قسمتی واقعی و پنهان از من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

نترسم از خطا

توسط Bluepetus | دوشنبه سی ام مهر ۱۴۰۳ | 11:2

استادم ازم قول گرفت تا هفته دیگه کارمو بهش تحویل بدم. خب عالیه. دیگه گیر کمالگرایی و اهمالکاری نمیوفتم و عملا کار تمومه. حالا یه احتمالی پیش میاد که پروژه ای که انتخاب کردم پروژه خوبی نباشه. خب نباشه! آینده نداشته باشه! نداشته باشه خب. اصلا این ها مگه چقدر قراره تاثیرگذار باشن توی آیندم؟

پس بیخیال همه چیز. از این به بعد قراره اشتباه کنم درس بگیرم و اصلاح کنم.

عالی میشه بیوفتم روی مدار انجام کارم دیگه استرس و عذاب وجدان خاصی نمیگیرم و بیشتر میتونم وقت بذارم برای تفریحات دلچسب.

جشن بگیرم

توسط Bluepetus | شنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۳ | 18:58

از خودم خیلی ممنونم که از منطقه امنم بیرون اومدم و این تجربه خفن رو ساختم. اضطراب اجتماعی، شرم فلج کننده، خود قضاوت‌گری...و خیلی چیزای دیگه آروم کمرنگ میشن. یاد میگیرم یکی منو نشونه گرفت اذیتم کنه چطور از پس خودم بربیام. چطور از ارتباط با آدمها نترسم. چطور اشتباه کنم و از ترس اشتباه فلج نشم. باورم نمیشه این منم بین بچه‌ها. پذیرفته شده، معمولی و بدون هیچ ماسک گنده‌ای.

هنوز جای کار دارم اما همین الآن هم فوق‌العاده ام. این معمولی بودن واقعا جشن داره.

خوشبختی‌های خیلی زیادی بود که نمیتونستم بچشمشون. تعجبی نداره حالم اونقدر بد بود.

و اینکه افسردگی و اون حال بد نجاتم داد. وگرنه هیچوقت شاید نمیتونستم درمورد رابطم با الف جسور باشم و تمومش کنم. یا پا تو راهی بذارم که انقدر واسم سخته. همچنان درگیر پدر و مادرم بودم و با یه ذره‌بین گنده اثرات خیانت و در پدرم موشکافی میکردم.

خدای من چه احوالاتی!

تبریییک خود عزیزم. داری از پسش برمیای.

تا جایی که میتونی اشتباه کن و درنگ نکن تو زنده بودن. تو لایق معمولی بودنی! بهت اقتخار میکنم♡

امن نبود نه

توسط Bluepetus | شنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۳ | 11:9

هیچ ارتباطی با الف دیگه ندارم. همه چیز و پاک کردم. طبق آخرین صحبت برای اون هم اونقدرا سخت نبود. دیشب خواب دیدم الف توجهش به کس دیگس و من بهش نیاز داشتم. مخصوصا به توجهش. و اون کاملا نسبت به من بی توجه بود. صبح کمی عصبانی بودم. یادم به یه سکانس از سریال فرندز افتاد. وقتی راس از ریچل میخواست ببخشتش. و ریچل میگفت من همیشه فکر میکردم تو کسی هستی که هیچوقت بهم آسیب نمیرسونی.

من هم فکر میکردم الف امنترینه واسم تا اینکه دیدم فقط وقتم به باد رفت.

شروع

توسط Bluepetus | جمعه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۳ | 16:58

چقدر کمبود الف رو حس میکنم. دلم برای صداش تنگ شده. برای لبخندش. برای مدل حرف زدنش. حتی یه ریزه برا دعواهامون.

اونی که برنامه موندن نداشت اون بود. هزار تا برنامه برا زندگیش داشت الا موندن با من. حالا اون چیزهایی که خانوادش ازش توقع داشتن و به خوبی انجام میده اما ما رو قربانی کرد واسش. واقعا ارزشش و داشت؟

ناراحتیم از اینه که وقتی خل تر بودم، وقتی میخواستم همه چیز و فدای ما کنم اون فرصت رو غنیمت نشمرد. راحت رفت پی کارها و اهداف شخصی خودش. حتی من و هم بهونه میکرد که بخاطر توئه اما خب نمیشه به این راحتی گولم زد که.

تنهایی خیلی سخته. و بعدش آشنا شدن و محک زدن آدمهای جدید تو مدت زمانهای بسیار کوتاه تر از رابطم با الف. الف و چند سال شناختم آخر یه چیزهایی و پنهان کرد که آخرشم نفهمیدم چیزی بود یا نبود. اونطور که تصور کرده بودم عاشقم نبود. حالا چطور تو مدت زمان کم بقیه رو بشناسم؟

فردا جلسه دوم هست و من خیلی استرس دارم واسش. بعد از کار حسابی تنظیمات بهم میخوره و نیاز به خونه دارم اما مستقیم میرم کلاس. فعلا قصد جدی گرفتن کسی و چیزی و ندارم. خسته‌ام. میخوام همه چیز برام کوچیک و گذرا باشه. امیدوارم فردا جسم و ذهنم همراهیم کنه.

ترس از صمیمیت

توسط Bluepetus | چهارشنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۳ | 12:33

متوجه شدم که ترس از صمیمیت دارم. یعنی خودمو میکشم با یکی دوست شم و وقتی خوبه همه چی و داریم بهم نزدیکتر میشیم استرس میگیریم و سعی میکنم دور کنم خودمو. دختر و پسر هم فرقی نداره.

این چند روز خیلی واضح این حالت و حس کردم اما سعی کردم کنترلش کنم. امروز احتمالا باز تجربه خروج از منطقه امنم و داشته باشم. اینجور وقتا یه چیزی ته ذهنم میگه بیخیاااااال. به کارهای عقب افتادت فکر کن. میدونی چقدر ممکنه مشکل برات پیش بیاد؟ یا چقدر سخت باشه؟ بیا به جاش امروز و حسابی استراحت کن.

اغلب تن میدم به این فکرا. گوشه عافیت میگزینم و خودم و توی خونه نگه میدارم. اما اگه بخوام رشد کنم، ازدواج خوبی داشته باشم، زندگی شادتری داشته باشم، ناچارم کمی سختی هم تحمل کنم که گاهی خیلی هم دلچسب و شیرین اتفاق می‌افته.

بهتر هم میشه

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۳ | 23:31

دارم روی خودم کار میکنم ولی خیلی کند تر و ضعیف تر از حالتی که تراپیستم بود.

هیجاناتم مثلا ممکنه از کنترلم خارج شه وقتی کنار بابا جنع خانوادگی داریم. خیلی ذوق دارم که به عنوان پدر قبولش دارم و دیگه چون شوهر بدی برای مامانم بنظر میرسه ازش عصبانی و بیزار نیستم.

خیلی چیزها از نظرم بدیهی بود. مثلا قاب خانوادگیمون که فکر میکردم هرگز تکرار نشه‌. یا الف که خودم و. بدون اون تصور نمیکردم. هیچوقت فکر نمیکردم در شر هم خیر نهفته باشه.

من واقعا متفاوت فکر میکردم. سر شوق میام از دیدن تغییرات رو به تکاملم.

میخوام تا حد امکان واقعی بشم. نقاب هامو کمتر کنم و هر لحظه رو با تمام وجود زندگی کنم.

آه

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۳ | 7:37

داشتم فکر میکردم بدون الف شخصیتم چه تغییری کرده. دیدم اضطرابمو و دیگه خودم به دوش میکشم. برا کسی نق نمیزنم. یکم به خانواده نزدیکتر شدم اما زیاد نمیتونم بهشون تکیه کنم. یکم ناراحت شدم و احساس گناه کردم. شاید اگه اضطرابمم خودم به دوش میکشیدم، شاید اگه از مشکلات خانوادگیم به الف نگفته بودم، اونم برای آیندمون انقدر بیخیال نمیشد. شخصیت اشتباه بود. شاید هنوزم اشتباه باشه.

بیخیال همه تقصیرا از من نبود. همه چیز دست به دست هم داد. چن سال از حمایت هم بهره بردیم و دیگه الآن وقت تموم شدنش بود.

اما بهتره بعد از این هیجاناتم و کنترل کنم. ابرازشون کنم اما نذارم افسارگسیخته رفتارهامو تحت تاثیر قرار بدن.

امیدوارم الف حالش خوب باشه

تجربه جدید

توسط Bluepetus | دوشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۳ | 23:10

امروز فوق العاده بود. کم روام و وقتی ابرازش میکنم کمرنگ میشه. تجربه جدیدی داشتم. پامو از منطقه امنم باز کمی بیرون گذاشتم. چقدر احساس نشاط میکنم.

کم رویی باعث شده بود نفسم هم به سختی دربیاد. یکی هم خواست تخریبم کنه. من محکم و با اعتماد بنفس بهش گفتم هنوز روم نمیشه. عجیب اثر خوبی داشت. ابراز احساسات شبیه زیرنویس فیلم‌ان. آدم رو از یه موجود عجیب و غریب تبدیل میکنن به یه آدم معمولی قابل درک.

یه گروه مختلط بود. چن تا پسر هم بودن که یکیشون واقعا به چشم میومد. هیچ نقصی نداشت انگار. قدبلند، خوش هیکل، خوش تیپ، خوش چهره، خوش رفتار...‌

زیادی خوب بود. نمیتونم چنین آدمی و کنار خودم تصور کنم. اونقدر خوبه که من و یاد نقص هام میندازه. یعنی سعی میکنم عیب‌های خودمو دوبرابر هم کنم تا خودمو قانع کنم ازش خوشم نمیاد. به خیالم که آدم های این شکلی کلی خاطرخواه دارن و من ضعیف تر از اینم که تو این رقابت برنده شم. و حتی اگه شدم بعدش یکی دیگه میاد تو زندگیش.

این مربوط به ناخوداگاهم هست. من میتونم خیلی دلبر باشم. میتونم خیلی همدم باشم. همراز، حامی، بامزه، اهل گفتگو، اجتماعی، مهربون.....

زیباییم هم کم نیس اونقدر. کسی که منو داشته باشه آدم خوشبختی میشه. فقط صبر لازمه و عشق.

کاش تراپیستم بود. این روزها دارم اثر تراپی رفتن و میبینم اما نیستش.

کم کردن شرم لعنتی

توسط Bluepetus | دوشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۳ | 7:32

امروز میخوام یه تجربه جدید داشته باشم هرچند انچنان تمیز از آب درنمیاد چون هرکار کنم باز دیر میرسم.

برای پیشرفت خودم لازمه یکم این کمرویی و مهار کنم. لازمه یکم جسارت به خرج بدم.تمرین خوبی میشه.

و تقریبا مطمئنم آدم مناسبی هم ملاقات نمیکنم.

کنار بیام با نبودنش

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۳ | 6:6

بخاطر اینکه با الف بتونم حرف بزنم سعی میکردم بیشتر آنلاین باشم. منتظر میموندم بیاد و تو این فاصله اینستارو میگشتم. حالا که تموم شد خیلی از عادت ها هم باید اصلاح بشه. قبل از خواب کتاب بخونم.

هنوز یه تعداد از عکسامونو دلم نیومده پاک کنم. اما باید بپذیرم همه چیز تموم شده. باید پاک کنم. تمام خنده‌هامونو. هرجا باهم رفتیم. هرچی بهم گفتیم. هر رویایی ساختیم. همه چیز تموم شده.

چقدر خوب بود وقتی بود. حیف که خیلی از هم دور بودیم و این دوری راه حلی نداشت.

حیف از این عشق محکوم به خاموشی. حیف

جدی باش من

توسط Bluepetus | شنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۳ | 13:39

کم بدبختی دارم رئیسمم گیر داده سوال خصوصی بپرسه.

سعی میکنم وقتی خلوته نرم پیشش اما آخر نمیشه.

خیلی تحت فشار و اضطرابم.

یه گروه دوست لازم دارم که هر از گاهی باهم وقت بگذرونیم. این میتونه تو این موقعیت خیلی بهم کمک کنه.

هوای فوق العاده

توسط Bluepetus | شنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۳ | 7:37

انقدر هوا محشره که دلم نمیخواد برم سرکار. دلم میخواد بدون استرس توی شهر بچرخم و یه کافه یه چیز خوشمزه بخورم. یکی از دوستام و ببینم و برگردم خونه و کارای دانشگاهم و بعد از چندین ماه شروع کنم.

یادم می اقته به روزهای خیلی دوری که با الف قدم میزدیم. احتمال خیلی زیادی وجود داره کسی دیگه اونقدر که الف میخواست کنار من باشه، نخواد. یعنی دیگه کسی و پیدا نکنم. این جام زهری بود که باید مینوشیدمش. هیچ کاریش نمیشه کرد. نمیشد موند.

شاید حقیقت بیشتری وجود داشت که بخوام از الف جدا شم. حتی نشد بفهمم. بهرحال بعید میدونم زور عشق به همه چیز میرسید. عشق میمرد و من میموندم وسط زندگی‌ای که پر از مشکل بود. کی میتونست حلشون کنه؟

گذشت

توسط Bluepetus | جمعه بیستم مهر ۱۴۰۳ | 23:20

هنوز کاملا جدایی از الف رو درک نکردم. هنوز گیجم. دلم التماس میکنه مطمئنی راه دیگه‌ای نبود؟ سعی میکنم بیاد بیارم چی شد که نتیجش این جدایی شد. باز دست و دلم میلرزه که نکنه کس دیگه‌ای و پیدا نکنم.

نمیدونم میشد باز منتظر موند یا نه، نمیدونم بعدا هم برام مهم هست به خانواده‌ام نزدیک باشم یا نه.

به عنوان تغییر جدید هم که شده پای انتخاب یا اشتباهم میمونم. قرار نیس دیگه چیزی و خیلی جدی بگیرم. حالا باید بتونم در گذر باشم.

الف تموم شد. حالا باید زندگیمو از نوع بسازم. بسنجم از چه مدل مردایی خوشم میاد. بعد چن نفری پیدا کنم و آشنا شم باهاشون و بعد از بررسی کافی وارد مراحل آشنایی و شناخت بشیم.

نگران نباشم. به قدر کافی جذاب هستم

و به برگشت به الف فعلا فکر نکنم. میدونم که چن سال دیگه هم طول میکشید تا شرایط اولیه ازدواج پیش بیاد پس عملا تموم شده و راه مناسبی نیس.

برنگرد

توسط Bluepetus | پنجشنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۳ | 20:45

مردد شده بودم که تصمیمم درسته یا نه. کم مونده بود بهش پیام بدم و بگم من همه مشکلات و به جون میخرم فقط باهم باشیم باز. جلوی خودم و گرفتم. تاوان تصمیم اشتباه قبلم و الآن دارم پس میدم. و عواقب تصمیم های امروزم رو در آینده میبینم. اگه با الف بمونم، عواقبش میتونه خیلی سخت باشه واسم. مثلا یکی از اعضاب خانوادم مریض شه و نتونم به راحتی پیشش بمونم. یا با الف بمونم و خیانت ببینم. هرچقدر هم که کوچیک باشه چون بهای زیادی دادم برام خیلی سنگین تموم میشه.

پس راهی واسم نمونده جز جدایی.

آخرین صحبتمون هم تموم شد. همه چیز تموم شد. آخر یه عشق دوطرفه چند ساله شد یه خداحافظی با بغض و گریه. زندگی همینه.

میترسیدم بمونم باهاش بخاطر عشق و مشکلاتمون همون عشق و هم از بین ببره. اونوقت چی میموند واسم؟ تکلیف اونهمه چیزی که از دست داده بودم چی میشد؟

پس میگذرم ازش. و صبر میکنم و تلاش میکنم و شد شد نشد هم نشد.

موندن پای تصمیمم سخت شده. اما باید بفهمم همه چیز تموم شده. دیگه هیچ راهی بینمون وجود نداره.

خدانگهدار الفم

توسط Bluepetus | پنجشنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۳ | 0:11

برای آخرین بار با الف حرف زدم و خداحافظی کردیم. از پشت تلفن هر دو بغض کرده بودیم و اشک میریختیم. حس عجیبیه جدا شدن از کسی که دوست دارم. اونهم وقتی که خیلی از مسائل بینمونو حل کرده بودیم.

دلم میخواد سفت بغلش کنم. خشمم ازش خیلی کم شد. غمگینم خیلی زیاد. حالا دیگه خیلی تنهام. مهمترین فرد زندگیم، بزرگترین منبع عشق، دوست صمیمیم، همراه و همدلم... الفم برای همیشه از دستم رفت.

اگه دنبال یه ازدواج با ریسک کمتر و وضعیت آرومتر باشم این تصمیم درسته. و اگه فکر کنم عشق اتفاق خاص و نادری هست، بیچاره شدم.

در کل از دست دادن الف خیلی راحت نیس. خیلی مشغولم، خوابم کم شده، فعالیتم خیلی زیاد.

من بدون الف چکار کنم؟

کی قراره عاشقم بشه؟ من عاشقش میشم؟ آدمهای درستی قراره جلو راهم بیان؟

نمیدونم. فقط میدونم از ته دلم شادی و موفقیت برای الف میخوام. چون اونقد دوستش داشتم که جزئی از خودم میدونستمش. حالا هم اومیدوارم اون نیمه دیگه.م خیلی حالش خوب بمونه

آخرین

توسط Bluepetus | سه شنبه هفدهم مهر ۱۴۰۳ | 23:21

فردا آخرین صحبتم با الف هست. خداحافظی میکنیم و تمام.

نسبت به اهمیتی که الف برام داشت و مدت زمانی که تو زندگی هم بودیم ناراحت نشدم از جداشدنمون. ازش عصبانیم. عصبانیم که قدر منو ندونست. درسته خیلی ضعف‌ها دارم گاهی درمورد دوست داشتنش تردید کردم، زیادی شفاف بودم و.... با اینحال دوست داشتن آدمی مثل من وقتی که شناخته باشیش سخت نیس. چجوری یکمم تلاش نکرد نگهم داره؟ خب اگه براش مهم نبودم زودتر جدا میشد. نمیفهمم

چرا تلاش نکرد نگهم داره؟

چرا گوشیشو پنهان میکرد؟

الآن من حالم بد نیس. حتی خیلی سرحالتر و هدفمند تر از ۲سال گذشته‌ام. اما حیرونم. الف چیزی بود که بودنش رو قطعی میدونستم. خیلی چیزها به چشمم موقتی بود، مثل کارم. اما الف بودنش رو مسلم میدونستم. حالا کی رفت کی موند؟ چقدر غیرقابل پیش بینی.

اگه تا آخر عمرم تنها بمونم چی؟ فکر میکنم بهتر از ازدواج با آدم نامناسبه.

برا عجیبه که احساس شوق میکنم از این جدایی. بلاتکلیف نیستم و خودم رو دارم برای چشیدن عشق آماده آماده میکنم. اگه نترسم و عجله نکنم روزهای شادی پیش رو هست. بالاخره یکی میاد که میفهمه من چقدر دوست داشتنی و ارزشمندم.

توسط Bluepetus | سه شنبه هفدهم مهر ۱۴۰۳ | 16:51

الآن خیلی سیگار بهم میاد، کاش سیگاری بودم...

بی مادر

توسط Bluepetus | سه شنبه هفدهم مهر ۱۴۰۳ | 7:38

مادر بودن چه شکلیه؟

مگه این نیس که از موفقیت فرزند خوشحال میشه؟

مگه این نیس که از شکستش ناراحت میشه؟

چرا مامان من برعکسه؟

چرا انقدر باهام رقابت میکنه؟

دِ آخه لعنتی من و ببین با چی طرفم.

یکم نگران شو.

مثل تمام وقتایی که میشدم قربانی رابطش با بابا، عین خیالش نیس زجری که میکشم.

انگار وظیفم همین زجر کشیدن بوده.

الان تازه ازم شاکیه که نمیذاری چیزی برات تعریف کنم.

سالم موندنم براش گرون تموم شد.

مادر داشتن چه شکلیه؟

من فقط یه خواهر حسود دارم.

بعد از الف

توسط Bluepetus | یکشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۳ | 23:1

جداییمون از چیزی که فکر میکردم راحتتر پیش رفت. زمان مناسبی بود. بعضی مشکلاتم حل شده بودن و از طرفی ترس برا بالا رفتن سنم باعث شد تحمل این بلاتکلیفی و نداشته باشم. غرورم آسیب دیده بود و با جدا شدن غرورم دوباره خوب شد.

تصمیم دارم این مدت تمرکز کنم روی خودم. خودم رو آماده یه رابطه عالی میکنم. و دست کم زندگی بهتری برای خودم میسازم. مثلا دارم به اضطراب اجتماعیم غلبه میکنم. یاد میگیرم کجا واکنش نشون بدم کجا واکنش نشون ندم. سعی میکنم از چشم تو چشم شدن با آدمها فرار نکنم. سعی میکنم از حقم دفاع کنم و خشمم رو تا جایی که میتونم بروز بدم.

رقص رو تمرین میکنم. آشپزیم و بهتر میکنم. ظاهرم رو سعی میکنم بهتر نگه دارم. اینطور اعتمادبنفسم بهتر میشه و در برخورد با آدمها خودم رو دست کم نمیگیرم.

پس احتمالا نتیجه دلچسب میشه.

کاش مادرم از الف یاد میگرفت

توسط Bluepetus | شنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۳ | 22:14

جای خالی الف فقط اونجا که دیگه برا هیچکس مهم نیس غذا خوردم یانه، حالم خوبه یا نه؟ روزمو چطور گذروندم، کارهای عقب افتادمو انجام دادم؟ اگه بیمار بودم بهتر شدم یا نه؟ دیگه هیچکس توجهی بهم نداره.

این خلاء در اصل بخاطر مامانم هست. اونه که هربار که درد و مشکلی هم بگم اونقدر بیتفاوته که با خودم میگم اصلا چرا بهش گفتم؟

من دیگه نمیخوام نامرئی باشم. میخوام آدمها من رو ببینن. اشکالی نداره درموردم فکر کنن. من آماده‌ام که بعضی افراد درموردم بد فکر کنن یا حتی مسخره کنن. بالاخره چن نفری پیدا میشه که متوجه بشه من آدم دوست داشتنی‌ای هستم.

یه تصویر از کوکیم این روزها خیلی تو ذهنم نقش بسته. اخم کردم و جدی نشستم. با مدل مو و لباسهایی که مامانم انتخاب کرده و براش هیچ اهمیتی نداشت لباس موردعلاقه من چی میتونه باشه. نظرات من به رسمیت شناخته نشد.

آه الف. تو بیا من و ببین. بگو دیر نخوابم. بگو ویتامین بخورم. نذار زیاد غصه بخورم.

ایستادن روی پای خودم خیلی سخته.

الف بی الف

توسط Bluepetus | شنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۳ | 16:57

فکر میکردم شنیدن آهنگ های غمگین برام سختتر باشه، اما آهنگ‌های عاشقانه‌ای که دیگه نمیتونه الف برام معنیشون کنه سختتره.

"با تو این تن شکسته داره کم کم جون میگیره..."

آخ الف

چقدر قلب من رو پر کرده بودی‌. جای هرکسی که دوستم نداشت به دوست داشتن تو دلخوش کرده بودم.

حالا من با کمترین فرصت آشنایی با آدمهای جدید، کمرو، سردرگم و بی حوصله این جا تنها موندم.

بودن الف خیلی قشنگ بود اما میسوزم که برام نجنگید.

من نه به عشق اعتقاد داشتم نه به تعهد قبل از ازدواج، اومد منو متعهد و عاشق خودش کرد و آخر هیچ تلاشی نکرد که کنار خودش نگهم داره.

حسابی قاطی شدن حسام. شوق شروع تازه و تموم شدن یه بلاتکلیفی چن ساله، خشم از بیتفاوتی الف و غم از دست دادن نزدیکترین آدم

نهایتا میتونم بیخیال همشون شم و با خوراکی و کار زیاد خودمو سرگرم کنم.

اشتباه با تاوان چن شاله

توسط Bluepetus | جمعه سیزدهم مهر ۱۴۰۳ | 7:32

چه خطاب محاسلاتی بزرگی!

خشمم نسبت به الف داره دوباره زیاد میشه. البته بیشتر خشمم نسبت به خودم هست.

برای اینکه جلوی شکست عشقی و بگیرم، برای اینکه تنها نشم، جلوی عاشق شدن خودمو گرفته بودم و کسی که عاشقم بود و قبول کردم و نهایتا تنهاتر از همیشم!

این چه حماقتی بود؟

این چه اشتباه محاسباتی بزرگی بود؟

هر فاکتوری گذاشته بودم ابلهانه تر از بقیه فاکتورها!

هر سنی اشتباهات خودشو داره

الآن خیلی عصبانیم

نوستالژی

توسط Bluepetus | پنجشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۳ | 20:55

گوش دادن آهنگ هایی که قبلا گوش میدادم یه حال عجیبی بهم میده. نوستالژی حس عجیبیه. یجور شیرینی همراه با تلخی. شاید هیچ جوره دلم نخواد برگردم به عقب. چون خیلی سخت از بعضب روزها عبور کردم. با اینحال دلم تنگ شده برای دسترسی آسونی که به آدمهای عزیز اون دورانم داشتم. احساس غریبی میکنم با خود اونموقعم. چه خوشخیالم بودم تو بعضی زمینه‌ها مثل گذر عمر... و چه بدخیال نسبت به چیزهای ضروری‌ای مثل اشتباه کردن. چقدر سخت میگرفتم به خودم و بقیه. اما تو حوزه‌های اشتباهی. خیال میکردم عقلم کامل کامله!

آه چه دورانی...

الف اولش دوست نداشتم. فقط بعد از عشق یکطرفه و ابرازنشده‌ام به "ی" دلم میخواست امتحان کنم که دوباره عاشق میشم یا نه؟ برام بیشتر بازی بود. به همه فرصت جلو اومدن و میدادم، تا ابراز علاقه میکردن پس میزدمشون. عقده‌ای شده بودم سر "ی".

الف اومد باهم رفیق شدیم. تا الآن هم نزدیکترین و بهترین دوستم بوده. هیچکس هیچوقت انقدر منو نشناخت و با وجود همه چیز کنارم نموند. فکر میکنم شاید همون چیزهایی که نباید میدید و دید باعث شد نخواد برا بودنمون باهم به آب و آتیش بزنه.

بهرحال من الآن خیلی راضیم. آدم خفنتریم. فقط دلم تنگه.

دلم برای الف هم تنگ شده. عادت داشتم مدام باهاش حرف بزنم. هر هیجانی داشتم و بهش میگفتم. سنگ صبورم بود💔

نشد ولی.

نشد کسی تا آخر برام عزیز بمونه. نشد تا ابد دوستش داشته باشم.

خالی شدن دلم مثل کشیده شدن دندون عقله. دندون سالمی که عاقبت خوبی نداشت موندنش. کشیده شدنش هم باعث شد جاش حسابی خالی بشه. یه حفره بزرگ اندازه جایی که اشغال کرده بود، که مدام خونریزی میکنه. دوست داشتنش اونقدر بزرگ بود که دوست داشتن بقیه کوچیک بنظر میاد.

برای شکنجه خودم چن تا ازآهنگ‌های اون روزها دانلود کردم. چه حالی بود. خدای من! چه معیارهای مضحکی!!!

به خوشخیالی اونموقعم حسودی میکنم.

بعد از این دلم میخواد عاشق ینفر بشم که نترسم از خطر کردن واسش. اونقدر دوستش داشته باشم و ازش مطمئن باشم که بخاطرش حاضر شم بدون فکر کاری انجام بدم.

امیدوارم هم من و هم الف روزهای خوبی رو تجربه کنیم و نهایتا خوشبخت شیم.

درست میشه همه چیز

توسط Bluepetus | پنجشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۳ | 10:40

فهمیدم مشکل از چیه. دوچرخه!

دو سه تا سریال اخیر شخصیت اصلی با دوچرخه میرفت محل کارش. شاید این باعث شده کسی و نداشته باشم. مسخرست. از خیلی مدل آدما خوشم نمیاد. و خیلی آدمها هم از من خوششون نمیاد. اون درصدی که هم من میتونم تحملشون کنم هم اونا منو هم راحت از کنارم رد میشن و نه من باهاشون ارتباط میگیرم نه اونها بامن.

دانشگاه تقریبا تموم شد. سرکار هم آدمی که خوشم بیاد ازش نیست. فعالیت دیگه‌ای هم ندارم. به همین راحتی عشق ازم دوره حسابی.

اشکال نداره. کل زندگی که به عشق نیست. فعلا دو رو پیدا کردم و خیلی عاشقش شدم. جو رو هم دوست دارم.

پاییز چه فصل قشنگی هست.

مثل برگهای درخت من هم نیاز دارم تهی بشم تا بعدا شاید جوونه بزنم.

فصل هودی رسید اما نمیخوام اینبار پنهان شم. رنگ‌های جیغ‌تر، لباس‌های ریسکی‌تر میپوشم. اشکالی نداره اگه بقیه ببینن من و. اشکالی نداره اگه خوششون نیاد. دیگه سنم داره طوری بالا میره که چیز زیادی برای از دست دادن نمونه. این سالها باید خوب قدر خودم و جوونی و وقتم و بدونم. خوشی‌های بیشتری برای خودم رقم میزنم تا سختی اومد عمق غمم از شادیم بیشتر نشه.

یه سریال بود شاید اولین جرقه‌های جدایی من از الف شد. خانم سریال توی تنهایی و خیانت با بیماری میمیره. بعد بهش فرصت دوباره داده میشه. برمیگرده به ۱۰ سال قبل. فکر کردم میتونست من باشم. انگار این ده سال رو برای بار دوم دارم تجربه میکنم و سعی کنم آخرش حالم خوب باشه.

از روی دلسوزی، ترس، اعتمادبنفس کم و... وارد رابطه‌ای نشم. و اگه دیدم اون رابطه برام مفید و مناسب نیس بدون احساس گناه و ترس بیرون بیام. ده سال بعد نباید حالم خیلی بد باشه.

امسال هم جایی هستم که توی خواب نمیدیدم. جای عزا گرفتن برای طولانی تر دشن شب‌ها، غرق جریان زندگی طبیعتم. همراه طبیعت زرد و خشک میشم و خودم رو برای بهار آماده میکنم.

شدت خوشحالی که الآن دارم قابل توصیف نیس. بیرون از اون غار سیاه همه چیز زیباست.

فردا صبح میرم برای دو.

و به زودی به خودم هدیه‌های ارزشمندی میدم.

خود عزیزم از این به بعد قراره باهم همه چیز رو بهتر تجربه کنیم♡

بی الف

توسط Bluepetus | چهارشنبه یازدهم مهر ۱۴۰۳ | 19:43

رسیدیم به مرحله حذف کردن. خیلی سخت بود. تمام خاطراتمون، عکسها، حرفها، هر چی داشتیم باهم و شروع کردیم به حذف کردن.

اونقدر پیام داشتیم که تلگرامم هنگ کرد.

غم انگیزه اما حس شروع تازه رو داره. بلاتکلیفی و امید بیهوده داشت نابودم میکرد. درسته گمنامم، درسته تنهای تنها شدم، درسته نزدیکترین آدم بهم تا ابد برام غریبه شد، با اینحال شاید باز بشه عاشق شد. هنوز خیلی زیاد دیر نیست. وسط جوونی‌ام اما با سبک زندگی‌ای که اصلا کمک‌کننده نیست.

دلم میخواد مادر بشم.

امیدوارم بتونم فرصت داشتن یه رابطه خوب و موندگار و داشته باشم.

الف برام عزیزه تا همیشه. امیدوارم اون هم خوشبخت و شاد باشه.

قوی بمون

توسط Bluepetus | سه شنبه دهم مهر ۱۴۰۳ | 15:38

خیلی کلافه‌ام.

شروع کردن از صفر اونهم الآن...

الف رو طوری جزئی از خودم میدونستم، که ازش جدا شدن مثل از دست دادن بخشی از خودم هست.

حس طرد شدگی میکنم. حس تنهایی. احساس گناه از اینکه الف و طرد کردم. دلتنگ هم هستم.

اما بیشتر احساس گناه حس میکنم. این حس اصلا از نظر منطقی درست نیست. من سالهای مهمی از عمرم رو به اون اختصاص دادم. چن ماه پیش هم بهش گفتم چی میخوام. راه هایی و انتخاب کرد به من منتهی نمیشد. این همه مدت شاید عمدا چیزهایی که میدونست مهم هستن رو پشت گوش انداخت. شاید چون ترس از تعهد و مسئولیت داشت نمیدونم.

بهرحال من واقعا مقصر نیستم. نگاه کردم به آینده، بنظرم هرکار کنیم خیلی خوب نمیشه. تهش اون با یکی ازدواج میکنه خیلی هم با هم خوشبخت میشن. من هم یا کسی و پیدا میکنم یا راهی و. نمیذارم عمرم الکی الکی هدر بره.

شجاع باشم و روی تصمیمم بمونم. این روزها دلم میخواد خودم و سفت بغل کنم. راه سختی و جلو اومدم. واقعا باورم نمیشه از پس اینهمه اتفاق سخت براومدم. برای من لحظه‌های استصال زیادی رقم خورد. این روزها هم میگذره.

همه چیز بخاطر درمان شدن بخشی از زخم هام هست. از تراپیستم خیلی ممنونم. امیدوارم زودتر برگرده.

اینبار بهتر میشه

توسط Bluepetus | دوشنبه نهم مهر ۱۴۰۳ | 15:46

خیلی کلافه‌ام. حس خوبی ندارم که از جداشدن از الف خیلی زیاد ناراحت نیستم. فقط کمبودش اذیتم میکنه که عادت میکنم. و ترس از تنهایی و خود تنهایی...

چکار کنم زندگیم هدر نره؟

هر روز میام سرکار و برا پایان کار لحظه شماری میکنم. میرم خونه. خیلی خسته میوفتم رو تخت و سریال میبینم. شب هم میخوابم. این رو یه عالمه کپی بگیرید. واقعا حال بهم زنه. این جوونی منه که تو لحظه شماری ها داره ثانیه به ثانیه از بین میره.

بیشتر از اینکه دلم بخواد برای رابطم با الف سوگواری کنم دلم میخواد بشینم بالا سر جوونیم و زار زار گریه کنم. من آماده پیرشدن نیستم. من زیادی خوب بودم. هیچ شیطنتی نکردم. زندگیم یه چیزایی کم داره.

شایدم اینا بهانس برا فرار از مرگی که داره نزدیک میشه...

نمیدونم. واقعا سنم زیاد نیس. زوده برا ترس از پیری.

کاش وقتی کارشناسی میخوندم بیشتر شیطنت میکردم. کاش از تعدد روابط نمیترسیدم و فک نمیکردم یه دوستی و جدایی ساده میخواد کل شرافتم و به باد بده.

کاش انقدر احمق نبودم که چشمم رو روی هرآدمی ببندم که نکنه عاشق بشم.

آخرشم عاشق شدم. اونهمه سال از عمرم و گذاشتم پای ینفر که اصلا از منظر ازدواج بررسی نکرده بودم. چه کاری بود کردم؟

بگذریم. الآن استرس از بین رفتن عمرم و دارم. اما اینبار نمیذارم به این راحتیا از چنگم بره.

اینبار به خودم وفا میکنم. جایزه هایی که به خودم وعده دادم، جشن‌هایی که لایقشون بودم، محبتی که باید به خودم میکردم... اینبار برای خودم سنگ تموم میذارم.

کسی و پیدا کنم، نکنم من این چن سال و میخوام عالی زندگی کنم.

دیشب با اینکه خسته بودم کار کردم. تقریبا به هدف رسیدم. امروز یکم دیگه پیش میرم و بعد همین امروز هدیه میخرم برای خودم.

روی پای خودم

توسط Bluepetus | یکشنبه هشتم مهر ۱۴۰۳ | 15:43

دیشب گریم بالاخره شدت گرفت. کف دست‌هام گز گز میکرد و قلبم از درون میسوخت.

امروز حالم خوب بود. بیتفاوت بودم. هر از گاهی یادم می‌افتاد و غمگین میشدم اما همینقدر. عملکردم مشکل پیدا نکرد.

اگه بخوام بعدا خانواده تشکیل بدم و حال خوبی و تجربه کنم کارهای سخت زیادی و باید انجام بدم.

رو خودم کار کنم. تو جمع ها حضور پیدا کنم. از مکالمه با آدمها نترسم. خودم و تخریب نکنم. بعدش که کسایی و شناختم، انتخلب کنم، آشنا شم...

هیچ کدوم آسون نیس. قایم شدن زیر پتوهم نتیجه نمیده چون نمیخوام تا ابد تو وضعیت فعلی بمونم.

الف مهمترین تکیه گاهم بود. تو کل زندگیم به هیچکس انقدر تکیه نکرده بودم. اما نمیشه. زندگی ای که باهم مستونیم داشته باشیم هم دیره هم دلچسب میتونه نباشه.

وقتی دلتنگی بهم غلبه کنه نمیتونم باهاش خوب رفتار کنم. همه چی خراب میشه.

الآن تو اوج خداحافظی کنیم بهتره.

به زندگی امیدوارم چون امروزم رو پیش بینی نمیکردم. شاید بعدا بطور غیرقابل پیش بینی‌ای خوب شد.

دلتنگی قبل از جدایی

توسط Bluepetus | جمعه ششم مهر ۱۴۰۳ | 20:35

قاطی شده حسابی حس‌هام.

هیجان شروع تازه و بیرون اومدن از بلاتکلیفی، از طرفی هم سوگ داشتن الفم، قاطیم حسابی...

"من باید میرفتم... زود زود زود

یکی تو خاطره ها خش برداشته بود"

حقیقت همینه بنظرم. "من باید می رفتم"

خوب نیست حالم. از سرچ مداوم خستم و هنوز جواب سوال‌هامو نگرفتم.

زندگیم بیش از حد غیرقابل پیش بینی شده.

دو سال از زندگیم، هیچ آرزویی نکردم، هیچ کار تازه‌ای رو شروع نکردم همه چیز رو متوقف کردم تا لحظه موعود برسه و من و علی با هم ازدواج کنیم. همه چیز برام موقت بود چون الف خودش یطور میگفت که خودت و آماده کن بری از این شهر...

آخر هم باز تاخیر انداخت، کارهای دیگه‌ای وسط آورد و منی که منتظر بودم دیگه نتونستم‌.

خوشحالم که خودم رو با ارزش شمردم و نذاشتم بیش از این وقت و انرژیم بره. اما الف هنوز توی قلبم جا خوش کرده.

این رابطه حداقل در آینده نزدیک جواب نمیداد. ازش یه ازدواج خوب درنمیومد. نباید سخت بگیرم. نمیخواد دنبال آشنایی با آدمهای دیگه باشم. رها کنم همه چیزو. هر چی حواست بشه، بشه. حداقل چن ماه استراحت کنم. یواش یواش تجربه های جدید کسب میکنم. هرچند خونه موندن برام خوب نیست. بهتره قصدم فقط بهتر زندگی کردن باشه. بیرون بیشتر برم، تجربه‌های بیشتری کسب کنم، آخرش یکی هم بالاخره پیدا میکنم که شرایطم باهاش بهتر باشه.

از پسش برمیام.

نزدیک به لحظات آخر

توسط Bluepetus | جمعه ششم مهر ۱۴۰۳ | 7:53

نذر کرده بودم دو سال دیگه یه ازدواج خوب داشته باشم.

یه روزشمار هم نصب کردم. هر روز که گذشت، رابطم با الف به انتها نزدیکتر شد. و بعد از ۴، ۵ ماه داریم جدا میشیم.

داشتم فکر میکردم از الف جداشم، دیگه بود و نبودم برا کی اهمیت داره. اما یادم افتاد علیرغم توجه و مراقبتی که ازم داشت، شاید اونقدر برای اون مهم نبودم. دوست داشتم تلاش بیشتری میکرد برای اینکه بتونیم باهم تشکیل خانواده بدیم. نمیدونم میشه بهش خرده گرفت یا نه. کاش اولویتش من بودم. کاش نمیذاشت برم. اونجوری فکر میکردم بعدا هر مشکلی پیش بیاد باهم حلش میکنیم اما الان فکر میکنم ممکنه باز پی کارهای خودشو بگیره و نترسه از اینکه راهمون جدا شه.

یه چیزهایی هم نه دست اون هست نه دست من. دوری!

هیچ کاریش نمیشه کرد.

اما فکر میکنم با وجود دوری سبک زندگی و سبک فکریمون میتونس خیلی اذیت نکنه.

در نهایت راهی جز تموم کردن ندارم. برنامه هم گذاشتیم برای جدایی.

امیدوارم آخر آخرش هم من شاد باشم هم اون.

دلم برا روزهای اندکی که کنار هم بودیم تنگ میشه. کنارهم هیچ بازی، رودروایستی، خجالت... هیچی نداشتیم. هم من کامل از طرف اون پذیرفته شده بودم، هم اون از طرف من. خوش میگذشت.

یا لحظه های جدا شدنمون. وقتی داشت برمیگشت خونه. چقدر گاهی تلخ بود.

مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • آرشيو
برچسب ها
  • جدایی (1)
  • در پی خود (1)
  • در پی معنا (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای قسمتی واقعی و پنهان از من محفوظ است .