بعد از یک هفته برگشتم خونه.
همین که رسیدم اونقدر دلم گرفت که چشمام داشت گریون میشد.
سعی کردم گریه نکنم.
اما دپرسم.
همه چیز از اون چیزی که دوست دارم فاصله داره.
خستم.
از اینکه به نظر بعضیا خوب هم بنظر بیام میترسم. اونقدر زندگیم داغونه که نگرانم کوچکترین خوبیای هم که هست چشم بخوره و نابود شه!
کاش میتونستم گریه کنم.
حداقل نیم ساعت.
اما صبح باید برم سرکار و چشمهام از این خسته تر نباید بشن.
باورم نمیشه واسه خیلی از ادمایی که واسم مهم بودن، انقدر بی اهمیت و ناچیز و قابل چشم پوشیم!
یکیش هم پدرم
گیج کننده اس رفتارش
هنوز مطمئن نیستم چقدر قابل چشم پوشیم!