قسمتی واقعی و پنهان از من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

آب

توسط Bluepetus | پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۲ | 0:33

مشخص شد راهی جز طلاق نمونده...

پدرم یک قدم هم برای حل مشکلات بر نداشت... مادرم تلاش بیشتری کرد و واقعا خسته شده.

زندگی جدیدی پیش روست. سبک ترم. حالم با دوسال پیش قابل مقایسه نیست. قطار داره پیش میره توی سکون گیر نیوفتادم...

پدرم... باز هم نگرانش هستم. نمیدونم چکار خواهد کرد. اول اذیت نکنه توی جریان طلاق و بعدش هم با خودش بد نکنه...

فکر میکنم اگه برم پیش روانشناس از الف هم بخوام جدا شم. آخه یه مشکلاتی باهم داریم که تقریبا غیرقابل حل هستن.

و گاهی حس نمیکنم از روی سلامت بخوامش...

نمیدونم.

فعلا بلاتکلیفم.

و غمگین برای آب‌ها که یکی یکی خشک میشن....

ناکام ۲

توسط Bluepetus | دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۲ | 20:18

بنظر میرسه به آخر خط رابطه خانوادگیمون رسیدیم. یعنی پدرم هیچ جوره نخواست تغییری ایجاد کنه. و مادرم فهمید سالها خودش رو گول زده.

حالا منم بالای سر قبر رویاهای خامم. قرار بود با الف یه مدت تو یه شهر زندگی کنیم و بعد ازدواج کنیم. حالا باید حواسم به خانواده از هم پاشیده‌مون باشه.

اگه پدر و مادرم از هم جدا شن، معلوم نیس پدرم رو باید تو چه وضعیتی ببینم. حتی شاید کارتن خواب شه. شاید مریض شه و به سختی بمیره...

الف چطور میخواد من رو به خانوادش معرفی کنه؟ دوریمون کم بود؟ اونهم چنین خانواده ای.

اصلا الف اگه بخواد با زور بازو من و خفه کنه چی؟

این جهنم زندگی منه.

دائما حس میکنم دوس داشتنی نیستم و حتی وقتی مشکلی نیست هم درحالت آماده باشم....

بعید میدونم یه روز حالم خوب شه...

روز به روز شادی هام سطحی تر و غمهام عمیق تر میشه...

من دیگه توی دوست داشتن هم ضعیف شدم

منِ ناکام

توسط Bluepetus | یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۲ | 16:46

حالا خیلی راحت تهدید میکنه

احساس خجالت؟ پشیمونی؟

هیچ!

در عوض قلق کار رو پیدا کرده. اینجوری میتونه مجبورمون کنه ساکت باشیم و هرکار میگه انجام بدیم. امروز عصبانی بود که چرا مادرم باهاش نخواسته بره مراسم ختم. داشت خیلی مرموذانه از من میخواست راضیش کنم. و من چکار کردم؟

اول تیکه انداختم به کبودیا و بعد برا اینکه فک نکنه از داد و فریادش میترسم تا جایی که میتونستم داد و جیغ کشیدم.

می دونم جبران میکنه. آدم کینه ای هست.

حتی تهدیدمم کرد.

چرا نباید بترسم؟

و خب از وضع روحیم بهتره نگم.

گریم متوقف نمیشه که بتونم ناهار بخورم.

برای اولین بار به قرص ضد افسردگی فکر میکنم.

اما صحبت با روانشناس... این گریه مگه بند میاد؟

فکنده در خاک

توسط Bluepetus | سه شنبه دهم مرداد ۱۴۰۲ | 20:51

الف گفت عادت کردی به حال بد...

عادت؟ همین؟ کبودیای دست مامانم و ببینم و فکر کنم بعد از این هم از بنفش خوشم میاد؟ یا موقع خواب وقتی میخوام بخوابم جاهای مختلف بدنم درد گرفت... اونها هم عادت هستن؟

اینکه فهمیدم با این همه بدن درد تازه مراعتمو کرده بابا واسه زدن این چی؟ این هم عادته؟

انرژی منفی؟ این حرفهای پوچ چیه آخه؟ به احساسات احترام بذاریم.

در کل الآن یه آوار رو دلم هست. پدری که هم دوستش دارم و هم اینکه هیچ جوری حس اطمینان و امنیت بهم نمیده.

هر سمت رو نگاه میکنم هم احتمال بهتر شدنش هست و هم بدتر شدن... و خب توی وضعیت فعلی یکم هم بدتر شدن بنظر خارج از محدوده صبرم میاد.

فعلا زمدگیم در جهت نشدن پیش میره...

فعلا نمیشه

آشوب

توسط Bluepetus | دوشنبه نهم مرداد ۱۴۰۲ | 15:9

به ندرت پیش میاد که خیلی حس رهایی و شادی داشته باشم. اغلب ته مایه ای از نگرانی و غم با منه.

امروز صبح وقتی یکی از پروژه‌هام رو انجام دادم حالم خوب بود. دغدغه‌هام کمتر بود اما چن ساعت بعد داشتم با پدرم دعوا میکردم و تند تند بهش مشت می‌زدم.

و الآن هم نگران نمناک بودن لباسهاشم چون ابپاش رو روش خالی کردم. حسابی همدیگه رو زدیم. با همه این وجود پدرم رو خیلی دوست دارم.

فکر میکنم داره خانواده رو دو دره میکنه و سرش جای دیگه گرمه.

بعید میدونم مادرم رو دوس داشته باشه.

هر چند خیلی وقتها میگه دوستش داره اونم سر بزنگاه. در باقی موارد فقط خشم میشنوم ازش.

با الف بد رفتاری کردم. از یه طرف فضول‌های فامیل منتظرن ازدواج کنم از یه طرف ازدواج مادرپدرمم هنوز سر دلم مونده.

دلم میخواد از همه چیز ببرم و برم. یه جای خیلی دور. یه جای دنج...

پرداخت برای هیچ

توسط Bluepetus | یکشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۲ | 14:21

پدرم ازم پول قرض خواست، قبول کردم (قبلا هم پول قرض دادم اما هنوز بهم پس ندادن) بعد مادرم زنگ زد که تو پول قرض نده.

حس کردم پدرم یه مدر نسبتا لاابالی و مقروض هست.

که خب هست

و من نمیدونم از شرایط بد اقتصادیه یا از بی فکری

نمیدونم این پول صرف زندگی خودمون میشه یا صرف خانمهای غریبه و آشنا

نمیدونم کار درستی میکنم یا نه

اما خب این جوونی من هست که سرکار صرف مقابله با خواب میشه و من چیز زیادی ازش بدست نمیارم:(

خوش نمیگذره

توسط Bluepetus | پنجشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۲ | 10:13

جمع خانوادگی و فامیلی انقدر پرتنش هست که ترجیح میدم روی تخت دراز بکشم. پدرم کوچکترین کاری کنه کنه مادرم بدخلق میشه و البته پدرم هم گاهی کارهای نگران کننده انجام میده اما مادرم یه زن تمامیت خواه هست. تماما باید پدرم مطابق میلش باشه و نه درصد یا بخشی از اون. لباسها رفتارها رفت و آمدها خرید هر چیزی باید موردقبول مادرم باشه.

من خستم از فکر زیاد. فکرهایی که حتی جلوی مرورشون توی مغزم رو میگیرم.

گاهی به الف نگاه میکنم. از خووم میپرسم ارزشش رو داره؟ سختی‌ها ریسک‌ها عدم قطعیت ها....

نمیدونم واقعا

در این مرحله از زندگیم میخوام تنهاترین موجود باشم چون همه چیز زیادی ازم انرژی گرفته

مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو
برچسب ها
  • جدایی (1)
  • در پی خود (1)
  • در پی معنا (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای قسمتی واقعی و پنهان از من محفوظ است .