توسط Bluepetus
| چهارشنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۲ | 9:41
پس شاید طبیعی بود استرس و اضطراب از دست دادن پدرم رو داشته باشم. اون اینطور میخواست!
با اینکه ظاهرا رفتارش آنچنان بد نبود اما باطنا احساسات بد اما طبیعی در اون وجود داشت که سعی میکرد سرکوبشون کنه.
پدرم گاهی خیلی احساس ضعف میکنه. گاهی خیلی شرمزده میشه، گاهی خیلی سرخورده...
و به طبع گاهی دراون نفرت شکل میگیره، یا حسادت یا خشم.
اون احساسات بد رو بروز نمیده. و در موقعیت خاصی، بدترین رفتار ممکن رو از خودش نشون میده.
گاهی ما، اعضای خانوادش طردش میکنیم، گاه دوستهاش، گاه اقوام...
به روی خودش نمیاره اما بعدا آدمها رو تهدید به رفتن میکنه.
دلم واسش میسوزه. از نظر روحی بیماره چون احساساتش رو سرکوب میکنه. چون احساس ضعف میکنه و چون طرد میشه!
من طرد شدن رو خوب بلدم. من هم بارها طرد شدم. گاه به بیرحمانهترین شکل...
از همون بچگی، همبازیهایی که کمی ازم بزرگتر بودن من رو قال میذاشتن. من خوب میفهمم چه حسی داره. حتی همچنان هم اتفاق میافته.
پدرم افتخارش اینه که همه دوستش دارن و دلشون میخواد باهاش وقت بگذرونن. وقتی مهمونی دعوت گیشیم و بهمون خوش میگذره میگه الکی نیس همه میخوان با ما باشن!
اما من میدونم چقدر بقیه گاهی دلشون نمیخواد!
و البته تقصیر ما هم نیس. به دنیا نیومدیم که باب دل همه باشیم.
من و مادرم تصمیم به کمی انزوا گرفتیم. پدرم واسش راحت نیس.
اون شب یکی از اقوام که پدرم خیلی دوستش داشت و همبازی بچگیهاش بود، اومد مهمونی خونه ما. به وضوح میدیدم زیاد محل بابا نمیذاره!
یادم افتاد به خودم و دوست بچگیهام! خیلی ناراحت شدم. ذوق پدر کجا، بیمحلیهای اون آدم کجا!
این بیمحلیها هم نوعی طرد شدن هست. آدم خودش رو گول میزنه. و عدم واکنشها و بیمحلی های اون آدم رو تو دلش سعی میکنه ببخشه و فراموش کنه یا با خودش بگه اون اینجوریه، مدلشه!
اما امان از وقتی که گرم گرفتن همون ادم رو با بقیه ببینه! با خودش میگه چرا من نه؟ مگه من چطوریم؟
و باز خودش رو گول میزنه تا دلش اروم بگیره.
و به مرور آدمی میشه که باور نداره دوس داشتنیه!