نیاز داشتم امروز که مریض بودم مامانم ازم مراقبت میکرد.
که فقط فکر کنم موجود مهمیم
اما خب من همش حاشیه بودم
اصل اون و نیازهاش بود
خب الان حال روحیم خوب نیس
حس میکنم دوست داشتنی و مهم نیستم
زندگیم طوری بوده که دوست چندانی هم ندارم
مادرم مادر نبود برام
نیاز داشتم امروز که مریض بودم مامانم ازم مراقبت میکرد.
که فقط فکر کنم موجود مهمیم
اما خب من همش حاشیه بودم
اصل اون و نیازهاش بود
خب الان حال روحیم خوب نیس
حس میکنم دوست داشتنی و مهم نیستم
زندگیم طوری بوده که دوست چندانی هم ندارم
مادرم مادر نبود برام
الف رو تحت فشار گذاشتم قرار بود تا اردیبهشت با خانوادش صحبت کنه که خب زودتر شد
همین هفته با خانوادش صحبت کرد
نمیدونم چی میشه
یکم از بعضی مسائل نگرانم
اما خب دارم جلو میرم و در کل حالم خوبه:)
با پدرم رابطه بهتری دارم
دوسش دارم و سعی نمیکنم به نفع مادرم کنترلش کنم
کمی نیاز به تفریح دارم
و دارم سعی میکنم دایره دوستانم رو گسترش بدم
دیدمش
قند تو دلم آب شد
شادی رو با تک تک سلول هام چشیدم
یکی دوبار بحث کردیم حتی عصبانی هم شدم و بحثمون نتیجه داد یه سری مسائل شفاف تر شد
و همین ها باعث شد کیفیت اون روز بیشتر هم بشه
چقدر دوسش دارم
اول سرد بودم یکم غریبی میکردم حتی
سر مسائلی تردید داشتم
اما حلشون کردیم و عشق نگاهم و پر کرد
مشخص شد در بیان نیازهام ضعیفم
وقتی بیان نمیشه چجور توقع برطرف کردنشو داشته باشم؟
اول باید خودم بشناسم
به رسمیت بشناسم و بعد کم کم بیانش هم درست میشه
عادت کردم شرم کنم از هرچیزی
گاهی اونقدر مسخره اس که باعث تعجبه
گاهی از این که جایی وجود دارم که مشکلی هست شرمزده میشم؟
آخه چرا؟
چه ربطی میتونه هر چیزی به من داشته باشه؟
یه کتاب هست تقصیر تو نبود
فکر مسکنم قراره به آغوشم بکشه و من با هق هق گریه هام دردهامو ببینم و شونه هام بلرزه از شدت گریه و بار روی دوشم آهسته زمین بیوفته
میشه
میدونم میشه
فعلا آگاهیم تا حد زیادی بالا رفته
اما دریغ
دریغ از اثر عملی
الان توی تاکسی ام
شیشه هاش اونقدر دودیه که انگار فقط منم و گوشی و اهنگ
حال عجیبیه
نویسندگی
انگار روحم داره به این سمت کشیده میشه...