قسمتی واقعی و پنهان از من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

نوبت منم میرسه

توسط Bluepetus | دوشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۳ | 22:16

خیلی زود دچار فرسودگی کاری شدم، بعد از تموم شدن تایم کاریم به شدت احساس کلافگی میکنم، طوری که حتی دلم گریه بخواد. امروز ذهنم به شدت مشغول بود. برای الف مهم نبود خودش چی کم داشت، کاملا به خودش حق میداد پارتنرش بی کم و کاست باشه. ازم خواست دماغمو عمل کنم که به نظر اطرافیانش جذابتر بشم. اینه ذات آدمی که مستقل نباشه! بعد هم که ب به بینیم اشاره کرد و گفت از این بینی ایرانیا! و خواهر پ از نچرال بودنم تعریف کرد. به عنوان کسی که با بینیش همیشه مشکل داشته اعتماد بنفسم خیلی کم شد. اما من بینیمو دوست دارم. میخندم چهره ام انچنان جذاب نمیشه اما لبخندم با این بینی خیلی مهربون و منحصر به فرده. دلم گریه میخواد.

تقریبا تنها برتری ب نسبت به من قوس بینیش هست که واسه من کمی محدب هست و واسه اون کمی مقعر. چقدر زندگی سخته. مگه یه دوست داشته شدن ساده چقدر سخت بود؟ چرا باید گیر بدم به دماغم؟

با الف چند سال در ارتباط بودم اما کمتر از ب بهم آسیب زد. ب ای که حتی به خودش زحمت شناخت من رو هم نداد. از همون دور زهرش رو بهم ریخت. فقط یکبار باهاش بیرون رفتم که تو همون فرصت کوتاه موفق شد احساس ناکافی بودن به جونم بریزه.

شبیه یه بچه میخوام جرزنی کنم و بازی و بهم بزنم. فشار کاری امونم و بریده اما بخاطر نیازم به پول و وابستگی به کارم توان خارج شدن ازش رو ندارم. روابطم عجیب و مسخره اس. خیلی احساس تنهایی میکنم. زندگی خانوادگیم بهمو بنده و نمیتونم بهش دل خوش کنم. رفته رفته سنم داره بالا میره و امادگیشو ندارم. کارهای عقب مونده مهمی دارم. و چندین اتفاق سخت رو پشت سر گذاشتم و دچار تروما شدم.

بعد از یه "هوم" ساده که به مذاق ب خوش نیومد، استوریمو هم سین نکرد. استوریم یجورایی درخواست کمک بود. اما کسی حالم و نپرسید. کسی دلداریم نداد. کلوز گذاشتم که فقط 7 نفر از نزدیکترین دوست هام ببینن، یک نفر خندید و دو نفر لایک کردن. من نامرئیم دوستان! این هم یک هنره. اینکه یه ذره مورد مهربونی قرار نگیری هم هنره....

حس میکنم دارم غرق میشم. دست و پا زدنم برای مرئی شدن بی فایده بود....

اشکی پشت جمجمه

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۳ | 15:37

کم کم دارم به درجه والایی از عرفان میرسم. اشک کمی توی چشمم جمع میشه و سریعا تبدیل به خنده میشه. از چی خندم میگیره؟ اینکه همه چیز به طور کمدی واری بد پیش میره. از دویدن و نرسیدنم خندم میگیره. از تلاش مذبوحانم برا اشتباه نکردن و عاقل بودن و دیدن نتایجش افتضاحش. برا اینکه مگه یه آدم چقدر میتونه صبر و قدرت داشته باشه؟ هر بار زندگی صبر و قدرت بیشتری از من میطلبه. تا یه حدیش و میشه نشست و گریه کرد. از یه حدی انتخاب بین موضوعات سخت میشه. مثلا برا پای خسته و جیب خالیم گریه کنم؟ یا جای خالی الف؟ یا اتفاقاتی که از سر گذروندم؟ یا فشار کاری؟ یا ...

صبح وقتی از خیلی از ابعاد زندگیم ناراضی بودم، تو آینه نگاه کردم و فکر کردم عمل کردن بینیم بی انصافیه. چون اون تنها چیزی نیس که ازش ناراضیم.

امروز با ب حرف زدم. بعد از بارها که خواسته بودم برا کار عقب موندم کمکم کنه، امروز گفت پنجشنبه جمعه بریم کتابخونه، و واکنش من فقط کلمه "هوم" بود!

حسابی بهش برخورد. جناب آقا شاهزاده ای چیزی هستن انگار. حالا اول بیا بعد توقع تشکرات والا داشته باش... ایش. تو این وضعیت ایکبیری لوس شدن یه پسر و کم دارم.

از اون طرف هم پ صبح بخیر و شروع کرد و به امید خدا داره میره که زحمات من و برا تموم کردن ارتباط دو هفته ایمون نابود کنه.

شاید بعد از تموم شدن کارم قدم زدم. زندگی همینطوری هم جذابه. یعنی این کلافگی و خیلی ترجیح میدم به رابطه بلاتکلیفم با الف یا دعواهای مامان و بابام. این وضعیت خیلی قشنگ تره.

صبح امروز

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۳ | 8:6

زندگیم بین سرکار و خونه میگذره. تعجبی نداره حس زشت بودن و نامرئی بودن دارم. دیشب یکم حالم بهتر شد. رفتم بیرون. یکم معاشرت کردم. ب هم پیامی داد که منم کمی لاس طور جوابشو دادم. اما بعد غیبش زد باز😂

پ هم دیشب پیام داد. گفت خواهرش از من میپرسه.

نه ب، نه پ، و نه حتی معاشرت دیشب، هیچکدوم توجهی که مسخوام رو بهم نمیدن. هرچقدر هم از الف بدم بیاد الآن، باید اعتراف کنم خوب بهم توجه میکرد. گاهی هم گسلایت میکرد. حتی اگه اشتباه نکنم، گسلایتش بیشتر بود. مثلا درمورد غذا خوردن خیلی توجه میکرد بهم، اما در مورد مسائل روحی، اغلب گسلایت میکرد. تو موقعیت مشابه من حرصم میگرفت چون میدیدم اون قبلا کوچکترین درکی ازم نداشت اما من میتونستم باهاش همدلی کنم و آرومش کنم.

حس سر شدگی دارم. نه خوشحالم، نه ناراحت، نه بی انگیزه و نه هدفمند. انگار روی آب دریا خوابیدم مدتیه و برام مهم نیست بدونم دارم به وسط دریا نزدیک میشم یا حوالی ساحلم. کرخت و بیتفاوت زل زدم به ابرها. و البته نه خیلی آروم یکم هم تو دلم غوغاس.

چرا خیلی خیلی خیلی خوشکل نیستم:(

توسط Bluepetus | شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۳ | 15:47

اگه سوار اتوبوس شده باشید میدونید که دیدن دختر و پسر عاشق آنچنان رایج نیست. مخصوصا ۷ صبح. آدمها با جدیت و کمی عبوس کنار هم میشینن. گاهی چرت میزنن، با گوشی تلفنشون مشغول میشن یا زل میزنن به منظره بیرون از پنجره. امروز پسری کنار دختری ایستاده بود. پسر قدبلند و خوشتیپ و خوش قیافه ای بود و خیلی شبیه ب. اول فکر کردم خودش باشه و بعد تفاوت هاشون رو دیدم. پسر انقدر جذاب بود که دختر کنارش عجیب بنظر میرسید. حتی لحظه اول فکر کردم سنش خیلی بیشتر باشه تا اینکه روبروم نشستن و دیدم نه، دختر هم خوشکل و جوونه اما امان از جذابیت پسر! میدونید چیه؟ من و ب هم که اون روز بیرون رفتیم خیلی ها به ب نگاه کردن. نمیخواستم ببینم اما اعتراف میکنم از من جذاب تره. اون یه پسر خاصه اما من نیستم. بعد از الف دوست داشتم دیگه احتیاط نکنم و استاندارد بالایی داشته باشم اما میبینید چقدر نمیشه؟

به طرز خنده داری این جمله تو ذهنم تکرار میشه: زشتی‌ام مرا آزار میدهد!

میدونم زشت نیستم اما اینکه دختر فوق العاده خوشکلی هم نیستم الآن داره آزارم میده. حق هم دارم. خیلی وقته دوست داشته نشدم توسط مردی. دلم به دوست داشتن الف خوش بود که بعد از اون ماجراها مثل یه حباب ترکید و از بین رفت.

زندگیم بد نیست، اما اخیرا زیادی از نفس افتادم. تاب ندارم. دلم گریه میخواد اما حالشو ندارم. نمیفهمم حالم خوبه یا بد.

بدو بدو تا هیچ

توسط Bluepetus | جمعه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۳ | 22:56

هر ترفندی بلد بودم که خودم رو ترغیب کنم این کار عقب افتاده رو انجام بدم، نتیجه نداد که نداد. دست از تلاش برداشتم. برای خودم جایزه تعیین کردم، زمان تعیین کردم، فعالیت های دلخواهم و محدود کردم... هیچ چیز نتیجه نداد. ذهنم درگیره برا تراپیستم میگفتم که که چون از خیانت های پدرم اذیت میشدم، مهمترین عامل موندنم با الف این بود که فکر میکردم آدم متعهدی هست. امروز عکس های گالریمو مرور میکردم، رسیدم به کبودی رون پام. مربوط به سیاه ترین دوره بزرگسالیم.وقتی مامانم و بابا با هم درگیر بودن و چون میخواست بابا زور بگه، من جلوش ایستادم. بهم حمله کرد و منم مقابله کردم اما بعد با ظرف آبپاش شروع کرد به زدن من. من لگد میزدم اما حریفش نشدم. بیشتر آسیب دیدم. آسیب های من منصفانه نبود. عکس کبودی ها من رو برد به روزهای سیاه. روزهایی که فرصت افسرده بودن رو هم نداشتم. اشک کمی ریختم. حامی خانوادم شدم، سرکار رفتم، درس خوندم و استراحت خیلی کمی داشتم. ته دلم به این خوش بود که الف اهل خیانت نیست. عکس ها رو مرور کردم. بعد از اون اتفاقات از خط های زیادی بیرون زدم. حالا تصویر خودم رو میبینم که رفته رفته از آدمی که بودم فاصله گرفته. روحمو میبینم که اون هم زمین تا آسمون تغییر کرده. میدونید چیه؟ من داغونم. بی وقفه دویدم و به هیچی نرسیدم. چطور با انگیزه ادامه بدم؟ این انگیزه رو از کجا بیارم؟ و تا کی از کارها فرار کنم و درجا بزنم؟ گاهی دلم میخواد مثل یه شرکت بزرگ اعلام ورشکستگی کنم. دستام زیادی خالیه. شرمنده خودم شدم. الفی که اولویت زندگیم گذاشته بود توزرد از آب دراومد. شغلی که مثل سرمایه گزاری بهش نگاه میکردم فهمیدم آنچنان بازار کار مناسبی نداره. دوست هایی که تلاش کردم نگه دارم، ستاره های چشمک زن و دوری هستن که اغلب تنهاییمو کم نمیکنن. پدرم رو نتونستم واقعا ببخشم و هنوز از بابت رفتارهاش نگرانم. کاری که به اصرار الف شروع کردم رو نمیتونم تموم کنم...

دلم میخواد حسابی گریه کنم اماخوابم مباد و فردا روز شلوغی هست واسم. امیدوارم سرپا بمونم.

خوب شد

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۳ | 21:49

چن وقتیه گیر دادم به ظاهرم. فکر میکنم به اندازه کافی جذاب نیستم که پیشنهادات خوبی بگیرم. ولی بنظرم اخلاقم بیشتر از ظاهرم موثر باشه. جدا از اون جایی نمیرم که آدمی و ببینم. سرکار، خونه. برا همین تصمیم دارم وارد پروسه دوست یابی بشم. هم دختر هم پسر. بتونم کمتر مضطرب شم و صمیمانه رفتار کنم. البته نه اونقدر صمیمی که از اون ور بوم بیوفتم. فردا قراره برم یه جای جدید و آدمهای جدیدی ببینم. نگرانم نتونم خوب عمل کنم. ترس از شکست همیشه باعث شکست قطعیم شده. فردا میرم که اگر هم شکست بخورم حداقل یه شکست واقعی باشه.

این دو روز زیادتر به ب فکر کردم. بنظر میرسه قدرت لاس زنیم حسابی کم شده. یعنی دل و دماغ قبل و ندارم. با ۲ تا جمله خستم میشه و آرزو میکنم کاش حرف زدن و شروع نکرده بودیم. نسبت به پ هم همینطور بودم. پ بیشتر حرف میزد. اگه منتظر سوال پرسیدن من میشد شاید مکالممون خیلی یخ میشد.

وضعیت خنده داریه. از سینگلی ناله میکنم و حریصم برا ارتباط، و همزمان حوصله کسی و ندارم.

دارم چیزهای جدیدی درمورد خودم میفهمم. مثلا فکر میکردم آدم خشک و غیرمنعطفیم. مشخص شد تو رابطم با الف انعطافم زیاده از حد هم بود. فکر میکردم لجباز و یه دنده ام. الف همیشه میگفت. و فهمیدم مثل موم تو دست الف بودم. فکر میکردم عشوه و نازم ادا و فریبکاریه. فهمیدم اون آدم خشک و غیراجتماعی نسخه سانسورشده و فاکتور گرفته شده منه. خیلی چیزای دیگه هم فهمیدم. شوکه ام. خودم خیلی جذابتر شدم واسه خودم. اون همه دلمردگی، طبیعی بود.

از اینکه هنوز اسمی از الف میارم، یا اینکه ازش عصبانی و متنفر میشم احساس بدی دارم. دلم میخواد واقعا واسم تموم بشه. اما من تازه دارم میفهمم چی بهم گذشته بود. رابطه ای که فکر میکردم سالمه، یه رابطا سمی بود. رفتارهای مالکانه الف نشون از پارانویا و کنترل گری هم داشت. اما من با اینکه اذیت میشدم خودم باهاش مطابقت میدادم. گاهی دعوا میکردیم اما هیچوقت فکر نمیکردم حق با من بود. تجربه شگفت انگیزی بود. با این حجم از تفکر اشتباه و وابستگی که داشتم خیلی عجیبه که آسیب موندگاری ندیدم. خیلی خوب شد که باهاش ازدواج نکردم و اینکه با پشتکار رفتم پیش روانشناس. این اشتباه مهلک تموم شد و من زندگی دوباره پیدا کردم.

زنده باد عشق

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۳ | 9:0

احساساتم رو تا آخر حس کردم. وقتی غمگین شدم، سوار ماشین شدم و تا جایی که دلم آروم بگیره گریه کردم. دوستمو که دیدم هرچقدر ذوق داشتم ذوق کردم. الآن احساس رهایی میکنم. دلم میخواست تا ولنتاین یکی دو تا دیت دیگه برم اما فعلا کسی موجود نیست. بهرحال کم کم همه چیز بهتر میشه. کم کم سرمو بالاتر میگیرم و راحت تر با آدمها حرف میزنم. شرمم خیلی کمتر شده.

تراپیستم گفت باید یاد بگیرم چطور تنهاییمو خوب زندگی کنم. بعد میتونم یه رابطه مناسب داشته باشم. یادم میاد قبل از ارتباطم با الف این تنهایی وضعیت خیلی بهتری داشت. بعد میخواستم واسش در دسترس باشم چون تیکه مینداخت که نیستی، سرت شلوغه و... و تنهاییم و کمرنگ کردم تا اینکه تقریبا از بین رفت.

برا امروز، فردا برنامه قشنگی واسه خودم در نظر میگیرم و تنهاییمو خوشحال زندگی میکنم.

حقیقتا میشه عشق رو بخاطر نمردنش جشن گرفت. یعنی این ولنتاین رو به خودم که از یه آینده بد گریخت تبریک میگم. الف میتونست مرگ عشق رو تو قلبم رقم بزنه. همونطور که عزت نفس و منیتم رو بخاطرش نابود کرده بودم. ولقعا هیجان انگیزه. از بیرون که آدم به زندگی بقیه نگاه میکنه خیلی راحت میتونه بگه تو اینجا زیادی خودت و وقف کردی واسه اون. اما تو زندگی خودمون گاهی اصلا متوجه نمیشیم. من فکر میکردم باید منعطف باشم. دلم نمیخواست مانع رابطمون باشم اما این انعطاف نبود. عروسک شدن بود. و اون چقدر عروسک گردان ماهری بود. قبلا بهش میگفتم رگ خوابم دست توئه. و عجیب درست بود.

شاید وجود الف تو زندگیم ضروری بود. اولویتم تعهد بود و نسبت بهش خیلی سختگیر بودم. لازم بود پیش بیاد تا ببینم بدعهدی خیلی راحت ممکنه پیش بیاد و آدم معیارهای مهمتر و نباید فدای تعهد کنه. تعهد مهمه اما جزئی از ویژگی های مهم هست و جای چیز دیگه رو نمیگیره. وجودش لازم بود تا ببینم چقدر آدمی که قبلا بودم جذاب تر بود و چقدر اشتباهه خودمو بخاطر کسی انقدر عوض کنم. تقصیر من نبود که احساس ناامنی میکرد. دلیلش حتی میتونه این باشه که خودش آنچنان امن نبود.

پس زنده باد زندگی، عشق و حیات دوباره

وجودت قشنگه

توسط Bluepetus | دوشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۳ | 22:16

داشتم عمیقا احساس دوست داشتنی نبودن میکردم. فکر کردم چه مشکلی دارم که کسی مایل نیست با منوقت بگذرونه؟ بعد دوست هامو لیست کردم. دیدم خیلی ها رو الکی نوشتم. مثل دوست دبیرستانی که یکبار هم باهاش بیرون نرفتم. یه تعداد هم سرشون شلوغ بود مثلا با بیماری مادرش دست و پنجه نرم میکرد... یکی هم دوست مشترکم با ب هست که ازم عصبانیه. یکی هم که الکی از سر مهربونی وارد لیستم کردم اما اون لیاقت محبت و حمایت من رو نداره. حالا میشه دید دوست در دسترس کم دارم. الآن جای غصه خوردن بخاطر دوست داشتنی نبودن، انرژیمو میذارم روی مهارت های اجتماعی و دوست پیدا کردن. یه تعداد از لیست حذف میشن ولی باقی به هر میزانی هستن کافیه.

حالا نگاهم به خودم رو باید بسنجم. آدم آویزون، زشت، هول، علاف، غرغرو..... نههه

من زیبایی متوسطی دارم، توانمند، باهوش، مهربون، قوی، حمایتگر، بامزه،مستقل و موفق محسوب میشم. دلیلی نداره انقدر از خودم خجالت بکشم یا انقدر خومو سانسور کنم. من به اندازه و کافی ام.

گاهی مغزم به طور وسواسی نقص هامو بزرگنمایی میکنه. و چون دیدم از خودم بد میشه، مهارت اجتماعیم هم ضعیف میشه.

خود قشنگم، هیچوقت ظاهر بدی برا خودت نساز. هرچقدر هم خواستی متعهد باشی، توانمندی و ظاهرت رو ضعیف نکن. مردی مثل الف که زیبایی ظاهرت ایراد میگرفت، دنبال این بود که منزوی شی. دیدی که چقدر نمی ارزید! پس در همه حال زیبا و خوش برخورد باش. از اینکه کسی ازت خوشش بیاد نترس. تو کسی و فریب نمیدی. وجودت رو سانسور نکن.

انزوا

توسط Bluepetus | دوشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۳ | 12:4

آدم باید خیلی حال بهم زن باشه که هیچکس نخواد باهاش وقت بگذرونه. و من کم کم دارم فکر میکنم تو این نقطه قرار گرفتم. با اینکه هربار که با دوستام وقت میگذرونم خیلی بهمون خوش میگذره، دیگه ازم نمیخوان باهاشون برم بیرون. عجیبه، نیست؟ پسری هم که بهم پیشنهاد نمیده، تو یه وضعیت عجیبم. به خودم میام میبینم منزوی شدم. اما دلیلش و نمیفهمم. اغلب خیرخواه و مهربون و باملاحظه‌ام. خودم و بیشتر از قبل دوست دارم. با اینحال دورم خیلی خالیه. نباید از آدمها و جامعه فاصله بگیرم. درسته تنهام اما نباید منزوی شم. کاش عضو یه گروه دوستی بودم.

بهرحال یه روز کامل پیش روم هست. بخشی رو میخوام صرف رویاپردازی کنم، بخشی کار و بخشی رو حتما از خونه بیرون میرم.

نمیدونم دقیقا چطور آدمی‌ام. اگه میدونستم میفهمیدم چه مدل افرادی ممکنه از من خوششون بیاد. یا خودم و تغییر میدادم یا میرفتم جاهایی که اون مدل افراد بیشتر باشن. همین رو برعکس کنیم. ببینم از چه مدل افرادی خوشم میاد....

آدمهای کمی عمیق در عین حال خوشگذرون، علاقمند به ادبیات و هنر، باملاحظه و مهربون.

خود قشنگم، تحمل کن. تو واقعا دوست داشتنی هستی

بالاخره چشمم درخشید

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۳ | 14:30

همه رویاهامو کشتم تا محتاطانه ترین انتحاب زندگیم یعنی الف رو نگه دارم. خوشبختانه الآن دیگه الف نیست. میخوام آرزو کردن رو شروع کنم. یعنی حتی در حد یه افق دید نسبت به ۳ ساله آینده هم برای من پیشرفت فوق العاده ای محسوب میشه. چند وقتی هست دارم سعی میکنم، امروز بالاخره حس کردم چیزی باعث شد قلبم تندتر بزنه. بامزگیش اینجاست که منتظر بودم این طپش قلب از هیجان دیدن کسی واسم پیش بیاد اما با کار ایجاد شد. با این گرونی ها، شغلم اصلا راضیم نمیکنه. باعث میشه کارم و جدی نگیرم و پیشرفتم خیلی کند شه. امروز چیزی که تو ذهنم بود رو سرچ کردم. یه کمک درآمد که میتونه جای شغل اصلیم رو هم بگیره. برا این کار، باید کار نیمه تمومم رو تکمیل کنم. الآن احساس انگیزه و هیجان دارم. بالاخره چیزی پیدا شد که بخوام واسش بجنگم.

این جنگ حس خوبی بهم میده. عبث بودن زندگیم کمرنگ تر میشه و خوشحالی هام عمیق تر.

یادم بمونه از سر ترحم خودم و عاشق کسی نکنم. یادم نره خودم و الکی به دردسر نندازم. یادم نره کسی که پاشو از گلیمش دراز کرد من باید با پریدن رو مچ پاش هم که شده حدش و بهش بفهمونم. یادم نره احساساتم و ابراز کنم. و یادم نره از خودم بودن خجالت نکشم.

درد

توسط Bluepetus | شنبه بیستم بهمن ۱۴۰۳ | 20:42

چند روزی هست که هر از گاهی گریه میکنم. هر طور حساب میکنم اینهمه نارو خوردن از الفی که اونهمهههه دوستش داشتم با عقل جور در نمیاد. یا اصلا اونهمه دوست داشتن به الف نمیومد. چه کردم؟ دو روزی هست سر درد دارم. گوشه ابروی چپم تا ته مغزم میکشه. و الآن قلبم تیر کشید. خواستم نادیدش بگیرم. حس کردم جالبه در حال خوندن آهنگ روزگار غریب قربانی پشت فرمون تموم کنم. اما زدم کنار. میدونم این هندی بازیا تو واقعیت اصلا هم جذاب نیست. صندلی و دادم عقب و به حال خودم خیره شدم. من کیم؟ دلم میخواد زار بزنم. نمیدونم کیم. دائما خودمو قضاوت میکنم اما نمیدونم جوابشو. من با خودم غریبه ام. عطشم به ارتباط با پسرها فروکش کرده. حالا دلم میخواد بیخیال همه بشم. خودمو بشناسم. اما نه توی انزوا. توی جمع. حالا میخوام خودم رو در معرض شناخت بذارم و دوست داشته شدن یا نشدنم و نظاره‌گر شم. من واقعی کیه؟

چقدر ظاهرش به باطنش نمیومد

توسط Bluepetus | جمعه نوزدهم بهمن ۱۴۰۳ | 13:25

الف نخواست بمونه و خیانت هم کرد، اوکی این موضوع شاید خیلی عجیب نبود اگه انقدر تلاش نمیکرد دور من و خالی کنه. من در آستانه یکی از مهمترین شکست های زندگیم قرار گرفتم. چون به اصرار الف تو راهی قدم گذاشتم که انگیزه کافی واسش نداشتم. الف میخواست انقدر سر من و شلوغ کنه که نکنه وقت برا ازدواج پیدا کنم. و خودش با خیال راحت رابطمونو در بلاتکلیفی تا هر وقت خواست نگه داره. من وارد این راه شدم، هزینه های زیادی واسش دادم اما چون هیچ دلیلی برای انجامش نداشتم عملکرد خوبی نشون ندادم از خودم. شاید اگه همین الان وارد این مسیر میشدم انگیزه فوق العاده ای واسش داشتم... بهرحال الآن وسط این راه با تنی زخمی و فکری خسته ایستادم... نه راه پیش دارم نه پس. دلم نمیخواد جا بزنم اما شدت استرسم از تاخیر پیش اومده قابل وصف نیست. و چیزی که دلم رو غمگین میکنه الف هست. الفی که هرکاری کرد که کسی نیاد تو زندگیم و همزمان خودش مشغول خیانت بود و هیچ قصدی برا موندن با من نداشت! این خیلی عجیب و ظالمانه اس. چطور اون رو فرشته زندگیم میدیدم؟ خیلی ترسناکه، نیست؟

شوکه ام. الف، الفی که اصلا بهش نمیومد، الفی که زمین تا آسمون ادعا داشت و وانمود میکرد خوبی من و میخواد، چطور انقدر خودخواه و عوضی بود؟ هر انتخابی کرد من رو ذره ای درنظر نگرفت، اما زندگی من رو حسابی تحت تاثیر قرار داد. خودم افسار زندگیمو دادم دستش. میگفت من آدم لجبازیم و حرف کسی و گوش نمیدم. چه راحت گولش و خوردم و عروسکش شدم. من و آدمی نشون داد که خیانتکاره و من بطور افراطی همه رو بخاطرش پس زدم. گریه کنم یا بخندم؟ تهش اون بود که حتی جرات نکرد یه لحظه گوشیش و بذاره تو دستم! خدای عهد و وفای من به من خیانت کرد.

حالا هم رفته و من موندم با اثراتی که رو زندگیم گذاشته...

میبخشمت خودم

توسط Bluepetus | پنجشنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۳ | 20:44

یه دوست مشترک با ب دارم، دختری که از ب خوشش اومده بود و ب هم باهاش خوب بود اما منجر به شکل گیری رابطه نشد و یه جورایی ب اونو به دوست داران خودش اضافه کرده بود. وقتی از الف جدا شده بودم گفت ب تایپی هست که من احتمالا ازش خوشم بیاد و تشویقم کرد برم سمتش. من رد کردم اما بعد دیدم فکر بدی نیست. اما دفعات بعد از اینکه میشنید من با ب ارتباط مختصری دارم خیلی خشمگین شد. خشمش از پشت ظاهر خندونش من رو میترسوند. از اونجایی که خودش گفت ب برا من اوکیه و مدت زیادی خودش تلاش کرده بود و نشده بود فکر کردم اشتباهی نکردم. سعی کردم رابطم و با این دختر بهتر کنم اما خشمی که پنهان کرده من و میترسونه. به ظاهر خوب رفتار میکنه اما حس میکنم سایه امو با تیر میزنه. امروز بین روز یکم خوابیدم و خواب اونو دیدم. یادم میاد که تو خواب حسابی ترسیدم و تا دو سه ساعت بعد هم حالم روبراه نشد. کاش اگه انقد روش حساس بودحداقل تشویق نمیکرد برم سمتش. با اینحال قصد عقب نشینی ندارم. ب درکل برا من مناسب نیس چون خیلی احساس ناامنی میکنه و میتونه خیلی راحت آدم ناامنی باشه. فقط از این چالش خوشم میاد. برا زندگیم هیجان ایجاد میکنه و میتونم پیشرفتم و تو بازی بسنجم. از اشتراکاتمون خوشم میاد. دلم میخواد دورم چن تایی پسر باشه. اینطوری خیالم راحتتره.

امروز یه پست تو اینستا دیدم. درمورد لذت و رنج. اخیرا تمرکزم روی خود لذت بود برا خوب کردن حالم، مدل دیگه ای برا خوشحال بودن رنج عاقلانه است. مثل مطالعه، تلاش، ورزش. کار عقب موندم و سر و سامون میدم. بعد به خودم جایزه میدم. شاید حتی یه ریسک عجیب انجام بدم. مثلا برم جایی و سر صحبت و با یه پسر باز کنم. شاید هم جایزم اضافه کردن عات های قشنگی باشه که بخاطر الف کنار رفتن. مثل کتاب خوندن قبل از خواب، رسیدگی به پوست، رقص...

خودم و بابت دردسری که با اهمالکاری واسه خودم ایجاد کردم میبخشم.

من واقعی پا به دنیا میذاره

توسط Bluepetus | چهارشنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۳ | 21:36

رفتم کافه. همون کافه ای که بچه ها قرار بود برن. اما شاید وقتی من رسیدم همه رفته بودن. کسی و ندیدم. اما تنها سفارش دادن، تنها منتظر موندن، تنها قدم زدن... حال عجیبی داشت. تنهاییمو به آغوش کشیدم و قدم زدم. نور پردازی زیبایی هست. درخت های خشک طلایی دیده میشن. و ستاره های سفید آسمون سرمه ای و جلا دادن. تنها نشستم روی نیمکت و سرمو وحشتناک پایین نبردم. اون خجالت فلج کننده خیلی کمرنگ شده و جاش و داده به ترس از قضاوتی که گاه گاه سوسو میزنه. من اینجام. توی شهری که قرار بود ترکش کنم، شهری که عاشقشم. بخاطر آدمی که عاشقش بودم.‌‌‌‌..

سلول به سلول تنم این لحظه رو قدر میدونه. بعد از اون دل کندن ها، تغییر خط کش های اعتقادیم، بعد از چیزهایی که از سر گذروندم، این لحظه ناب ترین لحظه کل هفتم هست. شبی که تونستم وجود داشته باشم♡

آدم بی حیا

توسط Bluepetus | چهارشنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۳ | 15:48

امروز انقدر کلافه ام که دلم میخواد سرمو از تنم جدا کنم بذارم رو میز قشنگ هوا بخوره. چی روانم و انقد ملتهب کرده؟ رییسم. بالاخره بعد از مدتها مجبور شدم برم تو اتاقش و بشینم صندلی کنارش. درو چارطاق باز گذاشتم. در حالیکه لم داده بود، با یه نگاه نیمه خمار گفت بنظرت من از دست تو عصبانی میشم؟ هر چی جیغ زدم که حواسشو بده به کار و اذیت نکنه بی فایده موند. در آخر یه همکار دیگه رو پیدا کردم و گفتم از فلانی چی؟ عصبانی میشید؟

روانیم کرد. ۷۰ سالشه! چرا خجالت نمیکشه از خانوادش؟ چی از جون من میخواد؟

اینهمه بال بال میزنم یه جوون از من خوشش بیاد آخر این مرد نکبت متاهل چندش، چشم زنشو دور میبینه و لاس میزنه. تو محیط کار هنوز هم ظاهرم معمولیه. هیچ آرایشی نمیکنم و لباسای دلبر نمیپوشم. اما آدم هول این چیزا سرش نمیشه. نه متاهل بودن خودش مهمه، نه سنش، نه اینکه محیط کار هست، نه حتی دیدم متاهل بودن بقیه هم واسش مهم نیست و همینطور نزدیک میشه بهشون. امروز خوبیش این بود که تا یه حرفی میزد جیغ جیغ میکردم سرش. بعد خجالت کشیدم و ترسیدم بقیه فکر بد نکنن اما خب هر فکری میخوان بکنن مهم نیس چون اتفاقی هم که در حال پیشامد بود چندان جالب نبود. یعنی چی که مرده بخواد با من لاس بزنه و صمیمی شه؟ اگه الآن جیغ نزنم پس کی بزنم؟ وقتی هیچ حد و مرزی باقی نذاشت؟ که بقیه فکر کنن از اول هم منم باهاش اوکی بودم؟ آدم نباید مظلوم باشه. یکم سلیطگی لازمه که هر آدم بی سر و پایی حقشو لگدمال نکنه.

اینهمه دارم تو کار فشار تحمل میکنم و سعی میکنم از پس همه چی بربیام که آخرش وانمود کنه مشمول لطفش شدم؟ زحماتم و زیر سوال برد.

بگذریم...

امروز میخوام خیلی تیپ بزنم و برم پیش تراپیستم!

بعدش هم نمیدونم چکار کنم. تنهایی اگه آدم بود همچنان میتونست من باشه. کاش ینفر دلش بخواد امشب من و. حیفه با این تیپ برم خونه. یه کافه برم حداقل. دوستام هم انقد بهشون پیشنهاد دادم بریم بیرون و اونها ندادن یطوریه باز من بگم. شاید امشب تنها رفتم به یه کافه، یه سیب زمینی سفارش دادم و اومدم. آخه آدم تنها هم که میره، اگه کافه شلوغ شه معذب میشه. انگار اضافیه.

همه و هیچ

توسط Bluepetus | سه شنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۳ | 15:38

منتظرم پ پیشنهاد بده دوست معمولی باشیم. نمیتونم بگم ازش بدم میاد. با اینکه دنیامون خیلی متفاوت بنظر میرسه اما حرف برا گفتن داشتیم و خوش میگذشت. در عوض تشابه بیشتری به ب دارم اما علی رغم جذابیتش صحبت کردن باهاش خسته کنندس گاهی. بس که دوره خودش دیوار کشیده و از پشت دیوارها فقط بازی میکنه.

ب داره آروم آروم به سمتم گام برمیداره. استقبال میکنم اما تو زمین بازی خودش! برا یه کار خیلی مهم ازش کمک میگیرم، غذا مهمونش میکنم و غیب میشم. میخوام به اندازه خودش گیج کننده باشم. در عین حال هنوز کمی واسم جذابیت داره و من در حال حاضر از هر آدمی تو زندگیم استقبال میکنم.

شیطنتم زیادتر شده. از آدمی که دارم میشم خوشم میاد. انگار در زمان سفر کردم و به 7 سال پیش برگشتم. اما معیارها و افکار اشتباه و دست و پاگیر دیگه رو دوشم نیس. مثلا آدمی رو کنسل نمیکنم چون سیگار میکشه... اما درمورد استقلال خیلی سختگیرم.

خداحافظ پ

توسط Bluepetus | سه شنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۳ | 7:55

از اونجایی که تو شهر خودم غریبم و پ یجورایی شناخته شده تره، دلم نمیخواست ازش جدا شم. اولین بار بود که شهوت شهرت پیدا میکردم. خسته شدم بس که هیچ جا من و نشناختن و منم هیچکس و نشناختم. دلم میخواست به ریسمانی متصل شم که ثابت کنه منم اینجا زندگی کردم. اما ترسیدم از اینکه کش پیدا کنه. پ نه هیکل دلخواهم و داره و نه از نظر کار و مسئولیت پذیری باب میلمه. با اینحال قلبم داشت واسش جا باز میکرد. حتی دلم میخواست دروغ هاشو هم باور کنم. امشب تلفنی حرف زدیم. با هم داستان تخیلی ساختیم و خندیدیم. یکی دو ساعت بعد عزمم و جزم کردم و مودبانه و مهربون ازش خداحافظی کردم. مطمئن نیستم دل بردن از آدم بیگناه و رها کردنش اشتباه نباشه. اما فعلا دارم این کارو میکنم. رشته اتصال من با شهرم انگار پاره شد و من باز غریبه ترین آدم اینجا شدم. راستی تو دلم بود از دندون هاش تعریف کنم که میخنده خوشکل تر میشه‌. نمیدونم چرا دارم اینهمه ملایمت به خرج میدم و تلاش میکنم فقط خوبی هاشو ببینم! نگرانشم. ته دلم آرزو میکنم کاش میشد خودم و براش فدا کنم. میدونم این حرف وقتی گفته میشه چقدر عجیبه ولی واقعا ته ته قلبم این اتفاق میوفته. مثلا وقتی مادرم مشکلی واسش پیش میومد و در رنج بود آرزو میکردم کاش اون رنج به من وارد میشد. برای مادرم هم مادری میکردم. حالا هم برا پسری که کمتر از دو هفتس شناختم مادری میکنم.

دلم خواست خداحافظی دلبرگونه ای داشته باشم که اگه شرایط عوض شد باز به من فکر کنه. دوست دارم همچنان یه گزینه باشه واسم.

ب دیگه بازی نمیکنه. تا پیامو میبینه سین میکنه و جواب میده. صحبت و کش میاره... کاش زودتر این کارو کرده بود. قبل از اینکه دل ببرم. یا کاش من زودتر از الف جدا شده بودم. قبل از اینکه اون دل ببره شاید...

عجیبه زندگی. پر از راز و رمزه.

مثلا پ با خودش چی فکر میکنه؟ نمیگه امشب که باهام خوب و خوش برخورد بود؟ چی شد یهو؟

به خودش گیر نده یوقت...

نمیدونم شایدم لازمه تا به خودش بیاد و بهتر شه.

یکم آشوبم و نمیدونم چرا

ماهی نه، قورباغه

توسط Bluepetus | یکشنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۳ | 16:5

تو این جامعه دخترها تربیت میشن که عروسک خیمه شب بازی خانواده ها باشن. سمبل زیبایی و وقار. دختر خوب دختریه که خواسته و نیازی نداشته باشه و هرجا لازم شد کسی قربانی بشه اون فدا شه. الان ها داره یکم تربیت ها تغییر میکنه اما منم همچین سمبلی ام. اونقدر عالی خواسته و نیازهامو یاد گرفتم نبینم که همه تعجب میکنن از اینکه عصبانی شم. یا نیاز به عشق داشته باشم. یه ربات با یه لبخند دائما در حال تخریب خودش و هدیه کردن قطعاتش به بقیه. ایثار جنون آمیز.

فعلا نمیتونم بفهمم چقدر خوبم. نمیتونم ارزش خودم و درک کنم. با اینکه میتونم دختر رویایی باشم اما حتی جراتشو ندارم که فکر کنم افتضاح ترین نیستم. یادمه همیشه سعی کردم اول نشم. که نگن تو حوضی که ماهی نیس قوباغه سپه سالاره. همیشه عمدا باخت دادم تا ثابت کنم این حوض ماهی داره. چون من ماهی نبودم. حتی اگه اول میشدم...

الف محتاطانه ترین انتخاب من تو زندگیم، تلنگر خوبی بود. که بفهمم ترسیدن و احتیاط چقدر جواب نمیده. لازمه آدم از پس خودش بربیاد بعد دیگه انتخاب مهم نیس اونقدر. آدم میتونه حدو مرزش و تعیین کنه و از خودش محافظت کنه و حتی فورا نه بگه و از رابطه خارج شه.

هر اتفاق بدی تو زندگیم لازم بود تا اصول سفت و سختم زیر سوال بره.

این زندگی دوباره بهم هدیه شده پس باید با تموم وجود ازش استفاده کنم. این بار جسورتر و شادتر زندگی میکنم.

ببین و رد شو

توسط Bluepetus | یکشنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۳ | 7:47

خواستم دو تا ویژگی خوب از پ بگم و باهاش تموم کنم. اما سخت بود واسم. نتونستم خودمو آماده سوال جوابش کنم. نهایتا بیخیال خداحافظی ازش شدم.

دو سه تا موضوع هست که گاهی باعث شرم و کم شدن اعتماد بنفسم میشه. اونهارو رفع میکنم و فشارشون رو از دوشم برمیدارم. دیروز با ینفر سر قرار فیک رفتیم. کنجکاویم صفر شده بود و راحت نمیتونستم صحبت کنم. اونهم از من بدتر. نشسته بودیم زل زده بودیم بهم. با اینحال حس خوبی داشت و کل اون جلسه رو خندیدم. با اینکه دیت فیک بود ولی بهم حس خوبی داد. بعد ینفر خواست بهم شماره بده تو خیابون. قدش ازم کوتاه تر بود و تصمیم دارم فعلا از خیابون شماره نگیرم پس رد کردم. بعدش راننده اسنپ بهم پیام داد و چون دیر جوابشو دادم شاکی شد و قهر کرد😂

خب تا اینجای کار مشخصه دیوارهام کوتاه تر شدن و آدمهای بیشتری جرات حرف زدن و پیدا میکنن. از پیشرفتم راضیم. اگه بتونم گروه ها رو هم عضو شم عالی میشه.

پ داره زبان میخونه که چن ماه دیگه بره. خسته نباشه. بهش گفتم مهاجدت گفت نه. حالا میگه آخرهفته ها برگرده. مهم نیس برام. چون روش حساب نمیکنم. ب هم زودتر بهم پیام میده اما من ازش دلگیرم‌. حتی اگه ترفندش برا جذب منم بود، این کارهاش دیگه بی معرفتی بود.

صبر کنید یاد بگیرم، اونوقت جواب بازی های ب رو چطور میدم.‌‌..

حیف که بلد نیستم

توسط Bluepetus | شنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۳ | 15:40

در حالت عادی ب کم محلی کرد و دیر جواب داد باشه قبول، اما وقتی بحث نیازی بود که بهش داشتم خوشم نیومد بیتفاوت عمل کرد. به روش خودش استوری گذاشتم پیامش و سین نکردم. اون هم همون موقع یه پیام دیگه گذاشت. مشخصه که میفهمه داره چکار میکنه و عمدا قصدش اذیت من هست. من هم دیر جواب دادم و البته خوشرو. ترفند دیگه ای که داره شیرینی گرفتن یا شیرینی دادن هست. در جواب گفتم حل که شد به کل شهر شیرینی میدم. متوجه شد که با کل شهر یکی شده و اصرار کرد که ویژه میخواد. این پیامیه که دیر جواب میدم اما باز خوشرو. باید خداروشکر کنه که بازی بلد نیستم هنوز وگرنه دیگه دلم واسش نمیسوزه.

چه مراحل سختی رو عبور کردم. جدا شدن از الفی که تمام حال و آیندم شده بود، بازی های ب، تنهایی، و این آخر هم پ.

همیشه دنبال زشتی تو ظاهرم بودم. فکر میکردم اگه زشت باشم تنهایی و طرد شدنم قابل هظم تره. و از بچگی یاد گرفتم جواب بدرفتاری ها رو درخودم جستجو کنم. که من و ضعیف و سرخورده و ترسو کرد. دردها و گرفتاری هام مظلومانه اس و مظلوم بودن اعتیاد آور. آدم همیشه یه حقی داره که از دنیا طلبکار باشه. باید این مظلومیت و ترک کنم. شجاع باشم و گاهی آدم بده داستان بشم.

بعد از یه دیت کمی خیالم راحت شد که چیز خاصی از دستم نرفته. دلم میخواد روی روابط اجتماعیم تمرکز کنم. چیزی که الف بخاطر حس ناامنیش در من تضعیف کرد.

خشمم ازش کم نمیشه

توسط Bluepetus | شنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۳ | 7:41

حالم بهتره ولی وقتی میخونه" آمده ام تو به داد دلم برسی.... تو سکوت مرا بشنو که صدای غمم نرسد به کسی" بغض آهسته تو گلوم جا میگیره. شاید این حال بد برا اینه که ارزش خودم و تو زندگی الف فهمیدم. اینکه واسش معشوق نبودم و فقط وابستگی مونده بود... اینکه اون یه عوضی خودخواه بود. و این موضوع که حالا باید کلی ادم تو راهم میان که شناختی ازشون ندارم هم باعث عصبانی تر شدنم میشه. الف بد کرد. حالا میبینم چرا سعی داشت وجدان نداشتش و آروم کنه. خندم میگیره از مهربونی احمقانه‌ام که بهش دلداری میدادم که عوضی نیس. اون بهتر از الآن من میدونس که چه غلط هایی کرده.

حتی اینکه من آدم خوبی بودم و هستم هم آرومم نمیکنه. اگه شرایطش و داشتم چندین ساعت گریه میکردم.

جالبه خواهر پ شرایطش جذاب تر از پ بود. چی شد که دخترا انقدر مسئولیت پذیرتر و مستقل تر از آب دراومدن؟

دیشب خوبی ای که داشت این بود که احساس خوبی داشتم کنار پ. یعنی قلبم میتونه به کسی جز الف عشق بورزه. بهرحال که پ رو هم باید بذارم کنار. الآن آماده ترم تا با پسر دیگه ای معاشرت کنم.

نچرال عمشه

توسط Bluepetus | شنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۳ | 0:5

شدت کلافگیم کم نشده. شاید اگه پف و چروک شدن اطراف چشممو میتونستم بپذیرم یکم گریه میکردم و قلبم کمی آروم میشد. هر چند تلاش کردم گریه کنم اما نشد. در عوض خنده هیستریک و فریاد و جیغ واسم راحتتر بود.

تو وضعیت بدیم. تنهایی گلومو فشار میده. از ظاهر و باطن خودم شدیدا ناامید و ناراضیم و امیدم و به اتفاقات خوب از دست دادم.

غریقی‌ام که درخواست های کمکش به گوش نمیرسه و دست و پا زدن هاش برای نجات خودش بی فایده اس. میدونید چی میتونه حالمو بدتر کنه؟ اینکه من از طرف پ کنسل بشم! یعنی نخواستن باید از طرف من باشه. و اگه اون ردم کنه غرورم له میشه.

خواهرش گفت نچرال. نمیخوام نچرال بودنم به چشم بیاد. دلم میخواست ازم بپرسن دماغتو پیش کی عمل کردی و من بگم نکردم. دلم میخواست کمتر خجالتی بودم. دلم میخواست شانسی برا اینکه معشوق باشم داشته باشم. از اینکه انقدر راحت میشه من رو ندید یا کمرنگ دید متنفرم. کاملا گیج شدم. زشتم؟ خوشکلم؟ چه وضعیتی ام.

درضمن دیت رفتن اصلا آسون نبود. تشخیص راست از دروغ و پیدا کردن تناقض ها ازم انرژی زیادی برد. همزمان دلبرباشی ولی مواظب فاصله باشی که زیادی کم نشه... و تازه کلی آدم هم ببینی. نمیخوام. میخوام تا مدت طولانی با همه قهر کنم.

جالبه که ب پیامهامو دیر سین میزنه و یهو استوری میزنه قبل از جواب دادن به من. من که این کارو کردم باز پیام گذاشت. بابا تو دیگه حداقل ول کن من و. دست از بازی دادن من برنمیداره.

حوصله هیچکس و تا اطلاع ثانوی ندارم و احتمالا آخرین باره که به شخصی که تو خیابون بهم شماره داده شانس میدم.

زندگی عشقیم فعلا تعطیله. وارد گروه ها میشم از اون جا با آدمها معاشرت میکنم. دیت میت هم نمیخوام دیگه☹️😠

رم آنتیک

توسط Bluepetus | جمعه دوازدهم بهمن ۱۴۰۳ | 23:4

امشب تا تونستم جیغ زدم. جیغ و فریادهام تقریبا بی سابقه بود. بعد از اینکه دیت رو گذروندم، سوار ماشین شدم و آهنگ و زدم رو تکرار. باهاش خوندم و فریاد کشیدم گاهیم جیغ میزدم. چرا؟ چون مسخره اس همه چیز. از الف بگیر تا همین پ.

همه چیز مضحکه.

از همه بیشتر از الف عصبانیم. اگه نمیخواس بمونه چرا تا لحظه آخر اصرار داشت دورمو خالی کنه؟ اگه خودش وفادار نموند چرا حتی وقتی داشتیم برا همیشه خداحافظی میکردیم میپرسید که پای نفر سومی وسط هست یا نه؟ اون عوضی چرا باعث شد باخت من انقدر سنگین بشه؟ دورمو خالی خالی کرد خودش هم نموند.

برگردیم سر دیت. اول تایمی که مشخص کرده بود و جدی نگرفت. هر دو با نیم ساعت تاخیر رسیدیم. بعد من و برد کافه خواهرش! و اونجا یه عالمه آشنا بود که با همشون صمیمی بود. گاهی شد که من و تنها هم گذاشت. برای منِ فوق خجالتی سم ترین دیت ممکن این بود که خواهر و آشناهاشو ببینم. بعدش رفتیم پارک. اونجا خوش گذشت اما فهمیدم مایله فاصله فیزیکی و زیاد کم کنه. در کل انگار کنسله. اعصابم خیلی خرد شد. مخ من آماده زدن هست. دِ آخه یه آدم پیدا نمیشه انقدر کارهای مضخرف نکنه؟

مثلا همین پ اگه دیت دوم منو برده بود اونجا خوشحال هم میشدم. عصبانیم. بد هم عصبانیم.

بدترین قسمتش این بود که تو ناهاری که خوردم سیر بود و با کلی مسواک و آدامس باز هم اعتماد بنفس نداشتم.

در کل نخیر زندگی من رمانتیک بشو نیس حالا حالا. یه کمدی لج درار شده.

بیدار شده از خواب زمستونی

توسط Bluepetus | جمعه دوازدهم بهمن ۱۴۰۳ | 14:50

خب از هیجان درون خود نمیگنجم. مهم نیس خوب از آب در بیاد یا نه. مهم اینه که دارم پا به دنیایی میذارم که واسم پر از ناشناخته و تازگیه. اینکه به پسری چراغ سبز نشون بدم، جذبش کنم، باهاش برم بیرون، بشناسمش... خیلی سخته. یعنی اگه طرف دختر هم بود من از شدت هیجان به همین شکل درمیومدم. کنسل کردن و کنسل شدن واسم سخته اما مگه نمیخوام رشد کنم؟ راهش همینه. شاید این دیت ترسم و کم کنه و بتونم راحتتر وارد گروه های اجتماعی بشم.

یاد میگیرم. تجربه میشه.

عشق خیاله؟

توسط Bluepetus | جمعه دوازدهم بهمن ۱۴۰۳ | 7:44

دیروز خیلی بهم ریختم چرا؟ چون تراپیستم عقیده داشت کسی منتظر من نمونده و همه دارن زندگیشونو میکنن. با آدمهای مختلف وارد رابطه میشن و حتی نیاز ج.ی شون رو هم برطرف میکنن. از اون طرف وضعیت وفا به اون شکل. من هم که از دنیا و آدمها هنوز هیچ نمیدونم. یه ماهی کوچولوی قرمز بین یه عالمه ماهی پیرانا. منصفانه نیس. من نه آدم رقابتم نه آدم بازی و سیاست. دنبال عشق‌ِ تو قصه ها میگشتم اما پرنسس هم نبودم. باید قید عشق رو بزنم و دنبال فریب و داد و ستد باشم؟ نکه نتونم، از این کار متنفرم.

رکبعلی

توسط Bluepetus | پنجشنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۳ | 13:39

تراپیستم گفت چون از سن کم با الف وارد رابطه شدیم و بعد از هم دور شدیم طبیعی بوده که خیانت کرده. منم مثل اون بودم. اما وفا کردم. الف میگفت انقدر من خوبم که به بقیه فکر نمیکنه... همش بولوف بود. احساس باخت میکنم. احساس قهر میکنم. از کی و با کی؟ هیچکس و همه. فهمیدم نیازه اول رابطه و آشنایی، مهربونی و لطافت بیشتری نشون بدم و در ادامه دادو ستد کنم با طرف مقابلم. کمی گریه کردم. بدنم سوزن سوزن میشه و هنوز میل دارم گریه کنم. یعنی آدمی مثل من پیدا نمیشه؟ مهربون، امن، وفادار؟ دوباره اشک تو چشمم جمع شد. منتظر تماس پسر جدیده ام. میخوام سعی کنم به عنوان یه آدم جدید تو زندگیم به رسمیت بشناسمش. اسمش رو میذارم پ. سعی میکنم باهاش بهتر رفتار کنم و بیشتر بشناسمش. خیلی حوصله سنجش ندارم. انرژی برای تشخیص راست از دروغ، درست از غلط و پیدا کردن ردفلگ ها رو ندارم. کاش الآن زندگیم یه دکمه داشت. دکمه آسان سازی.

درست میشه همه چیز

توسط Bluepetus | پنجشنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۳ | 7:9

کم کم کار عمیق و درس به زندگیم راه پیدا کردن. رقص و ورزش هم بعد جسمانی زندگیم شدن. حس خوب تونستن و از پس کاری براومدن خیلی حس خوشایندی هست. اما طی پروسه جدایی از الف و رد کردن روزهای سختم، این حس خیلی کم تجربه شد واسم. خوشحالم که تلاش کردن هم به زندگیم داره اضافه میشه. گاهی خیلی لذت بخشه که سخت تلاش کنی و بعد استراحت کنی. امروز هوا ابریه و قلبم شاعر شده.

تو ذهنم مدام ب رو کنار دختر دیگه ای تصور میکنم. احتمالا در کنار دختری هم باشه. اما این باعث نشد کاملا جذابیتش رو واسم از دست بده. تازه کنجکاویم رو هم برانگیخت. فقط اهمیتش واسم کمتر شده. این پسر جدیده رو هم کنار دختر دیگه یا در حال شماره دادن به کس دیگه تصور میکنم. شاید دیوار دفاعیم باشه. احتمالش که کم نیس، حداقل شوکه نشم.

یادم نره که اگه از الف جدا نمیشدم چه زندگی ای در انتظارم بود. باید قدر این تنهایی و بدونم که بیش از هر چیزی واسم ارزش داره. قدر این لحظات و باید بدونم. قدردان خودم هستم برا مسیری که اومدم و سعی میکنم پس از این هم شاد و قوی بمونم♡

چرا جذابه واسم

توسط Bluepetus | چهارشنبه دهم بهمن ۱۴۰۳ | 15:31

فکر میکردم الف مثل خودم شفاف عین کف دسته. خیلی پیچیده بود و خیلی بازیم داد و من هم داوطلبانه گولشو خوردم چون نیاز داشتم باور کنم یه آدم فوق العاده قابل اعتماد وجود داره. پیچیدگی الف و تازه دارم میفهمم. حالا پیچیدگی های ب هم بهش اضافه شده. پارسال پیامهامو بلافاصله سین میزد گاهی آهنگ میفرستاد و کلا آدمیزاد بود. اما الآن اصلا نمیشه فهمیدش. از اون بدتر صفحه اینستاگرامش! زیر یکی از پست هاش چن تا دختر قلب فرستادن. خیلی عجیبه که چن تا دختر قلب بفرستن و کسی نگه اون قلبای دیگه چه معنی میده! طبق نظر تراپیستم ب ینفر و داره که باعث میشه نسبت به دخترهای دیگه سیرتر رفتار کنه و بتونه بازیشون بده. یکی و در نظر گرفته بودم که اون اصلیه باشه. امروز دیدم تو صفحش اون ادم نیست کلا. و یه تعداد از قلب ها برداشته شده بود اما آدمهایی که گذاشته بودنشون هنوز بودن. پس نشون میده هاید کرده. بعله. به این آسونی ها هم نباید باشه.

در کل نمیفهممش. رفتارش با من هم که از همه چی عجیب تر. منم میخوام باهاش عجیب باشم. نمیدونم چه جذابیتی داره واسم اما فکرم و بد مشغول میکنه. باعث هیجانم میشه. همزمان بنظرم خسته کننده هم میاد. چی داره که جذبش شدم؟

این آدم در حال حاضر عجیب ترین آدمیه که میشناسم. چون هم زندگی پر فراز و نشیبی داشته و داره و هم خودش میخواد که مرموز باشه. و تازه بازی هم میکنه.

عوضی ها شاخ و دم ندارن!

توسط Bluepetus | سه شنبه نهم بهمن ۱۴۰۳ | 19:57

میخوام صادق باشم. ب هنوز کراشم هست و اتفاقا این رفتارهای احمقانش برام جذابیت داره. اینکه انقدر بلده و تازه داره تمرین هم میکنه... حرفه ای داره میشه تو دل بردن. فقط یه بدی داره. مشکلاتش باعث شدن از نظر احساسی غیرقابل دسترسی باشه. تا یه عمق کم از خودش رو بروز میده. مثلا جای حرف زدن از چیزی که واقعا اذیتش میکنه درمورد چیز دیگه ای صحبت میکنه. آدم نامناسبیه واسم. و یه جوریه که اگه باهاش وارد رابطه بشم باز کلافه میشم.

این پسر جدیده هم قرار شد جمعه ببینمش. استرس گرفتم که نکنه ازش خیلی خوشم نیاد و خیلی پاپی‌ام بشه. نکنه متوسط باشه و من خیلی ناجذاب باشم. نکنه باز نارو بخورم... به منزله خارج شدن از منطقه امنم بهش نگاه میکنم. بعدش ترسه و بعد یادگیری. پس با اینکه چیزی نیست که واسم راحت و خیلی خوشایند باشه انجامش میدم. تو یه کافه باهاش قرار میذارم، یکی دو ساعت صحبت میکنیم و میرم خونه.

دلم میخواد تا جای ممکن دورم و با پسر پر کنم که دلم نتونه عاشق بشه. میترسم از رابطه دیگه.

الف عوضی تر از چیزی بود که فکر میکردم. من واسش زیادی بودم. صداقتم، محبتم، توجهم، تعهدم... الف یه پسرخونگیِ معمولی کم جذاب بود. خیلی تعجب میکنم پیش بینیم غلط از آب دراومد و نارو خوردم ازش. نیاز دارم خودم و ببخشم. میترسم آدم خوبی که بودم از بین بره اما شاید اون خوبی نبود. حماقت بود. اون رابطه انقدر واسم ترسناکه که میترسم با کس دیگه صمیمی شم.

ترس هام نباید مانعم بشن. با وجود همه چیز جلو میرم و یاد میگیرم چطور دل ببرم، چطور نه بگم و چطور آدمی رو بشناسم.

در گریز

توسط Bluepetus | دوشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۳ | 17:28

تا یذره با کسی صمیمی میشم وحشت برم میداره. نکنه نتونم ازش رها شم؟ دختر و پسر فرقی نداره، فوری دنبال راه فرارم. چرا؟ شاید چون بلد نیستم چطور شرایط خودمو کنترل کنم و نمیتونم به آدمها نه بگم. نمیتونم خوب حد و مرزم و باهاشون مشخص کنم. این پسر جدیده دیشب ازم خواست بریم بیرون. خب هیکلش رو دوست نداشتم شاید شخصیتش هم. نمیدونم. از یه طرف میترسم مثل الف هی خودمو قانع کنم و کسی که معیارهامو نداره رو زوری تو قلبم جا کنم. از یه طرف لازم دارم آدمهای مختلف و ببینم تا مهارتم بیشتر شه.

با اینکه گاهی دلم برا اون حس آشنایی که به الف داشتم تنگ میشه و لبخندش تو ذهنم نقش میبنده، داره بدون اون بهم خیلی خوش میگذره. همه چیز الآن قشنگ تره.

مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • آرشيو
برچسب ها
  • جدایی (1)
  • در پی خود (1)
  • در پی معنا (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای قسمتی واقعی و پنهان از من محفوظ است .