قسمتی واقعی و پنهان از من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

از بین رفتن جزیره دلگرمی

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۳ | 21:37

به تفاهم نرسیدیم

الف جا زد

یعنی خیلی تحت فشاره

حرکت خاصی نمیکنه

فقط تکی فکرهاش غرق میشه

تا پیش از این ازش میپرسیدم آخرین بار که گریه کردی؟ میگفت یادش نمیاد

و الآن وقت و بی وقت چشماش تر میشن

میگم همین غصه ها نشونه اینه که داری برا دل کندن اماده میشی

من نمیدونم سنگی ترم؟ از قبل خودم رو آماده کردم؟ یا تو باغ نیستم و قراره بعدا اذیت شم

من نمیفهمم کجا انعزاف به خرج دادم و کجا خودم رو زیر پا گذاشتم

من نمیفهمم که تا چقدر باید صبر کرد برا یه عشق یه رابطه امن یه حال خوش

نمیفهمم چقدر شدنیه و چقدر ناشدنی

من الف رو دوس دارم

چون امنه مهربونه اروم و باوقاره

چون حالم خوبه کنارش

عشق که کافی نیس

فقط میدونم اگه میخواست میشد

فکر میکنم واقعا نمیخواد

دیدار با الف

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۳ | 19:44

الف و دیدم

خداحافظی ازش مثل جداشدن یه تکه از قلبم بود

اینکه کلا نباشه دیگه،... نه؛ راحت نیس

حداقل دعوای بزرگی لازمه یا یه مشکل خاص، خشم، کینه...

در حال حاضر باهم خیلی خوبیم

حتی بحثای قبل، همه چیز انگار شدنیه

اما به دور دست که نگاه میکنم انگار نمیشه... یا حداقل اونطور که باب میلمه نمیشه

دل کندن از الف خیلی سخته

نواقصی داره، میبینمشون، با اینحال کنارش خیلی حالم خوبه.

ته داستان چه بر سر قلبم میاد نمیدونم.

دعوای مادر دختر

توسط Bluepetus | یکشنبه دوازدهم فروردین ۱۴۰۳ | 22:19

خب بذارید از یه دعوای بزرگ بگم که یجورایی من مسببش بودم

تبعیض و چالپوسی مادربزرگم مادرم رو ناراحت کرده بود.

بهش گفتم خب باید میگفتی از چی ناراحت شدی.

رفت که بگه

اما گفتن همانا و بیرون ریختن تعصب پدربزرگم و چاپلوسی اون همانا.

و در آخر با دعوای نسبتا بزرگی رفتن.

خانواده من یعنی مادر و پدرم هرچقدر که روانم رو داغون کرده باشن هر چقدر که آسیب دیده باشم، این مزیت بزرگ رو داشتن که میشد باهاشون حرف زد.

میتونستم درمورد هر شخصی گله کنم و تعصب نداشته باشن.

میتونستم درمورد آسیب هایی که بهم زدن حرف بزنم و پذیرا باشن.

باید بگم حرف زدن خیلی مهمه.

راهیه که سوءتفاهم ها کمتر میشه، کینه ها کمتر میشه، حد و مرز ها مشخص میشه.

امشب از اینکه مادرم رو تشویق کردن صحبت کنه راضی نبودم.

اون هم بلد نبود چطور حرف بزنه. خیلی تند و تیز انتقاد کرد و پدربزرگم هم برگ. بازنده ماجرا بود.

برا اینکه از طرد و سرزنش و قهر مادربزرگم در امان باشه خیلی هیزم به آتیش دعواشون ریخت.

من یکم استرس دارم.

اینکه قراره تا مدتی مهمترین ارتباطمون رو هم از دست بدیم سخته واسم.

امیدوارم راه درست ارتباط رو پیدا کنن

امیدوارم مادرم حد و مرزش اول برای خودش مشخص شه

و امیدوارم من هم کمتر دخالت کنم که نگران تبعات نباشم.

ابراز

توسط Bluepetus | یکشنبه دوازدهم فروردین ۱۴۰۳ | 0:59

احساسات و افکارم رو خیلی صریح تر ابراز میکنم.

توانایی و شجاعت بحث و دعوای لفظی رو بیشتر پیدا کردم.

اینها خوب هستن برای من. به مرور بهتر کنترلش میکنم.

امشب یه لحظه به زوج پولدار آشنا فکر میکردم که اگر پدرو مادرم فوت کرده بودن منو به سرپرستی میگرفتن و من پولدار میشدم.

بعد مهربونی پدرم به یادم اومد اونقدر که حتی خیانت و رسوایی های جزئیش هم نتونست اثر مهربونیش رو خنثی کنه.

خیلی دوستش دارم

گاهی خیلی ازش عصبانی میشم که دست به اقدامات نامناسبی زد

اما در کل جای خاصی واسم داره. جایی که با کس دیگه پر نمیشه.

و کسی به گرد پاش نمیرسه.

اخیرا انقدر بداخلاق هستم با الف که فکر میکنم دلش به چی خوشه؟ و حتی از بداخلاقی هام هم ناراحت میشم...

ابراز کردن خودم باعث میشه ازم انرژی بره.

و سودش هم اینه که شجاعت، اعتماد بنفس و رهایی بیشتری پیدا میکنم.

آشفته

توسط Bluepetus | دوشنبه ششم فروردین ۱۴۰۳ | 23:54

امروز سعی کردم یه شانسی بدم که خوشحال تر شم

موفقیت آمیز نبود

بابا اخر شب اومد خونه و دیدم رابطه بین پدد و مادرم سرده یعنی علی رغم اینکه تقریبا ۲۴ ساعت باهم حرف نزدن بازهم صحبتی نکردن

و فکر کردم که بلههه مامان از بابا شاکیه

و در آخر نتیجه این شد که منم سرد برخورد کردم

این نشون میده درست نشده هیچی

هنوز رفتار و احساسات مامانم رو من اثر زیادی داره

هنوز از بابا عصبانیم که نمیتونم بهش اعتماد کنم

علاوه بر اینها فهمسدم چقدر الف رو دوست دارم

الف خیلی تحت فشاره

ازش خواستم هر چه زودتر تکلیف رابطمونو مشخص کنه

گاهی دلم میخواد جدا شیم

یه مدت فاز غم بگیرم

بعد یه ادم پولدار عاشقم شه

و خیلی راحل با اون ادم بتونم ازدواج کنم

درست شبیه داستان سیندرلا

و بعد یادم میاد به شوقم برای حرف زدن کنار الف

یا دیدنش

یا لبخندش

و با خودم فکر میکنم اون خیلی خوشحالترم میکنه...

زندگیم راحت نیست. شروع کردم به ابراز احساسات و بیان صریح نظراتم

گاهی خوب پیش نمیره، ازم ناراحت میشن و من اونموقع دلم میخواد خودم رو بندازم سطل آشغال... تا این حد خودم رو دوست نداشتنی و بی ارزش میبینم

در آخر دوست داشتن من گاهی خیلی بزرگتر از دوست داشتن بقیه اس

و این قلبم رو دچار خونریزی میکنه...

شدت مهربونی، ملاحظه و همدلی که نسبت به بعضی آدمها دارم تیغی میشه که قلبم رو از درون به درد میاره

تاب

توسط Bluepetus | دوشنبه ششم فروردین ۱۴۰۳ | 9:4

خب روحیه داغون و کار زیاد

جور در نمیاد

دارم متلاشی میشم

و میدونم بعد از عید بدتر هم میشه

امیدوارم زودتر روحیم برگرده

اضافی

توسط Bluepetus | دوشنبه ششم فروردین ۱۴۰۳ | 7:55

اتفاق خیلی خاصی نیوفتاده

روحیم ولی داغونه

حس طرد شدگی رهاشدگی غم دوست داشتنی نبودن

گفت چرا با دوستات نمیری سفر؟

و من گفتم ندارم

دوستی ندارم که باهاش برم سفر

حتی یه کافه کوچیک

همیشه حس میکنم اضافیم

برنامه های جذاب تری بدون من دارن

من نباشم خوشحالترن آدمها

همیشه طوریم که انگار جای شخص مهم و مفیدی رو اشغال کردم

متنفرم از تلاش

توسط Bluepetus | یکشنبه پنجم فروردین ۱۴۰۳ | 19:10
خب برا عیددیدنی داریم میریم اولین جایی که امسال میرم منظورم خونه کسی هست و خب پر از استرسم آخرین بار یکی یه چیزی به بابا گفت که حس کردم موضوعش خیانت های باباس کلا خستمه و تا حدی از پدرم تنفر دارم چون نمیتونم یکم ریلکس باشم نیاز دارم ماشین و بردارم گریه کنان برم بچرخم تو خیابونا اخیرا دیگه حال ندارم با اهنگ هم بخونم یجورایی از هر تلاشی متنفرم از همه چی الان متنفرم رابطم با الف؟ معلومه که از اونم متنفرم از تلاشم برای نگه داشتن روابط دوستانه؟ صد البته که از اون هم متنفرم از همه چیز
مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • آرشيو
برچسب ها
  • جدایی (1)
  • در پی خود (1)
  • در پی معنا (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای قسمتی واقعی و پنهان از من محفوظ است .