دیروز با چ رفتیم پیاده روی. از مشکلاتی واسم گفت که چند سال قبل داشت و نتونسته بود از زندگی به اندازه تلاشش بهره ببره. واسم قشنگه که واسم شفافه اما این تجربه واسم شبیه چیزهایی در گذشته بود. شبیه وقتایی که سنگ صبور غم و مشکلات دوستام بودم و بعد میدیدم خوشیاشون با کسای دیگس. اشکاشونو پاک میکردم به این امید که باهم بخندیم اما خنده هاشون کنار من نبود. نمیشه همش از بقیه خرده گرفت. تقریبا با همه وضعیتم مشابه بود. من بلد نبودم خوش بگذرونم. همیشه غم و اضطراب مثل تارعنکبوت دورم میپیچید. بدنم منقبض بود. وقتی هرکی میخندید و میرقصید من سعی میکردم بدنم رو که مثل چوب خشک شده بود تکون بدم. اخر از لبخندهای تصنعیم مضطرب میشدم و از شرم دمای بدنم بالا میرفت. من ترجیح میدادم جای خلوتی با آدمهای صمیمی تری در مورد مسائل عمیق تری صحبت کنم. خب همه چیز تا اینجا طبیعی بود. جای خلوت و صمیمی و عمیق جاییه که میشه درد و دل کرد. و جایی که خنده و شوخی و جمعی از غریبه و آشنا بود، من فریز بودم. فکر کردم شاید مشکل از اینه که من درد و دل نمیکنم. منم شروع کردم حرف زدن از خودم. شد خودافشاگری، اونهم به میزان زیاد. دیگه نمیذاشتم طرف مقابل همراه بشه با سرعت عمق خودم و رو میکردم. خب اینطوری صمیمیت بیشتری نسبت به قبل تجربه میکردم اما باز اون رابطه ای نمیشد که میخواستم. نمیخوام چ من و ببینه یاد بدبختیاش بیوفته. خوبه آدم امنی باشم واسش اما نمیخوام این پررنگترین موضوع درمورد من باشه. فردا قراره بریم یه جایی پر از غریبه در حال خوش گذروندن. از همون موقعیت هایی که فریز میشم. فردا میخوام اجازه بدم احمق، چیپ، سبک، لوس، بد ادا و حتی رقت انگیز بنظر بیام. میخوام از سنگرم بیرون بیام و سعی کنم بدون ترسیدن از خراب شدن وجهه ام خوش بگذرونم. یکم از نظرم بعیده... بهتره فعلا ناامید نشم.
مکانیزم من فراره. سعی کردم از مادر و خانواده چ هم فرار کنم. نمیخواستم مشکل و اختلافی پیش بیاد یا میترسیدم یخ بینمون آب شه یا دوستم نداشته باشن. چ اما دوس داره همه جا باهاش باشم. بیام خونشون و برم و با مامانش هم احوالپرسی کنم، گاهی باهم سه تایی بریم برای ناهار و... سعی کردم بهش بگم این واسم قشننه ولی فعلا تا زمانی که دوستیم خیلی ملاقات خانوادگی و نمیخوام. چن روز پیش خواهرش دعوتم کرد به عروسی دوستش. منم گفتم حالا ببینم چ چی میگه یه کاریش میکنیم و تشکر کردم. یکم ذوق نشون میداد و تعارف میکرد که چ گفت نمیخواد با مامان بشینه سر یه میز، خجالت میکشه و تو چرا برا همه تصمیم میگیری... حالت شوخ اما تند داشت. با اینکه خواهرش تقریبا به این رفتارها عادت داره اما به وضوح ناراحتیشو حس کردم. گفتم بعدا حرف میزنیم یه کاریش میکنیم فعلا بیخیال. از تنش فرار میکردم که خود فرار هم منتهی به تنش شد! اجتناب ناپذیره.
بهرحال از چ خواستم دیگه رک اینجور چیزی و نگه که ناراحت نشن بندگان خدا. خودم هم یجوری جبران میکنم این اتفاق رو. یا با یه دیدار خوب یا یه هدیه.
فردا قراره بخش دیگه ای از خانواده چ رو ملاقات کنم. یعنی بریم شهربازی. کسی که واسش خیلب مهمه. دختر بچه ۱۰ساله! باید بگم شدیدا میترسم ازم خوشش نیاد. نگرانم واقعا. ارتباط برقرار کردن با دختر این سنی سخته. شایدم بهتر باشه بیخیال برخورد کنم. شاید اینطوری بیشتر دوستم داشته باشه.
چن شبی خونه چ خوابیدم. قایمکی طوری رفت و آمد کردم که مادرش نفهمه اونجام. دلم نمیخواد باهم وارد تنش بشیم. دوری و دوستی. از طرفی هم دلم نمیخواد در معرض قضاوت قرار بگیرم. صبح برگشتم خونه خودمون. اول سردر خفیفی داشنم که هی شدیدتر شد. دو سه ساعت خوابیدم به این امید که بهتر شم اما وقتی بیدارشدم شدیدتر شد و نتونستم غذا بخورم. کمی صبر کردم. چ مهمون داشت. اقوامشونو دعوت کرده بودن. زنگ زد گفت اگه میخوام ببرتم دکتر. اول فکر کردم صبر کنم خوب شم. اما در نهایت بهش زنگ زدم و خواستم بیاد. زودتر از زمانی که اپلیکیشن نشون میداد رسید. من و برد دکتر. میگفت چیزیم نیس و فقط خواستم ببینمش. این و به شوخی گفت اما وقتی رفته بود اب بخره اشکم دراومد! حس خوبی ندارم به این موضوع. دوست داشتم حساس نبودم. و ترسیدم این وضعیت بیش از پیش فراریش بده. اول مریض شدنم حس کردم مزاحمش شده و بعد گریه کردنم حس کردم آویزون طوره و ضعیف بنظر میام خیلی. این که هنوز سعی میکنم با مشکلی ایجاد نکردن ارزشمند باشم نشون از فکرهای بنیادی اشتباهم داره. آدمی که همیشه موافقه، هیچ مشکلی نداره، با همه چیز کنار میاد و... خستهکننده و فیک بنظر میاد. یعنی شاید برا نگه داشتن کسی سعی کنم همه جوره کنار بیام با همه چی اما تهش شکست بزرگیه. چون پشت موافقت های مکرر ناپدید میشم. امروز مرئی بودم. چ همه چیز و رها کرد و سریعا خودش رو بهم روند و مسئولیت قبول کرد. همه کارارو پیش برد و کلی باهام شوخی کرد. حتی یه جا به مادرش میگفت که من و آورده دکتر، مادرش گفت مواظبش باش و بهش احترام بذار! خوشم اومد.
بیشتر باید مراقب خودم باشم. همه چی خوب و خوب تر میشه♡
به چ گفته بودم برای برنامه ای ساعت 8 دیشب بلیط گرفتم و بعد فهمیدم ساعت 6 بوده. دیروز اومد دنبالم، ناهار خریدیم و 4و نیم رسیدیم خونه. بعد از ناهار نیم ساعت وقت برای استراحت بود اما چ خیلی خسته بود. نه اومد که باهم بریم برنامه رو و نه گذاشت خودم برم. عصر رفتیم بچرخیم بیرون. هر دو کرخت و خسته بودیم. اون نذاشت برنامه بریم منم نذاشتم بخوابه! یعنی هرکار کردم بیدار که نشد. گفتم خیلی دوست دارم یهو خواب از چشمش پرید. خواست با یکی از دوستاش و دوست دخترش بریم بیرون که نشد. گفت بریم خونه خواهرش که قبول نکردم. خواهرش آدم بدی نیست. اما از ارتباط زیاد با خانوادش میترسم. دلم میخواد این ارتباط تا جای ممکن محدود باشه. از طرفی داشتم فکر میکردم اگه بریم خونشون و بخواد غذا آماده کنه باید کمک کنم و با این کرختی اصلا حوصله ندارم. رفتیم خونه و قبل از 9 شب خوابم برد. صبح که بیدار شدیم مادرش هنوز خونه بود. مردم و زندهشدم تا قایمکی رفتم بیرون. چ مشکلی نداره مادرش بفهمه من اونجا هستم اما من ترجیح میدم نسل قبل و انقدرها هم به چالش نکشم و روی انعطاف عقایدشون حساب نکنم. گفت ظهر برم خونه و مادرش بفهمه که دارم میرم و با هم ناهار بخوریم. نمیخوام و نمیدونم چطور رد کنم که ناراحت نشه. باید بگم چقدر واسم باارزشه که من و با خانوادت آشنا میکنی. خیلی دوست داشتنی ان و امیدوارم سایه مادر همیشه بالا سرت باشه و خواهرت خوشبخت باشه همیشه. ولی بهتره تو این مرحله روابطمون محدود باشه چون بهرحال نسبت رسمی نداریم و این رفت و آمدها بهتره وقتی بیشتر بشه که خانواده من هم باشن.
انگار فقط میخواستم چ گاردش رو برای ازدواج پایین بیاره. حالا دیگه قصد ازدواج به این زودی و ندارم. میخوام خونه بخرم. میخوام چن تا سفر خوب برم. میخوام روابط اجتماعیم و قوی کنم. میخوام وقتی ازدواج کنم که بخوام ازدواج کنم! اگه بخوام صادق باشم موقعیت ازدواج و میخواستم تا الآن و نه خودش و. حالا که چ هست و خیالم راحته میتونم برای ازدواج روش حساب کنم، در آرامش میتونم رو چیزهای دیگه تمرکز کنم.
تراپیستم میگفت چ آدم سختی بود و فقط آدم بلدی مثل خودش از پس کسی مثل چ برمیتونست بیاد و من خیلی خوب تونستم رابطم و باهاش پیش ببرم. این بهم حس غرور میده. حس توانمندی. حس قدرت. دوست داشتنی بودن... من خیلی نتونسته بودم. 6 سال با الف نتونسته بودم. با آدمهای دیگه هم. هرچند که اونها رو نخواسته بودم. باید از این به بعد همحواسم جمع باشه. رفتارهای خوب چ نسبت بهم تقویت شه. باید زندگی شخصی و رابطم متعادل بشه.
عاشق زندگیم حالا. من نقش اول زندگی خودم شدم. اگه سختی و رنج هست اغلب مربوط به خودمه و اگه خوشحالی هست خودم ایجادش کردم. بار رابطه پدر و مادرم رو از دوش برداشتم و صاحب پدر و مادر شدم! نمیتونم بگم این موضوع هرچند ابتدایی چطور خوشحالم میکنه. به عقب نگاه میکنم، به رنج های که از سر گذروندم، به رابطه بلاتکلیف و طولانیم با الف، به کیسه بوکس بودن تو رابطه پدر و مادرم، به بازی خوردنم از ب،... لذت میبرم از رد شدنم ازشون. سلول به سلول تنم از کم شدن اضطراب اجتماعیم ذوق زده اس. و در تعجبم که چطور با بیشترین میزان رنج و کمترین میزان خوشحالی سرپا بودم!!!!!!!
تراپیستم میگه میشه رابطم با چ رو اولین رابطم در نظر گرفت. کنار چ اغلب حالم خوبه. باهاش چیزهای جدید تجربه میکنم و دارم خودم و میشناسم و ارتقا میدم. فهمیدم ترس شدیدی از قضاوت بقیه دارم. بخشی از اضطراب اجتماعیم حل شده و بخشی هنوز پررنگه. که البته گاهی طبیعی و لازمه. اینکه گاهی اعتمادبنفسم پایین میاد. این توی کار هم اذیتم میکنه. مخصوصا وقتی کمبود خواب دارم. رسما بدهکار عالم و آدم حس میکنم خودمو. اما گاهی که اینطور نیس خوب از پس همه چیز برمیام. به طور شگفت انگیزی! اینجور مواقع مقدار کمی خشم در من شعله ور میشه که به اجتماعی تر شدنم کمک میکنه. این واسم خیلی جالبه.
چ هم نقص هایی داره. مثلا جای باکلاس بره حس بدی پیدا میکنه و مشغول مسخره کردن بقیه میشه. اما اونقدری نیس که اذیتم کنه اما امیدوارم بیشتر بریم و حسش بهتر بشه. مثلا اینجور جاها علاوه بر مسخره کردن و گیر دادن به ظاهر بقیه به خودشم گیر میده. از اینکه شکمش کمی برآمده تر شده یا حالت موهاش...
بامزه اس. هم من نقص دارم هم اون. و کنارهم مهربونیم. با زخمای هم، با نقص های هم...
ذوق دارم و در حال تلاش برای ایجاد سبک جدیدی از رابطمون هستم. اوقات تنهاییم و اوقات باهم بودنمون رو میخوام بهتر مدیریت کنم. از خونه نرفتن کمتر بترسم و در عوض کلاس ورزشی ثبت نام کنم. به عبارتی نگران ناراحت و نگران شدن مامان بابا و چ نباشم. بیشترین سود از زندگی خودم رو خودم باید ببرم.
دیشب شب قشنگی بود واسم. گاهی خیلی چیزها رو یادم میره. مثل اینکه من هرچقدر هم طرف مقابلم رو کنترل کنم، نمیتونم مانع از خیانتش بشم. که اگه خیانت هم کرد میتونم از زندگیش برم. یا بعضی چیزها که از ذهنم و دنیام حذف میکنم و یه دنیای خیالی باشکوه میسازم که شکننده تر از شیشه است. من خیانت، جدایی، رنج، مرگ، دلمردگی و خیلی چیزها رو جزئی از دنیا ندونسته بودم. سراسیمه دنبال عشق و زندگی پاک و بی آلایش بودم. پدرم خیانت کرد، دنیا رو سرم خراب شد. الف بازیم داد و من اونو با دنیای پاک و خیالی خودم سنجیدم و دائم فریب خوردم. نگاهم به هیچ چیز درست نبود. آرمانگرایانه و دور از واقعیت بود. وقتی چ کمی با کسی گرم میگیره من نباید بهم بریزم. اگه خیانت کرد که خداحافظ میرم به سوی آینده ای بدون اون و اگه نکرد چرا زندگی و تلخ کنم به هردو؟ باید از پس خودم بربیام. مسئول هیچکس جز خودم نباید باشم.
نیاز داشتم تجدید نظر کنم رو بعضی فکرها. خوشحالم و قدرتمندتر
به چ گفته بودم دلم بچه میخواد. اون گفته بود که نمیخواد منم گفتم من قراره مادر بشم میتونی انتخاب کنی پدر بچه هام تو باشی یا نه. گفته بودم ازدواجی هستم اما منظورم این نیس که بخوام حتما تو شوهرم باشی. چ خیلی بهم وابسته شده. شایدم دلبسته. دلش میخواد همیشه و همه جا باهم باشیم. راستش منم. حوصلم به ندرت کنارش سر میره. وقتی پیشش هم نباشم حس بدی ندارم. اینکه دلش میخواد همیشه کنارم باشه باعث شده به ازدواج فکر کنه. حتی رویاپردازی کنه. دیروز وسط شوخی و خنده ها یهو گفت دوستم داره. گفت کسیم که همیشه دوس داشته تو زندگیش باشه. که بخاطر من کار میکنه و از خدا میخواد بیشتر بهش بده تا بیشتر من و خوشحال کنه! گفت میخواد من مادر بچه هاش باشم و من تربیتشون کنم. یه خونه خوشکل بخره و باهم زندگی کنیم. با اینکه قبلا هم به این چیزا اشاره هایی کرده بود، خیلی واسم غیرمنتظره بود. من همینطوری هم کنارش خوشحال و خوشبختم. شاید هیچوقت انقدر از زندگی راضی نبودم. مدام با چالش های جدید روبرو میشم. دیدن دوستاش، خواهرش، مادرش، خانواده و فامیل دوستش...
دیروز تماسی از مادر دوست دختر قبلیش اومد رو صفحه گوشیش. برام مهم نبود تا اینکه دیدم کنجکاوه و احتمال میده دوست دختر قبلیش باشه! صحبت که کرد دید مامان اون آدمه. و من یبار دیگه حرص خوردم که چرا زودتر مکالمه رو تموم نمیکنی؟! چ عکس زیادی تو گوشیش داشت که شامل عکس های دوست دختر قبلیش و کسی که مدتها عاشقش بود هم میشد. عکس های دوست دختر قبلیش و بعد از اون تماس حذف کردم. عکسی بود که چ اونو بوسیده بود. خیلی حرص خوردم. چ عکس های کسی که مدتها دوستش داشت رو هم حذف کرد. این کار یکم حسم و بهتر کرد.
دلم میخواد عکس های هاید شده اش رو هم ببینم. اگه چیز خاصی نباشه خوبه.
عروسی خوب گذشت. من نامزد چ معرفی شده بودم. یواش یواش با آدمهای غریبه ارتباط برقرار کردم و همه چیز خوب پیش رفت. در اصل بخاطر چ من تجربه جالبی داشتم. همیشه دوست داشتم این مدل عروسی و شرکت کنم. واسم لباس اجاره کرد و بردم آرایشگاه. خیلی تغییر کردم و چ خیلی ذوق میکرد واسم.
دیشب یه دورهمی کوچیک رفتیم. چ یذره با یه دختره صمیمی رفتار کرد. نمیدونم چرا انقد حرصی شدم. امروز دلم نخواست برم پیشش. البته مامان هم داره میره سفر و فکر کردم یه روز و باهاش سپری کنم. روزایی که خونه ام خوش اخلاق نیستم. زیاد با مامان خشن رفتار میکنم و این باعث احساس گناهم شده.
خواب آلودم
کوله پشتیمو پر کردم، تاکسی گرفتم که برم سرکار و بعدش با چ یه سفر یک و نیم روزه رو شروع کنیم. خودمو که میبینم دیگه از زندگی شاکی نیستم. نه خودم و بدهکار دنیا میدونم و نه طلبکار. من چ رو بخاطر خود جدیدی که ازم داره ساخته میشه دوس دارم. چ هم با من آدم شادتر و سرزنده تریه. فعلا بنظرم همه چی خوبه.
قبلا خیلی گارد داشتم رو این موضوع که وقتی با کسیم واسم خرج کنه. تراپیستم گفته بود اگه میخوای باهاش ازدواج کنی، از همین الآن الگوی مالی اونموقع رو داشته باش. یعنی اگه میخوای همیشه نصف نصف باشه خرج و مخارج همینطور پیش برو و اگرنه این رو واسش جا بنداز که اون مسئول هزینه های رابطس. باز من دلم طاقت نمیاورد. میذاشتم همه چیزو اون حساب کنه و بعد یه رستوران خیلی گرون دعوتش میکردم و نصف نصف میشدیم. الآن اما با رویاهایی که الف بهم فروخت و هزینه هایی که از نظر عاطفی، مالی و از همه مهمتر زمانی واسش کردم، فهمیدم باید برا هر کس هزینه داشته باشم. چه وقتی کسی آزارم میده، چه وقتی کسی دوستم داره. این هزینه اس که تو ذهن میمونه. وقتی کسی آزارم بده، حداقل با اعصاب خوردی که واسش ایجاد میکنم، راه سوءاستفاده های مکرر و اتفاقات مشابه رو میبندم. و اگه کسی دوستم داشت و واسم هزینه کرد باعث میشه تو ذهنش توجیه کنه که می ارزید که واسم انقدر هزینه کردم. اون فرق داشت. و همین من رو بهتر تو ذهنش ثبت میکنه. و در عوض مفتی مفتی بودن، اصلا عاقبت خوبی نداره. بهت بدی کنن و هیچ نبینن خب بازم بدی میکنن. دوستت داشته باشه و هیچ هزینت نکنه خب براش آدمی میشی که همیشه هست و نیاز به هیچ زحمتی نداره.
بهرحال چ گاهی از نظر مالی حرکت هایی میزنه. مثلا دید دوس دارم ناخن بذارم یه نوبت از یه اشنا گرفت و هزینش و حساب کرد. یا خوراکی هایی که میخره. اما بنظرم وقتشه که هزینه درشتتری کنه. هر از گاهی بهش از چیزهایی که میخوام بخرم میگم. مثلا گوشی و ماشین و طلا. اینها رو من واقعا میخوام و خواهم خرید. اما دلم میخواد توشون نقش داشته باشه. دیروز که از اینها گفتم، منظورمو سریع گرفت-_-
اون آدم باهوشیه. زیاد نمیشه بیگدار به آب زد. خیلی واکنش جالبی هم داشت. پرسید میخوای کمکت کنم؟ گفتم درمورد چی؟ چطور؟ اشاره کرد به ساندویچی که داشتم میخوردم! هم خندم گرفت هم حرصی شدم.
الآن حالم خوبه.
به چ گفتم ب پیام داده. خواست بلاکش کنم. بلاک کردم اما فکر میکنم زیاده روی بود. بهرحال تو محیط دانشگاه خوبیت نداشت این کار اما از طرفی هم به دلقک بازی های ب فکر میکنم میبینم بعد دو روز جواب پیام ساده من و دادن هم خوبیت نداشت! بهرحال خیلی هم بد نیس از ب کامل قطع امید کنم. آدم من نیست و نبود. چنین امیدی فقط من و عقب نگه میداشت.
حال که کاملا بیخیالش شدم باز بهم پیام داده. میدونه چطور پیام بده که آدمو کنجکاو کنه. نمیخوام هیچ جوره تو زندگیم بیاد. یادم میاد چند سال عاشق ی بودم. عشق بچگیم بود. بهش توجه نمیکردم، حتی سلام هم نمیکردم. ازش فرار میکردم چون میترسیدم دست دلم پیشش رو بشه. یکم بزرگتر که شدم بهش پیام دادم. خیلی ترسو و محتاط برخورد کرد. بهش که پیام دادم حس کردم اون چیزی نیس که خیلی میخواستم. انگار سراب بود. تا وقتی دور بود واسش عطش داشتم... با ب هم داستان مشابهی پیش اومد انگار. همه اطرافیانم حتی چ متوجه وسواس و رغبت من به ب شدن، درحالیکه من خیلی خوددار بودم و بقیه همه چیز و نمیدونستن. ولی چیزی که مشخص بود این بود که یه مدت فکر و ذکرم اون بود. وقتی با چ وارد رابطه شدم هم هنوز گاهی ته ذهنم اون بود. گاهی بدم نمیومد چ ازم جدا شه بلکه شاید باز با ب شانسی داشته باشم. یروز دل و زدم به دریا و با ب صمیمی شدم. بهش نخ دادم ونم چه نخی! فقط میخواستم ببینم اگه راحتتر باهاش رفتار میکردم چیزی هم فرق میکرد یا نه. اون روز اون هم با من جلو اومد اما بعد مثل همیشه غیبش زد. این شد که بالاخره تونستم حرف تراپیستم و درموردش قبول کنم. ب سبک زندگیش همینه. حرمسرا داره. بهم پیامی داده بود که وقتی سین نکردم پاکش کرد. همین و به دوستمم گفته بود. ب دلقک مضخرفیه. چطور کسی میتونه به همه نظر داشته باشه؟ چیزی که هنوز متوجه نمیشم اینه که چرا تراپیستم گفت واسم بازسازی رابطم با الف بود؟ وقتی جذب ب شدم به این خاطر بود که فکر میکردم نقطه معکوس الف هست!
پیچیده ترین چیزی که میتونم یاد بگیرم خودم هستم. که درد و احساساتم و بفهمم، اثرشون رو روی اعمال امروزم درک کنم و بعد در نهایت مراقبت کنترل خودم و به دست بگیرم. آدم بودن سخته و جذاب. منی که تمام این چیزهای طبیعی و پیش پا افتاده واسم دشواره (مثل هر آدم دیگه ای)، چطور میتونم درمورد چیزی مطمئن باشم؟ شاید مهمترین عامل گول نخوردن، مطمئن نبودن باشه.
از سرکار برگشتم، چ گفت به دوستش و دوست دخترش گفته بیان خونه. ذهنم درگیر این بود که چکار کنم. اولین بار بود میزبان بودم. حقیقتا خسته شدم و تمام تلاشم و کردم. سرعت عملم بالا نیس. چ کمک نکرد اولاش اما آخراش کار و جمع کردیم باهم. عالی نبود ولی قشنگ بود. میشد حضور من و به عنوان یه دختر تو زندگیش دید. دوست دختر دوستش تو موضوعی که پدر پسره مقصر بود، شدیدا از پدره طرفداری میکرد که تو گوش چ گفتم میخواد عروسشون بشه. با دوست دیگه ای درگیر شد و انقدر ادامه داد که یجورایی احترام بینشون از بین رفت و من هیچوقت دوس ندارم چنین مرزی رد بشه. بعد چ از دوستشون طرفداری کرد و یکم وارد بحث شد با دختره و عذاب وجدان گرفت. چون میزبان بود و دوس نداشت. باهاش گرم صحبت شد. و من اصلا خوشم نیومد. قبلا بابا و دوست مامان گرم صحبت میشدن و جلو تر از من و مامان راه میوفتادن. و اصلا حواسشون نبود ما هم هستیم. بحثشون سر چی بود؟ مسائل سیاسی. و من با خودم فکر میکردم مگه چقدر اون حرفا مهمه که نفهمن دارن چکار میکنن و بقیه رو از یاد ببرن؟
دیشب همین حس بالا اومد. سعی کردم با دختره خوب رفتار کنم اما باهاش حال نمیکردم. عقایدش برام قشنگ نبود. میگفت کسی که پول نداره نباید درمورد یه آدم پولدار نظر بده! آدمی که پول داشت و در حد خدا میدید.
به چ گفتم حسم چطور بوده. وقتی گفت از احساس گناه بخاطر میزبان بودن باهاش صحبت کرده حسم بهتر شد. و خوب شد بهش گفتم رو چی حساسم.
در کل این مرحله از زندگی و دوس دارم. چالش هاش جذابه. انگار رفتم مدرسه زندگی. دائم خودمو تو موقعیت های تازه میبینم. خیلی جالبه.
رابطه عجیبی شده. قرار بود قبل از 6 صبح از خونه بیرون بریم چون مادرش چن ساعتی برمیگشت. اما من این عدد و جدی نگرفتم و 6 و یک دقیقه درحالی بیدار شدم که مادرش برگشته بود و کفش من جلوی در بود. در نهایت ناچار به سلام احوالپرسی شدم. برخورد خوبی داشت ولی کاش آب میشدم میرفتم تو زمین. بعد با چ رفتیم کله پاچه خوردیم و من و رسوند جلو در شرکت. مستخدمی که ازش متنفر بودم جلو در بود. جلوی چشمش از ماشین چ پیاده شدم. ماشین چ خیلی گرون نیس اما به چشم میاد. یعنی نمیشه پیاده شدنم از ماشینش رو یه مقوله عادی تلقیش کرد. حتی سر کوچه هم از کنار همکارم رد شدیم. آفتابگیر پایین بود ولی لباسم... باید حساب چ رو برسم. من از حاشیه خوشم نمیاد. اما خیلی دوست داشتم برسونتم.
مدتیه وقت نمیکنم بنویسم. مامان چ رفته مسافرت و من خونه چ موندم. روز اول سر بحث همیشگی دعوامون شد اما میدونم اینبار من مقصر بودم. خواستم ازش جدا بشم. روز قبل با فامیل خودم جمع شده بودیم و از فیلم های ترسناک و جنایی میگفتن. وقتی با چ دعوام شد ترسیدم. گفتم نکنه بلایی سرم بیاره. بهرحال مشکلی پیش نیومد و فرداش خوب شدیم باهم. تقریبا همه چی خوبه. تراپیستم میگه میخوای از چ شوهر دربیاری. چ میگه دوست دارم شوهرم باشه. و من با یه حقیقت رو در رو شدم! من آدم ازدواجی هستم. این عجیبه. همیشه فکر میکردم اینطوری نباشم. اما به الف هم که فکر میکنم میبینم چقدر ازدواجی بودم که رو همه بدیاش سرپوش میذاشتم و همه چیز و قبول میکردم که تهش به ازدواج برسه. آخه چرا؟ دوست ندارم ازدواجی باشم انقدر. برا هرچی آدم اصرار کنه بدتر به فنا میره. حقیقتا چ رو هم اونقدرا دوس ندارم دیگه...
مشخصات وب
آرشیو وب
- دی ۱۴۰۴
- آذر ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۴
- مهر ۱۴۰۴
- شهریور ۱۴۰۴
- مرداد ۱۴۰۴
- تیر ۱۴۰۴
- خرداد ۱۴۰۴
- اردیبهشت ۱۴۰۴
- فروردین ۱۴۰۴
- اسفند ۱۴۰۳
- بهمن ۱۴۰۳
- دی ۱۴۰۳
- آذر ۱۴۰۳
- آبان ۱۴۰۳
- مهر ۱۴۰۳
- شهریور ۱۴۰۳
- مرداد ۱۴۰۳
- تیر ۱۴۰۳
- خرداد ۱۴۰۳
- اردیبهشت ۱۴۰۳
- فروردین ۱۴۰۳
- اسفند ۱۴۰۲
- بهمن ۱۴۰۲
- دی ۱۴۰۲
- آذر ۱۴۰۲
- آبان ۱۴۰۲
- مهر ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۲
- مرداد ۱۴۰۲
- تیر ۱۴۰۲
- خرداد ۱۴۰۲
- اردیبهشت ۱۴۰۲
- فروردین ۱۴۰۲
- اسفند ۱۴۰۱
- بهمن ۱۴۰۱
- آرشيو