قسمتی واقعی و پنهان از من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

ارتباطات بیشتر

توسط Bluepetus | پنجشنبه سی ام اسفند ۱۴۰۳ | 17:41

قدری از ناحیه امنم بیرون اومدم. عکسهای کل سالی که گذروندم رو جمع کردم و با یه اهنگ استوری کردم. فکر میکنم نیاز دارم بیشتر دیده بشم. برا خودم بودن اعتمادبنفسم بیشتر شده. میدونم شاید در ابراز خودم افراط کنم گاهی. اشکال نداره. درست میشه. چیزی که از خلاصه این یکسال به چشمم اومد، تنهایی نسبتا زیادم بود. گالریم پر از عکس راه ها و آسمون و گیاه بود. خوشحالم که کفشهام دوباره با جاده خو گرفتن. بخاطر اینکه انلاین باشم و در دسترس الف باشم زیاد راه نمیرفتم. دوباره برگشتم به ادمی که قبلا بودم. چقدر خود قدیمیمو دوست دارم. البته پخته تر، جذاب تر و واقعی تر از قبلم شدم. عقاید فلسفی دست و پا گیرم هم از بین رفته.

قرار شد دیوارهامو کوتاه کنم که فقط آدمهای هول و خودشیفته جرات نکنن بیان سمتم و آدمهای سالم هم بتونن باهام معاشرت کنن. تا حدی موفقیت آمیز بود. فقط گاهی یهو میترسم و فرار میکنم. ب به چشمهای گریونم بین عکسها توجه نشون داد. ولی پ از وقتی فالو کرده حتی یه لایک ساده هم نکرده بود. امروز خودم بهش تبریک سال نو گفتم. در جواب تبریکش ایموجی بوس فرستاد! نمیدونم چرا واسم دلنشینه این ایموجی. و خوشحالم که باهاش حرف زدم.

جز این به خیلی از آدمهایی که میشناختم و دوستشون داشتم تبریک سال نو گفتم. فقط اصلا و ابدا حوصله تبریکات کاری رو نداشتم. در جواب تبریکم کلی محبت دریافت کردم. خیلی هیجان انگیز و جالب بود. انگار از یه آدم نامرئی و ساکت بدون هیچ واکنش و احساس دارم به یه آدم واقعی تبدیل میشم. یجورایی من همون پینوکیو بودم که داشت پسر واقعی میشد. نمیتونم بگم چقدر خوشحالم که تونستم خودم رو ابراز کنم و تاحدودی پذیرفته بشم.

حالا که تنهاییم یه ذره هم کم نمیشه، میخوام توش غرق شم...

توسط Bluepetus | چهارشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۳ | 12:34

واسم جالبه که برا هر چی اصرار داشتم به در بسته خوردم. که بعد از اینکه تلاشم به نتیجه نرسید فهمیدم چه اصرار بیخودی بوده. بهترین نشدن این چن وقت، موندنم کنار الف بود. نمیخواست بمونه و هیچ تلاشی نمیکرد. من در عوض میخواستم بمونه و باهمه چیز کنار میومدم. معجزه بود که به خودم اومدم و رهاش کردم. مثل کشی که مدت ها کشیده شده باشه، در رفت و دور شد. خیلی وقت بود که از دست داده بودمش. پذیرفتنش خیلی سخت بود. دنبال روابط دوستانه بودم که باز موفق نشدم. نشد که دوستی داشته باشم که زود به زود بتونم ببینمش. نشد کسی رو نزدیکم داشته باشم. کراش هایی که زدم علی رغم اینکه به سمتم اومدن اما نخواستن نزدیکتر بشن. روابط سطحی و مسخره در حد آشنایی با کسایی که خیلی هم از نظرم اوکی نبودن شروع کردم که فقط داره ازم انرژی میگیره. دوست ندارم وقت بذارم و مدام ازم میخوان بیشتر باهاشون حرف بزنم. عذر هم تا حدی جواب میده از یه جا به بعد میفهمن حال و حوصله ارتباط و ندارم. دیگه از پسرهای معمولی خوشم نمیاد. یا شاید از رابطه عاطفی خوشم نمیاد. الف عوضی تر از چیزی بود که فکر میکردم. روحم و زخمی کرده.

حالا که تنهاییم یه ذره هم کم نمیشه، میخوام توش غرق شم....

گیجی

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۳ | 18:26

احساس گیجی دارم. دلم میخواست دور خودم رو با پسرها پر کنم. دیوارهام رو کوتاه کردم و با آدمهای مختلف صمیمانه تر رفتار کردم. خب موفق هم شدم. اما موضوع اینه که ابدا حوصله رابطه رو ندارم. صبح بخیر شب بخیرها که شروع میشه کهیر میزنم. توقعات، انتظارات...نبودی...اینها خیلی واسم غیرقابل تحمل هستن. جوری از رابطه ام با الف خسته ام که دلم میخواد دوپای دیگه قرض بگیرم و فرار کنم. بین این همه، ب واسم جذابه هنوز. اونهم چون تو دست و پام نیست. چون گردن گیر نیست و صرفا فقط یه هیجان کوچولو گوشه زندگیم هست. وگرنه حوصله حرفهای نزده اونو هم ندارم. حوصله ندارم کمکش کنم واقعی بشه. حوصله دست و پا زدنش وقتی میخواد از خودش تصویر فیک ارائه بده رو هم ندارم.

الآن حس میکنم زیادی خودمو گیر انداختم با روابط مسخره. میدونید انگار یه زمانی داره. زمان گشتن و آشنا شدن با آدمهای مختلف برا من تموم شده. دیگه حوصله شناخت هیچ پسری رو ندارم. دیگه تحمل نقص های پسری رو ندارم. برای عاشق الف بودن زیادی تلاش کردم. زوری زوری تو قلبم جاش دادم. همه نقص هاشو پذیرفتم. نگاهم و از همه گرفتم، تو قلبم تر و تازه نگهش داشتم و سعی کردم محبتم نسبت بهش شعله ور بمونه. به اشتباه زیادی اصرار کردم. قلبم آدم زده شده. دیدن صمیمیت و یکم وابستگی از طرف مقابل مثل اینه که با میله های آهنی محاصره‌ شده باشم. دلم میخواست عاشق کسی باشم و براش همه جوره بجنگم، الآن که فکر میکنم این مرحله رو گذروندم. من برای الف زیادی جنگیدم. نمیدونم دست از تلاش کشیدن بهتره یا جنگیدن. مغزم شبیه مخلوط کن شده. چیزی که فعلا خوشحالم میکنه، معاشرت ساده اس و نه بیشتر.

تو دووم آوردی

توسط Bluepetus | جمعه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۳ | 14:30

از اونجا که دویدن های این روزهام دود شد و رفت هوا، صبح از خونه زدم بیرون. که هوا بخورم و بخشی از ماجراهای دیشب رو حل کنم. اما مورد تهاجم قرار گرفتم. حالا با چشمهای ورم کرده از گریه دیشب به ماجراهایی که از سر گذروندم میخندم و منتظرم نوشیدنیمو برام بیارن.

گفته بودم که انقدر آسه میرم آسه میام که به ندرت با دردسر و چالشی روبرو میشم. از این رو تعجبی نداشت که زندگیم بدون ضربان شده بود و در پی این سکون آدمهای کمی حضور داشتن. مدت کوتاهیه که بیخیال احتیاط شدم و از خونه میزنم بیرون و تجربه میکنم. از لاس زدن نمیترسم و سعی میکنم جدیتم کمتر بشه. کمتر شدن ناحیه امنم عجیب ترین ۲۴ ساعت عمرم رو رقم زد. اونقدر عجیب که حالا با چشمهایی که قد گردو پف دارن تو کافه نشستم و به اتفاقاتی که گذشت میخندم. حتی نمیدونم کدوم قسمتش از اون یکی عجیبتره. من از پس چیزهایی براومدم که ابدا فکرشو نمیکردم. دیشب گریه کردم چون خیلی وقت بود که قوی بودم و تهش هم ناکام مونده بودم‌. ناغافل امروز هم مجبور شدم قوی باشم. زندگی عجیبه. گاهی یه ذره هم صبر نمیکنه که آدم بتونه نفسی تازه کنه.

وی دیوار کوتاهه نبود

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۳ | 22:45

آخر روز وقتی همه سعیم و کردم و نشد، اشک تو چشمهام حلقه زد. بین مردم راه میرفتم و اشک ها آروم شکل میگرفتن و صورتم و خیس میکردن. به ماشین نزدیک که شدم گریم شکل هق هق به خودش گرفت. تمام راهو تا خونه گریه کردم. خیلی میترسم کم کاری از من باشه برا همین گاهی زیاد از حد تلاش میکنم. حسابی به خودم فشار آوردم و تهش اصلا طوری که میخواستم پیش نرفت.

گریه من نتیجه روزهای پرفشاری بود که گذرونده بودم. نتیجه سرخوردگی های ریز و درشتی که پیش اومد و من صبوری کردم. نتیجه ناله های بیماری که تو بیمارستان بستری بود و متوجه شدم اشتباه از کادر درمان بود و مرد انقدر زجر میکشید. نتیجه خانمی که پول عمل پسرش رو نداشت. نتیجه دوست هایی که کنارم نیستن. نتیجه تقصیراتی که گردنم انداخته میشه و میدونم مرتکب اشتباهی نشده بودم. گریه من امشب به اندازه صبرم طولانی و عمیق بود. اشک ها درست از جایی که قلبم سوخته بود روون میشدن و از چشمهام سرازیر.

امروز روز خیلی سختی بود اما من یه پوست دیگه انداختم و قدری رشدکردم. مقابل یه آدم قلدر ایستادم و سرخم نکردم. نیاز خودم رو به رسمیت شناختم و نترسیدم از نه گفتن. به خودم افتخار میکنم. با اینحال روبراه نیستم.

چرا نیستن؟

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۳ | 5:36

معمولا ساعت کاریم که تموم میشه سعی میکنم تماس های کاری رو جواب ندم و مواظب باشم کار و زندگی شخصیم جدا بمونه. البته استرس و بعضی اعصاب خوردی ها میتونه تایم استراحتم رو نابود کنه. دیشب اما کاملا درگیر کار بودم. ۷۰ تماس با افراد متفاوت بعد از تایم کاری داشتم. حدود ۵ الی ۶ ساعت بعد از تموم شدن کارم همچنان کاملا درگیر بودم. اول عصبانی بودم که من رو برای چیزهایی تقصیرکار میشناختن که ابدا نمیتونستم قبول کنم. اما بعد، از اینکه داشتم از پسشون برمیومدم حس خوبی پیدا کردم.

اما دلیل اینکه الآن گوشی دستم هست و مینویسم چیز دیگه ای هست. واسم سواله که چرا ب و ت هردو ناپدید شدن؟ چطور هیچکدوم استوری نمیذارن و هیچ واکنشی نسبت به من ندارن؟

ب استوری هایی که میذاشت خیلی وقت ها مرتبط با حرف هایی بود که بینمون رد و بدل شده بود. باعث میشد تناقضی با بیتفاوتیش پیدا کنم.

ت اما خیلی ازش بعید نیست که جلو نیاد. همونطور که ینفر بهش گفت من جات بودم میبوسیدمش! هیجان انگیزه اگه واقعا دوستم داشته باشن.

نسبت به وقتی که با الف تو رابطه بودم تعداد فالوورهای پیجم تقریبا دوبرابر شده. با همکارهام صمیمانه تر رفتار میکنم. تو شهرم آرامش دارم و خوشحالم. شخصیتم قدرتمندتر شده. و کلا همه چیز از قبل بهتره. زیادی میترسید. و من زیادی سازگار بودم.

نمیخوام

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۳ | 19:50

تا الآن فکر میکردم کسی سمتم نمیاد. منظورم جنس مخالفه. اما الان دارم میفهمم شدیدا بداعصابم. یه آدم مضخرف دمدمی مثل ب برام مناسبه فعلا. که بدونم ادم گردن گیر و اوکی ای نیس ولی گاهی باعث هیجانم بشه. اصلا و ابدا حوصله یه رابطه صمیمانه، محترمانه و برپایه آشنایی رو ندارم. اصلا حال شناخت کسی و ندارم. الف عوضی یه روز اینو میگفت که اگه باهم به جایی نرسیم دیگه حال آشناشدن با کسی و نداره. اما عوضی بولوف زده بود. همون موقع هم آشنا شده بود. دغل کار! بهرحال اصلا حوصله صحبت ندارم. یذره که کسی میخواد صمیمی بشه اعصابم بهم میریزه. شایدم بدنم داره واکنش نشون میده که تجربه الف دوباره تکرار نشه. دوباره مفتی مفتی، کشکی کشکی دلمو ندم به یه آدم بی سروپا. یه پسر وابسته خنگ تن پرور. مشخصه که نباید حوصله داشته باشم. دلرحمی و مهربونی زیادیم گاهی به قیمت تباه شدن عشقم تموم میشه...‌‌

نمیبیننم

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۳ | 15:51

وضعیت روحیم طوریه که نور خورشید هم میتونه به گریه بندازتم. امروز یه روز کاری خیلی بد رو سپری کردم‌. رییسم بخاطر اینکه روزه میگیره، مزاحمتی برام ایجاد نمیکنه اما به شدت بی حوصله اس. به مسائلی مدت نسبتا طولانی دست و پنجه نرم کردم و هربار فکر کزدم حل شدن، اتفاق جدیدی پیش اومد. اینها مسائل کوچیک اما به شدت سختی هستن. کارهایی که باید انجام بشن اما کسی تو لیست کارهام به حسابشون نمیاره. امروز خباثت زیادی از همکارهام دیدم. موضوع من نبودم اما شدیدا احساس بدی پیدا کردم. این حجم از خباثت و مهارت باعث شد احساس امنیت و خوشحالی نکنم. زندگی شخصیم هم خیلی داره آسیب میبینه‌. کاش نیاز مالی نداشتم. لازم نبود تحت هر شرایطی بخوام شغلم و حفظ کنم.

از طرف دیگه تنهایی قوز بالاقوزه. دلم خوش شد به ت اما اون از ب بدتر بود. نه ریپلای نه لایک نه هیچ. میبینه و رد میشه. که سه حالت داره. یکی اینکه مثل ب هست و دلبستگی خاصی نداره و نخواهد داشت. دو اینکه داره بررسی میکنه و سعی میکنه بشناسه بعد حرکتی انجام بده. سه اینکه انقد دل بسته که میترسه حدکت اشتباهی انجام بده. که بنظرم گزینه اخر احتمال کمتری داره.

دوست هام چی؟ اونها هم من رو نمیبینن. ابدا وجود ندارم واسشون. حتی با وجود اینکه میدونن مدتی در دسترس شاید نباشم باز کسی فرصت رو غنیمت نمیشماره تا باهام وقت بگذرونه. این حجم از نامرئی بودنم تو زندگی دوستام اذیتم میکنه.

چه محیط کار چه تو زندگی شخصیم نامرئی شدم. کسی وجودم رو قدر نمیدونه و شاید اصلا اهمیتی هم نداشته باشم. با اینحال فعلا مهمترین دغدغم اینه که از پس این چند روز بربیام.

کوچولو تر از کار

توسط Bluepetus | یکشنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۳ | 16:3

پسر بچه کوچیکی رو دیدم که یه صندوق میوه پر از جوراب به بغل گرفته بود و یه کوله بزرگ و سنگین به کمر انداخته بود. فقر با ادمها چکار مسکنه که دیگه نگران گم شدن و آسیب دیدن این پسر کوچولو نیستن و فرستادنش برا یه لقمه نون. کمی عقب تر پسر جوونی راه میرفت که در کنار پسربچه تناسب و تناقض خاصی ایجاد میکرد. پسر جوونی با موهای مرتب و لباسهایی نو و بروز، که رفاه نسبی و آسودگی مالی رو میشد ازش حدس زد. راستش وجود این جوون به بارهای سنگین روی دوش پسربچه دهن کجی محسوب میشد. چی میشه که کسی از همون ابتدا زندگی انقدر بهش سخت بگیره؟ که بزرگ نشده بزرگسالی کنه. تصور اینکه چه آسیب هایی ممکنه بهش برسه قلبم رو به درد میاره. کاش زندگی کمی آسون تر شه برا بچه ها... همه بچه ها!

پیشروی

توسط Bluepetus | شنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۳ | 0:12

فشار کاری باعث میشه روزهای تعطیل هم فکرم مشغول باشه. امروز خیلی ذهنم درگیر بود. استرس و هیجانات مثبت از یه طرف و ترس از شکست منطقه امنم هم از طرف دیگه. بالاخره دل و به دریا زدم و کسایی که میشناختم و اکسپت و فالو کردم. خیلی اهمیتی ندادم به یه عکس با حجاب کمترم. البته معمولیه اما برا من زیاد بود این حرکت. مگه همینو نمیخواستم؟ که ارتباطاتم گسترش پیدا کنه؟ به طور موازی ترس از قضاوت هم گلاویز شد باهام. با خودم فکر میکنم نکنه فکر بدی کنن، نکنه زشت باشه قبولشون کردم، نکنه مزاحم باشم، نکنه... و در لحظه ای دست به عمل زدم و تبعات هرچیزی و قبول کردم. آدم اگه قوی باشه، اگه از پس بعدش بربیاد، انقدر در مقابل اتفاقات مقاومت نمیکنه. نمیشه منتظر بمونم که یه روز به اون قدرت برسم. دیوارهام و کوتاه میکنم و میرم تو دل خطر. میترسم تو جمع بپذیرفته نشم؟ میرم تو دلش. به این امید که یاد بگیرم از پس چالش هایی که پیش میاد هم بربیام.

این هفته اگه کارهام خوب پیش بره عالی میشه. یه مدت نسبتا طولانی استراحت میکنم. امیدوارم از پس اینهمه کار سخت بر بیام.

برو درسته

توسط Bluepetus | جمعه هفدهم اسفند ۱۴۰۳ | 9:35

خواستم عکسم رو استوری کنم که ت ریپلای کنه و صحبت و شروع کنه. سین زد و واکنشی نشون نداد. در عوض ب هم لایک کرد هم ریپلای کرد :/

از فواید داشتن چن تا کراش در پیج همینه. میای یکی دیگه رو نزدیک کنی یکی دیگه میوفته تو تور. برای بار هزارم خوشحالم که از الف جدا شدم.

تمام چیزهای کوچیکی که یه وقتی هیچ جوره خوشحالم نمیکرد، دوباره به چشمم میان و چشمام رو به درخشش میندازن. لبخندم، شیطنتم، هیجاناتم...

نمیشه از بین رفتن همه چیز رو گردن الف بذارم. بی انصافیه. لبخند و مقدار زیادی از شور و نشاطم رو چند وقتی بود از دست داده بودم که با الف آشنا شدم. مدتی باهم خوب و خوش بودیم و بعد رفتیم زیر سایه دوری. یک سال بعد افسردگی اومد و روزگارم رو کند و تار کرد. بنظرم الف باعث شد دووم بیارم و تا فرداها خودم رو بِکِشم. اون آخرا اما خودش مهمترین مانعم بود. ازم میخواست رابطم با بقیه صمیمی نشه و خودم رو آماده رفتن از شهرم کنم. خودش اما خیلی دور بود ازم. من هیچ جوره تو زندگیش نبودم انگار. حسابی یکطرفه شده بود رابطمون. شاید آخرین مانعم این بلاتکلیفی بود. کم کم عکس گل و غروب و آسمون به گالریم برگشت. کم کم کفش هام روند کهنگیشون سریع شد. دارم موفق میشم. اون دختر کوچولویی که تو عکسها لبخندش دزدیده شده بود، داره احیا میشه. ویژگی های منحصر به فردی که از ترس پذیرفته نشدن سانسور کرده بودم، برمیگردن و من رو من تر میکنن. الآن اگه کسی بگه دوستم داره باور میکنم. خودم هم میتونم خودم رو دوست داشته باشم. خودم هم میتونم خوش بگذرونم. اگه کسی بگه زیبا هستم باور میکنم. نفرین موفقیت داره شکسته میشه♧

ت

توسط Bluepetus | چهارشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۳ | 16:3

امروز یه نفر به حروف الفبای من اضافه شد. ت! کسی که منتظرش بودم و داشتم ناامید میشدم. باهم یه نقش بازی کردیم. وقتی مکالمه رو یادش رفت، ینفر که میشناختش گفت من جات بودم بوسش میکردم. حرف نسبتا جلفی بود ولی من خوشم اومد! و حدس زدم پشت اون رفتار خشک و رسمی حسی هست.

امروز هربار بخاطر کار اعصابم بهم میریخت یادم میوفتاد بهش و ذوق میکردم. ت با اومدنش خیال ب رو هم دزدید. خیال ب ترفند مغزم برا فرار از فشار هست. درست ساعت ۱۰ صبح که فشار کاری به نقطه حداکثری خودش میرسه، ب ذهنم رو تسخیر میکنه. مدام ذهنم بهانه میاره باهاش در ارتباط باشم یا مضطرب که چرا پیاممو جواب نداده. و وقتی فشار کارم تموم میشه ب و خیالش پر میکشن و ذهنم و ترک میکنن.

بهرحال اینکه اطرافم چند تایی پسر جذاب باشه عجیب آرامش بخشه. مثل طناب های نجات میمونن. وقتی نیاز پیدا کردم، چنگ بزنم و دست یکی و بگیرم. که اگه زندگیم خواست عاشقانه بشه گزینه های جذابی داشته باشم. بعد از الف فهمیدم از سر ترحم با کسی موندن مسخره ترین کاریه که میشه انجام داد. من ترسو بودم. میترسیدم بقیه درموردم فکر بد کنن. تجربه نکردم. عاشق نشدم. دائما عاقل بودم. و الف رو هم محتاطانه و نسبت به عقل اون زمانم قبول کردم. ۷ماه باهاش حرف زدم و دو بار باهاش بیرون رفتم هنوز نمیدونستم چه شکلی هست. بعدها گاهی بخاطرش خجالت هم کشیدم اما اخر سر اون بود که گفت برو دماغتو عمل کن! باور نکردنیه. فرصت دادن به آدم اشتباه این شکلیه.

حالا فرق کردم. برا کنار گذاشتن آدمها جرات پیدا کردم. دیگه ترحم مسخره به کسی ندارم. دیگه خودم و فدای کسی نمیکنم. شجاع ترم. میدارم آدمها بیان و باهام حرف بزنن. میذارم ازم خوششون بیاد.

درست میشه همه چیز. این سبک زندگی خیلی باب پسندم هست. چی بود اون تعهد یکطرفه به کسی که حتی کنارم نبود؟

معلق در زمان

توسط Bluepetus | سه شنبه چهاردهم اسفند ۱۴۰۳ | 22:51

بعد از جدا شدن از الف، برگشتم به عقب... به وقتی که چت های ناشناس تلگرام عطشم به ارتباط رو کم میکرد. وقتی ذهنم پر بود بود از حرف، با یه فرد ناشناس صحبت میکردم. گاهی نصیحتش میکردم که برگرده به همسر قبلیش😂 گاهی از چیزهایی که یادگرفته بودم میگفتم... مکالمه ها همه به همون فضا محدود میشد. بعد از سالها دوباره برگشتم به چت ناشناس. اینبار با یه همشهری صحبت کردم. یکسال از من کوچیکتره و از نظر شغل و سبک زندگی بهم نمیخوره. مهمه؟ بعید میدونم. همین که فعلا پیامی میاد و میره هم دلم و خوش میکنه. ب بدجور در من خلاء ایجاد کرده. اصلا این ب چی بود یهو افتاد وسط ذهنم؟ این پسر مهره مار داره؟ خیلی ناگهانی شد مرکز توجهم. و من خارج از دایره توجهش. وقتی از هول بودن رییسم گفتم رسما گفت که من چنین حسی و ایجاد نمیکنم! آخ این دومین شکست بزرگم محسوب میشه. دلم میخواد کوچکترین گامی به سمتم برداره اما دریغ. تو ذهنم تو طول روز بارها وسوسه میشه که بهانه بیاره و باهاش حرف بزنه و اغلب مقاومت میکنم. بعد از یه مکالمه نسبتا خوب این فاصله باید توسط خودش شکسته بشه. آخ ب. تو با مغز من چکار کردی که پر از توئه؟

نیاز به یک فرد مجذوب شده

توسط Bluepetus | دوشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۳ | 15:29

حس میکنم اشتباه بدی کردم انقدر خشک و بداخلاق با همکارم رفتار کرده بودم. میشد یه ذره، فقط یذره معمولی تر بود. با اینکه ازدواج کرده توجهش رو روی خودم حس میکنم. رفتارهایی که از نظرم بیخود بودن هم کمتر انجام میده. فرصت خوبی بود تا همسر یه آدم پولدار بشم. از این به بعد آدمها رو الکی پر نمیدم.

خیلی وقته کسی عاشقم نشده. پ شد ولی وضعیتش مناسب نبود. این همه مدت فقط یه نفر! درعوض ب داره دوباره ذهنم رو مشغول میکنه. عادت کرده بودم چیزهای جالبی که پیش میان رو برا الف بگم. این عادتم مونده. سرکار یهو دلم میخواد از ب بپرسم واسم اون هم فلان چیز پیش اومده تو کار؟ یا ازش کتاب قرض بگیرم..‌. یهو میبینم دارم هرچیزی و بهانه میکنم که سمتش برم‌. ب نمیخواد سمتم بیاد. دورش شلوغه و من رو هم اونقدر دلربا نمیدونه. ولی کاش ازم بخواد باهاش برم بیرون‌. خیلی جدی و شیک. اون بهانه ها و تعارف های مسخرش ابدا راضیم نمیکنه. چقدر بداخلاقه. فقط یذره خوش اخلاق میشه خیلی بهتر میشه. پارسال آدم حسابی تر بود‌. همون وقتی که بخاطر الف ازش دوری میکردم. الف الآن کجاس؟ داره به کی میگه اوخود؟ داره کی و فریب میده و وانمود میکنه آدم به شدت خوبیه؟ هنوز نمازاش و سر وقت میخونه؟ هنوز زیر پرو بال خانواده بخور و بخوابش به راس؟

درمورد من چه فکری میکنه؟ حسرت میخوره از دستم داده یا خوشحاله؟ هنوز عوضی و فریبکاره؟

این سوالها از درون خراشم میدن. اینکه باخت بدم تنهایی و کسی ککش هم نگزه. شکست سختی بود برا منی که اینهمه اجتناب کردم از اشتباه.

خیلی تنهام. نه خوشحالیم و نه ناراحتیم، هیچکس از هیچکدوم باخبر نمیشه. یعنی همه آدمها انقدر تنها هستن؟

جیغ

توسط Bluepetus | یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۳ | 23:19

تنها بیرون رفتن واسم عادی شده. حالا کم کم سر صحبت و با آدمها هم باز میکنم. شما هم تنها اومدید سینما؟ شما هم دنبال کتاب میگردید؟ حس خوبیه. یه مکالمه نسبتا کوتاه و البته رضایت بخش؛ که باعث میشه از تنهایی وحشت نکنم. امروز سر رییسم جیغ زدم. کارهایی که انجام میدادم و نمیدید. این جیغ زدن خوبی ای که داره اینه که تو چشمش فرد مظلوم و قربانی دیگه جلوه نمیکنم. میفهمه اگه عصبی بشم جیغ و فریادم درمیاد پس جرات نمیکنه چرندیاتش و راحت تحویلم بده. از اونجایی که مذهبیه، بنظر میرسه وقتی روزه‌اس رفتار های هول طورش رو کمتر بروز بده. این تمرینات رو دوس دارم. گرم بگیرم، جیغ بزنم...

یادت نره چقدر پیشرفت کردی

توسط Bluepetus | شنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۳ | 22:46

خودم و گم کرده بودم. وحشت کردم از اینکه دوستی ندارم که باهاش وقت بگذرونم یا براش مهم باشم. اومدم خونه. مامانم گفت آدم دوست داتشنی و شیرینی هستم. گفت مطمئنه دوست خوبی پیدا میکنم. آروم گرفتم. همه چی دوباره واسم کافی و خوشایند شد. مسیری که تا الآن طی کردم خیلی نامرئیه. نیاز دارم گاهی فریاد بکشم. بگم دیدید دیگه نمیترسم از اینکه تنها کنسرت برم؟ دیدید دیگه ترس از قضاوت بقیه من رو درهم نمیشکنه؟ دیدید بالاخره فشار ها کمتر شد؟

هنوز جای کار هست اما چیزی از ذوقم رو برای جایی که ایستادم کم نمیکنه. عقاید صلب و افراطی در هم شکستن و حالا آدمی کنجکاو، ماجراجو، کمی سرگردون و شاد شدم.

آره الف قسمتی از خودم بود. بخش فوق محتاط و ترسوی من بود. قدرت رو از این بخش منتقل کردم به بخش ماجراجو. مناطق امن کمرنگ شدن و رفته رفته ترس هام رنگ معمولی تری به خودشون گرفتن.

تمدین کنم در مقابل قلدرها بایستم و از واکنششون نترسم. فشارهای اضافی کمتر میشن و حال خوبم موندگارتر.

تو خورشید نبودی که بی دریغ بتابی

توسط Bluepetus | شنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۳ | 0:23

اتفاقی آهنگی پلی شد که ازش فراری بودم. وقتی تازه استخدام شده بودم، از اینکه شغل پیدا کردم، مرتبط با رشتم و با شرایط مناسب، ذوق زیادی داشتم. اوایل کارم هم فشار زیادی روم بود. از یه طرف اضطراب اجتماعی و از یه طرف نگرانیم از خوب نبودنم تو کار. چون اولین شغلم بود و نمیدونستم چطور میشه تو یه موقعیت کاری قرار گرفت. هر صبح دو تا اهنگ و گوش میکردم. یکی اهنگ مصر از شایع. که برا فشار کل روز من و سرپا نگه میداشت. و یکی "یه جا دیگه" از شایان اشراقی.

چقد حالم خوب بود. " بدون هیچ آشنایی رسیدم، بدون زد و بند و داستانی رسیدم..."

حالا میتونم روزهای پشت سر و به یاد بیارم. چیزهایی که از سر گذروندم. " مارا به سخت جانی خود این گمان نبود".

پیچ و تاب های زیادی خوردم و آدم متفاوتی شدم.

شرمم کمتر شد، اضطراب اجتماعیم کمتر شد، مهارت اجتماعیم کمی بهتر شد. و یه مرحله خیلی مهم پیش روم هست.

اگه فردی به اطرافش نگاه کنه و تصمیم بگیره حرصش رو سر کسی خالی کنه، یا کسی و فریب بده و حس قدرت کنه، یا به هر نحوی تمایل به ظلم داشته باشه، اغلب من رو انتخاب میکنه. چرا؟ چون آدمیم که در عوض هر رفتار بدی، خوبی میکنم. طرف مقابلم هر چقدر شرور باشه من نگران میشم که از برخوردم احساس سرخوردگی نکنه. این حجم از همدلی و مهربونی اصلا منطقی نیست. من دلم نمیاد بد رفتار کنم با کسی حتی به قیمت نابود شدن خودم.

از گذشته خاطره های زیادی دارم که مورد ظلم واقع شدم و ظالم کاملا بی جواب موند. آخه اگه ظلم واسه کسی هزینه ای نداشته باشه، چرا نباید انجامش بده؟

آخرین بار همکارم استرس و فشار کاریش رو سر من خالی کرد و کلمات بدی به کار برد. من چکار کردم؟ هیچ! حتی یذره هم رفتارم باهاش تغییر نکرد.

یا رییسم که چرندیات وحشتناکی میگه که به عقل و رفتار خودم شک میکنم. میگه میبری لب چشمه و تشنه برمیگردونی! کی تونستم حقش و بذارم کف دستش؟ کی واسش هزینه داشته دراز کردن پاش از گلیمش؟

"تو خورشید نبودی که بی دریغ بتابی"

باید به این فکر کنم که من هم آدمی مثل بقیه ام. فرشته‌ای نیستم که باید مراقب همه باشه. من یه ادم با ظرفیت‌های محدود و نقص های مشخص خودم هستم. من هم مثل همه حق دارم معمولی باشم و بهترین نباشم. حق دارم از خودم مراقبت کنم. حق دارم ناراحت شم. من یه آدم مثل همه‌ام. قرار نیست اضافه تر کار کنم. یا مهربون تر باشم. باید همون قدری خودخواه باشم که بتونم بقا پیدا کنم.

فکر میکنم بدترین ایده تربیتی اینه که جواب بدی و با خوبی بدی. این میشه عادت. و اگه بخوای ازش عبور کنی احساس گناه یقه‌ات رو میچسبه.

کم کم تمرین میکنم جواب بدرفتاری آدمها رو با رفتار مناسب بدم. مهربونی زیادی تعطیل!

خودت خودت رو گسلایت نکن

توسط Bluepetus | سه شنبه هفتم اسفند ۱۴۰۳ | 17:19

بعضی احساسات هیچ جوره با عقل جور درنمیان. یکی از همکارهام گاهی سعی میکرد بهم نزدیک شه. من با تمام قدرت از خودم دورش میکردم. که اولین دلیلش الف بود، که باعث میشد ابدا به خودم اجازه ندم گزینه دیگه ای وارد زندگیم بشه و همینطور که الف هم مدام میگفت بهشون رو نده! دومین دلیل این بود که زیاد ازش خوشم نمیومد. و سومین دلیل این بود که نمیخواستم کار و زندگی شخصیم باهم قاطی شه.

امروز فهمیدم داره ازدواج میکنه. با اینکه نمیخواستمش اما ناراحت شدم. نمیفهمم چرا. همزمان رییسم هم یجورایی داره ابراز علاقه میکنه. هربار برای کاری میرم اتاقش میگه من و دیوونه کردی. میگم کارمو خوب انجام نمیدم؟ میگه خودت میدونی. آدم و میبری لب چشمه تشنه برمیگردونی.!!!!!

حتی نوشتنش هم واسم سخته. امروز واقعا دلم میخواست بمیرم. من به معنای واقعی کلمه تنهام. هیچ کس و نداشتم که باهاش حرف بزنم. یا بگم که دلم میخواد بمیرم. دوستی بود که روش حساب کرده بودم. دیروز متوجه شدم حسم درموردش اشتباه نیست و واقعا داره گسلایت میکنه. من رو انقدر کم و حقیر میبینه که نمیتونه ازم بپذیره که الف ممکنه با پیج فیک فالو کنه. چیزی که خود الف گفته بود و باعث شد درمورد ریکوئست قبول کردن پیج ها سختگیری کنم. یا حتی بعد از جدا شدنم از الف سرزنشم میکرد که الف اونطورها هم بد نبود! یا وقتی از رییسم و رفتارش گفتم ادامو دراورد و گفت که من باعث شدم! چون از شدت اضطراب خندیدم یا نتونستم خیلی محکم برخورد کنم.

اونقدر تنهام که دلم نمیخواد کسی و از دست بدم. اما همین آدمهای بدردنخوری که تو زندگیم نگه داشتم باعث شدن تنهاتر شم. این آدم یبار هم مرهم قلبم نشد. شاید قربون صدقه رفت اما هیچوقت واقعا مهربون نبود. اونطور که خودم دلسوز و مهربونم باهاشون تو زندگی خودم تجربه نکردم.

هزار سال گریه دلم میخواد. یا یه کتاب محشر. باز برگشتم به لاک خودم. باز مثل همیشه تو کتاب ها پهلو میگیرم. امروز به مرگ فکر کردم و از مرگ کتاب میخرم. " ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد". میدونم که دلم نمیخواد بمیرم. یعنی حس کم آوردن عمیق و کلافگی شدید رو تجربه میکنم گاهی اما مرگ دقیقا چیزی نیست که بخوام. فکر میکنم شغلم رو هم کم کم باید بذارم کنار. من رو یاد رابطه ام با الف میندازه. به همین فکر میکنم که شاید بار دیگه زمان جدایی رسیده.

نتوستم هنوز وارد رابطه جدیدی بشم. حدودا 5 ماه گذشته. درمورد شغلم نمیتونم این زمان رو تحمل کنم. مطمئنا از شدت بی پولی و خونه نشینی روحیم داغون میشه.

فعلا یه کلاف سردرگم رو دارم زندگی میکنم اما درست میشه بالاخره.

خطاب به خودم: تو انقدر خوب و باارزشی که اگه بقیه هم نادیدت گرفتن همچنان وجود داشته باشی و همچنان بدرخشی.

میدونم سخته با بعضی مسائل سروکله زدن اما تو خیلی فراتر از کسی هستی که فکر میکردی.

تو اونقدر آدم کافی و به اندازه و معمولی ای هستی که بتونی اشتباه کنی. لطفا از اشتباه کردن نترس.

کسی همراهت نیست؟ اشکال نداره. حتما آدم با ارزشی پیدا نکردی و هنوز بعضی مهارت هات نیاز به رشد دارن. ناراحت نباش و به خودت شک نکن. همونطور که اضطراب اجتماعیت کمرنگ شده تنهاییت هم کمرنگ میشه.

اگه کسی توانمندی هات رو نادیده میگیره خودت از یاد نبرشون. و بدون هرکسی ممکنه بهت حسادت کنه.

فقط قوی باش و دووم بیار.

یروز دوباره اوج میگیری. فقط از بال زدن ناامید نشو.

سازگاری افراطی

توسط Bluepetus | شنبه چهارم اسفند ۱۴۰۳ | 0:10

فیلم It ends with us رو دیدم.

حس های درهمی دارم. بیشتر رابطه من و الف مجازی بود اما تو همون مقدار کم حضوری هم گاهی حس میکردم مستعد خشونت فیزیکی هست. کلا وقتی عصبانی میشد هر حرفی میزد و بعد میگفت چون عصبانی بود اونطور گفته. قهر و خشونت و شک و خیلی چیزهای دیگه هم داشت. من بطور افراطی سازگار بودم. نمیفهمم چرا. چرا با همه چیز کنار میام؟ همین الان ب، با اینکه باهاش تو رابطه نیستم اما باز هر رفتار بدش رو تحمل میکنم و خوب برخورد میکنم. این حجم از سازگاری از چی نشات میگیره؟ نمیفهمم. خیلی میترسم. واقعا شانس آوردم که الآن الف تو زندگیم نیست. آدم همیشه خوش شانس نیست. امیدوارم سازگاری افراطیم قبل از اینکه وارد رابطه دیگه ای بشم از بین بره. امیدوارم قدر خودم رو بدونم و نیازهام رو نادیده نگیرم.

بذار بشناسنت

توسط Bluepetus | جمعه سوم اسفند ۱۴۰۳ | 21:51

گاهی فکر میکنم بعضی افراد دوست ندارن من تو جمعشون حضور داشته باشم. و من سعی میکنم علی رغم میلم، بهشون این لطف رو بکنم و نرم. اما موضوع اینه که اونها من رو نمیشناسن اغلب. و من هم از این مطمئن نیستم که ازم خوششون نیاد واقعا. پس شاید بهترین لطف این باشه که بذارم من رو بشناسن. شاید دوست های خوبی بشیم. شاید الهام بخش باشیم واسه هم. یکم جسارت میخواد اینکه جلو برم. احتمال اینکه پس زده بشم وجود داره. احتمال اینکه افرادی از من خوششون نیاد وجود داره. پس باید آماده این ها هم باشم. در کل شکست های واقعی خیلی مفیدتر از قایم شدن از ترس شکست هستن. از این به بعد میخوام بیشتر شکست بخورم. ترس چیزی بهم یاد نداده. حالا که تنهام باید مهارت های اجتماعیم و قوی تر کنم. پیش به سوی چالش های جدید.

ب گاوه

توسط Bluepetus | جمعه سوم اسفند ۱۴۰۳ | 9:5

حالم خیلی جالبه. هیجان زیادی دارم. آرامش دارم. خوشحالی دارم. استرس دارم. ترس دارم. این حجم از احساسات چطور تو قلبم جا شده؟ برنامه های جالبی چیدم. نمیدونم تا الآن چطور زندگی میکردم. از وقتی از الف جدا شدم زندگیم خیلی جالب تر شده. خیلی تنهاترم. گاهی خیلی مضطرب تر. اما در کل شادترم. قوی ترم. اتفاقات جالب دارن به زندگیم برمیگردن. دوباره چیزهای کوچیک برام جذابیت پیدا میکنن. درسته که یه بلیط کنسرت میگیرم و دیگه پذیرفتم قرار نیس کسی همراهم باشه. درسته که خیلی از اتفاقات زندگیم و هیچکس متوجه نمیشه، درسته که فعلا بهترین دوستم کفش و هنذفریم شدن، با وجود بار سنگین تنهایی من دارم بال درمیارم و کم کم رویا میبافم. دیگه الفی نیس که بترسم ازش سر باشم و هی بخاطر اون خودمو پایین بکشم. دیگه الفی نیست که بازیم بده و ازم باج بگیره. دیگه منتظر آینده‌ای نیستم که حتی از ته قلبم هم واسم جذاب نباشه. کم کم میتونم خودم و ببخشم. کم کم میتونم حس کنم ارزش دارم. کم کم با خودم آشنا میشم. کسی که قبل از اومدن الف بودم، خیلی واقعی تر از فردی بود که اون آخرا شده بودم. کسی که برا یه گل ذوق میکرد، تبدیل به آدم بیتفاوت و بی احساسی شده بود. هیچ جوره به الف نمیومد که انقدر بتونه من رو تحریف کنه. پسری به اون مودبی، سر به زیری عجب آدمی بود. عجیبه که نمیشه به این راحتی کسی رو شناخت. من خیلی خام بودم و فکر میکردم ختم روزگارم. حالا که به خیر گذشته میتونم با لبخند از اشتباهاتم یاد کنم. مسیری بود که باید ازش عبور میکردم. خدا به موقع دستم و گرفت. من حتی تقاضای کمک هم نکرده بودم...

مدت هاست که همه چیز واسم عجیبه. هیچی مطابق معیارهام پیش نرفت. و این گاهی باعث اتفاقات خیلی خوبی شد.

ب هم آدم مسخره ای شده. خودش بحث و باز میکنه. خودش میگه بریم بیرون. و خودش پیامو جواب نمیده. باید بپذیرم این آدم گاوه. و اونی نیست که پارسال واسم آهنگ میفرستاد.

دارم به درجات والایی از تنهایی میرسم. با خودم قرار میذارم برم بیرون. و حتی تلاش هم نمیکنم که کسی و با خودم همراه کنم. انقدر زندگیم در حال حاضر دلچسب شده که دوست دارم در آغوش بکشمش.

خودم

توسط Bluepetus | پنجشنبه دوم اسفند ۱۴۰۳ | 7:22

بالاخره دیشب خیلی خوب خوابیدم. هر چند زود بیدار شدم اما عمیق بود و مغزم یکم استراحت کرد. بعضی شب ها ذهنم تا صبح درگیره. تو طول روز هم دغدغه زیاد دارم. متوجه شدم که باید از پ بیشتر فاصله بگیرم. و متوجه شدم اگه از کسی خوشم میاد باید دلبر و مهربون تر باشم باهاش. مثلا ب. البته ب خودش باعث شد نسبت بهش سخت بشم. اولش مهربونتر بودم. نمیدونم این گاردش در مقابل من بخاطر چیه. امسال از نظرم آدم خشن تر و عصبی تریه اما پارسال مهربونتر بود.

این روزها رو دارم جالب سپری میکنم. هیجاناتی از خودم نشون میدم که از وقتی وارد نوجوانی شده بودم بسیار کمرنگ شده بود و گاهی کاملا از بین رفته بود. فکر میکردم هیجانم روی مخ هست اما بعضی ها گفتن هیجانم رو دوست دارن. جای لبخند ملایم زدن وقتی گربه ی خیس شده میبینم، حالا با کلمات و حالت چهره ام و تن صدام هم میتونم احساساتم رو نشون بدم. چقدر واقعی شدن خوب تره. یا مثلا ینفر گفت فقط به دماغ نیست و بقیه اعضای صورت هم مهمه، یا این مدل بینی و که نشون میدی بخاطر خاص بودن صورتش قشنگ به نظر میاد. و من جای اینکه از اعماق وجودم خشمگین بشم و چیزی نگم، با شوخی به روش آوردم که منظورش اینه بقیه اعضای صورت من اوکی نیست. اون هم نتونست نظرش رو اصلاح کنه اما در کل منجر به شوخی و خنده و خالی شدن خشمم شد. اگه نشون نمیدادم منظورش رو گرفتم، کمتر مواظب صحبت کردنش میبود. حالا میدونه متوجه میشم و از خودم دفاع میکنم. نظرش هم نظر آنچنان درستی نبود، جز فاصله چشم ها که نمیشه تغییرشون داد، بقیه اعضا رو میشه تا حدی تغییر داد که البته من از چهره ام راضیم. حتی اگه بینیم رو هم عمل نکنم باز چهره ام رو دوست دارم. از ته دلم در حال حاضر خودم رو دوست دارم.

مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • آرشيو
برچسب ها
  • جدایی (1)
  • در پی خود (1)
  • در پی معنا (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای قسمتی واقعی و پنهان از من محفوظ است .