توسط Bluepetus
| پنجشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۳ | 10:40
فهمیدم مشکل از چیه. دوچرخه!
دو سه تا سریال اخیر شخصیت اصلی با دوچرخه میرفت محل کارش. شاید این باعث شده کسی و نداشته باشم. مسخرست. از خیلی مدل آدما خوشم نمیاد. و خیلی آدمها هم از من خوششون نمیاد. اون درصدی که هم من میتونم تحملشون کنم هم اونا منو هم راحت از کنارم رد میشن و نه من باهاشون ارتباط میگیرم نه اونها بامن.
دانشگاه تقریبا تموم شد. سرکار هم آدمی که خوشم بیاد ازش نیست. فعالیت دیگهای هم ندارم. به همین راحتی عشق ازم دوره حسابی.
اشکال نداره. کل زندگی که به عشق نیست. فعلا دو رو پیدا کردم و خیلی عاشقش شدم. جو رو هم دوست دارم.
پاییز چه فصل قشنگی هست.
مثل برگهای درخت من هم نیاز دارم تهی بشم تا بعدا شاید جوونه بزنم.
فصل هودی رسید اما نمیخوام اینبار پنهان شم. رنگهای جیغتر، لباسهای ریسکیتر میپوشم. اشکالی نداره اگه بقیه ببینن من و. اشکالی نداره اگه خوششون نیاد. دیگه سنم داره طوری بالا میره که چیز زیادی برای از دست دادن نمونه. این سالها باید خوب قدر خودم و جوونی و وقتم و بدونم. خوشیهای بیشتری برای خودم رقم میزنم تا سختی اومد عمق غمم از شادیم بیشتر نشه.
یه سریال بود شاید اولین جرقههای جدایی من از الف شد. خانم سریال توی تنهایی و خیانت با بیماری میمیره. بعد بهش فرصت دوباره داده میشه. برمیگرده به ۱۰ سال قبل. فکر کردم میتونست من باشم. انگار این ده سال رو برای بار دوم دارم تجربه میکنم و سعی کنم آخرش حالم خوب باشه.
از روی دلسوزی، ترس، اعتمادبنفس کم و... وارد رابطهای نشم. و اگه دیدم اون رابطه برام مفید و مناسب نیس بدون احساس گناه و ترس بیرون بیام. ده سال بعد نباید حالم خیلی بد باشه.
امسال هم جایی هستم که توی خواب نمیدیدم. جای عزا گرفتن برای طولانی تر دشن شبها، غرق جریان زندگی طبیعتم. همراه طبیعت زرد و خشک میشم و خودم رو برای بهار آماده میکنم.
شدت خوشحالی که الآن دارم قابل توصیف نیس. بیرون از اون غار سیاه همه چیز زیباست.
فردا صبح میرم برای دو.
و به زودی به خودم هدیههای ارزشمندی میدم.
خود عزیزم از این به بعد قراره باهم همه چیز رو بهتر تجربه کنیم♡