توسط Bluepetus
| جمعه پنجم اسفند ۱۴۰۱ | 20:40
گوشی مامانم شبیه گوشی پدرم نیس. گوشی پدرم شبیه گاوصندوقه و سعی میکنه تا جای ممکن نخواد چیزی ازش به کسی نشون بده.
مامانم اما اینطور نیست. راحتتر گوشیش رو دست بقیه میده. اخیرا البته کمتر مایله. و یه چیز ناراحتکننده! چن باری دیدم اخیرا مکالمه اینستاش دوست باباس.
یا توی واتس اپ صفحه اون آقا اونقدرا هم پایین نبود!
بنظرم زیادی داره باهاش صمیمی میشه!
من آدم شکاکیم؟ شاید باشم. اما آخه اولین چت؟! میتونست دومی باشه! میتونست سومی باشه. و اصلا کاش چهارمی بود!
دلم از پدرم که خوش نیست. الآن از مادرم هم همینطور.
چند شب پیش یه خواب خیلی خیلی بد دیدم دو روز بعد خبر مشابهش رو خوندم و حالا از نظر روانی کمی فروپاشیدم!
فقر دامنگیر شده. فقر گلوگیر شده. فقر جانگیر شده!
حالا موندم دلم و به چی خوش کنم؟
میرم سمت خانواده، نگرانی پشت نگرانی
میرم سمت کار استصال و خستگی
درس دویدن و عقب موندن
رابطه عاطفیم آینده نامشخص دوتا آدم با عیب و نقص نه چندان کم
دنیا هم که اینطور... پر از فریب و بیرحمی
الآن تو نقطهایم که میتونم بگم کارد روی استخونمه. دلم میخواد فریاد بکشم دلم میخواد بگریم. اما عقلم به خیالش عاقله. صبح بیدار میشه میره سرکار، با آدمها ارتباط مختصری برقرار میکنه، تا حدی پروژهها رو جلو میبره و در آخر فکر میکنه پیروز شده؛ این زندگیه.
من وقتی اون خبر بد رو خوندم میتونم بگم درصدی از مردن رو تجربه کردم. امشب وقتی صفحه اون مرد رو دیدم که بالای چت هست درصدی از مرگ رو دوباره چشیدم...
من این روزها خیلی دارم میمیرم
کاش هربار که میمردم میتونستم دستهگل ببرم بالا سر خودم.
کاش گاهی میتونستم موها رو از پیشونیم کنار بزنم و ببوسم خودم رو. بگم میدونم که ضعیفی میدونم که داری تلاش میکنی و میدونم که بهت سخت میگذره.
کاش اصلا گاهی میتونستم ساعاتی رو از زندگی مرخصی بگیرم. کلا نباشم. نه فرزند نه معشوق نه همکار نه همکلاسی نه دوست نه آشنا نه هیچ