قسمتی واقعی و پنهان از من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

روح‌هایی اینجا بودند

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۲ | 16:45

نه! روی خوش نشون نمیده این زندگی.

روحم درد میکنه روحم میسوزه روحم تکه پاره‌اس

خاورمیانس. خاصیتش همینه آدمها یبار فیزیکی کشته میشن اما هزاران بار روحی

هر جا چشم میچرخونم درد هست

باورنکردنیه چطور میشه این خاک زیبا رو این چنین غمگین و کثیف کرد...

دریغ و صد دریغ

آه و صد آه

اشک و صد اشک

خانه خالی

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۲ | 8:4

چن وقتی هست که حالم خوب نیس.

دلم هی میگیره.

مردم به شدت رغبت دارن از کشور مهاجرت کنن. و خب این یکم فضا رو دلگیرتر هم میکنه.

اصلا دلیل برا غمگین بودن اونقدر زیاده که دلیل برا خوشحال بودن نمیتونه باهاش مقابله کنه

کجاست آینده؟

زمستون ادامه داره

بگذریم...

تهدید و ارعاب نشونه ضعفه!

توسط Bluepetus | چهارشنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۲ | 9:41

پس شاید طبیعی بود استرس و اضطراب از دست دادن پدرم رو داشته باشم. اون اینطور میخواست!

با اینکه ظاهرا رفتارش آنچنان بد نبود اما باطنا احساسات بد اما طبیعی در اون وجود داشت که سعی میکرد سرکوبشون کنه.

پدرم گاهی خیلی احساس ضعف میکنه. گاهی خیلی شرمزده میشه، گاهی خیلی سرخورده...

و به طبع گاهی دراون نفرت شکل میگیره، یا حسادت یا خشم.

اون احساسات بد رو بروز نمیده. و در موقعیت خاصی، بدترین رفتار ممکن رو از خودش نشون میده.

گاهی ما، اعضای خانوادش طردش میکنیم، گاه دوست‌هاش، گاه اقوام...

به روی خودش نمیاره اما بعدا آدمها رو تهدید به رفتن میکنه.

دلم واسش میسوزه. از نظر روحی بیماره چون احساساتش رو سرکوب میکنه. چون احساس ضعف میکنه و چون طرد میشه!

من طرد شدن رو خوب بلدم. من هم بارها طرد شدم. گاه به بی‌رحمانه‌ترین شکل...

از همون بچگی، همبازی‌هایی که کمی ازم بزرگتر بودن من رو قال میذاشتن. من خوب میفهمم چه حسی داره. حتی همچنان هم اتفاق می‌افته.

پدرم افتخارش اینه که همه دوستش دارن و دلشون میخواد باهاش وقت بگذرونن. وقتی مهمونی دعوت گیشیم و بهمون خوش میگذره میگه الکی نیس همه میخوان با ما باشن!

اما من میدونم چقدر بقیه گاهی دلشون نمیخواد!

و البته تقصیر ما هم نیس. به دنیا نیومدیم که باب دل همه باشیم.

من و مادرم تصمیم به کمی انزوا گرفتیم. پدرم واسش راحت نیس.

اون شب یکی از اقوام که پدرم خیلی دوستش داشت و همبازی بچگی‌هاش بود، اومد مهمونی خونه ما. به وضوح میدیدم زیاد محل بابا نمیذاره!

یادم افتاد به خودم و دوست بچگی‌هام! خیلی ناراحت شدم. ذوق پدر کجا، بی‌محلی‌های اون آدم کجا!

این بی‌محلی‌ها هم نوعی طرد شدن هست. آدم خودش رو گول میزنه. و عدم واکنش‌ها و بی‌محلی های اون آدم رو تو دلش سعی میکنه ببخشه و فراموش کنه یا با خودش بگه اون اینجوریه، مدلشه!

اما امان از وقتی که گرم گرفتن همون ادم رو با بقیه ببینه! با خودش میگه چرا من نه؟ مگه من چطوریم؟

و باز خودش رو گول میزنه تا دلش اروم بگیره.

و به مرور آدمی میشه که باور نداره دوس داشتنیه!

آغاز تعزیلات آخر هفته

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۲ | 22:34

بعد از مدت‌‌ها پدرو مادرم از یک بگومگوی ساده رسیدن به فحش و خشم دعوا.

نهایتا یه خونه سوت و کور موند و مادر افسرده و پدری که نمیشه درموردش نظر داد.

پدرم بین دعوا گفت ببینم نیام خونه مث سگ واق واق میکنی؟!

دلم گرفت. اخه من با چه انگیزه‌ای ،با چه امیدی میتونم به آینده فکر کنم؟

گیریم که با الف اونقدر بینمون رابطه خوبی بود که تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم، گیریم که کسی مخالفت نکرد، گیریم مانعی نبود، چن سال بعد (شاید حدود ۲۰تا ۳۰ سال) الف چنین جمله‌ای بگه، من چکار کنم؟ خرد میشم. تمام استخون‌هام...

اونقدر مادرم از همدلی من استفاده کرده که الان دلم نمیخواد باهاش حرف بزنم و بهش دلداری بدم یا گوش شنوا باشم واسش.

در عوض اغلب سرزنشش میکنم و مدام ایراد میگیرم ازش.

بذارید اعتراف کنم. آدم سمی‌ای شدم واسش.

امشب شب خوبی نبود

لنگه کفش

توسط Bluepetus | یکشنبه بیستم فروردین ۱۴۰۲ | 19:42

توی ماشین یه لنگه کفش جا مونده

یه لنگه کفش سیاه

و احتمالا دخترونه!

فکر اینکه چطور این لنگه کفش جا مونده، مغزم رو نابود کرد.

هزار فکر اومد تو سرم. یکی از یکی بدتر

پدرم اصلا واسم قابل اعتماد نیس. حتی اگه بارها خلافش ثابت شه...

شایدم حق دارم. ظاهرش با اعمالش خیلی فرق داره.

این کفش واسه کیه؟

چطور جا گذاشته؟

اصلا کسی بدون کفش چطور میتونه پیاده شه؟

شاید توی پلاستیک بوده افتاده

اما احتمالات خوب کمتر از احتمالات بد هستن

اعصابم واقعا بهم ریخته

فقر از یه طرف مسائل اجتماعی یه طرف و ناامیدی به اینده هم یه طرف

قلبم عمیقا ناراحته

مخصوصا برای خودم.

نگرانی

توسط Bluepetus | شنبه پنجم فروردین ۱۴۰۲ | 7:43
نگرانی‌هام زیاد شده. با دقت همه جا رو رصد میکنم و بعد غصه میخورم. برای بچه کوچیک فامیل که پدرش رفتار بیتفاوتی باهاش داره ناراحت میشم، برای کسی که شغلش رو از دست داده، برای یکی از دوست‌های بچگیم که شنیدم مشکلات پیچیده‌ای داره و سعی داره با یه روانشناس حلشون کنه. از اینکه شنیدم پیچیده اس مشکلاتش... کاش پیش کس دیگه‌ای میرفت. به روانشناسش غبطه میخوره و از خودش ناامید میشه. اونهم رفتارش فقط توی اتاق درمان همدل و مهربونه(اونهم نه به میزان زیاد) و بیرون از کلینیکش سرد و خودشیفته! بنظرم نمیشه اینطور. دلم میخواست نظراتم و بهش بگم اما نشد. چون یجورایی ادم حسابم نکرد که بخواد واسم تعریف کنه. اینارو وقتی داشت واسه کس دیگه میگفت میشنیدم. پدرم، پدرم احساساتش رو بروز نمیده و اونها رو تبدیل به چیزهایی میکنه که نمیشه فهمیدشون. مثلا وقتی ناراحته رفتاری شبیه خنده و تعجب داره. گاهی عصبانیتش رو در قالب شوخی و قربون صدقه بروز میده. اما اغلب، هیچ. من سال جدید رو با خستگی شروع کردم. اما کارهای مفیدی هم انجام دادم. مثلا خیلی وقتها کسی بهم زنگ میزد و ابراز دلتنگی میکرد و پیشنهاد میداد همدیگه رو ببینیم. من اغلب برنامه‌های دیگم رو کنسل میکردم، هر کاری داشتم رها میکردم و با اون بیرون میرفتم. بعد میفهمیدم یه نیازی بهم داشته و تمام اشتیاقش از سر دلتنگی نبوده. این بار هم کسی خواست همین کار رو انجام بده اما من به خودم وفادار موندم و نرفتم. پیشرفت‌های خوبی داشتم. ولی این نگرانی زیاد از حد...
مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو
برچسب ها
  • جدایی (1)
  • در پی خود (1)
  • در پی معنا (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای قسمتی واقعی و پنهان از من محفوظ است .