توسط Bluepetus
| پنجشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۳ | 9:20
راه و روش های تازه ای برای زندگی پیدا کردم.
میخوام خودم رو کمتر مچاله کنم و نترسم از سربار بودن برا خانوادم.
میخوام از قالب کوچیکی که برا ناپدید کردن خودم درنظر گرفتم آروم آروم عبور کنم.
این هارو که میگم چشمام داغ میشه و دلم برای خودم میسوزه. چطور این همه درد به من بی گناه وارد شد؟ آدمی بودم همیشه که هیچ دردسری درست نمیکرد. آسیب های بزرگ هم که میدیدم قورتش میدادم و به زندگیم ادانه میدادم. وقتهایی بود که حتی توان ادامه زندگی و نداشتم؛ صدام در نیومد و تازه باری از دوش بقیه برمیداشتم.
فکر میکنم حتی نتیجه عکس داشت. آدمها رو پررو تر و خودخواه تر کرد. و من، من پر شور و شوق کودکیم کاملا مردم.
یه نسخه پرسانسور و فریبکار موند که دیگه بلد نبود خودش رو. حالا میخوام خرابکاری کنم. نه که زندگیم و به فنا بدم، فقط میخوام عادی باشم. میدونید چقدر از اشتباه کردن اجتناب کردم؟
وقتشه بزنم بیرون از این پوسته سخت خودم.
وقتشه گاهی نگرانم بشن. وقتشه دیگه خیالشون ازم راحت نباشه.
میخوام دوباره انسان شم.
میدونم که ممکنه این جملات برا خیلی ها غریب باشه، خوشحالم واسشون که به چنین نسخه متفاوتی از خودشون تبدیل نشدن.
هر اشتباهی مختص یه سنه. من نذاشتم تو هر سن هر اتفاقی بیوفته. تعداد اشتباهاتم خیلی کمه و این بزرگترین اشتباهمه.
برنامه های خوبی برای خودم دارم. همزمان للزمه سخت تر کار کنم که بتونم وقت آزاد بدون عذاب وجدان پیدا کنم.
به زندگیم که نگاه میکنم خندم میگیره از مسیر روحی ای که پیش گرفتم.
بعضی ها زندگی کاریشون پرپیچ و خمه.
اما من زندگی روحیم.
تو ۱۸ سالگی فکر میکردم دیگه تغییر خاصی نخواهم کرد. پام رو جای امنی گذاشته بودم و از هر اشتباهی با منطق شدید اجتناب میکردم.
قشنگه که پی میبرم اون آخرش نبود. باز رشد کردم. باز جستجو کردم و حالا کمی متفاوتم.
دنیا خیلی بزرگه. چقدر حیف که خودم رو انقدر محدود و زندانی کرده بودم.