قسمتی واقعی و پنهان از من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

فقط بدو

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۱ | 20:43

امشب بدجور دلم گرفته. پدرم نیومد خونه. هر شب تا اینموقع سر شغل دومشه. مادرمم راضیه. من دلهره دارم بغض کردم، دلم گرفته...

الف هم باهام دعوا کرد. حرفای بدی بهم زدیم و بعد حسابی رنجیدیم.

من موندم و یه تن و روح خسته.

خیلی از زندگی متنفرم الان.

امروز دیدم اونقدر که دارم تلاش میکنم نمیتونم از مزیت هاش استفاده کنم. مثلا موجودی حسابم بالا میره اما از اینکه کمک خرج خانوادش کنم میترسم. میترسم ازادی عملم کم شه بعدا اگه خواستم شغلم رو عوض کنم بخاطر منفعتی که به بقیه رسوندم مانع بشن. یا میترسم پدرم ببینه نیاز کمتر داریم پولارو ببره بده به ادمها دیگه (مثلا خانم‌هایی که بهشون چشم داره)

فقط میدوم و تهش هیچچچچ

خسته‌ام

از گلاویز شدن با زندگی خستم

با حقوق یک سالم یه پراید نمیتونم بخرم! اینهمه دویدن آخرش چیه؟

تایتانیک

توسط Bluepetus | دوشنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۱ | 23:57

انگار روی یه کشتی هستیم، شبیه تایتانیک.. بعضی مجلل و بیخیال مشغول زندگی خودشون هستن، بعضی در حال گلاویز شدن با فقر، برای زندگی تقلا میکنن... و بعضی تصور میکنن کار مفیدی انجام میدن و نسبت به کارشون زیادی متعهد هستن (نوازنده‌ها)

فرقش اینه که با وجود تمام نشانه‌های سقوط و فروپاشی همچنان ادامه میده و باز وضعیت بدتر از قبل میشه...

تعداد نسبتا زیادی کتاب خریدم. عاشق تک تکشونم. یکم برنامه‌هام رو میزون میکنم و روحم رو با کتابها زنده میکنم.

دلم برای الف تنگ شده. مغرورتر، با اعتمادبنفس‌تر، مستقل‌تر، شفاف‌تر... روند رو به رشدی رو داره طی میکنه.

اینهمه راه اومد اینجا تا من رو ببینه... توی راه حالش بد شده بود..‌. اومد، شونه به شونم راه رفت حرف زد خندید...

آخه این کارها ذوق نداره؟

خودم رو هم دوست دارم. هوشمندم. تلاش میکنم. سرسختم. کم میارم. زمین میخورم. و سعی میکنم هر روز بهتر از دیروز بشم. خودم رو دوست دارم چون خوش قلبم. خودم رو دوست دارم چون با خودم صادقم.

انتخاب های بد

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۱ | 22:34

میتونستم برم خونه و بخوابم اما رفتم بیرون و نق زدم جایی که کسی کمبودم رو حس نمیکرد حاضر شدم و پیش افرادی حضور پیدا کردم که سال به سال دلتنگم نمیشدن.

اشتباه بود چون فردا امتحان دارم. چون امروز از ۶تا صبح مشغول فعالیت های نه چندان سبک بودم...

اشتباه دیگم نگران شدن و دخالت توی بحث‌های پدر و مادرم هست.

مامانم شونه خالی میکنه و من سنگین میشم. فریاد میکشم اخم میکنم میجنگم و مادرم فقط از صداها خاطرش آزده میشه و بس...

من حیفم.

برا شکستن عقده‌های مادرم و تغییر پدرم نباید فدا بشم.

و دارم فدا میکنم خودم رو.

گور باباش

بذار هر چی میخواد بشه

من چرا حرص بخورم؟

الف واسم یه انگشتر خریده دلم نمیاد ازش استفاده کنم امشب یه انگشتر شبیهش رو خریدم...

قبلتر واسم عطر خریده بود دلم نیومد استفاده کنم که تموم نشه. رفتم عطر فروشی ناخوداگاه بدون اینکه یادم باشه همون عطر رو خریدم بوش شاید کمتر از ۵درصد باهاش تفاوت داشته باشه...

نور گرم دلم هست.

کسالت

توسط Bluepetus | شنبه بیستم اسفند ۱۴۰۱ | 22:49

امروز به شدت کلافه بودم

روز سختی بود. خیلی تلاش کردم تکون بخورم اما نتونستم.

دپرس بودم و ناامید.

شب پدرم اومد از حالات مادرم حدس زدم باهم مشکلاتی دارن. حدس زدم مربوط به شخص سوم هست. خب دپرس شدم. انرژیم کمتر شد. دلم گریه میخواد اما مادرم هم وقتی بحرانی نیست اقدامی نمیکنه. خب موقع بحران هم نمیشهاقدام خاصی داشت پس دائما باید متوجه راز نگه داشته شدن محتویات گوشی بابا و گاهی بدخلق شدنش و گاهی خوش خلق شدنش و هراز گاهی لو رفتن چیزی باشم.

قرار نیس اتفاق خاصی بیوفته. حتی امیدی به تموم شدن این مسائل با بالا رفتن سن پدرم هم ندارم.

از اینها گذشته خودم هم خیلی خیلی خسته ام

هم جسمی هم روحی

نمیدونم آخرو عاقبتمون شر هست یا خیر

دبی

توسط Bluepetus | جمعه نوزدهم اسفند ۱۴۰۱ | 12:4

دوستم برا کار رفته دبی

خیلی نگرانشم. خیلی آدم ریسک‌پذیریه. باورم نمیشه نترسید. باورم نمیشه انقدر راحت اعتماد کرد و رفت...

آخه اینهمه داستان مگه الکیه؟ مگه فقط برا بقیه میتونه چیزای بد پیش بیاد.

یه چیزی شبیه فیلم لاتاری شد!

البته زندگی عاشقانش اینجا به بن بست رسیده بود...

وای خدا

کاش اومده بود یه چیزی گفته بود...

رفتنش حتی اگه حالت مطمئن‌تری هم داشت ناراحتم میکرد اما الآن بیشتر ناراحتم چون نمیدونم کی بتونم ببینمش حالش اونجا چطور خواهد بود...

عمه شریک بابا

توسط Bluepetus | پنجشنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۱ | 13:56

خب خیلی سریع دغدغه‌هایی که برای خانواده دارم جایگزین دلتنگیم برای الف شد.

رفتارهای بیمارگون مادربزرگم زیادتر شده. خودشو به مریضی شدید میزنه که توجه مادرم رو جلب کنه. تله برا مادرم بود اما من واسش دلسوزی کردم. الآن حس فریب خوردگی دارم. حس خوبی نیس و ازش به شدت عصبانیم.

اینکه این رفتار برا جلب توجه مادرم بود رو خودم فهمیدم چون مادرم کاری خلاف میل مادرش داشت انجام میداد و. مادربزرگم با این رفتار میخواست اون رو تحت کنترل بگیره.

موضوع بعدی مربوط به پدرم هست. گفت صبحها عمه شریکش هم میاد سرکار😐و شریکش نمیاد. همین یه جمله باعث شد تنفر و خشمم به پدرم دوباره شعله‌ور بشه. مردی که به پیر و زشت‌ترین آدمها هم چشم داره، براش چه فرقی داره؟

ابدا براش فرقی نداره طرف مقابل چجور آدمیه. به همه گرایش داره😑 و البته این رو عمرا به پذیره و وقتی گندش درمیاد به شدت انکار و تکذیب میکنه حتی وقتی اسناد محکمی علیهش باشه.

آدم باهوش و همزمان خنگی هست. برا پنهان‌کاری و پیچوندن به شدت باهوشه اما برا مسائل تحلیلی خنگ. البته دلیل خاصی داره. که دلیلش باعث خشمم نسبت به مادرم میشه. چون میشد کنترل بشه.

همه اینها باعث شده قلبم سنگین و دردناک بشه.

این قلب رو الف قدرت داد دیروز و امروز خانواده‌ام سرد و رنجورش کردن

مادرم یه روانشناس خوب پیدا کرده. شاید برم پیشش. امروز میخواستم برا حل اختلافاتم با الف باهاش صحبت کنم. چون حسمون بهم قوی هست و اگه اتفاق قشنگیه مراقبش باشیم و اگه نه تا بیخ پیدا نکرده قیدش رو بزنیم. اما الان فکر میکنم مسئله مربوط به پدرم درد بیشتری برام ایجاد میکنه. یه درد نازیبا و همراه با خشم.

دیدار

توسط Bluepetus | پنجشنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۱ | 9:11

الف اومد

و روز فوق‌العاده‌ای باهم داشتیم.

وقتی از خیابون رد شدم و براش دست بلند کردم یهو دلم تنگ شد یهو دلم خواست برگردم و یه بار دیگه بغل کنیم هم دیگه رو...

دلم خواست برگردم و یبار دیگه چهرشو از نزدیک ببینم...

ولی عاقلانه رفتار کردم و از اون خیابون شلوغ و نسبتا خطرناک دیگه رد نشدم.

بعدش دلتنگی خیلی زیاد پیدا نکردم چون امید داشتم دوباره همدیگه رو به زودی میبینیم.

شاید یه اشتباهم این بود که رفتیم یه رستوران خیلی گرون و یکم شاید اعتمادبنفسش اونجا کم شده بود و اونقدر که باید بهش خوش نگذشت. دفعه دیگه حواسم هست جایی نریم که معذب شه.

اونقدر کنارش حالم خوب بود که ترسیدم از دست بدمش.

ترسیدم آخرش یه جدایی بزرگ نصیبمون شه.

خیلی دوستش دارم

۴ساعت

توسط Bluepetus | چهارشنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۱ | 7:16

۴ساعت دیگه کنار الف خواهم بود.

سفر سختی داشت من هم روز پیش رو خوب نگذروندم اما خیالی نیست.

یکی از هیجان انگیزترین اتفاقات زندگیم داره رقم میخوره. البته وقتی رسید شاید دوتا آدم خسته بودیم، زیر نور تیز آفتاب و یا نگاه‌های نامهربون آدمها...

شاید باهم باز بحث کردیم..‌.

ولی باز خیالی نیست.

سالم باشه سالم باشم کنار هم باشیم. بعد از ماه‌ها... چی بهتر از این اخه؟

این دیدار مهمه. گاهی فکر میکنیم دوری روی همه چیزمون سایه انداخته... حتی بوده وقت‌هایی که از دیدار دوبارش ناامید شم.

اما امروز نوید این رو بهم میده که باز هم همدیگه رو خواهیم دید. که الف با قدم‌هاش فاصلمون رو برمیداره.

خیلی خوشحالم.

دلمم گرمه.

الفم داره میاد!

توسط Bluepetus | سه شنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۱ | 0:22

الف داره میاد و من سرشار از هیجان و ذوقم

اینکه الف اونقدر دوستم داره که کیلومترها قراره سفر کنه تا فقط یه روز باهم خیابون ها رو گز کنیم کم نیس قطعا

من انقدر ذوق دارم که خواب و خوارکمم داره به حاشیه میره

فقط یه ذره نگرانم. بهرحال مسافت زیاده... حوادث جاده ای ریلی...

امیدوارم صحیح و سالم بیاد و برگرده.

امیدوارم فردا بتونم خوب بخوابم که پس فردا یه عالمه راه بریم

وای خدا

باورم نمیشه

این روزها خیلی بیشتر از قبل دوستش دارم.

همین که دانشگاهمون جداست و میبینم خودش چقدر عالی داره جلو میاد بهم حس خوبی میده.

تازگی ها صبرش کمتر شده و کم حوصله تر نسبت به همه چیز... اما واسم جذاب تر هم شده.

اونقدر بودنش رو گاهی پررنگ میدونم که فکر میکنم هرکه ببینتم اون رو هم میشناسه اما خب قطعا چنین چیزی رخ نمیده.

دستشو بگیرم کنار هم راه بریم و حرف بزنیم...

برا یه روز هم که شده فاصلمون بشکنه و نسبت به قاب شیشه ای گوشی ها بی نیاز شیم.

یکم بحث و جدل واقعی کنیم

یکم بهم نگاه کنیم

که نگاه خودش گویاست

داره میاد

توسط Bluepetus | شنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۱ | 23:0

الف داره میاد شهر محل زندگی من

چن تا هدیه واسه هم خریدیم یکی دوتا موند سوپرایز

خیلی ذوق دارم

این روزا هر جا رد میشم دلم میخواد وقتی اومد بهش نشون بدم.

انقدر خوشحالم دلم میخواد به همه بگم که داره میاد پیشم.

نمیدونم اخرش چی میشه اما مانع کم نداریم.

در عین حال به شکل شاید بیمارگونه‌ای حاضر به جدایی نیستیم.

کاش یکم شهرامون بهم نزدیکتر بود حداقل.

الف، باز الف و همیشه امیدوارم الف

توسط Bluepetus | چهارشنبه دهم اسفند ۱۴۰۱ | 2:32

شباهت مامانم و الف باعث میشه گاهی جلوی احساساتم بایستم و الف رو پس بزنم. چن باری خیلی جدی بهش گفتم تموم کنیم اما بلافاصله بهش گفتم که دارم روی احساساتم پا میذارم. یه جورایی انگار خواهش میکردم نذاره برم. ۴سال توی همه شبانه روزم حضور داشته. انقدر به عکساش نگاه کردم که چهره‌اش به آشنایی چهره خودم واسه خودم شده. هر فرصتی داشتم با اون گذروندم. اما شباهتش به مادرم چیز کمی نیس. اگه از رو اسیب‌هام خواسته باشمش... اگه برا بازآفرینی اون اسیب‌ها انتخابش کرده باشم...

عشق مشروط بزرگترین وجه اشتراکش با مادرم هست. من هیچوقت بدون قید و شرط دوست داشته نشدم انگار. برا همین تت خطایی کردم انگار همه چیزم و باختم. خیلی راحت با کم و زیاد کردن محبت و توجه من رو میشه تو مشت گرفت. نمیدونم میتونم الف رو حذف کنم یا نه. اصلا اگه حذفش کنم چجوری دوباره کسی رو دوست داشته باشم؟ خداحافظی با الف برام خداحافظی با دوست داشتن و عشقه. بهترین دوستم... تنها پارتنر زندگیم... رفتنش کم نیس. و من شاید از ترس از دست دادنش هست که دلم میخواد بره. شاید میترسم یروز بره و آماده نباشم و میخوام همین الآن بره.

درک خودم از همه چیز سخت‌تره.

دوست نداشتنی

توسط Bluepetus | سه شنبه نهم اسفند ۱۴۰۱ | 19:59

من موم بودم توی مامانم. من رو شکل میداد به همون شیوه‌ای که مورد پسندش بود. البته من گاهی خجالت میکشیدم که دخترشم. فکر میکردم کمم واسش. خوشکل تر از من بود. خونگرم‌تر، و انگار مشکلاتی که من داشتم رو نداشت. سعی میکرد از من آدمی بسازه که من نبودم. طرحواره بود یا هر چی، من الف رو انتخاب کردم. یا بهتر بگم الف من رو انتخاب کرد. اوایل شباهت خاصی به مادرم نداشت. اما رفته رفته کپی هم شدن. اونها همدیگه رو ندیدن اما وجه اشتراکشون منم! کسی که اجازه میده آدمها اون رو طوری که دلشون میخواد فرم بدن. من مومم!

یه روزایی مثل امروز شجاعتم و جمع میکنم تو روی یکی که می‌ایستم باعث میشه تو روی اون ینفر دیگه هم بایستم.

جالبتر هم اینکه اونها باهام قهر میکنن. هر دو! و من احساس دوست‌داشتنی نبودن میکنم.

و حس میکنم چقدر تنهاییم اندازه پدرم هست. البته نه وقتی با مادرم خوبه.

و بعد حس میکنم احمق‌ترین آدم دنیام. سنگ کی و به سینه میزدم؟ مادرم؟ پدرم؟ الف؟

پس من کدوم گوریم؟

من کیم؟ چیم؟ چه شکلیم؟

نمیدونم!

اما میدونم الف دوست داره چه شکلی باشم!

میدونم مامانم دوست داره چه شکلی باشم!

و حتی خوب میدونم پدرم دوست داره چه شکلی باشم!

من خودم رو کی و کجا جا گذاشتم؟

دلم میخواد برا خودم خون گریه کنم.

چرا انقدر ادما راحت از من بدشون میاد و انقدر سخت دوستم دارن؟

معطوف به خود

توسط Bluepetus | دوشنبه هشتم اسفند ۱۴۰۱ | 19:12

خیالم راحت شده بود که به یاد آوردم مادرم از اول زیاد پیام فرستاد! بهانه‌های بیخود پیدا میکرد و پست میفرستاد واسش.

بعد یه نگاه به خودم میکنم. منم همینم! ناراحت بودم با همکلاسیم صمیمیت زیادی پیدا کردم. که البته بیشترش از سر بیخیالی بود. اما خب بلافاصله فهمیدم زیادیه و دارم اشتباه میکنم. به الف گفتم که بارش از رو دوشم برداشته شه. الف شنید اما یادش نرفت. تا چیزی میشه یادش میاد باز.

الآن احساس تنهایی عمیقی دارم. انگار ته یه چاهم. احساس استیصال دارم.

آخر این همه جندگیدن برا زندگی، هر چی شد، زندگی نشد.

من کیم؟ چیم؟ کجام؟

بعد از شاغل شدنم، واسم سختتر شد دنبال هویتم بگردم. سعی کردم چشمم و رد شم و سوالات تو ذهنم رو خیلی سریع جواب بدم.

قرار بود این بهار متفاوت باشه... ولی نشد.

من اگه حواسم به خودم نباشه تلف میشم. همه پولامو میدم خانوادم. سلامتیم و فدای کار میکنم. از خودم تا آخرین حد مایه میذارم و چیزی هم برا خودم برنمیدارم.

من بی کسم چون خودم رو ندارم. انگار خودم طرف من نیس. اگه کسی با من رفتار غیرمنصفانه داشته باشه جلوش نمی‌ایستم. اگه حقم خورده شه طلبش نمیکنم. اگه کسی بهم ظلم کنه...

بی‌پناهم، مظلومم، تو سری خورم...

مرگ... هیچوقت انقدر بهش نزدیک نبودم. اما هنوز خیلی ازش دورم‌. آدم تا وقتی مرگ رو لمس نکنه چیزی از زندگی نمیفهمه. البته فقط لمس. سایه مرگ هم باز چیزی از زندگی باقی نمیذاره.

حواسم رو به خودم جمع کنم.

کیم؟ و چی میخوام؟

اشتباه نکن، توضیح بخواه

توسط Bluepetus | شنبه ششم اسفند ۱۴۰۱ | 19:13

دیشب وقتی پروفایل دوست بابا رو اول چت‌های مامان دیدم، ذهنم آشوب شد. دیدم دارم از کار و زندگیم میوفتم. دلو زدم به دریا و آروم ازش پرسیدم که موضوع چیه؟

مامانم توضیح داد که اخیرا داره زیاد پیام میفرسته و حد و حدود رو گم کرده. فکر میکرد شاید بهتر باشه بی‌توجهی کنه امل مردد بود که چه برخوردی درسته. منم بهش گفتم بلاکش کنه. فورا! و بلاک کرد. و تموم شد...

اگر پدرم میفهمید چی میشد؟ هیچ!

قبلا ینفر مامانم رو عضو گروه نامناسبی کرد اما بابا نه تنها باهاش دعوا نکرد تازه ازش به خوبیم یاد میکرد همیشه-_-

این کارش رو هر وقت به یاد میارم ازش متنفر میشم.

بهرحال زیبا بود. شک کردم، درمورد شکم سوال پرسیدم جواب گرفتم باهم مشورت کردیم و یه مشکل از سر راه برداشته شد.

چن روز دیگه الف میاد و بعد از ماه‌ها میتونم ببینمش.

اگه میتونستم نمیذاشتم بیاد. میترسم دلم هوایی شه و خیلی دلتنگش بشم. خداحافظی خیلی سخته. آخرین بار که دیدمش بعد از خداحافظی یکی دوساعت توی اتوبوس گریه میکردم.

چطور میشه فهمید آخرین بار نیست؟

مثل تموم آخرین بارهای زندگیمون... اغلب همه چیز عادیه اما آخرینه.

دوست داشتنم نمیدونم چقدره. فقط میدونم الف در من ریشه کرده. به عمق روحم نفوذ کرده و انگار عکس این قضیه هم درسته.

روزی که اومد هوا چطور خواهد بود؟ چی بپوشم که آشناها زود نشناسنم ولی به چشم الف هم بیام؟ اگه آشنایی جلو پام سبز شد، الف رو چطور معرفی کنم؟

رفیق چند سالمه؟ یه همکلاسی؟ دوست؟

دلم میخواد بگم الفه و اونها فورا بفهمن الف چه شخصیه واسم

چند بار باید بمیریم؟

توسط Bluepetus | جمعه پنجم اسفند ۱۴۰۱ | 20:40

گوشی مامانم شبیه گوشی پدرم نیس. گوشی پدرم شبیه گاوصندوقه و سعی میکنه تا جای ممکن نخواد چیزی ازش به کسی نشون بده.

مامانم اما اینطور نیست. راحتتر گوشیش رو دست بقیه میده. اخیرا البته کمتر مایله. و یه چیز ناراحت‌کننده! چن باری دیدم اخیرا مکالمه اینستاش دوست باباس.

یا توی واتس اپ صفحه اون آقا اونقدرا هم پایین نبود!

بنظرم زیادی داره باهاش صمیمی میشه!

من آدم شکاکیم؟ شاید باشم. اما آخه اولین چت؟! میتونست دومی باشه! میتونست سومی باشه. و اصلا کاش چهارمی بود!

دلم از پدرم که خوش نیست. الآن از مادرم هم همینطور.

چند شب پیش یه خواب خیلی خیلی بد دیدم دو روز بعد خبر مشابهش رو خوندم و حالا از نظر روانی کمی فروپاشیدم!

فقر دامن‌گیر شده. فقر گلوگیر شده. فقر جانگیر شده!

حالا موندم دلم و به چی خوش کنم؟

میرم سمت خانواده، نگرانی پشت نگرانی

میرم سمت کار استصال و خستگی

درس دویدن و عقب موندن

رابطه عاطفیم آینده نامشخص دوتا آدم با عیب و نقص نه چندان کم

دنیا هم که اینطور... پر از فریب و بی‌رحمی

الآن تو نقطه‌ایم که میتونم بگم کارد روی استخونمه. دلم میخواد فریاد بکشم دلم میخواد بگریم. اما عقلم به خیالش عاقله. صبح بیدار میشه میره سرکار، با آدمها ارتباط مختصری برقرار میکنه، تا حدی پروژه‌ها رو جلو میبره و در آخر فکر میکنه پیروز شده؛ این زندگیه.

من وقتی اون خبر بد رو خوندم میتونم بگم درصدی از مردن رو تجربه کردم. امشب وقتی صفحه اون مرد رو دیدم که بالای چت هست درصدی از مرگ رو دوباره چشیدم...

من این روزها خیلی دارم میمیرم

کاش هربار که میمردم میتونستم دسته‌گل ببرم بالا سر خودم.

کاش گاهی میتونستم موها رو از پیشونیم کنار بزنم و ببوسم خودم رو. بگم میدونم که ضعیفی میدونم که داری تلاش میکنی و میدونم که بهت سخت میگذره.

کاش اصلا گاهی میتونستم ساعاتی رو از زندگی مرخصی بگیرم. کلا نباشم. نه فرزند نه معشوق نه همکار نه همکلاسی نه دوست نه آشنا نه هیچ

من پیرزن

توسط Bluepetus | پنجشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۱ | 16:12

شخصی هست که قبلا هم‌دانشگاهیم بود. یه دختر شاد و خندون که لباس‌های کوتاه میپوشید، با هرکس میخواست وارد رابطه میشد و به راحتی بهم میزد رابطشو.

بلد بود ژست بگیره جلو دوربین. لوس تر از دخترهای معمولی رفتار میکرد. بخشنده بود. و البته نقص‌هایی هم داشت که کم نبودن؛ احساسات دوگانه‌ای بهش داشتم، هم ازش بدم میومد و هم ازش خوشم میومد.

یه مدت بعد از آخرین باری که دیدمش، به خودم اومدم و دیدم دارم شبیهش میشم. اولین باری بود که حدس زدم بهش حسودی میکردم.

و بعدها بیشتر دقت کردم، انگار اون من بود. قسمتی از من که کشته شده بود. بخش بی‌فکر و راحت من... بخشی که هرکار کردم زنده نشد.

این روزها کمبود این بخش رو خیلی حس میکنم.

بخشی از من احیا شده اما بخش‌های دیگه‌ای هم هست که نیاز دارم زندشون کنم.

من کجا هستم پس؟

توسط Bluepetus | چهارشنبه سوم اسفند ۱۴۰۱ | 21:49

از وقتی شاغل شدم،میتونم برم خرید به قیمتا کمتر توجه کنم. میتونم تو یه شب بیشتر یکی دوتا لباس بخرم. میتونم آجیل بخرم. میتونم بهترین جنس‌های مغازه رو واسه خرید برانداز کنم.

و حالا میفهمم چقدر فقیر بودیم و هستیم.

اخیرا بیشتر از هر وقت دیگه دارم به این نتیجه میرسم که موندنم با الف عقلانی نیس. نمیدونم انتخابم هست یا چون من انتخابش بودم هنوز باهاش دارم ادامه میدم.

از اینکه ببینمش دوباره میترسم. دوس دارم هی عقب بندازم روز دیدار رو. میترسم از دوست داشتنش، از خوش گذشتن، از دیده شدن باهم، از خداحافظی.... از خداحافظی خیلی میترسم.

دلم تنگ شده. اونقدر که راحت اشکم میتونه دربیاد و از طرفی فکر میکنم واقعا باهم میتونیم خوشبخت شیم؟

نکنه بعدا رابطمون سرد شه، هی قهر کنیم، همش شاکی باشیم...

دوری از خانوادمون.... طاقت میارم؟

مادرم امروز حرفهایی زد که فکر میکنم مهمترین شخص زندگیشم.

پدرم، با اینکه از موندنش مطمئن نیستم، نگرانشم همش.

پدرم شبیه کودک معصومی هست که هر لحظه ممکنه بزرگترین رکب زندگیمو بهم بزنه.

بگذریم...

ن.ج عزیز خیلی وقته خبری ندارم ازت

امیدوارم حالت خوب باشه

کاف. امیدوارم حال تو هم خوب باشه

مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • آرشيو
برچسب ها
  • جدایی (1)
  • در پی خود (1)
  • در پی معنا (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای قسمتی واقعی و پنهان از من محفوظ است .