خیلی زود دچار فرسودگی کاری شدم، بعد از تموم شدن تایم کاریم به شدت احساس کلافگی میکنم، طوری که حتی دلم گریه بخواد. امروز ذهنم به شدت مشغول بود. برای الف مهم نبود خودش چی کم داشت، کاملا به خودش حق میداد پارتنرش بی کم و کاست باشه. ازم خواست دماغمو عمل کنم که به نظر اطرافیانش جذابتر بشم. اینه ذات آدمی که مستقل نباشه! بعد هم که ب به بینیم اشاره کرد و گفت از این بینی ایرانیا! و خواهر پ از نچرال بودنم تعریف کرد. به عنوان کسی که با بینیش همیشه مشکل داشته اعتماد بنفسم خیلی کم شد. اما من بینیمو دوست دارم. میخندم چهره ام انچنان جذاب نمیشه اما لبخندم با این بینی خیلی مهربون و منحصر به فرده. دلم گریه میخواد.
تقریبا تنها برتری ب نسبت به من قوس بینیش هست که واسه من کمی محدب هست و واسه اون کمی مقعر. چقدر زندگی سخته. مگه یه دوست داشته شدن ساده چقدر سخت بود؟ چرا باید گیر بدم به دماغم؟
با الف چند سال در ارتباط بودم اما کمتر از ب بهم آسیب زد. ب ای که حتی به خودش زحمت شناخت من رو هم نداد. از همون دور زهرش رو بهم ریخت. فقط یکبار باهاش بیرون رفتم که تو همون فرصت کوتاه موفق شد احساس ناکافی بودن به جونم بریزه.
شبیه یه بچه میخوام جرزنی کنم و بازی و بهم بزنم. فشار کاری امونم و بریده اما بخاطر نیازم به پول و وابستگی به کارم توان خارج شدن ازش رو ندارم. روابطم عجیب و مسخره اس. خیلی احساس تنهایی میکنم. زندگی خانوادگیم بهمو بنده و نمیتونم بهش دل خوش کنم. رفته رفته سنم داره بالا میره و امادگیشو ندارم. کارهای عقب مونده مهمی دارم. و چندین اتفاق سخت رو پشت سر گذاشتم و دچار تروما شدم.
بعد از یه "هوم" ساده که به مذاق ب خوش نیومد، استوریمو هم سین نکرد. استوریم یجورایی درخواست کمک بود. اما کسی حالم و نپرسید. کسی دلداریم نداد. کلوز گذاشتم که فقط 7 نفر از نزدیکترین دوست هام ببینن، یک نفر خندید و دو نفر لایک کردن. من نامرئیم دوستان! این هم یک هنره. اینکه یه ذره مورد مهربونی قرار نگیری هم هنره....
حس میکنم دارم غرق میشم. دست و پا زدنم برای مرئی شدن بی فایده بود....