قسمتی واقعی و پنهان از من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

بیشتر از این نمیخوام

توسط Bluepetus | شنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۳ | 12:43

موضوع اینه که اون روی "نمیخوامم" بالا اومده و هر راه حلی هم برای رسیدن من و الف باشه من دیگه نمیخوام.

مثلا دیگه حاضر نیستم بخاطر الف برم شهر دیگه زندگی کنم، اما یکی از گزینه هام همین هست که شاید یه مدت تنهایی شهر دیگه زندگی کنم.

بخاطر الف دلم نمیخواد شغلم و کنار بذارم، اما الآن دارم به این فکر میکنم زودتر آموزش هامو تکمیل کنم و برم جایی با حقوق بهتر.

دیگه بخاطر الف دوست ندارم هیچ کاری انجام بدم. احساسات خوبم با روکشی از لج پوشیده شده. و دلم اصلا راضی نیس زندگیمون درحالی شروع بشه که من بیشتر از اون کوتاه اومدم و از خود گذشتگی کردم.

الآن سوگ خاصی هم حس نمیکنم. کم کم احساس تنهایی و سردرگمی رو بیشتر حس میکنم. و از طرفیم کسی که بهم خیلی توجه میکرد رو از دست میدم.

شاید تا همیشه تنها بمونم. شاید با کسی آشنا شم که برای جا گرفتن تو زندگیش نیازی به خم شدن نداشته باشم.

نمیدونم چی میشه. این مدت با چالش بزرگی روبرو بودم. تصمیم گیری درمورد یه رابطه طولانی که بخش بسیار مهمی از زندگیم و تشکیل داده بود.

دارم از نو رویاپردازی میکنم. مثلا خیلی دوست دارم یه آپارتمان اجاره میکردم یا میخریدم. در حال حاضر ندارم پولشو. ولی شاید به سمتی حرکت کنم که بشه عملیش کرد.

فهمیدم از پسرای الاف یا پسریایی که دائم درگیر دخترا هستن، خوشم نمیاد. آدمی دوست دارم که مفاهیم زندگی براش بیشتر از لذت های سطحی باشه. و البته نه آدمی که ترس باعث شه زندگی نکنه. فقط یجور تعادل. همین.

نیازی نیس هول کنم. سبک زندگیمو عوض میکنم آروم آروم. با آدمهای بیشتری آشنا میشم و در نهایت یا راهمو پیدا میکنم یا همراهمو.

داره درست میشه

توسط Bluepetus | چهارشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۳ | 18:5

حالم چطوره؟

خوب

متوجه شدم تراپیستم حسابی از کارش فاصله گرفته. حتی مطمئن نیستم برگرده. گاهی حس کردم دارم پولمو میریزم سطل آشغال. اما امروز وقتی دم دم غروب میشه، وقتی ساعت ۸ شب میشه، وقتی میفهمم بین پدر و مادرم مشاجره‌اس...میفهمم پولم دور ریخته نشده. حتی بهترین سرمایه‌گذاری بود.

وقتم رو با رابطه نامشخص با الف داشتم هدر میدادم. روحم در رنج بود. زیبایی های زندگی رو از خودم دریغ کرده بود. چقدر حالم بد بود. خدایا چه وضع درهمی

الآن هم عالی نیستم. به تراپیستم نیاز دارم. یکی دوماه دیگه منتظر میمونم. شاید اومد و این روح و تیمار کرد.

اگه نیومد یه کاریش میکنم.

بنظر میرسه رابطم با الف هم تمومه. فقط دارم دلایل رو جمع آوری میکنم. که اگه به گذشته فکر کردم افسوس الکی نخورم.

امروز عاشق زندگیم.

عاشق نامعلوم بودن راهمم.

آماده ام اشتباه کنم تلاش کنم و بسازم زندگیمو♡

تصمیم بگیرم بمونم یا برم

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۳ | 19:54

سرم داره منفجر میشه

نمیتونم واضح فکر کنم

اما فقط با تمام وجود میخوام از الف جدا شم. قبلا تو رابطه با دوستام خشمم یهو بالا اومده و آسیب رسوندم هم به خودم هم اونها. اینبار شعی کردم خشمم باعث جداییمون نشه.

اما خشمم الان روکش هست انگار.

روکش روی نخواستن. چرا نمیخوام؟ چون دوس ندارم فداکاری کنم؟ چون شناختم زیاد نیس. چون الف مسیر زندگیش خیلی از من جدا شده. چون نمیتونم رو باقی عمرم ریسک زیادی کنم.

و چرا زود تموم نمیکنم؟

چون دنیارو با الف شناختم. جز اون کسی و نمیشناسم. و میترسم بقیه بیشتر ناامیدم کنن.

چون قلبم به الف خو کرده. دوست داشتن اون رو بلده.

الف دیگه الف رویایی که تو ذهنم بود نیس. آغوش گرم نیس. قابل اعتمادترین نیس.

اما همچنان بهترین پسریه که میشناسم.

پسرهای دیگه رو نمیشناسم. الف رو هم زیاد نمیشناسم.

کاش تصمیم برام آسون تر شه

عشق

توسط Bluepetus | جمعه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۳ | 20:49

چند وقتی هست الف درگیر هست. توی این مدت ارتباطمون کمتر شده. بیخیال عذر و بهونه هاش شدم. وقتی دور شد جای اینکه به خودم نزدیکش کنم، شروع کردم به ساختن یه زندگی جدید.

هنوز تکمیل نشده زندگی جدیدم. اما تا همین جا هم خیلی حالم خوب شده. انگار تازه دارم زندگی رو بعد از سالها میبینم. بین آدمهای غریبه قرار میگیرم و دوست داشته میشم یا حداقل پذیرفته میشم. تنها پارامتر ارتباط با مردهایی هست که برای ازدواج با من مناسب باشن. مثلا سنشون به من بخوره، شخصیت مناسبی داشته باشن، مسئولیت پذیر باشن، تا حدی سلامت روان داشته باشن....

اول ببینم دنیا و آدمهاش چه شکلی هستن. بعد خدارو چه دیدی؟ شاید عاشق یکی شدم. شاید اونهم عاشقم شد. شاید مناسب بود واسم و شاید خوشبخت شدم..‌.

گاهی فکر میکنم اونقدرها عاشق الف نبودم. این اواخر البته شاید نه. میتونم بگم عاشق الف بودم. اما اکثر طول رابطمون عاشق نبودم.

گویا این مدت ارتباط کم، نتیجه متفاوتی برای الف داشته. الف میگه خیلی دلتنگم میشه. و به نبودنم که فکر کنه، بغض حرف هاش رو نصفخ قطع میکنه.

دیره انگار

ماجرا

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۳ | 18:6

دیگه منتظر الف نیستم. منتظر نیستم بخواد اقدامی انجام بده تا تمام برنامه های زندگیمو بخاطرش تغییر بدم.

کارهای جدید دارم شروع میکنم. با خانم هایی آشنا شدم. خوب پیش رفت. حالا دارم آماده میشم تو گروه هایی قرار بگیرم که چن تا آقا هم باشن. و آماده شم تا بتونم یه ارتباط معمولی باهاشون برقرار کنم.

آماده میشم تا کمی ریسک کنم. از زندگی معمول گاهی فاصله بگیرم.

اون مدت که زیاد فیلم و سریال نگاه میکردم به یه نتیجه رسیدم. تا وقتی همه چیز معمول باشه نتایج هم معمول هست. برای اینکه داستان پیدا کنه زندگیم نیاز به اتفاق داره. از این به بعد جای حذر از اتفاقات و احتیاط و عقل زیاد، راه میدم به زندگی. ارزشهای اخلاقیم عوض شده. اونقدر برام وحشتناک نیس بخاطر ایجاد یه فرصت برای خودم دروغ بگم.

کم کم دارم از سنم هم رضایت پیدا میکنم. میخوام به عددهای رند که رسیدم، جا نخورم. یادم بیاد زندگیشون کردم.

اینبار برای زندگی♡

شیرین و کوفت و درد و مرض

توسط Bluepetus | سه شنبه بیستم شهریور ۱۴۰۳ | 16:18

امروز رییسم که یه پیرمرد متاهل ۷۰ سالس و پسر و دخترش هم همکارم هستن، گفت تو خیلی شیرینی.

از اون لحظه به شدت عصبی شدم. نمیدونم داره هیزبازی درمیاره یا برا پسرش درنظر داره؟ هردو بدن اما یکی از اون یکی بدتر.

نمیدونم باید برم بمونم چکار کنم

یه مشکل دیگه پیش اومد که صبرم تموم شه و بی حدصلگیم فوران کنه.

و برای اولین بار مچ خودم رو درحالی گرفتم که میخواستم با رفتن به سمت کبوتر و فراری دادنش از شر اشکی که گوشه چشمم اماده لود خلاص شم.

هیچوقت فکرشو نمیکردم برا اینکه حالم خوب شه بخوام حال کسی و بد کنم. اما این روزا پیش میاد.

این روزا خیلی چیزا پیش میاد.

مادرم از پدرم عصبانی باشه و من با پدر قطع رابطه نکنم و گارد نگیرم.

که خوشحال نشم از تماس الف

که کم کم رویا بپرورونم تو ذهنم...

فعلا هیچ آدمی و نمیخوام. هیچ مردی.

میخوام سرم تو لاک خودم باشه و ببینم زندگی چیه چی میگه

فقط کاش زودتر بفهمم چی پشت حرفهای رییسم هست.

شایدم یه نشونس که برم تو شرکت بزرگتر و با آدمهای جدید آشنا شم.

مواظب خودم باشم

توسط Bluepetus | یکشنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۳ | 22:23

دنبال تستی گشتم که ببینم الف رو دوست دارم یانه؟

تست رو جواب میدادم که رسیدم به یه سوال. فورا نوشتم خیر!

و سوال چی بود؟ آیا عاشقش هستید؟

انگار دیگه عشق خاصی وجود نداره.

اخیرا گاهی ازش سوالاتی میپرسم که بهتر فکر کنم. اما جواب هایی که میده شبیه اینه که ازم بخواد برم!

من دنبال ذره ای انعطافم. مثل آهنگ هایده که میگه من از لب تو منتظر یه حرف تازم تا قشنگ ترین قصه‌ی دنیارو بسازم..‌‌‌.

اما الف هربار ناامیدم میکنه. از لبش هیچ امیدی تراوش نمیکنه. حتی گاهی لجم رو هم درمیاره.

گوشیش رو نداد دستم. با اینکه هزار بار از هم پرسیده بودیم، با کس دیگه ای حرف میزنی؟ و هردو گفته بودیم خیر.

احسای تنبلی میکنم. حال و حوصله قوی بودن رو ندارم.

مدتیه عادت کردم به سبک اسکارلت بگذرونم《 فردا بهش فکر میکنم!》

و فردا رو هر روز دست به سر کنم.

حالا کم کم جوونیم داره یقمو میگیره. که هی بابونه! حواست هست دارم به باد میرم؟

اخیرا آدمی مقابلم قرار بگیره تیز میشم. مراعاتشو نمیکنم. دیگه له کردن من هیچ توجیهی نداره. بارها له کردن من و. و من جای اینکه مرهم بذارم رو زخم هام، رفتاراشون و توجیه کردم و منتشون و کشیدم.

باور نمیکردم حق و حقوقی تو این زندگی داشته باشم.

منی که حتی گاهی نیازهای اولیه امو هم نادیده گرفتم که مبادا کوچکترین مزاحمتی برای کسی بشه.

قول میدم مراقب خودم باشم. با سبک زندگی بهتری که برا خودم میسازم. با مهربونی با خودم. با اشتباه کردن. با جسارت. با شهامت.

این من ارزششو داره که بهش بها بدم. تنها کسیه که واسم میمونه همیشه!

شرم از بودن؟ دیگه نه

توسط Bluepetus | یکشنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۳ | 18:5

با تراپیستم که حرف میزدم متوجه شدم من برای پدر و مادرم بیشتر والد بودم تا اونها برای من. قرار شد سعی کنم فرزند باشم. یعنی اگه نیازی دارم ازشون بخوام رفعش کنن. یا زیادی خودم رو مسئول برطرف کردن نیازهای اونها نکنم.

اما مامانم اونقدر مادر خوبی نیس. پدرم هم همینطور.

مخصوصا وقتی من نیاز و خواسته ای داشته باشم.

مثلا امروز از مامان خواستم بعد از کارم من رو ببره دکتر. از نظرش کار اضافی بود و از همون اول بدخلقی کرد. آخر سر هم چون تعجب کرده بود چرا اونهمه پول دکتر بدرد نخور دادم، گفتم برا اینکه زیاد معطل نشی. همین کافی بود تا خونه نق بزنه و فحش بده و بدخلقی کنه و بهم بگه نمک نشناس و...

اما واقعیت همینه. اونقدر بداخلاق بود و من حس سربار بودن داشتم که از سر و ته نیاز خودم زدم تا کمتر اذیت بشه.

بنظر میرسید دلش نمیخواسته بیاد دنبالم. میخواسته استراحت کنه و غذا بخوره. چون نتونسته بگه نه حالا اونهمه بدخلقی میکرد.

در هر صورت قرار نیس کوتاه بیام.

در مقابل الف هم کوتاه نمیام.

کوتاه اومدن کافیه.

من و نیازهام واقعی هستیم. دلیلی برای شرمگین شدن، نادیده گرفتن شدن و پنهان شدن نیست.

اگه تو کارهای خونه کمک نمیکنم دلیل نمیشه این رفتار رو ببینم. هر چیز جای خودش رو داره و هر مشکل راه حل خودش رو.

از این به بعد قایم نمیشم. محکم سرپا می ایستم و از حجمی که اشغال میکنم خجالت نمیکشم.

پ.ن: گفت چیزی که مال تو نیست برندار.

پ.ن: حداقل خودم پشت خودم باشم. حداقل از کل دنیا یه نفر هوای من رو داشته باشه.

زندگی نو

توسط Bluepetus | جمعه شانزدهم شهریور ۱۴۰۳ | 2:14

مطمئن نیستم دوست خوبی باشه ولی فعلا کنارش خوش میگذره.

تمشب بالاخره جایی و تجربه کردم که آدمها برا روابط خیلی کوتاه آشنا میشن. بد نبود که مورد توجه واقع میشدیم اما من نتی یکیار سر بلند نکردم کسی رو ببینم. به شدت هم مضطرب شده بودم. حتی تعجب میکنم چطور میتونه برا گسی راحت باشه.

بهرحال این رفتارها از منِ محتاط و. زیادی عاقل فاصله داشت. خطایی هم نکردم. بهرحال حالم خوبه. میتونم تجربیات جدید داشته باشم.

کم کم فعالیت های گروهی بیشتری رو وارد برنامم میکنم. و کم گم حجم کارهام رو باید سبک کنم. کارها رو پشت گوش نندازم و تمومشون کنم.

شاید فعالیت های جدید انگیزه خوبی برا تموم کردن کترهای قبلم باشه. و اصلا هر کار خودش میتونه شانس آشنایی من با آدم مناسبم باشه.

آره امیدم به الف خیلی خیلی کمه. خیانت نمیکنم و منتظرم. اما دارم بدون اون زندگی کردن رو یاد میگیرم.

تغییر و باز هم تغییر، تا ابد تغییر

توسط Bluepetus | چهارشنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۳ | 20:28

دیوونه وار سرچ کردم. فیلمها، صفحه های اینستا، وبسایت ها.‌‌..

دنبال چی بودم؟ هنوز مطمئن نیستم.

تغییر سبک زندگی برام خیلی خیلی سخته.

عقلم هر روز بیشتر بهم میفهمونه که این رابطه جواب نمیده اما عجله نمیکنم صبر میکنم مطمئن تر شم. اما بزرگترین چالش واسم تغییر آدمی که هستم هست.

خنده داره. میدیدم کسی از لاس زدن میگه و برام زننده بود اما الآن نیاز دارم بهش. حداقل تا حدودی که بتونم با آدمهای جدید دو کلمه حرف بزنم. بدون اخم و جدیت. اصلا اونقدر جدیم که کسی حتی نزدیک نمیشه حرف بزنه‌. مهمترین نقش الف شاید واسم کم کردن اضطرابم بود. هرچی میشد فوری بهش میگفتم و آروم میگرفتم. اگه بخوام رو پای خودم وایسم، خیلی باید قوی تر شم.

نه گروه دوستی مفیدی دارم، نه سبک زندگی کمک کننده ای و حتی نه شخصیتی که بتونه از پس این ماجرا بربیاد.

هر روز یه چالش تازه!

تعجبی نداره انرژی واسه سروکله زدن با درس و کار ندارم. کل انرژیم رفته سر اینکه چکار کنم به چه سمتی برم و چطور با آدمها ارتباط برقرار کنم. البته آدمهایی که به من بخورن. اصلا سوالم اینه که مدل من چیه؟

خوش بودم قبلا مثل کبک سرم تو برف بود.

راه رفته

توسط Bluepetus | شنبه دهم شهریور ۱۴۰۳ | 0:29

امشب خیلی احساس تنهایی کردم.

فهمیدم بهم خوردن روال زندگیم و عقب انداختن کارهام چقدر طبیعیه.

باورهای من فروریخت و از نو ساخته شد. آدمهای اطرافم و رابطه من باهاشون بارها دستخوش تغییر شد.

آسیب های گذشته ام گاهی شدت گرفت و گاه تونستم به خوبی باهاشون مواجه بشم.

خوب که فکر میکنم متوجه میشم من بیکار نیستم.

حتی سریال هایی که الان میبینم بی معنی و پوچ نیستن.

دارم دیوانه وار دنبال جواب میگردم. میگردم دنبال یک نقطه عطف که ازش الهام بگیرم.

و خیلی چیزها به رابطم با الف برمیگرده که در اصل منشاء اون هم خودم هستم. شخصیتم، ترجیحاتم و تصمیماتم.

شاید ساده ترین راهکاری که به ذهنم برسه این باشه که محبت و پذیرش خودم رو باید بیشتر کنم و خودم رو بیشتر ببخشم و به خودم بیشتر فرصت اشتباه بدم.

خیلی سخته اما جوابه.

سالها بین پدر و مادرم قرار گرفتم کیسه بوکسشون شدم، سپر بلاشون شوم و حتی فاصله بینشون شدم.

میبینم کافیه. من پدر نداشتم. مادر نداشتم. یتیمی بودم که تو بازی دوتا آدم بزرگ بیشترین هزینه رو میداد. به سختی خودم رو از تین یازی دارم بیرون میکشم. بعد فهمیدم رابطم با الف زیادی طولانی شده و اگه برای آینده یه خانواده خوب میخوام، باید تکلیف این رابطه رو مشخص کنم. و ادامه یا اتمامش رو خوب فکر کنم.

اخیرا تجربه سختی داشتم. دیدم الفی که یکی از ویژگی های مهمش واسم قابل اعتماد بودنش بود از من هم کمتر قابل اعتماده و چیزهایی برای پنهان کردن داره. هنوز در مورد استقلالش و رابطش با خانوادش چیز زیادی نمیدونم. اما حداقل میفهمم که چقدر شناختم کمه.

هیچ چیز بی معنی و الکی نیست. حتی اهمال کاری و خستگی مداوم.

من در حال جنگیدنم. برای مسائل خیلی مهمی تلاش کردم اخیرا. تلاش هایی بسیار ارزشمند.

از خودم ممنونم بابت سختی هایی که کشیدم و شادی هایی که این سختی ها رو قابل تحمل کرد.

روی پای خودم

توسط Bluepetus | سه شنبه ششم شهریور ۱۴۰۳ | 21:51

سفر یه روزه ای که همراه الف بودم توی ذهنم مرور میشه. کاملا نرمال بود. نه زیادی حمایتگر نه زیادی بیخیال. از نظر مسئولیت پذیری متوسط رو به بالا بود.

حالا که حرف جدایی جدی تر شده، سخت کوش تر شده. مگه میشد بین دو وعده غذاییش ۹ ساعت فاصله بیوفته؟ الآن حس میکنم نرمال تر و جذاب تر شده. اما حیف... دیگه قرار نیس ادامه داستانمون رو باهم پیش ببریم. وقتی تنهام و شکسته ام دیگه الفی نیس که فقط حضورش دردم و کم کنه. دیگه الفی نیس بهم روحیه بده و تشویقم کنه. و دیگه الفی نیس که با خودخواهیاش من رو به سمت خودش بکشه.

الف قسمت مهمی از قلبم و زندگیم رو به خودش اختصاص داده بود. اون بقا رو در من تحکیم میکرد. مدام حواسش به سلامتیم بود. تو دعواهای پدر و مادرم فقط میگفت من ناراحت نکنم خودم رو. من دعوا نکنم... بعد از این باید برا خودم نقش الف رو هم بازی کنم. نمیتونم بگم خودم رو دوس دارم. این دروغه. دماغم رو دوس ندارم. خیلی از اخلاقیات و عادت هام و دوس ندارم. اشتباهاتم کاستی ها... خیلی چیزها رو درمورد خودم دوست ندارم.

بعد از این باید تمرین کنم بیشتر خودم رو دوست داشته باشم. منابع محبتم محدود شده. آه الف.....آه

با خودم فکر میکنم شاید اونقدرها من رو نمیخواست... اگه میخواست میجنگید. اگه میخواست یه چیزایی و بخاطر من عوض میکرد.

هر چند بعضی مسیرهایی که رفت رو گفت بخاطر من بوده اما چون من خلافشون رو میخواستم، باور نکردم بخاطر من بوده.

میدونید بین افکار خودم و حرفهای الف زیاد مردد میشم.

مثلا گوشیشو بهم نشون نداد درست و حسابی و گفت خیالت راحت هیچ حبری نیس. فقط نمیخوام چتامو با دوستام بخونی.

خب چن تا گروه پسرونه هم تند تند میفرستاد به بایگانی تلگرامش...

اینستا رو سریع رد میکرد.

و در عین حال مسخره میکرد که فکر کردی با دختر چت میکنم؟

از الف که جدا شم، تک میمونم وسط شلوغی آدمها. شانس بیارم آدمهای مناسب من ببینن من رو. میترسم هیچوقت پیدام نکنه کسی...

خوشی

توسط Bluepetus | دوشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۳ | 14:51

خوبی استقلال مالی و شاغل بودن اینه که شاید دیشب فکرم درگیر رابطه پدر و مادرم بود اما امروز همسفری انتخاب کردم که تعطیلات پیش رو رو باهم سپری کنیم.

امروز هم با دوست دیگه ای بیرون میرم.

احساس نشاط میکنم. نمیتونم حالم رو توصیف کنم.

حالا انگار زندگی چیزهای تازه ای برام داره

معلق

توسط Bluepetus | یکشنبه چهارم شهریور ۱۴۰۳ | 22:47

برگشتم خونه و با چی مواجه شدم؟

قهر جدی پدر و مادرم. اونقدر که پدرم شب قبل خونه نیومده و امشب هم هنوز خونه نرسیده.

میخواستم تمرکزم رو بذارم روی زندگی خودم و حالا نمیدونم چقدر باید با مادرم همدلی کنم، یا چقدر در جریان دعواشون قرار بگیرم.

تا وقتی سایه طلاق بالاسر پدر و مادرم باشه شاید نتونم اونقدر که باید و شاید درگیر زندگی خودم باشم.

شاید همیشه مشکلاتی پیش بیاد که از خودم غافل شم.

بهرحال الان مضطربم و دیگه بهتره به الف هم تکیه نکنم که بتونم راحتتر درمورد رابطمون تصمیم بگیرم.

خونه نیومدن پدرم بهم آسیب میزنه. احساس اضطراب شدیدی میکنم. و ناراحتم که حالم به شرایط خانوادگیم وابستس.

از طرفی پدر و مادرم محکم و قوی نیستن و من نمیتونم رها کنم و ازشون دور شم.

الف هم که آمادگی لازم رو از نظر من نداره، گوشیش رو بهم نداد و سانسور کرد...

نه به زمین تعلق دارم نه آسمون.

اگه تصمیمم درمورد جدایی قطعی تر شد تا مدتها احتمالا تنهایی و معلق بودن رو بچشم.

فقط درمورد نامرئی شدن، کمتر مایلم خودم رو پنهکن کنم از همه.

میسپارم به خدا

درست میشه همه چی

یک روز با الف

توسط Bluepetus | شنبه سوم شهریور ۱۴۰۳ | 8:34

تصمیم گرفتم دیگه اون دختر محتاط و باملاحظه و عاقل همیشگی نباشم. کسی که از زندگی غافل شده بود و افتخارش تجربه نکردن بود.

شاید تند رفتم، شاید اشتباه بود اما خیلی سریع تصمیم گرفتم برم سفر و الف رو ببینم. حتی یک روز رو باهم توی یه خونه سپری کردیم.

چیزهایی که فکر میکردم الف از پسشون برنمیاد، تونست انجام بده و هیچ مشکلی پیش نیومد اما چیزی که خیلی ازش مطمئن بودم میشه گفت نابود شد.

اونهم اعتمادم به الف بود. مسلما وقتی بپرسم با کس دیگه صحبت میکنی میگه نه اما وقتی کنارش بودم و خواستم اینستا و تلگرامشو بهم بده حسابی مقاومت کرد. حتی وقتی فهمید باعث بی اعتمادشدنم شده، گفت با اینکه چیزی نداره ولی باز نمیتونه بهم بده.

خب میفهمم آدم قابل اعتماد من بودم و اونی که تصمیم گرفته بود اعتماد کنه هم من بودم.

دارم بی باکتر و جسورتر عمل میکنم. امیدوارم این جسارت و بی باکی کمک کنه بهتر تصمیم بگیرم.

مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو
برچسب ها
  • جدایی (1)
  • در پی خود (1)
  • در پی معنا (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای قسمتی واقعی و پنهان از من محفوظ است .