قسمتی واقعی و پنهان از من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

استراحت ^_^

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۲ | 20:47

بعد از یه روز نسبتا خوب خوابیدم روی تخت.

کمرم درد گرفته اما برخوردش با سطح صاف تشک حس خوبی میده. هنوز کارهای دیگه ای هم برای انجام دارم. زمان سریع میگذره.

یکم پروژم رو پیش ببرم. شام، مسواک و در آخر خواب.

یه فیلم گذاشته بودم برای جایزه به خودم اما کارم و تموم نمیکنم.

این ساعت این لحظه و الآن لحظه خیلی قشنگیه.

یه مانع برای اینکه گاهی نمیتونم توی زمان حال زندگی کنم اینه که درگیر کارهای روی هم انباشته میشم و اینجوری گذشته و آینده حالم رو هدر میدن.

روزهایی که میتوم کار بیشتری انجام بدم شب حال بهتری دارم.

خطاب به غریبه پرخاشگر

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۲ | 15:36

ینفر با کوچکترین میزانی از همدلی هر چی تونست گفت!

اما به خودم نمیگیرم. آدمی که نتونه همدلی کنه قطعا یه مشکلی واسش وجود داره. شاید این طرز حرف زدنش با من نشون از درد عمیقی باشه که خودش داره میکشه. پس بیخیال. بها نمیدم بهش.

در ضمن برا کسایی که متوجه نیستن گند خوردن به جمع خانوادگی فامیلی و هر کس و کاری که میشناسید اصلا هم آسون نیست.

پدر و مادری که مدام باهم قهر هستن و یا رفتار چندان جالبی باهم ندارن.

از اون طرف هر کی و میبینی پدرت باهاش اوکی بوده.

واقعا چی بگم-_-

درکش اونقدر هم سخت نیس.

بهرحال هر کسی مشکل خودشو داره. من هم دلم میخواد بنویسم.

یه فکری به حال رفتار پرخاشگرانه و بی‌رحمانت باش. من الان وضعیت روحیم نسبتا اوکی هست. یکی اومدیم و کاسه صبرش لبریز بود...

پیچ

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۲ | 11:47

قبلا ناراحت میشدم پدرم با بعضی خانمها زیادی گرم میگیره و به حق هم بود

حالا مادرم توجهم رو جلب کرده هر چند کمتر اما اونهم صمیمیت های بیخودی داشت.

بهش گفتم هنوز از فلان صمیمیت ازت ناراحتم. خیلی خشمگین شد. گفت یه عمر پاک زندگی کردم حالا ببین چطور رفتار میکنی.

اما من از موضعم پایین نیومدم. چون مادرم رو هم تو صمیمیت خودش مقصر میدونم و هم توی برخی از صمیمیت های پدرم.

و الآن مثل مار زخمی ام.

نه از افکارم میتونم کوتاه بیام و نه از شرایط موجود میتونم عبور کنم.

تمام هفته منتظر آخر هفته‌ام و آخر هفته به این شکل سپری میشه...

دوردست

توسط Bluepetus | دوشنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۲ | 6:28

مدتیه هر چقدر سعی میکنم کارهامو پیش ببرم نمیشه که نمیشه.

البته سرکار خوب میتونم پیش برم اما خونه که میرسم دیگه انرژی ای برا انجام کار ندارم‌.

دلم میخواد تفریخ کنم. اما دغدغه کارهای تلنبارشده نمیذاره انچنان هم استراحت کنم.

کم کم دارم بیخیال یه چیزایی میشم و میخوام فقط بعضی کارهارو انجام بدم.

مامانم اخیرا میبینم گاهی خودشیفته تر میشه. نمیدونم این خودشیفتگی برای چیه اما فکر میکنم به پدرش ربط داره.

پدرم همچنان کسی هست که دلم واسش میسوزه. اتفاق خوب اینکه هرچی بین پدر و مادرم پیش بیاد رفتارم با پدرم صمیمانه تر میمونه. حقیقتا هم دوستش دارم و میدونم مقصر همه چیز نیست.

گاهی راه دوری که بین من و الف هست رو میبینم و میترسم. باهاش بدرفتاری میکنم. امیدوارم بشه عبور کرد از همه چیز.

شاید نباید بترسم. اگه وقتی مدرسه میرفتم کسی راه دراز پیش روم رو گوشزد میکرد شاید دو روز هم دووم نمیاوردم. نگاه کردن به آینده اونقدرا هم جواب نمیده.

میخوام قبل از تموم شدن شوقم به ساز بخرمش و شاید وقت هایی که پر از احساسم قدری از احساسم موسیقی بشه و به گوشم برسه.

فکر مواج

توسط Bluepetus | شنبه هفدهم تیر ۱۴۰۲ | 18:54

احساس گناه دستاشو پیچیده دور تنم و نمیذاره هیچ کاری کنم. اغلب حسم احساس گناه هست و عذاب وجدان

خسته ام نمیتونم کار کنم احساس گناه پیدا میکنم و خسته تر میشم...

و به موازاتش از مادرم و الف هم عصبانی هستم که احساس گناه رو درمن تقویت کردن. مادرپ الان اینطور نیست.

و ته فکرم...

اگه راست بگه چی؟

اکه بعد سی سالگی نتونم خوشحال باشم چی؟

الف بمونه یا نمونه تو زندگیم؟

اگه الف کار نکنه و بار همه چیز و روی دوش من بذاره چی؟

میدونم ازش بعید نیس.

عقلم داره اخطار میده.

اما نقطه امن زندگیمه هرچند اذیت کنه...

یعنی وقتی هست یکم خیالم راحتتره

یه چیزایی ندونیم

توسط Bluepetus | چهارشنبه هفتم تیر ۱۴۰۲ | 23:27

مادرم کمی بیشتر مراقبم هست.

خوددار تر رفتار میکنه. گویا پدرم باز سوتی داده بود و مادرم نگفت به من

خودش سعی کرد حلش کنه،و خوب عم عمل کرد

من خیلی زود خودم رو جمع کردم. با پدرم بد نشدم. اهرم فشارش نشدم. از مادرم عصبانی نشدم. من حالم خوبه. به خودم فکر میکنم. به سازی که میخوام انتخاب کنم

با خودم دشمن نیستم. از دوش گرفتن لذت بردم. از خرید با حقوق این ماهم لذت بردم. از کل کل با الف لذت بردم.

همچنان کمی نگرانی دارم. از پیری پدر و مادرم میترسم.

یکم حس میکنم زیادی دلبر شدم. چراشو نمیدونم. ولی آدمها گاهی زیادی جذبم میشن. البته نه همه. اما خب مدتی واقعا حس میکردم نامرئیم.

صدالبته نامرئی بودن هم مزیت های خودشو داره.

خب مدت کوتاهی میتونم استراحت کنم مثلا امروز تا فردا.

امیدوارم تلاش های این ماهم رو توی سطل زباله نریخته باشم!

کاش امروز بارونی بود

توسط Bluepetus | سه شنبه ششم تیر ۱۴۰۲ | 21:23

گاهی چیزی مینویسم که ابعاد تاریک زندگیم رو نشون میده و بعدش که حالم بهتر میشه، حس بدی پیدا میکنم. حس میکنم به قدر کافی صادقانه نبوده صفحم که بیشتر ناراحتیام قابل رویت هست تا خوشحالی ها. اما من وقتی مینویسم که پرم و معمولا از چیزای خوب پر نمیشم.

امروز هم پرم

تا خرخره پر

فشار درسی، کاری و بدتر از همه خانوادگی

چشم چرخوندم تا هیچ مسافتی آدم درست و حسابی ندیدم. یعنی آدمهایی که خیانت میکنن خیلی زیاد هستن.

من هم از همین جهت رفتم با الف دعوا کردم. خیلی حرفا رو بدون هیچ ملاحظه‌ای بهش گفتم.

شبیه التماس بود.

میگفتم برو قبل از اینکه بهم خیانت کنی.

و البته من از خودم هم مطمئن نیستم. اینجور مواقع دلم میخواد بمیرم.

این ها فشار بودن. من امروز مچاله شدم و فکر کردم علاوه بر کتاب شاید یا ساز هم بتونه دوست خوبی واسم بشه. برا وقتایی که حالم بده.

فقط نمیدونم چه سازی.

این ماه بخشی از پولم رو پس انداز میکنم و بخشی رو ساز میخرم.

اگه حالم کمی بهتر شه می ارزه.

زجه زدن حال امروز من بود و البته نه در ظاهر.

در درونم روحم چنگ میکشید به دیواره های وجودم.

البته بدترین روزی نبود که تا حالا داشتم.

ناراحتم که با الف بدرفتاری کردم. یکم خجالت زده ام و بیشتر عذاب وجدان دارم.

این پسر چه گناهی کرده اخه؟

حداقل میتونم علت بدرفتاریم و براش توضیح بدم تا کم کم کنترلشو هم بدست بگیرم.

قایق شکسته

توسط Bluepetus | پنجشنبه یکم تیر ۱۴۰۲ | 0:27

همیشه اون منم که اجازه داده بقیه باهاش بد رفتار کنن.

همیشه من بودم که از تعریف شنیدن ترسیدم.

من بودم که از موفق دیده شدن فرار کردم.

من بودم که قوز کردم که بلند بنظر نیام.

حالا اگه کسی من رو کم دید به کی گیر بدم؟

خودم کردم. خودم.

کاری به ریشه هاش و رفتار مادر و پدر و ... ندارم.

فقط فعلا برام مهمه که این مجوز از سمت من صادر شده.

من تو هر رابطه‌ای کمتر از خود واقعیم دیده میشم.

فی‌الواقع ناراحتم و تنهام.

الف داشت منت میذاشت سرم برا کاری که هنوز نکرده و برا هزینه‌ای که نداده.

ازم میخواد من از همه چیم بگذرم بیام پی رویای اون و به سبک اون بهم برسیم.

سبک بدی نیس ولی ریسکش برا من بالاس.

من بودم که محکم نبودم. به کارهایی که کردم اهمیت ندادم. من بودم که خودم رو بی ارزش نشون دادم.

و اینهمه ریز دیده شدن اتفاقی نیست.

مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو
برچسب ها
  • جدایی (1)
  • در پی خود (1)
  • در پی معنا (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای قسمتی واقعی و پنهان از من محفوظ است .