مشخص شد راهی جز طلاق نمونده...
پدرم یک قدم هم برای حل مشکلات بر نداشت... مادرم تلاش بیشتری کرد و واقعا خسته شده.
زندگی جدیدی پیش روست. سبک ترم. حالم با دوسال پیش قابل مقایسه نیست. قطار داره پیش میره توی سکون گیر نیوفتادم...
پدرم... باز هم نگرانش هستم. نمیدونم چکار خواهد کرد. اول اذیت نکنه توی جریان طلاق و بعدش هم با خودش بد نکنه...
فکر میکنم اگه برم پیش روانشناس از الف هم بخوام جدا شم. آخه یه مشکلاتی باهم داریم که تقریبا غیرقابل حل هستن.
و گاهی حس نمیکنم از روی سلامت بخوامش...
نمیدونم.
فعلا بلاتکلیفم.
و غمگین برای آبها که یکی یکی خشک میشن....