توسط Bluepetus
| سه شنبه ششم تیر ۱۴۰۲ | 21:23
گاهی چیزی مینویسم که ابعاد تاریک زندگیم رو نشون میده و بعدش که حالم بهتر میشه، حس بدی پیدا میکنم. حس میکنم به قدر کافی صادقانه نبوده صفحم که بیشتر ناراحتیام قابل رویت هست تا خوشحالی ها. اما من وقتی مینویسم که پرم و معمولا از چیزای خوب پر نمیشم.
امروز هم پرم
تا خرخره پر
فشار درسی، کاری و بدتر از همه خانوادگی
چشم چرخوندم تا هیچ مسافتی آدم درست و حسابی ندیدم. یعنی آدمهایی که خیانت میکنن خیلی زیاد هستن.
من هم از همین جهت رفتم با الف دعوا کردم. خیلی حرفا رو بدون هیچ ملاحظهای بهش گفتم.
شبیه التماس بود.
میگفتم برو قبل از اینکه بهم خیانت کنی.
و البته من از خودم هم مطمئن نیستم. اینجور مواقع دلم میخواد بمیرم.
این ها فشار بودن. من امروز مچاله شدم و فکر کردم علاوه بر کتاب شاید یا ساز هم بتونه دوست خوبی واسم بشه. برا وقتایی که حالم بده.
فقط نمیدونم چه سازی.
این ماه بخشی از پولم رو پس انداز میکنم و بخشی رو ساز میخرم.
اگه حالم کمی بهتر شه می ارزه.
زجه زدن حال امروز من بود و البته نه در ظاهر.
در درونم روحم چنگ میکشید به دیواره های وجودم.
البته بدترین روزی نبود که تا حالا داشتم.
ناراحتم که با الف بدرفتاری کردم. یکم خجالت زده ام و بیشتر عذاب وجدان دارم.
این پسر چه گناهی کرده اخه؟
حداقل میتونم علت بدرفتاریم و براش توضیح بدم تا کم کم کنترلشو هم بدست بگیرم.