توسط Bluepetus
| سه شنبه دوم مرداد ۱۴۰۳ | 7:41
خب دیروز چیز عجیبی فهمیدم.
متوجه شدم که دلیل اذیت شدنم بخاطر خیانت بابا اینه که با ارزشهای اخلاقی نسبتا سخت گیرانه بزرگم کردن.
مامان با کمال گرایی و پافشاری روی اینکه بهترین ورژن خودت باش و بابا با ارزشهای اخلاقی سختگیرانه که باید به هرچیزی اولویت داده میشد.
در نهایت من با سرکوب و سخت گیری زیاد بخش مهمی از عمرم رو از دست دادم و فرصت هیچ خطایی به خودم ندادم. و نتونستم در لحظه زندگی کنم و شباهتم به اصل و ذات خودم کمرنگ شد.
حالا میبینم که چیزی که من بهای سنگینی بخاطرش دادم و مجبور شدم حسابی ازش مراقبت کنم برای خود اونها کوچکترین اهمیتی نداشت. مامان خیلی اوقات از تلاش کردن خودداری میکنه و میگه نیاز به استراحت و ارامش داره یا سرگردونه. چرا این فرصت به من داده نشد؟ که گاهی دست از تلاش بکشم و ریلکس کنم؟ چرا همیشه و همیشه مسئولیت هرچیزی با من بود و اجازه ضعیف بودن حتی تو بازه کوتاه رو هم نداشتم؟
چطور به خودش اجازه میده اشتباه کنه؟ و اشتباه که برای رشد من ضروری بود از من گرفته شد؟
پدرم چطور ارزشهای اخلاقی رو دور میزنه و جای احساس گناه احساس زرنگ بودن میکنه؟ اصلا چطور به منافع خودش رسید تونست از اون دژ محکمی که برای من تعریف کرده بود عبور کنه؟
چی شد که من در نهایت سانسور بودم و پدر و مادرم آزاد؟
تکلیف فرصت های از دست رفته ام چی میشه؟
بهای سنگینی دادم و از سر خشم میخواستم وادارشون کنم اونها هم حداقل به چیزهایی که به من تحمیل کردن وفادار بشن!
باورم نمیشه.
چه مسئله پیچیده و مبهمی!
اگه کمک تراپیستم تو چند ماه اخیر نبود عمرا عقلم قد میداد.
ابدا نمیفهمیدم ریشه ناسازگاری من با وضع موجود چیه!
الان بیشتر به این پی میبرم که چقدر من کودک در حقش ظلم شده!
چقدر اذیت شده تا به این سن برسه و چقدر زندگیش گاهی غیرمنصفانه و بی رحم بوده!
باز یادم می افته به ۱۸ سالگیم که فکر میکردم تنها عشقی که حس کردم عشق یکطرفه نسبت به ی هست و مگه معجزه بشه دوباره عاشق کسی بشم.
یادم می افته اونموقع روی ارزشهای اخلاقی به شدت هرچه تمامتر تاکید داشتم و کل اصول زندگیم بر این اساس بود و موردتشویق هم قرار میگرفتم.
فکر میکردم تا ته دنیا دیگه چیزی برا یاد گرفتن نیست. هر چیز که خوب بود رو من برداشته بودم! صداقت، شجاعت، وفاداری...
بازی زندگی از این جا داره جالب میشه.
من در حال کشف خودم! من در حال شناخت دنیای جدید! من در حال تولد دوباره.
مدت ها بود هیجان کشف چیز تازه حس نکرده بودم و الان سراسر شوقم که بشناسم خودم رو.