی و بدیش مال منه. فعلا خشم و ناراحتیم ازش برای جدا شدن کافی نیس. گفت دنبالت اومدم نتونستم پیدات کنم فکر کردم با تاکسی رفتی، یهو نرم شدم.
دیشب راه رفتیم. و بعد رفتیم سینما. فیلم زن و بچه. چقدر گریه کردم. آخرای فیلم دیدم چ هم گونش و پاک میکنه. خوشم میاد که احساساتش رقیقه و گاهی میتونه گریه کنه. در عین حال محکم و قابل اتکا هم هست. البته این ویژگی ها تو رابطه برام اید معنی پیدا کنه. اما بطور کلی با دیدنش حس خوبی میگیرم. از این خوشم میاد که یه چیزهایی و میفهمه. مثلا فیلمهای باکیفیت و تشخیص میده. آهنگ های خفن و دوست داره. الف تا این حد استانداردهای من و پایین آورده😑😂
نمیفهمید. نه سیاست و، نه آهنگ خوب و بد و، نه فیلم و. فکر میکردم حداقل غذا رو بفهمه که اونو هم نمیفهمید😂 الف اعجوبهای بود. از بابت توانایی خودم در دوست داشتن هر آدمی نگرانم. من الف به این دوزاری رو چطور انقد دوس داشتم و برای وفاداری بهش انقدر تلاش میکردم؟ این باعث میشه دوست داشتنم نسبت به چ رو هم جدی نگیرم خیلی.
از فیلم دیشب یه چیزی ته ذهنم روشن شد، با همه چیز کنار نیا، همه چیز و قبول نکن و فدا نکن خودتو. اینو مدام میگم به خودم. مدل من سازگاری بیش از اندازه و فداکاریه. بهتر میشم اما باید همیشه حواسم جمع باشه. حداقل تا وقتی که مدلم فرق کنه.
تو این مدت چندین اتفاق خوب و بد افتاد هربار که خواستم بنویسم انقدر خسته بودم که نوشته هام شبیه هذیون شد. پاک کردم و خوابیدم.
ب بهم پیام داده بود، سین نکردم، پاکش کرد. از اینستا آنفالو و ریمووش کردم. دوباره پیام داده و دوباره سین نمیکنم. نمیخوام جزء کوچیکی از حرمسراش باشم. تمام وقتایی که توجه و محبتم بهش بود و بازی میکرد جلو چشمم هست. دیگه ب رو نمیخوام. رها شدم از دست این عنکبوت زیبا.
دیروز پدرم چند ساعت تو اداره ها دنبال پاسپورت گمشده من گشت و پیداش کرد. سراتا پام ذوق بود. نمیدونم راجع به این موضوع چطور فکر کنم. چه روزهایی که میتونست رابطه پدر دختریمون نجاتم بده و نشد. چه اعتمادبنفسی میتونستم از داشتن چنین پشتوانهای داشته باشم که حمایتم میکنه اما محدود نه...اما حیف. اغلب رابطمون تحت تاثیر مامانم بود. مامانم آدم بدی نیس، بهرحال همه چیز کاش طور دیگه پیش رفته بود.
تو فاصله دو روز باز چ قاطی کرد و دقیقا به همون دلیل ۷ کات قبلی خواست تمومش کنه. اما ترسید من و از دست بده و نتونه باهاش کنار بیاد و سخت راضی شم که برگردم پیشش. اسم کات و نیاورد و با اولین بهونه ورق رو برگردوند. دیشب ولی طور دیگهای عصبانی شدم. ازم خواست از خونش برم و فکر کنم. من هی راه رفتم و هی اطراف و نگاه کردم. دنبالم نیومد. هربار ناامیدتر شدم. دارم فکر میکنم ظاهرش خیلی هم واسم جذاب نیس. مثلا وقتی لب بالاش و طور خاصی منقبض میکنه و اخم میکنه... دارم فکر میکنم دیگه حوصله بالا پایینی اینچنینی و ندارم. نمیذاره من آروم بگیرم پیشش. تقریبا هر ۷ روز یه حمله کرده. و فرداش خواسته همه چیز مثل قبل شه. یه خواسته واضح داره که نمیفهمم چرا درموردش اصرار داره. انگار میخواد ازم یه هزینه سنگین بگیره. احتمالا فکر میکنه این هزینه رو بدم قلبم فتح میشه و دیگه هم نمیتونم از پیشش برم. نمیفهمم دقیق چطور فکر میکنه. بهرحال از چشمم افتاده. دیروز وقتی بعد از کارم رفته بودم خونش، واسم سفره پهن کرد و غذا خوردیم. گفت بریم سینما؟ و من با خودم گفتم قراره امروز خیلی پرماجرا و جالب باشه، همون لحظه دلم خالی شد که نکنه از اون وقتا باشه که برعکس پیش میره؟ دو سه ساعت بعد من راه میرفتم و هر ماشین از کنارم رد میشد نگاه میکردم ببینم چ هست یا نه... ناامیدم کرد. دیگه برام جذابیتی نداره وقتی میگه همیشه کنارمه، بهش اعتماد کنم، ما باهمیم و...
و میدونم که نباید خودمو فدای کسی کنم. حتی کسی که خیلی دوستش دارم.
الآن دیگه دوس دارم ازش جدا شم. اما نمیدونم چطور. چکار کنم که باهاش کنار بیاد؟
احتمال داره از طرف شرکت برم ماموریت به یه کشور اروپایی. همین که این احتمال هست که برم، خوشحالم میکنه. امروز اول صبح یه خانم پررو و عصبانی بیخخودی طلبکارم بود. از اون لحظه خشمم بالا اومد. کلا وقتی خشمم یکم بالا میاد، با اعتماد بنفس تر، محکم تر و کارآمدترم. کم کم دارم فکر میکنم دوشخصیتی ام. یه شخصیت فوق خجالتی و شرمزده، یکی قوی و با اعتمادبنفس! چطور میتونم انقد گاهی تغییر کنم؟ نکنه دوقطبیام؟ بهرحال برچسب نباید بزنم به خودم. هر چیزی علائم دیگه ای هم همراهش داره. ولی من این وضعیتم و خیلی دوس دارم. وقتی از پس همه برمیام. بدون داد و قال، بدون اضطراب، بدون دلخوری...
امروز عملا نمیشد چ رو ببینم. نمیدونم چرا هر دو تمام تلاشمون رو میکنیم که حداکثر زمان ممکن باهم باشیم. امروز هم مادرش هست و قراره خیلی یواش برم پیشش. نمیخوام مامانش بدونه میرم اونجا، مخصوصا وقتی خودش هم هست! بعید میدونم بپذیره این مدل و. چ درمورد مادرش میگفت که احتمالا حسودی میکنه و حساس شده نسبت به موقعیت ویژه ای که برای چ داشت. پسرها از یه حدی بیشتر که مسئولیتپذیر بشن، بد به فنا میرن. باید نقش حامی درجه یک مادرشون و بازی کنن و خانمی که سنش بالاست و شوهرش و از دست داده، خیلی آسیبپذیر و نیازمند میشه. یه رابطه ناسالم ممکنه شکل بگیره از جنس عدم تمایز. من دنبال استقلال و تمایزم. چ در نگاه اول خیلی متمایز بنظر میاد اما یکم عمیق که به زندگیش نگاه میکنم یکی از آشناها رو میبینم که وضعیت کاملا مشابهی داشت و مادرش از ازدواجش هربار جلوگیری کرد. بعید میدونم منم سنم بره بالا و یه پسر شاخ شمشاد داشته باشم که دست و دلباز باشه، بهم محبت کنه، سفر ببرتم... بذارم زن بگیره و از دست بدمش. امیدوارم کنار یه پیرمرد جذاب باشم اونموقع. هر دو موهامون سفید. اونوقت برام مهم نیس بچه دارم یا نه. یا اگه فرزندم رفت به فنا نمیرم.
میخوام حداکثر استفاده رو از زندگی ببرم. چه الآن چه تو پیری. فقط نباید وابسته باشم که بتونم چیزای جالبی و تجربه کنم و درد نکشم.
دیروز حرف از بلاگفام شد. قرار بود دیگه به چ چیزی از بلاگفام نشون ندم. اما دیروز یکم خل بازی دراوردم و یه چیزی نشونش دادم. یکی دو روز قبل نوتیف پیام ب اومده بود رو گوشیم و میدونستم که چ دیده اما اون لحظه نخواست هیچ واکنشی نشون بده. دیشب درمورد ب ازم پرسید. دلم نمیخواست چیزی بگم. میخواستم فرار کنم. همین تلاشم برای فرار کافی بود که فرضیه های نسبتا درستی تو ذهنش شکل بگیره درمورد حساسیتم نسبت به ب. دلم نمیخواست دلش ازم چرکین بشه. من بازیگر خوبی نیستم. مبادا کوچکترین خلافی داشته باشم، پنهان کردنش واقعا واسم سخته. در نهایت بهش گفتم چطور با ب آشنا هستم و صحبت هامون تو چه زمینه ای هست. پرسید میتونم دیگه باهاش ارتباطی نداشته باشم؟ و من فورا قبول کردم. راستش از نحوه برخوردش خوشم میاد. از هوشش خیلی خوشم میاد. در واقع ب ارزشش رو به کل از دست داده واسم. حالا من دنبال یه رابطه واقعیم. دنبال کراش زدن و بدو بدو و هیجانهای اینچنین نیستم. از چ هم مطمئن نیستم. بنظر میاد دارم یه گام به جلو برمیدارم. اول گیج بودم که چی میخوام چی نه. کم کم واسم شکل گرفت که چیو نمیخوام و حالا آروم آروم چیزایی که میخوام هم داره واسم وضوح پیدا میکنه.
منتظرم ساعت کاریم تموم شه و بال دربیارم سمتش.
امروز دیدار عجیبی با مادر چ داشتم. دیشب چ ام خواست پیشش بمونم و بعد فهمیدم مادرش هم قرار هست بیاد. فکر کردم بی سروصدا میمونیم باهم اما چ برای اینکه خاله اش هم نیاد، به مادرش گفت که با من هست. تا اینجا کمی واسم خجالت آور بود اما چون قرار نبود رودررو بشیم، تونستم فورا فراموشش کنم و نادیده بگیرم. صبح بیدار شدیم، گفت کله پاچه میخواد. رفتیم خریدیم اما سرد بود و باید میبردیم خونه گرم میکردیم... گفت بریم خونه با مادرش بخوریم. قبول نکردم اما مادرش اومد جلوی در و دعوتم کرد داخل. چ گفت ظرفای دیروز چطور شسته شده بودن؟ مادرش گفت فعلا ازش انتظاری نیست! نکه فکر کنید آدمهای فوق تمیزی ان، نه! فقط زورشون به دختر مردم رسیده بود. این جمله من رو برد به یک سال و نیم پیش. وقتی الف از من به خانواده اش گفته بود و مادرش از یه طرف تعجب میکرد که چرا من بخوام با پسرش ازدواج کنم و از یه طرف همه حق و حقوق هارو برای خودشون میخواست. هنوز حرف چیزی نشده از نظر سکونت، رفت آمد و وضعیت اشتغال الف کاملا خودخواهانه و یکطرفه تصمیم میگرفتن. این بار هم باز همین اتفاق افتاد. باز ارزش من دیده نشد. وقتی من ساکت و محجوب بودم کسی مراقبم نبود. یک سیلی از واقعیت به گوشم نواخته شد، که چرا منفعلی به این امید که کس دیگه ای منصف باشه و حقت و نخوره و نادیده ات نگیره؟ و یه سیلی دیگه به گوشم نواخته شد که مگه نگفتی قرار نیس به هر قیمتی ازدواج کنی؟ بعد چ ازم نپرسید که چی میخوام. من رو با دوستش رسوند خونه! حتی میدونست خوشم نمیاد اونموقع برگردم. دو ساعت بعد ازم خواست بریم بیرون. اینبار موافقت نکردم. چون خیلی دلم پر بود ازش. و گیج بودم درمورد همه چیز.
این رابطه داره بهم نشون میده هنوز چقدر راه دارم برای رفتن و اینکه تو این راه چه چیزهایی رو میخوام یا نمیخوام.
چ دیروز میگفت عقلم اونو انتخاب کرده اما دلم نه. دلم پیش الف نیس، پیش ب نیس، دلم اگه چ هم نباشه هیچ جا نیس. اما عقلم میگه چ حداکثر برای یه مدت کوتاه واسم مفیده و بعد از اون سرنوشتم مثل دوست دختر سابقش میشه...
فاصله حقوقم این ماهدنسبت به ماه قبل بیشتر از همیشه بود، تقریبا ۴۰ روز. آخرای ماه واقعا دستم خالی شده بود. و حالا دیگه دلم نمیاد خرجشون کنم. بهرحال امروز دارم میرم خرید. امیدوارم بتونم هرچی میخوامو بخرم. یه عطر خوشبو هست که مدت هاس رو مخم رفته... شوق دارم. دیشب مادرم گفت باهاش رفتارم خصمانس. انگار این باعث اختلاف اخیرمون شده بود. عذر خواستم و فورا باهم خوب خوب شدیم. حالا خیالپ راحتتره. حالا اعتماد بنفسم بیشتره و آسیب پذیری کمتری حس میکنم.
به ب پیام داده بودم که ببینم وضعیت حقوقم تو شرکت عادیه یا نه. پیام ها رو انقد دیر به دیر جواب دادیم که کش اومد چن روز. حتی هنوز هم پیام سین نشده ای ازش دارم. دیشب وقتی چیزی و تو گوشیم چک میکردم نوتیف پیامش اومد. نوشته بود "همچنان تو بحرانیم ما". میدونم چ متوجهاش شد. اما ندلش اینطوره که فورا واکنش نشون نمیده. بهرحال الآن تو وضعیتیم که فقط هیجان اتفاقات خوب و دارم. استثناعا از همه چیز راضیم😁
بیشتر وقتای آزادم کنار چ میگذره. دارم سعی میکنم دوستای جدید هم پیدا کنم. ینفر از محل کارم، ینفر هم از کارگاه هایی که رفتم... در عوض دوتا از دوستامو گذاشتم کنار. یعنی بزور نگهشون داشته بودم انگار چون تمایلشون به بودن کنار من کم بود. بهرحال در حال حاضر احساس تنهایی نمیکنم. امروز چ گفت باهم نریم بیرون اما من و از سرکار برمیگردونه خونه که گرما اذیتم نکنه. دوست ندارم تمایل من بهش بیشتر از تمایل اون به من باشه. دیروز یه سری عکس توی گوشیش میدیدم. عکس دوست دختر سابقش و قبلا یدده بودم اما اینبار بنظرم خوشکلتر اومد. چ درموردش میگفت که بهش گفته نمیخواد ازدواج کنه اما اون فکر دیگه ای میکرد. گفت باهم زندگی میکردن و دختره خودشو خانم خونه میدیده. حالا هر وقت میرم خونش سعی میکنم ابدا دست به چیزی نزنم. یجور رفتار میکنم که حالت مهمون داشته باشه نه صاحب خونه. در کل بنظرم اگه چیزی و فدای چ نکنم، احتمال پشیمون شدنم کمه.
اوایل که با هم آشنا شده بودیم، با دوستاش من و بیرون میبرد. بعد به هر کدوم از دوستاش پیشنهاد داد که باهم بریم بیرون قبول نکردن. حس میکنم آدم نچسبی بودم☹️ یعنی نگرانم.
بهرحال دوست دختر سه تا از دوستاش زیادی از من بزرگتر بودن. اون یکی دیگه هم حالا خیلی مهم نیس اگه ازم خوشش نیومده باشه. پس بهتره سخت نگیرم به خودم و از زندگی همچنان فیض ببرم.
فکر میکنم کم کم یه عادت هایی رو با چ باید درست کنیم. خیلی رابطمونو دوس دارم.
چ اون شب گفت از اینکه ناراحتم کرده ناراحته. بهم گفت قویم و دوست نداره این بار و به دوش بکشم. بغضم ِآزاد شد و اشک ریختم. انگار داغ دلم با اون اشکا خنک شد.
تقریبا هر روز همدیگه رو میبینیم. میگه بیا و من باز بال درمیارم به سمتش. تا حالا انقدر با ولع زندگی نکرده بودم. کنار اون همه چیز یه جور دیگه قشنگه. نمیدونم چطور ولی انگار یه بخشایی از زندگی برام کنار اون قابل لمس میشه. فقط یه چیزی باعث نگرانیم هست اینکه نمیخوام به کسی معرفیش کنم. میترسم خوب بنظر نیاد. یادم هست نسبت به الف هم تا حدی اینطور بودم. عکسشو به دوستم نشون دادم. ازم میپرسید اهل سیگاری چیزی هست؟ چ قلیون زیاد میکشه اما من نگرانم جز اون هم چیزی بکشه. دوستم گفتم بهش میاد سختی زیاد کشیده باشه. که درسته و من عاشق اینم. عاشق عمقشم. عاشق نظراتشم که اغلب درسته. عاشق اینم که اگه از رنج بگم، میفهمتشون مثل الف کوته بین نیس. و مثل ب عقده ای نیس. من عاشق حس تو نگاهشم وقتس منو میبینه. عاشق لبهاشم که وقتی میره تو فکر منقبض میشن. من عاشق سینه های افتادهاشم که نشون از کاهش وزنش داره. من بهش افتخار میکنم که از پس چاقی و مشکلات زندگی براومده بدون اینکه زشت بشه. میترسم کسی این زیبایی ها رو نبینه. دوست ندارم به عنوان یه ادم داغون کسی بهش نگاه کنه. برام مهم نیس چی میشه کنارش میتونم از فشارهای زندگی رها بشم و این حس و دوس دارم. میگه واسه اون هم همینطوره. دلم میره واسش.
نمیدونم چی شد که پای چ به بلاگفام باز شد. قول داد خودش نخونه و از گوشی من بخونه. از اونجا که نمیتونم حرف بزنم و گاهی حرفها میچسبن ته سینم، بدم نیومد گاهی ببینه دوستش دارم. که پشت صحنه زندگیم و هم ببینه. زخمام، آسیب پذیریم، همه چیز... یواش یواش باهاش شفاف بشم. اما بد پیش رفت. متن "زخم و مرهم" بنظرم زیادی بود. خوند و انگار دور شد ازم. گفت دوستم داره در هر صورت اما سرد شد. گفت بخاطر خودش ناراحت نیس، از حسی که به پدرم دارم خوشش نمیاد. واسم مرهم نشد. حدود یک ساعت و نیم خودخوری کردم. با دست به فرمون مشت و ضربه زدم که حس بدم و تخلیه کرده باشم. فکر کردم همه چیزو خراب کردم. اومدم خونه متن و خوندم. چیز خاصی نبود. میشد درکش کرد. فاجعه نبود. هنوز سینم سنگینه و چ دور.
زخم رو کردن خیلی شجاعت میخواد. وقتی چ گفت زیادی حساسی درمورد همه چیز و آسیب پذیر، حس خوبی نداشتم. ناراحت شدم در اصل. با زخمم مهربون نبود. قضاوتش کرد و مرهم نذاشت. همه زخم دارن. من گناهی نکردم که زخپام اینهاس. گناهی نکردم که اینها دردناک ان. هر رنجی به جای خودش دردناکه و مهم. نمیشه گفت چون عزیزترین کست از بیماری فوت نکرده، حق نداری از جو سمی خونه اذیت شی. کسی حق نداره رنجی و در مقایسه با رنج دیگه ای تحقیر کنه. بهرحال من مرهم شدم اما مرهم نشد واسم...💔
از شدت کلافگی در حال متلاشی شدنم. چهارشنبه به قدری بهم سخت گذشت که امروز عزا گرفتم که فردا قراره هفته شروع بشه. یکی از گوشوارههام گم شده و حس میکنم طاقت هیچی و ندارم. حتی نای گشتن هم ندارم. با اینکه خوب خوابیدم، الآن هم خواب آلودم. دقت کردید گاهی یه سری اتفاقات خوب بصورت زنجیری رخ میدن؟ و گاهی اتفاقات بد زنجیری؟ نمیخوام زنجیری چیزی پیش بیاد. تحمل هیچی و ندارم. تلخ تلخم. برای گوشوارهام ناراحتی کنم؟ یا انگشترم که تو رستوران جاموند و یا برای اینکه فردا دوباره قراره تحت فشار قرار بگیرم؟
از وقتی با چ وارد رابطه شدم و باهاش بیرون میرم، میبینم چقدر الگوی رفتاریم تو خونه شبیه پدرم شده. اولین فرصت دوش میگیرم و میرم تا اخرین تایم های شب. اگه پدرم واقعا میخواست به عنوان تاکسی از خونه بره بیرون، دوش نمیگرفت. اخیرا دوش گرفتنهاش طولانی تر شده. بطور کل حس بدی ازش میگیرم. بنظر میاد یه قرارداد نانوشته بین پدر و مادرم هست. که پدرم هرکار خواست انجام بده فقط مادرم نفهمه و مادرم تمام تلاشش و بکنه که دروغهای پدرم و باور کنه. این جو زیادی سمیه. به خودم قول میدم تا وقتی انقدر توانمند نشدم که اگه خیانتی از شوهرم دیدم بتونم ازش جدا شم و زندگی تازه ای برای خودم شروع کنم، با هیچکس ازدواج نکنم.
دیشب خونه چ خوابیدم. قرار نبود شب باهم باشیم. یهو دلمون نیومد از هم جداشیم. دیروقت بود که این تصمیم و گرفتیم. یه سری مشکلات پیش اومد. چ خوب بحران هارو مدیریت کرد. حس خوبی گرفتم. نهایتا تا ساعت یک و نیم تونستیم برسیم به خونه. همدیگه رو در آغوش گرفتیم و خوابیدیم تا صبح. وقتی کنارشم حس خوبی دارم. بهش اعتماد دارم که مرزی که واسش تعیین کردم و زیر پا نمیذاره. این اعتماد واسم خیلی قشنگه. من این اعتماد و به الف نداشتم. در اصل خودش از خودش مطمئن نبود. الف مضخرف ترین آدمیه که میتونه تو ذهنم بیاد.
از اونجا که تراپیستم حدس زده بود شخصیت چ تا حد زیادی مرزی باشه، قرار بود بهش حمله کنم. حمله از اون مدل ها که یهو به طرف گیر میدی و میخوای جدا شی. اما در بدترین زمان چ کات هفتم و رقم زد و من نتونستم کاری کنم. حالا هم انقد حالم کنارش خوبه که دوس ندارم چالش اضافه ای ایجاد کنم. دلم میخواد بهم خیره شه و لبخند بزنه و بگه تو چقد نازی! یا تو گوشم زمزمه کنه برات میمیرم خانمم.
دیشب میتونستیم با یه جمع که فان و صمیمی بودن بریم و وقت بگذرونیم. اما من نتونستم قبول کنم. شرمم بالا اومده بود. استرس داشتم که باز نتونم با کسی صمیمی شم و برم تو قالب خشک و استرسی. گفتم نه و نرفتیم. میدونم این موقعیت ها به رشدم کمک میکنه اما دیشب نتونستم به حس ترسم غلبه کنم.
احساس تعلق نکردن فقط اونجا که من هیچ چیز شخصی تو شرکت ندارم. حتی یه خودکار یا یه لیوان! هر چیز ببرم، با خودم برمیگردونم. این خودش امنیت شغلیم و نشون میده. همیشه طوری میام سرکار که انگار فردا قرار نیس بازهم اینجا باشم. همیشه آماده ترک کارم! حتی وام هم نگرفتم که یوقت نگرانی از بابت بدهی برام ایجاد نشه.
تو رابطه با چ هم همینطور شدم. آخرین بار که کات کردیم یه سری وسایلم دستش بود. همون شب یه سری از وسایل و ازش تحویل گرفتم و فقط یه انگشتر دستش موند. دو روز بعد که اومد دنبالم صندوق ماشینشو چک کردم و انگشتر و پیدا کردم و فورا برداشتمش. و حالا هربار میبینمش انگار آخرین باره، دیگه چیزی جا نمیذارم.
امروز سرکار خیلی سخت گذشت. تنش ها زیاد بود. حسابی خسته ام و هنوز ساعت کاری تموم نشده💔
مشخصات وب
آرشیو وب
- دی ۱۴۰۴
- آذر ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۴
- مهر ۱۴۰۴
- شهریور ۱۴۰۴
- مرداد ۱۴۰۴
- تیر ۱۴۰۴
- خرداد ۱۴۰۴
- اردیبهشت ۱۴۰۴
- فروردین ۱۴۰۴
- اسفند ۱۴۰۳
- بهمن ۱۴۰۳
- دی ۱۴۰۳
- آذر ۱۴۰۳
- آبان ۱۴۰۳
- مهر ۱۴۰۳
- شهریور ۱۴۰۳
- مرداد ۱۴۰۳
- تیر ۱۴۰۳
- خرداد ۱۴۰۳
- اردیبهشت ۱۴۰۳
- فروردین ۱۴۰۳
- اسفند ۱۴۰۲
- بهمن ۱۴۰۲
- دی ۱۴۰۲
- آذر ۱۴۰۲
- آبان ۱۴۰۲
- مهر ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۲
- مرداد ۱۴۰۲
- تیر ۱۴۰۲
- خرداد ۱۴۰۲
- اردیبهشت ۱۴۰۲
- فروردین ۱۴۰۲
- اسفند ۱۴۰۱
- بهمن ۱۴۰۱
- آرشيو