قسمتی واقعی و پنهان از من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

یاور همیشه مومن

توسط Bluepetus | شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۳ | 23:7

چقدر الف پسر خوب و کمیابیه. به احتمال زیاد داریم جدا میشیم. اونهم برا اینکه فکر میکنیم عشق نمیتونه همه مشکلات و حل کنه مخصوصا مشکلات ناشی از دورشدن از خانواده رو. هردو بغض میکنیم، اشک میریزیم، آرزوی خوب میکنیم. کاریش نمیشه کرد دیگه ازش عصبانی نیستم. بعنوان یه آدم خیلی خوب همیشه اثرش تو زندگیم میمونه و همیشه واسش دعای خوب میکنم. کسی چه میدونه، شاید دعاهام یروز واقعا بهش کمک کرد.

بعنوان یه ادم خوب تو زندگیم دلم میخواد سرنوشت خوبی داشته باشه.

هنوز البته مرددم، عشق زورش میرسه؟

آه الف من، آه

توسط Bluepetus | جمعه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۳ | 8:9

شاید بهترین دوست داشته شدنی که توی کل زندگیم تجربه کردم، با الف بود. حتی از پدر و مادرم هم بهتر دوستم داشت. قلب من هم به عشق اون شفا گرفت.

جدا شدن از الف برام غیرممکن نیست. اما قلبم یتیم میشه. یتیمی که حالا چیزهای زیادی از محبت کردن و محبت دیدن بلده. میتونم بدون الف هم زندگی کنم. اما خیلی میترسم دیگه این حال تکرار نشه.

خب دعوا زیاد کردیم. دوری خیلی اذیت کننده هست و خواهد بود. شناختمون از هم چندان خوب نیست... از اون طرف بوی تنش... چقدر آدم تمیزی هست.

انتخاب سختیه. انگار بین خانوادم و اون یکی و باید انتخاب کنم. انقدر قبلا زیاد اشتباه فکر کردم که احتمال میدم باز هم اشتباه کنم. مثلا نزدیک بودن به خانوادم رو انتخاب کنم. بعد هیچوقت با کسی نتونم رابطه خوبی داشته باشم و حسرت رابطم با الف رو بخورم. اصلا بعید نیس!

یا با الف ازدواج کنم و تو سختی و خوشی نتونم کنار خانوادم باشم.

فعلا اولین کار برای خودم کم کردم تعهدم هست. نه به معنای خیانت!

دوم پیش بردن مشاوره قبل ازدواج با الف.

و سوم ساختن سبک زندگی گذرا و منظم تر

گذر

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۳ | 13:21

با وجود همه چیز خوشحالم.

قطار زندگیم کم کم داره روی ریل میوفته.

کم کم خوشحالی هام عمیق میشه.

کم کم ترسم از ابراز خودم توی جامعه کمتر میشه.

کم کم میفهمم چی میخوام و چی نمیخوام.

روزهای تاریکی رو گذروندم که الآن حتی برام قابل باور نیست که چطور دووم آوردم. روزهایی که همه ارزشهای اخلاقیم زیر سوال رفته بود. هر چی میدونستم پوچ شده بود و من سرگردون و کاملا ناامید بودم.

روزهایی که دلم میخواست از الف شم ولی شجاعتش رو نداشتم که پیش خودم هم اعتراف کنم. که دوری سخته و بلاتکلیفی داره آزارم میده. که نگرانم سنم بالاتر بره و فرصت هام کمتر شه.

الان شبیه خواب هست روزهایی که تنها دلخوشی من خواب شبونم بود. یا شب هایی که دو ساعت فریز میشدم از شدت اضطراب.

یا حتی روزهایی که حالم خوب بود و فکر میکردم به درست ترین عقاید و بهترین بینش رسیدم و اون دیگه آخر فهم ممکن برای من هست،.... چقدر دور بنظر میاد.

باورنکردنیه

همه چیز گذشت

هرچیز خوب و بد

خوشحالم چون بالاخره عبور کردم.

دارم سبک زندگی رو پایه گزاری میکنم که اساسش همین عبور هست.

تفریحاتم، کارم، اعتمادم، اهدافم... هرچیز رو برمبنای عبور میچینم.

و اینبار میدونم این انتهای فهم و کمالم نخواهد بود.

باز هم قراره متوجه اشتباهات فکری و رفتاری بزرگم بشم. بازهم عقایدم دستخوش تغییر میشه.

و همین هم جالبه که عینکی که امروز باهاش دنیا رو میبینم درست ترین نیست.

نیاز به معجزه

توسط Bluepetus | چهارشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۳ | 7:22

در حالت عادی ارومم اما گاهی بغض میکنم یا جلوی تراپیستم اشک ریختم.

نسبت به تموم شدن رابطه ۶ ساله ریلکسم. دیروز تراپیستم مرددم کرد. گفت بذار اون هم فکر کنه. شاید برا این گفت که خواستم الف اذیت نشه اما یکم مردد شدم که میشه کاریش کرد؟

بزرگترین مشکل شاید دور بودن باشه. که مدل مسئولیت پذیری الف هم بدتر میکنه ماجرا رو. یعنی گاهی پیش میاد فرار کنه از مسئولیت. اما خب حداقل بارش رو روی شونش حس میکنه. کاش اونم رفته بود پیش تراپیست. شاید الان همه چی فرق داشت.

شاید هرکی بشنوه خندش بگیره من اینهمه پای این ادم وایسادم. بگه اصن فرقش با بقیه چیه؟

خب مثل کتاب شازده کوچولو، من اهلیش شدم. به معنای واقعی کلمه. تنها کسی که انقدر بهم نزدیک شد اونه. مشخصه یه جور خاصی باید دوستش داشته باشم.

نسبت به مدل رابطه و دوری و همه چیز میشه گفت آسیب خاصی هم ندیدم تو رابطمون. یعنی شخصیتم رشد کرد اما دچار تراما نشدم.

شاید همه چیز ناکافی بنظر بیاد وقتی پای محدودیت زمان و دوری و شرایط وسط باشه.

بهرحال تصمیم سختیه.

مخصوصا وقتی میبینم چقدر ناراحت شده. با خودم میگم ببین واسه تو گریه میکنه این آدم میتونه بخاطرت همه چی و درست کنه.

کاش درست میکرد...

پایان ما

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۳ | 0:10

امروز با مشاور صحبت کردم. توصیه کرد رابطم با الف رو تموم کنم.

منطقم هم همین و میگفت. فقط دلم میخواست یه معجزه بشه. یه چیزی بگه که به عقل خودم نرسه.

مشاور معجزه رو نکرد. الف هم از خودگذشتگی هایی که از من میخواست خودش انجام نداد.

البته خوبه. خوشحالم واسش. اینکه خودش رو فدا نمیکنه خیلی خوبه.

دیگه ازش عصبانی نیستم. مایل نیستم حتی خم به ابروش بیاد.

دوستش دارم ولی دوست داشتن کافی نیس.

جواب نمیده رابطمون متاسفانه.

هردو هم آدمهای خیلی خوبی هستیم.

فقط میتونم بگم حیف شد.

اینکه بهترین راه باشه هم مطمئن نیستم.

الان حس سبکی بیشتری دارم. و گاهی غم چشمم رو میسوزونه.

باورم نمیشد الف گریه کنه چه برسه به اینکه پشت تلفن بتونم بفهمم. امیدوارم زندگیش بعد از این خیلی خوب باشه. خیلی برام ارزشمنده. از الآن تا هر وقت حسم همین شکلی باشه براش آرزوهای خوب میکنم.

فکر مسکردم بهترین راه جدا شدن اینه که دو طرف همدیگه رو از همه جا بلاک کنن. که مشاور خیلی مخالف بود. گفت اشکالی نداره اگه حرفی مونده بود بهم بگید.

هرچقدر خوب هرچقدر بد حس خاصی دارم.

مثل کودکی که اولین بار بدون بازدبند کمکی داره شنا میکنه.

احساس آسیب پذیری، گم شدگی و تردید میکنم.

آه الف. چقدر دوستت دارم!

می ارزید

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۳ | 0:1

خیلی زیاد خسته ام.

یه خستگی شیرین.

باد کولر تن کوفته ام رو نوازش میکنه.

پلک هام سنگین شدن.

و ذهنم تلاش میکنه آخرین انرژیش رو واسه فکر کردن بذاره.

من در حال تبدیل از مرداب به رودم.

میخوام سبک زندگیم طوری باشه که بتونم عبور کنم. سختی پیش اومد متوقف نشم. آسیب کمتری ببینم و راهم رو اروم پیدا کنم.

دلم روشنه.

روزهای خوبی در راهه

به سمت خودم

توسط Bluepetus | شنبه بیستم مرداد ۱۴۰۳ | 1:0

بذارید اعتراف کنم زیباترین آدمی نیستم که میشناسم. حداقل دوتا دوست دارم که از نظرم چهره موزون تر و دلرباتری دارن. یا کسی چشماش فوق العادس. از نظر اخلاق هم موزون ترین آدمی نیستم که میشناسم.

بهرحال خودم رو دوس دارم. تلاش میکنم که داشته باشم. بابت چیزهایی که تقصیر من نیست کمتر عذر میخوام. خودم رو کمتر تخریب میکنم. کمتر سانسور میکنم. کمتر نقش بازی میکنم و برای خودم اتفاقات جذاب بیشتری ایجاد میکنم. حواسم به قلبم هست. به جسمم. روحم.

شاید آدمی مثل من شانس کمی برای دیده شدن توسط جنس مخالف داشته باشه. یا خیلی ناپدید یا دست نیافتنی و شاید حتی کم ارزش... نمیدونم.

من دنبال شوهر میگردم. میخوام تو سن مناسبی شانس مادر شدن داشته باشم.

اما از اون مهمتر اینه که سبک زندگیم چطوریه.

خودم چجور آدمیم.

به کدوم سمت در حرکتم.

میسازم زندگیم و. همونطور که بنظرم قشنگ تره.

آدمی میشم که دوستش داشته باشم. همین الآن هم به وجد اومدم

عمری در گمراهی

توسط Bluepetus | شنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۳ | 7:52

گفت من اینهمه ذوق میکنم برات پسرا غش نمیکنن واست؟

چن روزه این جمله تو ذهنم تکرار میشه...

با خودم میگم اگه انقد جذابم پس اشکال کار کجاس؟

شاید صمیمیتم با الف باعث شد که با همه جدی برخورد کنم. یا حتی کارهای مسخره ای کنم که مبادا طرف فکر کنه من آدم مناسبشم. تلاش هام جواب داد. ادمها رو تونستم اونقدر گیج کنم که کامل دور من و خط بکشن! و بله که پشیمونم. این حتی به ضرر رابطه‌ای کا با الف دارم شد. اگر تونسته بودم ادمهای دیگه رو بهتر بشناسم یا سفت الف رو میچسبیدم یا راحت تر رها میکردم و هر دومون از این برزخ نجات پیدا میکردیم.

تعجب میکنم از توهم آگاهی ای که داشتم!

تعجب میکنم از چیزهایی که امروز درمورد خودم میدونم ولی سالها علی رغم تلاش و جستجوی زیاد ابدا نمیدونستم!

نمیتونم به دانسته هام به راحتی اعتماد کنم.

عاشق این پیچیدگی زندگیم.

تغییر سبک زندگی

توسط Bluepetus | جمعه دوازدهم مرداد ۱۴۰۳ | 8:14

خوشی هام رو بیشتر کردم و نتیجش این شد که حالا بهم خوش میگذره واقعا.

روابطم رو با آدمها بیشتر گردم و نتیجه اونهم این شد که حالا دیگه نگران نیستم به شخصی که کنارم هست خوش نگذره و بهش باج نمیدم.

آدمها هم از کنار من بودن بیشتر از قبل لذت میبرن.

من واقعی داره بدنیا میاد

خیلی خوشحالم

امروز کارهام رو شروع میکنم و اماده‌ی یک هفته قشنگ دیگه میشم.

هنوز با پسری آشنا نشدم و منطقم میگه باید از الف جدا شم. اما تو زمینه ارتباط با پسرهای دیگه تا اینجا یکم سخت پیش رفته.

میترسم کسی به خوبی الف پیدا نکنم.

اما در حال حاضر برای ازدواج باهاش حاضر نیستم اونهمه هزینه کنم.

فعلا که حالم خوبه بهتر هم میشه♡

منگی

توسط Bluepetus | دوشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۳ | 7:13

در تلاشم بپذیرم پدر و مادرم به ارزشهای اخلاقی سختگیرانه ای که به من تحمیل کردن، پایبند نیستن و حتی لزومی بر پایبندی خودشون هم نمیبینن. در تلاشم وقتی پدرم دروغ میگه برا چیزهای کوچیک و مسخره تا راحتی خودش رو بیشتر کنه، عصبانی و متعجب نشم و بپذیرم کلا همین مدل هست.

در تلاشم ارزشهای اخلاقی زندگی خودم رو کمرنگ کنم تا نرمال شه ولی از حد نگذرم.

رابطم با الف هم معلقه فعلا. از صمیمیت و صحبت با آدمهای دیگه حذر نمیکنم، عذاب وجدان نمیگیرم و به الف هم چیزی نمیگم.

فکر میکنم الف هم همینطور بوده تا الان، همه چیز رو به من نمیگفت.

در حال حاضر خیلی معلقم. نه به الف تعلق دارم نه تعلق ندارم. ارزشهای اخلاقیم در حال بازسازی هست. هدف خاصی ندارم. انگیزه خاصی هم ندارم.

نه طناب داری نه طناب نجاتی...

پدرم هم مثل الف راحت طلب هست. اون هم جزییات غیرضروری رو سانسور میکنه

اصلا تا پدرم هست چطور میتونم ازدواج کنم؟

این مرد کابوسه

توهم من بودن

توسط Bluepetus | سه شنبه دوم مرداد ۱۴۰۳ | 7:41

خب دیروز چیز عجیبی فهمیدم.

متوجه شدم که دلیل اذیت شدنم بخاطر خیانت بابا اینه که با ارزشهای اخلاقی نسبتا سخت گیرانه بزرگم کردن.

مامان با کمال گرایی و پافشاری روی اینکه بهترین ورژن خودت باش و بابا با ارزشهای اخلاقی سختگیرانه که باید به هرچیزی اولویت داده میشد.

در نهایت من با سرکوب و سخت گیری زیاد بخش مهمی از عمرم رو از دست دادم و فرصت هیچ خطایی به خودم ندادم. و نتونستم در لحظه زندگی کنم و شباهتم به اصل و ذات خودم کمرنگ شد.

حالا میبینم که چیزی که من بهای سنگینی بخاطرش دادم و مجبور شدم حسابی ازش مراقبت کنم برای خود اونها کوچکترین اهمیتی نداشت. مامان خیلی اوقات از تلاش کردن خودداری میکنه و میگه نیاز به استراحت و ارامش داره یا سرگردونه. چرا این فرصت به من داده نشد؟ که گاهی دست از تلاش بکشم و ریلکس کنم؟ چرا همیشه و همیشه مسئولیت هرچیزی با من بود و اجازه ضعیف بودن حتی تو بازه کوتاه رو هم نداشتم؟

چطور به خودش اجازه میده اشتباه کنه؟ و اشتباه که برای رشد من ضروری بود از من گرفته شد؟

پدرم چطور ارزشهای اخلاقی رو دور میزنه و جای احساس گناه احساس زرنگ بودن میکنه؟ اصلا چطور به منافع خودش رسید تونست از اون دژ محکمی که برای من تعریف کرده بود عبور کنه؟

چی شد که من در نهایت سانسور بودم و پدر و مادرم آزاد؟

تکلیف فرصت های از دست رفته ام چی میشه؟

بهای سنگینی دادم و از سر خشم میخواستم وادارشون کنم اونها هم حداقل به چیزهایی که به من تحمیل کردن وفادار بشن!

باورم نمیشه.

چه مسئله پیچیده و مبهمی!

اگه کمک تراپیستم تو چند ماه اخیر نبود عمرا عقلم قد میداد.

ابدا نمیفهمیدم ریشه ناسازگاری من با وضع موجود چیه!

الان بیشتر به این پی میبرم که چقدر من کودک در حقش ظلم شده!

چقدر اذیت شده تا به این سن برسه و چقدر زندگیش گاهی غیرمنصفانه و بی رحم بوده!

باز یادم می افته به ۱۸ سالگیم که فکر میکردم تنها عشقی که حس کردم عشق یکطرفه نسبت به ی هست و مگه معجزه بشه دوباره عاشق کسی بشم.

یادم می افته اونموقع روی ارزشهای اخلاقی به شدت هرچه تمامتر تاکید داشتم و کل اصول زندگیم بر این اساس بود و موردتشویق هم قرار میگرفتم.

فکر میکردم تا ته دنیا دیگه چیزی برا یاد گرفتن نیست. هر چیز که خوب بود رو من برداشته بودم! صداقت، شجاعت، وفاداری‌...

بازی زندگی از این جا داره جالب میشه.

من در حال کشف خودم! من در حال شناخت دنیای جدید! من در حال تولد دوباره.

مدت ها بود هیجان کشف چیز تازه حس نکرده بودم و الان سراسر شوقم که بشناسم خودم رو.

مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • آرشيو
برچسب ها
  • جدایی (1)
  • در پی خود (1)
  • در پی معنا (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای قسمتی واقعی و پنهان از من محفوظ است .