قسمتی واقعی و پنهان از من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

نخود سیاه داره از کف میره

توسط Bluepetus | یکشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۳ | 16:0

امروز چند باری اشک توی چشمام موج زد اما نتونستم گریه کنم. جای شلوغ بودم.

هر زندگی ای پارامترهای مختلفی داره و گاهی تمام پارامترها برای من ناراحت کننده میشن.

با الف صحبت کردم. گفتم بخاطر یکطرفه پیش بردن خواسته ها و علائقش بعید میدونم دوست داشته باشه من و. اینو با اطمینان نمیگم اما به مقدار زیادی احتمالش رو میدم.

دلم میخواست خیلی تلاش کنه. سعی کنه شرایط و فراهم کنه. ولی ترجیح داد من و بفرسته دنبال نخود سیاه.

خواست از خودگذشتگی کنم اما خودش حاضر نشد اون کارو بکنه.

یکم گیج شد. که دارم زیادی تیره میبینم یا حقیقت همینه.

قلبم پاره پاره اس و اشک توی آکواریوم چشمم در جریان.

خب باید بگم بازم نشد.

نه نخود سیاهو تونستم دریابم نه عقلمو نه رابطه‌امو.

سردرگمم و به میزان زیادی ناراحت

اقدام و اشتباه

توسط Bluepetus | جمعه بیست و نهم تیر ۱۴۰۳ | 12:25

خوب میدونم شروع چیزهای جدید آسون نیست. مخصوصا بعد از ۲۰ سالگی. الف رو متهم میکردم که از ناحیه امنش نمیتونه خارج بشه. دقیق تر ببینم خودم هم شدید درگیر ناحیه امن زندگیم. ریسک چندانی نمیکنم. به شدت از اشتباه کردن خوددرای میکنم (بزرگترین اشتباهم شاید همینه). اصلا رابطم با الف هم ناحیه امنی واسه من هست که ترکش سخته.

شاید مدتی تلاش کنم تا موفق شم وارد دنیای تازه ای بشم. تو این مدت مواظب خودم خواهم بود و به خودم ارزش میدم.

ساعت خواب بهتر، تغذیه بهتر، نظم بیشتر، افکار و بینش مهربون تر...

با صبوری منتظر میشم تلاش هام ثمر بده. و بتونم وارد دنیای مدنظرم بشم.

موضوع بعدی هدفه! من هیچ هدف یا آرزوی خاصی ندارم. از ترس اینکه با مسئولیت پذیری افراطی تمام بار زندگی رو به دوش بکشم و شوهرم رو تنبل و بی خاصیت تر کنم، دور هدفهای کاری و مالی رو خط کشیدم. حالا زندگیم یطوری شده. بطور مسخره ای مهم ترین هدفم شاید شوهر کردن باشه. که هر از گاهی تمایلم به ازدواج هم خیلی کم میشه.

نگاه کلی که به زندگیم دارم اینه که از ترس سیل، پیش پیش خودمو غرق میکنم.

هدف هفته پیش رو رو میذارم اقدام. اقدام به انجام کارها و فرصت اشتباه!

فرصت اشتباه؟ چقدر غریب

کنجکاوم که میتونم به خودم چنین فرصتی بدم یا خیر

مسیری برای زنده شدن

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۳ | 8:30

بندهایی من رو محکم گرفته بودند انگار، رنج عمیقی پیاپی نفسم رو بند می آورد... حالا مدت کوتاهی هست که رنج هام کم عمق تر شدن. بندها سست شدن و التهاب جای بندها داره خوب میشه.

گاهی اثر تراپی رو نمیدیدم. ولی خودم رو ناگهان در شرایطی میدیدم که قبلا با وجود اون بندها هرگز امکان نداشت. از نامرئی بودن بیرون بیام. سانسور نکنم خودم رو. قضاوت های بی رحمانه نکنم خودم رو. از بودن، از خودم نترسم.

هنوز رنج هاییکه کشیدم رو باور نمیکنم. عذاب اول قبری بود که یکسال پر شدت و عمری کم شدت نفسم رو گرفته بود.

میگفتن خیانت پدرت و مشکلات پدر و مادرت چیزی نیس که انقدر به تو مربوط باشه. و من اصلا نمیتونستم خودم رو در حالی تصور کنم که این بار از شونه ام برداشته شده باشه.

حالا من احساس نیاز میکنم. مادر و پدرم رو وادار میکنم برای رفع نیازم لهم کمک کنن. همین احساس نیاز چقدر عمیق درمن سرکوب شده بود. انقدر وضعیت پدر و مادرم آشفته بود که نخواسته بودم کوچکترین باری روی دوششون بذارم.

خیلی خوشحالم. جسارتم رو پس میگیرم. برق چشمهام برمیگرده♡

الفی که نبودم براش قشنگ تر شده

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۳ | 21:45

الف امروز رکورد زد.

هیچوقت اینهمه مدت بیخیالم نشده بود.

خودم رو با اینستا خفه کردم.

خواستم ببینم دنیای آدمهای دیگه چطوریه.

در کل روز خوبی نبود. بیهوده گذشت. چشمام تار میبینه دور و. الف هم بدون من کاملا اوکیه.

اینکه تو دنیا انقدر بی اهمیت باشم اذیتم میکنه. در عین حال یه آرامش و یه هیجان رو هم حس میکنم.

در کل حیف. حیف رابطمون. نمیدونم از شروعش هم پشیمون هستم یا نه. مثل یه فیلم خیلی قشنگ بود. بهترین عشقی که تا الان حس کردم. بعید میدونم دووم بیاره.

یه کتاب ۱۰۰ صفحه ای پرکشش مرتبط با خودم لازم دارم.

درمورد شکست یا چالش عشقی، خیانت، تنهایی، شروع مسیرهای تازه....

سبک جدید زندگی

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۳ | 9:25

بعد از جستجوی حسابی دنبال گروه طبیعت گردی و کتابخوانی چیزهایی دستگیرم شد.

وسایلی لازم دارم که باید تهیه کنم. پس اندازم مدتی کمرنگ تر میشه خیالی نیست این هم سرمایه گذاریه.

با خودم فکر میکنم تا الان چرا این کارهارو انجام نداده بودم؟

امروز سخت کار میکنم. فردا بعد از کار وسایل لازم رو تهیه میکنم. هر چند که این هفته ماموریتم. شوق خاصی دارم. آمادگی خوبی برای شروع این مسیر حس میکنم. اعتمادبنفسم افتضاح نیس.

رابطه اجتماعیم کمی بهتره.

قصد خیانت به الف هم ندارم و از خودم مطمئنم که کاری که میکنم اشتباه نخواهد بود.

آماده شم برای فصل جدید:)

بی آ

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۳ | 1:9

امروز یه روز عالی و سپری کردم. با خودم فکر میکردم پاداش صبرم هست. روزهای سخت رو تحمل کردم و یه روز خوب اومد.

سعی کردم گاهی بشینم عقب و خانواده رو موقع حل یه کشمکش تماشا کنم. سعی کردم خودم و آزاد کنم و تلاشم برای کم کردن بار رو دوش بقیه به حداقل برسونم. خوب بود. وقتی دخالت نمیکردم مجبور میشدن باهم همکاری کنن، راه حل پیدا کنن. تکیه کردم بهشون اما ضعیف نبودم. خوش گذشت

همه چیز عالی بود. شبیه یه رویا...

آخر شب با الفم دعوا کردم ولی. گاهی برام غریب میشه. گاهی فک میکنم این حسن رابطه نتیجه عمل من بوده یا اون؟

دارم ازش دور میشم.

هیچ کسی و نمیشناسم. نگاه که میکنم یا جوون بی سر و پای آسمون جل لاابالی میبینم یا پسر هول ولی جذاب

الف پسر خانواده دار و متشخصی هست. اما مسئولیت گریز.

هول نیس اما نمیتونم به خیانت نکردنش تا ابد مطمئن باشم.

بحث هامون بد به بی راهه میره. و کینه رو دلمون تلنبار شده.

حال بدیه. بغض گلومو فشار میده.

الف هنوز برام الفه. گزینه اول و بهترین گزینه و گاها تنها گزینه

که عشق آسان نمود اول....

هیپوقت فکر نمیکردم دنیا قد دید من نباشه.

هیچوقت فک نمیکردم اصولی که روشون پافشاری میکنم درست نباشن

هیچوقت فکر نمیکردم روزی برسه که تا این حد ارزشهام جابجا شده باشن!

آخ الفففففف

چقدر دلم گرم بودن بهش رو کم داره....

خودم چی پس

توسط Bluepetus | شنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۳ | 23:42

صبح مضطرب شدم اجازه دادم کمی از اشک هام سرازیر شن

خودمو جمع کردم و رفتم از خونه بیرون

همچنان دلم سنگین بود تا اینکه دوتا نظر نوشته قبلم و دیدم.

درکم کرده بود. خیلی درست من و دیده بود.

گاهی فقط نیاز داریم کسی ببینه و تایید کنه که تو بد مخمصه ای هستیم. و راهکار... چه راهکاری...

داشتم سعی میکردم سرپا شم. و اون دید.

باقی روز سعی کردم بیخیال همه شم. فقط خودم و خودم و خودم

روز پربرکتی شد. اخر شب هم مثل چند شب گذشته با الف یه دعوای سرد کردم.

اونقدر عادتم داده که شفاف باشم تحمل کوچکترین غباری رو نداره.

سیاست های قوی رو من زد. عصبانیم ازش.

اینهمه معطل کردن هم باعث شده کمی سرد شم ازش.

گاهی خیلی کمتر از معمول دوستش دارم. اما باز یه خرده دوست داشتنی وجود داره.

همین الان ته وجودم کمبودش رو حس میکنه...

غیرقابل اعتماد

توسط Bluepetus | شنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۳ | 5:50

بیدار شدم و فهمیدم پدرم دیشب خونه نیومده!

با توجه به سوابقش حس خوبی اصلا ندارم.

اضطراب شدیدی دارم و ازش چندشم میشه.

حتی احتمال مرگش رو هم میدم اما میدونم خوبه و احتمالا موضوع همون خیانت هست.

این مدل بیدار شدن اصلا جالب نیس...💔

از پیله بزن بیرون

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۳ | 9:20

راه و روش های تازه ای برای زندگی پیدا کردم.

میخوام خودم رو کمتر مچاله کنم و نترسم از سربار بودن برا خانوادم.

میخوام از قالب کوچیکی که برا ناپدید کردن خودم درنظر گرفتم آروم آروم عبور کنم.

این هارو که میگم چشمام داغ میشه و دلم برای خودم میسوزه. چطور این همه درد به من بی گناه وارد شد؟ آدمی بودم همیشه که هیچ دردسری درست نمیکرد. آسیب های بزرگ هم که میدیدم قورتش میدادم و به زندگیم ادانه میدادم. وقتهایی بود که حتی توان ادامه زندگی و نداشتم؛ صدام در نیومد و تازه باری از دوش بقیه برمیداشتم.

فکر میکنم حتی نتیجه عکس داشت. آدمها رو پررو تر و خودخواه تر کرد. و من، من پر شور و شوق کودکیم کاملا مردم.

یه نسخه پرسانسور و فریبکار موند که دیگه بلد نبود خودش رو. حالا میخوام خرابکاری کنم. نه که زندگیم و به فنا بدم، فقط میخوام عادی باشم. میدونید چقدر از اشتباه کردن اجتناب کردم؟

وقتشه بزنم بیرون از این پوسته سخت خودم.

وقتشه گاهی نگرانم بشن. وقتشه دیگه خیالشون ازم راحت نباشه.

میخوام دوباره انسان شم.

میدونم که ممکنه این جملات برا خیلی ها غریب باشه، خوشحالم واسشون که به چنین نسخه متفاوتی از خودشون تبدیل نشدن.

هر اشتباهی مختص یه سنه. من نذاشتم تو هر سن هر اتفاقی بیوفته. تعداد اشتباهاتم خیلی کمه و این بزرگترین اشتباهمه.

برنامه های خوبی برای خودم دارم. همزمان للزمه سخت تر کار کنم که بتونم وقت آزاد بدون عذاب وجدان پیدا کنم.

به زندگیم که نگاه میکنم خندم میگیره از مسیر روحی ای که پیش گرفتم.

بعضی ها زندگی کاریشون پرپیچ و خمه.

اما من زندگی روحیم.

تو ۱۸ سالگی فکر میکردم دیگه تغییر خاصی نخواهم کرد. پام رو جای امنی گذاشته بودم و از هر اشتباهی با منطق شدید اجتناب میکردم.

قشنگه که پی میبرم اون آخرش نبود. باز رشد کردم. باز جستجو کردم و حالا کمی متفاوتم.

دنیا خیلی بزرگه. چقدر حیف که خودم رو انقدر محدود و زندانی کرده بودم.

قربان

توسط Bluepetus | چهارشنبه بیستم تیر ۱۴۰۳ | 8:29

دارم دیرتر از همیشه میرم سرکار.

راننده تقریبا من و به مرز جنون میرسونه. یه مسیر ساده تر هست که از رانندگی تو اون مسیر میترسه و بهونه میگیره که دست اندازش زیاده تا الان ۸ تا دست انداز رد شده و اون مسیر فقط ۳تا دست انداز داشت.

ازش خیلی عصبانیم چون معطلم کرده و آدم شلخته ای هست.

امروز عصبی ترینم. بخشندگیم کمتر از معمول خودم هست. و از طرفی خوشحالم که به خودم قدری بیشتر توجه دارم که از خودم و نیازهام به راحتی رد نشم برا کس دیگه.

از مادرم هم بدم میاد. مجبورم میکنه باهاش مثل پرنسس ها رفتار کنم و خودش با من اصلا اینطور رفتار نمیکنه. گاهی نیازهامو نادیده یا حتی به سخره میگیره.

گاهی من رو اسباب خنده جمع میکنه و من چقدر باید بدبخت و تنها باشم که مادرم اینطور تنهاترم کنه؟

راستش پدری و مادری رو والدینم از الف یاد میگیرن. اونقدر که الف نگران و مراقبم هست پدر و مادرم اصلا!

و من از والدینم متنفرم که بیشتر از اینکه به من ببخشن از من خواستن.

اونقدر که مادرم از من محبت و توجه و مراقبت گرفت به من چنین چیزهایی نداد!

حالا من آماده ام خودم رو مثل گوسفند قربانی هرجایی واسه هرکسی زمین بزنم و سر ببرم!

اشکال نداره دوستت نداشته باشن

توسط Bluepetus | یکشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۳ | 21:57

حالم بده.

با پدرم یه دعوای اساسی کردم.

یکم دلم خنک شد.ولی وقتی اون حرف هارو میزدم حس کردم خیلی داغونم. گفتم عشقش به من پوشالی بوده. بدون فکر گفتم و الآن قلبم یخ کرده. درسته عشقش فیکه. اصلا عشق همه فیکه. مامانم، الف...

حس بدبختی میکنم. از ارزشها و سبک زندگیم دیگه خوشم نمیاد.

تمام فرصت هامو برای پیدا کردن عشق از دست دادم که خیانت نکنم. معلومه که از پدرم متنفرم. همش باید بهش باج داد که وفا کنه به اهل خونه.

تعجبش چیه که به آدمها باج بدم که دوست من باشن؟

آخ دختر کوچولوی درونم دلش شکسته.

فکر میکرد پدرش دوستش داره.

چه دروغ ابلهانه ای

از زندگی فلاکت بارم کوچ میکنم ب کتاب و فیلم.

امروز آسمون فوق العاده زیبا بود. با خودم فکر کردم پاداش صبرم هست.

دیدی لحظه های قشنگ هم میان؟

زندگی سگی

توسط Bluepetus | یکشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۳ | 16:5

کم کم دارم میرسم به مرحله چو "تخته پاره بر موج"

اگه بخوام بدون سانسور فکر کنم داغونم.

عمرم حس میکنم سر یه حرف پوچ هدر رفته

آدم رقابت نیستم. اصلا من و چه به آدمهایی با این ظاهر پراعتمادبنفس و خوشحال؟

میتونم منقبض و خشک باشم

میتونم متواضع و گرم باشم

اما رقابت؟

الف رو از دست بدم، چطور سر دوست داشتنی بودن با آدمهای دیگه رقابت کنم و ته این رقابت بشه یه ازدواج موفق؟

راه طولانی و ناهموار من بی حوصله و گیج و ترسیده

غبطه میخورم به آدمهای توی سریال

چطور انقدر بی پروا؟

چقدر خوب که چیزی برای جنگیدن دارن

خیلی وقته چیز خاصی برا جنگیدن ندارم جز بقا

نه ارزش خاصی نه ایدئولوژی خاصی نه حتی انقدر از کسی مطمئنم که روی بودن کنارش اصرار کنم نه کارم اونقدر برام مهمه و نه تشنه یادگیریم

فقط منتظرم تایم کاری تموم شه با سریال خودمو خفه کنم و فردا صبح خودم و بکشم تا سرکار

به این زندگی میگن زندگی سگی

چشم به ناکجا دوخته

توسط Bluepetus | شنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۳ | 7:44

دیشب به مود راحتی طلب خودم چیره شدم، آماده شدم و رفتم یه پارک مناسب برای پیاده روی.

جدیت چهرم رو سعی کردم چند درصد کم کنم. یک ساعت اونجا بودم بیشتر مشغول قدم زدن و بخش بیشتر زمانم صرف صحبت با دوستم شد.

هیچ ارتباطی با هیچکس نگرفتم. خالی خالی.

از اون بدتر، حتی به آدمها نگاه هم نکردم خوب. بهتر بود میدیدم چه شکلی هستن. اما نگدان بودم خدایی ناکرده یه درصد یکی فکر نکنه میتونه باهام صحبت کنه-_-

برای شروع بد نیس.

بهتر پیش میبرم.

پروژه آشنایی

توسط Bluepetus | جمعه پانزدهم تیر ۱۴۰۳ | 9:58

پروژه پیدا کردن پسر از پروژه های دانشگاهی و کاریم هم بدتر پیش میره. چند وقت گذشته و من با هیچکس همصحبت نشدم. و حتی نمیدونم چطور میتونم کسی و پیدا کنم؟ آدمی که به شخصیت من نزدیک باشه، تو کافه میشه پیدا کرد؟ توی کتابفروشی که نمیشه حرف زد. گروه کوهنوردی هم جونشو ندارم که برم. گروه کتابخونی هم سراغ ندارم. خواستم برم پارک برای دو و شاید صبح زود کسی و ببینم. اما دیشب دیر خوابیدم و صبح دیر بیدار شدم. واقعا همش خونه ام یا توی اتوبوس یا سرکار. چطور میتونستم با کسی آشنا شم؟ انقدر از خیانت پدرم بیزار بودم که توی وفاداری زیاده روی کردم. باعث شد هیچکس جز الف و نشناسم و نفهمم میشه از چیزی گذشت برای رسیدن بهش یا نه.

کاش بتونم راهی پیدا کنم. دوست هم که موجودی کمی دارم واسش. اشکال نداره. میرم بیرون. کم کم پیدا میکنم روش آشنا شدن رو.

وقتی تنهام زیادی جدی و خشک بنظر میام. آخه کی جرات میکنه با من حرف بزنه.

ارزش های اخلاقیم گاها زیادی سختگیرانه بود.

اول صبح

توسط Bluepetus | سه شنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۳ | 7:14

تصور کنید روز آدم با نفرت از هرچی میشناسه شروع بشه.

اون هم برای تمام ۴ روز اول هفته و برای حداقل چندماه

راستش آمادگی روحی مواجه شدن با مشکلات زندگی و ندارم

دلم میخواد کوالا بودم

دستامو دور درخت حلقه میکردم و همونجا دور از همه رو شاخه میموندم.

حوصله تنش های سرکار... بی اعتمادیم به پدری که اکثر اوقات خونه نیست و تلاش برای مادری دیدن از مادرم... امیدواری و ناامیدی از الف... حوصله هیچ کدوم رو ندارم.

به مدت زیادی باید دکمه آف خودم رو بزنم.

شاید خوب میشد یه کوله بردارم و برم سفر

از هر کی میشناسم حس تنفر دارم. البته این موضوع معمولا تا شب دووم نمیاره یا سریع حل میشه یا نهایت آخر تایم کاری.

امروز یکم شدیدتر شده چون بد خوابیدم و هیچ جوره آمادگی مواظبت از خودم رو ندارم.

من که نمیتونم گریه کنم کاش آسمون بباره

میشه دل برید ازش؟

توسط Bluepetus | شنبه نهم تیر ۱۴۰۳ | 15:20

انقدر از خیانت های پدرم بیزار بودم که وقتی با الف وارد رابطه شدم چشمم رو روی همه بستم. یعنی یه وقتایی شاید شد که گوشه نگاهم به کسی رسید ولی فرصت نکردم ببینم چجور ادمیه فقط به محض اینکه اومد توی نگاهم مضطرب شدم.

حالا تراپیستم گفت چی؟ با ادمهای دیگه اشنا شو ولی حدود خیانت رو رعایت کن؟ باورم نمیشه این قابلیت هم بوده

حداقل میتونستم مطمئن شم که الف انتخاب درستی بوده یا نه

از طرفی رابطه دوستی با الف خوب بود و هست اما ازدواج؟ نه واقعا خوب بنظر نمیرسه.

منداول باید احساس دوست داشتنی نبودنم رو کم کنم. بعد آدمهایی که فکر میکنم شاید مناسب من باشند رو پیدا کنم. بعد ببینم چقدر می ارزند.

و در آخر بسنجم با رابطم با الف

که این هزینه ها توی این رابطه چقدر درسته.

برای شروع دوست های دخترم رو گسترش میدم (پروژه همیشگی)

آشنایی با آدمهای دیگه

توسط Bluepetus | پنجشنبه هفتم تیر ۱۴۰۳ | 9:12

تراپیستم گفت باید با چن تا ادم دیگه آشنا بشم. و فقط بشناسمشون و نه رابطه خاصی داشته باشم باهاشون.

که بتونم تصمیم درست تری درمورد الف بگیرم.

اخه الف تنها پسریه که شناختم و دوستش دارم.

گفت چشمام رو باید باز کنم قبل از ازدواج و بعد از ازدواج ببندم.

حالا موضوع اینه پسر از کجا گیر بیارم:(

مدل رفتاری من مدلی نیس کسی راحت بهم نزدیک شه.

چنان جدی و خشن بنظر میرسم که راه هر آشنایی رو میبندم😂

تمرین سختیه.

در باب الف

توسط Bluepetus | چهارشنبه ششم تیر ۱۴۰۳ | 7:29

خواب دیدم مامانم داره با دخترهایی که ریلکس تر از من هستن بگو و بخند میکنه و حتی یه لحظه اصطلاحی که کمی پیش استفاده کرده بودم رو به زبون آورد.

انگار نه انگار خودش مسبب این حجم عظیم سرکوب بوده!

خیلی وقتا زجر کشیدم که چرا نمیتونم مثل خیلی های دیگه راحت باشم. نترسم از قضاوت و خودم رو آزادانه ابراز کنم.

این موضوع تازه نبود. انگار این فشاری که حس میکردم همیشه بخاطر مادرم بود که همزمان احساساتم رو سرکوب میکرد و بقیه ادمهایی که میتونستن ازاد باشن تو ابراز احساسات رو تحسین میکرد!

چه رفتار متناقضی!

رفتارهای پدرم هم به من آسیب زد. اینکه هیچوقت نتونستم بهش دلگدم باشم. قهر کردن هاش. قلدری ها، ضعفش...

هیچوقت نمیشد بهش تکیه کرد.

الف برای من بخشی از درمان روحم بود.

روحم دید میشه دیده شد و پذیرفته شد. میشه اصلا به جنجال کشیده بشه ارتباط و باز تعهد از بین نره.

اینکه دعوا کنیم و اون نره! خیلی بزرگ بود برا منی که با کوچکترین رفتار از سمت پدر و مادرم طرد میشدم.

الف قلبم رو تا حدی درمان کرد.

حداقل دیدم اینطور هم میشه ارتباط رو تجربه کرد.

از مادرم بیشتر برام مادری کرد و از پدرم بیشتر پدری...

مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو
برچسب ها
  • جدایی (1)
  • در پی خود (1)
  • در پی معنا (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای قسمتی واقعی و پنهان از من محفوظ است .