موضوع اینه که اون روی "نمیخوامم" بالا اومده و هر راه حلی هم برای رسیدن من و الف باشه من دیگه نمیخوام.
مثلا دیگه حاضر نیستم بخاطر الف برم شهر دیگه زندگی کنم، اما یکی از گزینه هام همین هست که شاید یه مدت تنهایی شهر دیگه زندگی کنم.
بخاطر الف دلم نمیخواد شغلم و کنار بذارم، اما الآن دارم به این فکر میکنم زودتر آموزش هامو تکمیل کنم و برم جایی با حقوق بهتر.
دیگه بخاطر الف دوست ندارم هیچ کاری انجام بدم. احساسات خوبم با روکشی از لج پوشیده شده. و دلم اصلا راضی نیس زندگیمون درحالی شروع بشه که من بیشتر از اون کوتاه اومدم و از خود گذشتگی کردم.
الآن سوگ خاصی هم حس نمیکنم. کم کم احساس تنهایی و سردرگمی رو بیشتر حس میکنم. و از طرفیم کسی که بهم خیلی توجه میکرد رو از دست میدم.
شاید تا همیشه تنها بمونم. شاید با کسی آشنا شم که برای جا گرفتن تو زندگیش نیازی به خم شدن نداشته باشم.
نمیدونم چی میشه. این مدت با چالش بزرگی روبرو بودم. تصمیم گیری درمورد یه رابطه طولانی که بخش بسیار مهمی از زندگیم و تشکیل داده بود.
دارم از نو رویاپردازی میکنم. مثلا خیلی دوست دارم یه آپارتمان اجاره میکردم یا میخریدم. در حال حاضر ندارم پولشو. ولی شاید به سمتی حرکت کنم که بشه عملیش کرد.
فهمیدم از پسرای الاف یا پسریایی که دائم درگیر دخترا هستن، خوشم نمیاد. آدمی دوست دارم که مفاهیم زندگی براش بیشتر از لذت های سطحی باشه. و البته نه آدمی که ترس باعث شه زندگی نکنه. فقط یجور تعادل. همین.
نیازی نیس هول کنم. سبک زندگیمو عوض میکنم آروم آروم. با آدمهای بیشتری آشنا میشم و در نهایت یا راهمو پیدا میکنم یا همراهمو.