قسمتی واقعی و پنهان از من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

سریال

توسط Bluepetus | چهارشنبه سی ام آبان ۱۴۰۳ | 23:40

سریال پشت سریال. خودم و با سریال خفه کردم. و نه تنها سیر نشدم بلکه پشیمون هم نیستم. دنبال چی میگیردم؟ یه فرمول برا دوست داشته شدن؟ یا خودم و میسپارم به شخصیت داستان و اون از پس هرکاری برمیاد؟ خوبیش اینه میدونم پایانش تلخ یا باز نیس. تهش خوشحالی و خوشبختیه. آخرین سریال با خودم گفتم رمزش خوشکلیه. آدم اگه خوشکل نباشه فرصت اول برا دیده شدن و از دست میده. چه برسه به دوست داشته شدن. خودم و تو آینه دیدم. نه زشت نیستم. پس خوشکلی هم جواب نیس برا من. البته چشمام بخاطر گریه دیشب پف کرده، موهام اغلب بدحالته، و انقدر لبمو جویدم که کبود و پوسته پوسته شده. آرایش هم بلد نیستم. خب با این وضع چهره ام داره آبروداری میکنه خودش.

از پیدا کردن عشق با برنامه خسته شدم. یعنی حال و حوصله هیچ تجربه حرفه ای رو ندارم. خجالت هم میکشم. پس ترجیح میدم عصرا جای رفتن به گروه های جدید پناه ببرم به خونه گرم و راحت و غرق سریال شم. عشق اتفاقی هم به همین اندازه احتمال رخدادش کمه. بازم جای شکرش باقیه عشق رو توی سریال میبینم.

همیشه کم

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۳ | 22:21

با مامانم دعوا کردم. حتی اگه اشتباه باشه دیگه نمیخوام ملاحظه کسی و بکنم. اگه اذیتم کرده، اشتباهی کرده، بهم حس بدی داده درموردش حرف میزنم و خودمو مقصر نمیبینم. هم قربانی باشی هم مقصر. آخه انصاف کجاست؟

یعنی تو این دنیا ینفر نیس که با من مهربون و منصف باشه؟ گناه دارم خب. ینفر که بتونم بهش اعتماد کنم که خوبی بخواد واسم. مادر خودم هم طوری نبود که خوبی من و بخواد. این همه آسیب زد و الآن راحت صداشو بالا میبره که برو خودت درستش کن تا کی میخوای بهم بگی؟ فکر نمیکنه بابت رفتارهای جاهلانه و خودخواهانش چقدر زندگی من تا اینجا سخت بوده. اینکه تربیت شدم تا یه بازنده واقعی باشم برام قابل بخشش نیس. اینکه مجبورم کردن خودم و انقدر سانسور کنم اما خودشون کوچکترین ملاحظه ای نسبت به من نداشتن رو چطور ببخشم؟

امروز حس کردم بد رودست خوردم. بعد الف و یادم اومد و بعد هم اینکه برای افزایش حقوق کوچکترین حقی در خودم نمیبینم. آخه یه آدم چرا باید اینجوری بزرگ بشه. من دارم با چی میجنگم؟ بخش همیشه عذرخواه و کم درونم؟ چرا وقتی کم میارم مادرم انقدر بی مسئولیت و قلدره؟

تقصیر تو نبود و نیست

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۳ | 20:2

سرم درد میکنه. نصف بیشتر روز درگیر کار همراه با فشارهای مضاعف، و مابقی از شدت سردرد کوفتم شد. ذهنم دائما از هر فکر میپره به فکر بعدی. ذهنم پر از جمله ها و نگرانی های نصفس. با وجود همه دپرس بودنم، ته دلم خوشحالم و شرمنده بابت هر وقتی که خودمو کم دیدم و میبینم. شدیدا متاسفم که نتونستم آدمی که واقعا هستم رو بروز بدم. لبخندهای فیک، از خودگذشتن های افراطی، ملاحظه های پر هزینه... آه خود عزیزم.

امیدوارم یه روز خودم و بدهکار عالم و آدم نبینم. یروز با تمام وجود باور میکنم که تقصیر من نبود.

رها شده

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۳ | 15:57

احساس میکنم رودست خوردم. اغراق نیست اگه بگم حالم بده. برنامه هایی که برا سرپا نگه داشتن خودم داشتم، دود شد رفت هوا. یکی از یکی بدتر. چند ماه میگذره دریغ از کوچکترین آشنایی. تلاش هام واسه ورود به محیط ها و گروه های عمومی هم به شدت بی فایده بود. حوصله معاشرت با هرآدمی و ندارم. مثلا اون کراشه که دوست اجتماعی دختر زیاد داشت، حدس میزنم معاشرت باهاش برام ناراحت کننده نباشه اما میترسم دوستم ناراحت شه که بهش نزدیک شم. آدمایی که بیخیال پول دراوردنن هشتن شدیدا رو مخن واسم. یا خنده ها و حرفهای ضایع.

سخت میگیرد جهان بر مردمان سخت کوش

اینه که به فنا رفتم. اون از رابطه عاطفیم. اون از زندگی کاریم و درسیم. فقط زندگی خانوادگیم خیلی فاجعه نیست. بدون هدف بدون انگیزه بدون برنامه الکی میدوام و روزمو شب میکنم.

با افسردگی فاصله زیادی ندارم. خوشی های کوچیکی که درنظر گرفتم تا حد خیلی زیادی بهم کمک میکنن.

چقدر از روند تراپی راضی بودم. بالاخره یکی و پیدا کرده بودم و داشتم ذره ذره رنج های بیهوده رو کم میکردم. تراپیستم گفت کار نمیکنه فعلا. اتفاقی پیج اینستاشو دیدم. عکس های فارغ التحصیلیش بود. خوشحال شدم که حالش خوب بنظر میرسه اما قلبم سراسر خشم شد. در مقابلم مسئول بود. یهو رفت و کسی و جای خودش معرفی نکرد. حس کردم یبار دیگه نادیده گرفته شدم. یبار دیگه بی ارزش شمرده شدم. از الف بازم ناراحت شدم. بعضی زخم ها، زخم های مشابه رو هم به خونریزی میندازن.

اشکالی نداره که تلاش هام جواب نده. زندگی همینه.

مظلوم

توسط Bluepetus | دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۳ | 15:47

یه بدبختی مظلومانه هم هست، که آدم احساس ناکافی بودن و فرسودگی میکنه و به همون نسبت، رفتار دیگران بی رحمانه و سرد میشه. همون موقع که کمرت زیر بار خم شده لگد ینفر حواله اش میشه. جالبه که سرتو که بالا بگیری و اهمیت زیادی ندی دیگه خبری از این رفتارهای ظالمانه نیس. خیلی عجیبه. آدم وقتی بی دفاعه بیشتر آسیب میبینه. روز کاری من نیمی حالت خموده گذشت و نیمی حالت مقتدر. اول فشار کاری باعث شد کمی خرد بشم و بی رحمی دیدم. یهو یادم افتاد حقوقم بالا نیست و نیاز به تحمل همه چیز نیس. با اعتماد بنفس بیشتر و شرم کمتر باآدمها برخورد کردم. خیلی هم بهتر پیش رفت.

شما یه آدم مظلوم و سراسر شرم ببینی حتی نیاز نیس چیزی بهش بگی اون پیش پیش همه چیز و گردن خودش میندازه و گردن خم میکنه. اما مگه مقصر کردن یه آدم ایستا به این راحتیه؟ پس احتمال گیر دادن بهش هم کمتره.

چقدر این وضع مظلومانه و غیرمنصافس:(

خالی

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۳ | 22:26

داره به غرورم برمیخوره. اول تلاش نکردنش برا نگه داشتن من پیش خودش و اتفاقا تلاش برا دور شدن، بعد اون پنهان کاری که فکرمو هنوز درگیر کرده، و در آخر آرامشش بعد از جدایی. راهی برا رصد کردنش ندارم. درست. اما تو دعواها میگفت من مزاحم آرامششم. تصور اینکه این مدت طولانی به رابطه ای اصرار داشتم که طرف مقابلم با تموم شدنش راحتتر بود، باعث خجالت و شرمساریه. میگفتم رفتارهاش عوض شده صمیمیت بینمون یکطرفه شده. میگفت طبیعیه که بعد چن سال عوض بشه. پخته تر شده. اما حالا حتی بغض و اشک آخرین دیدار هم نمیتونه بهم ثابت کنه دوستم داشت. اعتماد بنفسم کم شد. نکنه واقعا آدمیم که میشه خیلی راحت ازش گذشت؟ آدمی که میشه اولویت قرارش نداد و آخرشم راحت فراموشش کرد؟

کم کم دارم با این واقعیت که تا مدت نامعلوم تنها و سینگل هستم، کنار میام. دلم خوشه که تو رابطه بدی با آدم نامناسب زندگی طاقت فرسایی ندارم. دلم خوشه احتمال کمرنگی برا داشتن یه رابطه خفن هست. با همین ها زمستونو سر میکنم.

خستم

توسط Bluepetus | شنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۳ | 16:49

اعتراف میکنم تنها بودن و نداشتن رابطه عاطفی آسون نیس. یعنی برگردم عقب نظرم درمورد خیلی از آدمها عوض میشه. کمتر از دوماهش هم سخت گذشت چه برسه به اینکه کلا تجربه نکنی رابطه عاطفی و یا چندین سال تنها باشی. امیدوارم آدمها سعی کنن تا جایی که میشه به اخلاقیات پایبند بمونن اما تنهایی به این سادگی ها هم نیس. مخصوصا با بالا رفتن سن و آلارم های بیولوژیک بدن. یه چیزی مدام اخطار میده نکنه دیر شه.

من فقط نمیدونم پسرهای خوب کدوم گوری ان. شاید اکیپ های ورزشی. حال ورزش حرفه ای ندارم. شاید کمپین های داوطلبانه. حوصله اونم ندارم. با ریتم فعلی زندگیم هم هیچ آینده خوبی منتظرم نیس.

حوصله هیچی و ندارم. حتی اگه یه آدم عالی بهم پیشنهاد رابطه عاطفی یا ازدواج بده حوصله اونم ندارم. فقط لازم دارم ببینم موقعیت هست که نترسم. همین. وگرنه الآن دلم میخواد تا ته دنیا هیچ کاری نکنم.

وفا

توسط Bluepetus | شنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۳ | 7:29

فهمیدم کراش از اون مدلاس که دوست های معمولی دختر زیادی داره. ینفر بود که باهاش صمیمی بود. بهش گفتم چرا باهاش وارد رابطه نشده چون معیارهاشو داشت. گویا ایشون دوستاشون زیادن و خب کدوم دختری میتونه اون همه موارد حساسیت برانگیز و تحمل کنه؟ و مرز خیانت و روابط معمولش چطور مشخص میشه؟ پس هیچ. فقط وضعیت خنده داری بود. پسره آدم مستقلیه. آدم خوبی هم هست. قدبلند و چهرش هم اوکیه. حتی ورزشکار و هنرمند هم هست. خب معیارهای من و اون دختر شبیه هم بود. هی اون میگفت فلانی برا تو، من میگفتم نه اونو برای تو درنظر گرفتم...😂 خلاصه داشتیم پسر مردم و بین خودمون تعارف میکردیم.

آخر سر هم انگار هردومون حس کردیم این پسر معیار تعهدش احتمالا چندان قوی نباشه و هردو تا حدی بیخیالش شدیم.

آخه کی حال داره ببینه پارتنرش با دوستای دخترش زیادی گرم گرفته یانه؟ یا اصلا ممنوع کنی براش، اونوقت ازت متنفر نمیشه؟ بهتره با آدمی باشه که بهش بخوره. من آدم وفاداریم نیاز دارم پارتنرم هم همینقدر وفادار باشه. هعی امان از الف. فکر میکردم خیلی وفاداره. فکر میکردم مثلش رو کره زمین پیدا نمیشه. تا اینکه آخرش بهم نارو زد و فهمیدم یه خروار چیز برا قایم کردن داره. هعی الف. هعی

حال و احوالم

توسط Bluepetus | جمعه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۳ | 15:57

برای اینکه از پدرم نترسم رو آوردم به داد و فریاد سر پدر و مادرم. اینطور که یذره صداشونو بالا ببرن و با تذکرم پایین نیارن منم صدامو میندازم پشت سر و فریاد میکشم. خب شجاعتم و بهتر کرد، ترسم هم کمتر اما وجه خوبی نداره و اعتماد بنفسم درمورد خانوادم کم میشه. لازمه مودب تر و رسمی تر رفتار کنم که اگه با کسی آشنا شدم رابطه جذابتری بین من و خانوادم دیده بشه.

امروز میخوام با یکی از دوستام برم بیرون دو روزه هیجان و استرس دارم! کار مفید خاصیم انجام ندادم. الان تو دلم انگار رخت میشورن. حالا خوبه دیت و اینها نیس.

امروز یکم به الف هم فکر کردم. دلم واسش تنگ شده. خیلی ناراحت کنندس که اونقدر که میخواستمش منو نخواست. از وقتی جدا شدیم خیلی آواره شدم. مدام باید رو پای خودم باشم و از نظر احساسی به کسی تکیه نکنم. یا باید بصورت لحظه ای دوست داشتنی بودنم و از دید بقیه تخمین بزنم یا قیدشو بزنم و روش حساب نکنم. که ترجیح دادم روی محبت ها حساب نکنم و بپذیرم که تو یه لحظه ممکنه دود شه بره هوا.

آخ دلم تنگه. دلم برا احساس اطمینان و آرامش قبلم تنگه. دوست داشتن الف خیلی خیالم و راحت کرده بود. اما خیلی اشتباه بود.

میدونید چیه؟ من از ترس اینکه رفتارش توی جمع و دوست نداشته باشم، سعی میکردم از قرار گرفتن توی جمع ها به همراهش جلوگیری کنم. مثلا تولد دعوت میشدیم من نمیرفتم. عشقم بهش با فاکتورگیری زیادی رخ داده بود. مثلا حرفهای کلیشه ای خیلی رو مخم بود. یا مقدمه چینی... اعتماد بنفس پایین... خیلی چیزها بود که درمورد الف دوست نداشتم ولی چشم بستم و عاشقش شدم. میدونم عاشق نبودن و زندگی خالی یکم میتونه ترسناک باشه. اینبار نباید این اشتباه ها رو بکنم. اگه قراره عاشق بشم یکم سختگیرتر باشم. بیشتر به دل خودم نگاه کنم تا دل اون. اینطوری تهش اگه هم نشد دلم خوشه که دنبال عشقم رفتم نه اینکه چون عاشقم بود عاشقش شدم آخرم دستم و گذاشت تو پوست گردو.

اگه تراپیستم در دسترس بود مطمئن بودم که آینده خوبی در انتظارم خواهد بود اما الآن یکم از درجا زدن دارم میترسم.

هیچ

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۳ | 16:22

با کمی جستجو فهمیدم شباهت اسمی زیادی با اون آدمی که میشناختم داشته و پسر معروف موردنظرم نبود. خب اینجوری طبیعی تره. پیج پسر معروفه رو هم پیدا کردم. فکر نمیکنم شخصیتش برام جذابیتی داشته باشه.

پس هیچ. نه کراشی اومد نه کراشی رفت. به نقطه صفر و صفر برمیگردیم:)

میخوام فکر کنم. به ظاهرم، شخصیتم، عادت هام، روابطم...

همه چیز و یه خونه تکونی حسابی کنم و دوباره مرتب بچینمشون. فکر میکنم امسال یکی از واقعی ترین سال نوهارو داشته باشم. چون تا اونموقع خیلی نوتر میشم.

سینگلانه طور

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۳ | 8:38

دیشب به طور شگفت آوری یه فرد نسبتا معروف شهرمون درخواست فالو توی اینستا داد. شاید اولین باری که خودم و جزئی از این شهر دیدم! خب پیجش و دیدم زیاد دختر فالو کرده بود. منم درخواستش و قبول نکردم ولی خودم فالوش کردم. حوصلم سر رفته. چن تا از برنامه های خوشحال کنندم و کنسل کردم چون مریض شدم یخورده. باید حسابی به خودم برسم که حالم زود خوب شه. اون پسر آقا، جنتلمن، متعهد، کاری و مسئولیت پذیر، گاهی کمی شوخ، مهربون و همدل، مستقللللل.... این آدم کجاس؟☹️

بیخیالللل. خیلی وقت بود سینگل نبودم. عجله برا چیه. از هیچی به هیچی زندگیم لذت ببرم.😁

ع.ق

توسط Bluepetus | چهارشنبه بیست و سوم آبان ۱۴۰۳ | 15:48

قبلترها با خوندن رمان های الکی دلم میخواست یه پسر پولدار عاشقم بشه. دیروز چند نفر صحبت میکردن. شنیدم که توی یه هتل بزرگ و معروف کار میکنن. از مسائلشون میگفتن و باهم درد و دل میکردن. فکر میکردم برای تعبیر شدن رویای سیندرلا باید با آدمهای خیلی پولدار برخورد داشت. مثل کار کردن تو چنین هتلی. اما نه تنها معلوم نیست چه آدمهای خودشیفته ای به پست آدم بخورن، بلکه ممکنه رییس ها هم غیرقابل تحمل باشن. اونطور نه از عشق خبری هست نه از آرامش فکری. پس عشق و خوشبختی لعنتی کجاس؟ هیچ فرمول و راه حل خاصی نداره. زمان درست، مکان درست، آدم درست. این سه تا باید جور شن. اما گوشه گیری، غرور، ارتباط با آدم دیگه... هزارتا چیز دیگه راه و میبندن.

خالی از آدم

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۳ | 23:32

نه از کراش خبری هست، نه آدم جدیدی میبینم نه کراش جدیدی... هیچ!

قحطی آدم اومده. خب از زیر سنگم که نمیشه یکی پیدا بشه. من بیشتر خونه‌ام.

حال شرکت تو گروه هارو هم ندارم. بدجوری گیر کردم تو این مرحله از زندگیم.

به الف فکر میکنم. به لبخندش، بغضش، دلسوزیاش... هنوز دوستش دارم اما خب راه دیگه ای برام نمونده بود. یکم بیشتر باهاش میموندم خیلی شرمنده خودم میشدم. یادم نره چی شد که ازش جدا شدم.

اصلا یکی دوتا موقعیت هم پیش اومد که پسرهایی و ملاقات کنم اما از تیپ و قیافشون خوشم نمیومد کلا نخواستم انرژی بذارم. حوصله قبل و ندارم دیگه. قبلا نمیتونستم از پسرهای جذاب خوشم بیاد. میترسیدم اونقد دورشون پر باشه که منو نبینن و شکست عشقی بشه‌. یا بعدا چشمشون کس دیگه ای و بگیره. الآن یکم نظرم عوض شده. بنظرم زشت و زیبا نداره. حالا اختلاف قیافه و پول و فرهنگ و ... زمین تا آسمون نباشه بهتره اماسر یکم خوش قیافه و کمتر خوش قیافه فرقی تو وفاداری ندارن. بستگی به شخصیت هر فرد داره. فقط اعتمادبنفسم درمورد حودم خیلی کمه خودم و پسر و از کار افتاده میبینم! یه آدم بی هنر و بدرد نخور!

در مورد ویژگی هام نمیتونم واقع بین باشم چون گاهی اونقدر خودم و خفن میبینم که کسی و لایق نمیبینم. هردوشون هم اغراق امیز و دور از واقع ان. من یه ادم معمولیم. همین. عشق انگار بطور خاص تعریف شده. نکنه چون خیلی معمولیم نتونم یه زندگی عاشقانه و جذاب داشته باشم؟

امیدوارم زندگی عاطفیم کمی سروسامون بگیره.

پروژه غیر کاری

توسط Bluepetus | دوشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۳ | 15:24

3 بار فال حافظ گرفتم و هرسه بار بد اومد!

"مجو درستی عهد از جهان سست نهاد

که این عجوز عروس هزار دامادست"

وقتی حافظ میگه نجو خب نمیجویم. ولی اینطوریم نمیشه این پسره رفته رو مخم. میره سرکار! آخ اگه الف رفته بود... تا اون سر قله قاف دنبالش میرفتم. اما نکرد. اصلا یطور چید که نتونم برم! وقتی الف به اون مورد اعتمادی نتونست گوشیش و بهم نشون بده، چطور به بقیه اعتماد کنم؟ بخاطر همین فعلا رابطه بی رابطه. فقط نیاز به دیدن تعدادی پسر دارم که حقیقتا بدردبخور باشن. طی اتفاقات سالمی باهم برخورد داشته باشیم و هول بازی نشه. کسی هم نخواد محسوس مخ بزنه که چندشم میشه.

این پروژه جذابیه. دنبال پسرهای خوبم وگرنه اون مدلا راحت پیدا میشه. هرچند خیلی با من کاری ندارن. ورزشکارا یکم سالمترن. اما حال ندارم کوهنوردی کنم تا شاید یکی و ببینم. شاید دم دمای بهار کوه برام جذابتر باشه.

بعدا بهش فکر میکنم که چطور با آدمای مناسب خودم معاشرت کنم. فعلا خستم:)

خستگی مفرط

توسط Bluepetus | یکشنبه بیستم آبان ۱۴۰۳ | 15:27

یکم زیاد دارم به اون کراش فکر میکنم. جز بینیش همه چیزش موردپسندمه. اما از اون جایی که میترسم دلو بدم بره، میخوام دور خودمو شلوغ کنم. مسخره ترین کار ممکن دیت رفتن با آدمیه که اصلا نمیشناسمش و اون شب گفت ازم خوشش میاد. شاید برم ببینمش یا فقط یکم توی چت حرف بزنم اما اونو هم دور نگه میدام یعنی شماره تلفنمو نمیدم بهش و نمیذارم رابطه بینمون پیش بیاد. بهرحال اشتباهاتم قراره کمی احتیاطشون کم شه. شدیدا نیاز به گروه های سالمی دارم تا راحت پسرهایی و ببینم و بشناسم، بدون اینکه داستان پیش بیاد. اما فعلا خستم، سرم هم شلوغ.

امروز فشار کاری هروقت داشت منفجرم میکرد لاک یکی از ناخن هامو با ناخن میکندم. طولی نکشید که هر ده تا انگشتم بدون لاک شد.

ذهنم دائم مشغوله اما موضوع خاصی برا فکر کردن ندارم. این از وقتی اوج گرفت که حس کردم مادرم بازیم داده.

بهرحال دیگه انرژی قبل و ندارم که زیاد فکر کنم. فقط میخوام شادیم و بزرگ کنم. شاید هدفم فعلا همینه. خوشحالی هر چه بیشتر!

کراش طور

توسط Bluepetus | جمعه هجدهم آبان ۱۴۰۳ | 23:9

یه پسره بود قبلا باهاش حرف میزدم درمورد درس ها، چون با الف تو رابطه بودم نذاشتم بینمون صمیمیتی پیش بیاد. ولی خب نمیدونم چرا ذهنم درگیرش بود. از اونجایی که میخوام یکم شل کنم و به خودم فرصت اشتباه بدم، بهش پیام دادم. حدود دو ساعت حرف زدیم. اومم برام جذاب بود. اما ابدا دلم نمیخواد وارد رابطه عاطفی بشم. فقط در حد یه آشنایی ساده و محدود. خیلی خوش گذشت حرف زدن باهاش. موسیقی نقاشی کار ورزش... امیدوارکننده اس. یعنی فقط من نیستم که همه چیو باهم میخوام. همین مدل ادم چن تا بیشترشو بشناسم خیالم راحت میشه که قحطی نیومده. بهرحال فعلا وقت خوب دیدنه و بعدا انتخاب میکنم. کمی سبک "هرچه پیش اید خوش اید".

پلن بی

توسط Bluepetus | جمعه هجدهم آبان ۱۴۰۳ | 19:40

امروز شک کردم پدرم واقعا مسئولیت پذیر باشه. دو روز کامل خونه نبود درحالیکه یه مشکل تعمیراتی بزرگ داشتیم توی خونه. دروغ چرا؟ شدیدا مضطرب شدم. کلا خیلی چیزها سرجاشون نیستن. روابط خانوادگیمون، روابط پدرم، رفتارها... خیلی خستم. این چیزا باعث میشه نتونم رویاپردازی کنم. نتونم برا آیندم برنامه درستی داشته باشم و اصلا حتی تو کار کوچیک روزمره ام هم لنگ بزنم.

چکار میشه کرد؟

باید فراموشش کنم. اینجور وقتا باید برنامم بیرون موندن از خونه باشه.

پس امشب نهایت تلاشم و میکنم و فردا با عذاب وجدان کمتر و با کمی شیطنت و وقت خریدن کاری که بهم کمی نشاط بده رو انجام میدم.

پدرم همینه. مادرم همینه. منم که باید خودمو نجات بدم.

لب کدوم پرتگاه

توسط Bluepetus | پنجشنبه هفدهم آبان ۱۴۰۳ | 21:27

امروز روز خوبی رو نگذروندم. شب زیر دوش حمام شدیدا احساس استیصال داشتم که یهو دیدم داره گریم میگیره. نه یه گریه راحت. از اونها که هرکار میکنی بیشتر از دو قطره اشک دستتو نمیگیره... بعد کنجکاو شدم این حال افتضاح آمیخته با اضطراب و لب مرز پنیک از چیه. یکم فکر کردم. به پاسخ ابلهانه و احتمالا درستی رسیدم. موضوع اینه که مسائل سختی رو از سر گذروندم که فرصتی برای استراحت و نفس تازه کردن هم نداشتم آنچنان. با هر سختی بود رد کردم اونها رو. مثلا رابطم با پدر و مادرم و نوسازی کردم و خودمو از بینشون اوردم بیرون. که بزرگترین پروژه و خفن ترینش بود واسم. بعد رابطه چند سالم با الفی که از هر آدمی بهم نزدیکتر بود و تموم کردم. این هم اونقدر برام سخت بود که مدتها خودمو براش آماده کردم. در نهایت این منم. همچنان کلی مشکل دیگه دارم که نیازه حلشون کنم. مثلا خشمم از مرحله سرکوب بیرون اومده و گاهی افسارگسیخته و غیرقابل کنترل میشه. یا عقب انداختن بعضی کارها. هروقت به مشکلات فعلیم فکر میکردم خوشحال بودم که حداقل از لب پرتگاه فاصله گرفتم. حداقل مشکلات بزرگمو حل کردم. اما اون شب ینفر بهم گفت هیچ فاصله ای در کار نیست و ما همیشه لب پرتگاه قراره بمونیم. باورم نمیشد این حرفساده چطور از پا درم بیاره. آره اصلا من مدتیه خوابمم درست نیست ولی حداقل امید داشتم. دلم خوش بود. احساس امنیت میکردم. باور داشتم یه کاری انجام دادم...

بنظرم بعضی تعاریف تو زندگیمون حیاتی ان. بهتره بیخیال تعریف بقیه بشیم و کار خودمونو انجام بدیم. مثلا خدا. من با تعریف بقیه شاید حتی نتونم براش احترام قائل باشم په برسه به دوست داشتن. پس بهتره بخیال اونها بشم و با تعاریف خودم زندگی کنم.

لب پرتگاه برای من خیلی دردناک بود. حاضر شدم چند برابر معمول فعالیت داشته باشم که فقط از اون پرتگاه دور بمونم. شاید اونکه گفت ما همیشه لب پرتگاهیم، خود پرتگاه هم براش متفاوت معنی بده. نه بی شک این روزهای من هیچ شباهتی به اون حال جهنمی نداره. حتی انقدر حالم بد بود که باعث شد از این ایده که جهنم همین دنیاست و حال بد همون جهنمه و اینها شدیدا بدم بیاد. من هیچ کاری انجام نداده بودم که مستحق اون وضع باشم. جالبه مادرم من رو نمیدید. یعنی میومد اتاقم میدید خوب نیستم اما عین خیالش نبود. اصلا تقصیر خودش بود که اون همه رنج میکشیدم چون اون رنج ها مال من نبود.

بگذریم...

خداروشکر که از مراحل سخت عبور کردم. درستش میکنم. و دیگه لب اون پرتگاه نیستم. این روزها خوشی های کوچیک خیلی بیشتری رو تجربه میکنم. با احساسات دارم اشتی میکنم. خودم بیشتر میبخشم. مسئولیت کمتری برعهده میگیرم. این روزها حالم خیلی بهتره و چقدر باعث افتخار خودم هستم.

حسرت های الکی

توسط Bluepetus | پنجشنبه هفدهم آبان ۱۴۰۳ | 14:23

هنوز پیج بعضی از همکلاسی های دبیرستانم و چک میکنم. اونموقع جدا از اینکه طبقه اجتماعی پایینتری نسبت به اونها داشتم، مشکلات خانوادگی و مالی هم وجود داشت. علاوه بر همشون با سرکوب ها و اخلاقیات زیادی بزرگ شده بودم. همه چیز دست به دست هم داده بود که ازشون وحشت کنم و گوشه گیرو فوق خجالتی بشم. بعد از تموم شدن مدرسه گاهی پیج هاشون رو چک میکردم. همین که میتونستن نسخه واقعی خودشون رو در معرض دید بذارن و از قضاوت و عالی نبودن نترسن، برای من خیلی حسرت برانگیز بود. امروز هم نگاه کردم صفحه یکیشونو. حالا زندگی خفنی دارم. نکه عالللییییی باشه اما موفق محسوب میشم. ظاهرمم خوب بود بهتر هم شد. اما با اینحال چیزهایی برای حسرت خوردن پیدا میکنم. مثلا اینکه تعداد ادمهایی تشویقش میکنن و زیرپست هاش کامنت میذارن خیلی کم نیست. خودم که صفحم پرایوته و دوست و اشناهایی که ممکن بود رو نروم برن و اصلا قبول نکردم. یعنی با اینکه خودم انتخابکردم دنیام محدود باشه باز حسرت میخورم. نکته بعدی فالو کردن پسرهایی از همشهری هامون هست. حقیقتش اینه که من حتی یدونه اکس هم تو شهر خودم ندارم و همینطور تقریبا هیچ پسری و نشناختم. حتی وقتی دبیرستان میرفتم هم وضعم همینطور بود. حسادت و حسرت مباحث پیچیده ای هستن. گاهی فرق نمیکنه چقدر خوب باشی، نسبت به افرادی میتونی همیشه حسرت بخوری.

فکرمیکنم کمی جسارت بیشتری لازم دارم. و کمی اراده و صلابت که کار عقب مونده خیلی مهمم و جمع کنم. سبک زندگیمو اصلاح کنم. خوشی هامو دوباره بیشتر کنم. و در نهایت به پله بالاتری از شخصیت خودم برسم.

درسته که گاهی وسوسه میشم رابطه عاطفی داشته باشم و عشق بورزم و عشق ببینم اما تنهایی هم لذت خودشو داره. کمی ابهام تو زندگی میتونه جذاب باشه. این رهایی و خالی بودن زندگی عاطفیم بعد از این چند سال یکم سخته و طبیعیه.

قدر خودمو میدونم

رها رها رها من

توسط Bluepetus | چهارشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۳ | 22:54

امروز رفتم یه کار زیبایی رو صورتم انجام بدم. یکم ریمل زده بودم و رژ. تو آینه نگاه کردم که چه چیزی نیاز داره صورتم و یهو حس کردم چقدر متناسبه صورتم. دماغم همیشه رو مخم بود اما برا عمل کردن هم زیادی دوستش داشتم. آخر سر با تغییرات جزئی و نامحسوس بقیه اعضا بینیم هم جا افتاد. خب اگه قیافم بد نیس چرا هیچ کس بهم توجه نکرد؟ خیلی پیاده روی کردم اما کسی چیزی بهم نگفت. حتی به یه دختر هم ینفر چیزی گفت اما من نه. اینکه هنذفری تو گوشم بود و حسابی غرق اهنگ بودم یا اینکه جدی یا سر به هوا راه میرفتم یا اینکه با کسی چشم تو چشم نمیشدم، اینها هم بی تاثیر نبود. اما دلم میخواست مثل اون شب ینفر دنبالم بیاد و بگه من خیلی خاصم و اون متوجهم شده و....

هرچند به هیچ عنوان قصد شروع رابطه با کسی و ندارم‌.

خیلی خالیم. نه خشم زیادی، نه غصه زیادی، نه انگیزه زیادی، نه دلتنگی زیادی.... هسچ حس خاصی گاهی ندارم. خیلی اروم و راحت. یکم بهم خوشحالی میده این وضع. کم کم دارم به این رهایی خو میکنم.

غروب پاداش شب تارم بود

توسط Bluepetus | سه شنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۳ | 15:38

روزهای بیخیالی سر رسید. الف، اون الف بزرگ و عالی قبلترها پودر شد. بدون اون دارم زندگی میکنم. حتی آهنگ های شاد هم کم کم داره برمیگرده به پلی لیستم. از این به بعد آدمها باید با من درست رفتار کنن اگه نه، قرار نیست همه چیز عادی باشه. هی بد کنن هی ببخشم، آخرش اینهمه ادم فیک و میخوام چکار؟ تا یه حدی اوکیه اما از یه حدی بیشتر نادیده گرفته بشم، دیگه تحمل نمیکنم. مهرطلبیم کمتر شده و استرس کمتری برا راضی کردن همه دارم. ترس از صمیمیتم بیشتر شده و جرات نمیکنم به کسی زیاد نزدیک شم. کی دیگه حال داره مثل الف اونهمه دنبالم بیاد؟ غصه نداره درست میشه.

دیروز خفن ترین تجربمو داشتم. به تماشای غروب ایستادم و وقتی تنها برمیگشتم و هنذفری توی گوشم بود، بلند خوندمش. نکه فریاد بزنم اما باز بلند بود. آدمی که خودشو جمع میکرد که جای کمی بگیره، با صدای آروم حرف میزد که شنیده نشه، استایل خنثی و بدریخت انتخاب میکرد که دیده نشه، حالا از لاکش بیرون اومده و از وجود خودش کمتر شرمگینه. باور نمیکردم این سیاهی پایان داشته باشه. باورنمیکردم بابت بودن خجالت نکشم. امید همینه. کمتر شدن سیاهی امیده. زندگی گاهی پاداش های جذابی میده به آدم. منتظر میمونم روزهای خوب بیاد... اگه کسی تو تاریکی غرق شد دستشو سعی میکنم بگیرم. امیدوارم همه بتونن حداقل گاهی از تاریکی بیرون بیان.

فشار

توسط Bluepetus | یکشنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۳ | 10:5

زندگیم شبیه سریال 13 دلیل برای... شده، فقط من اونقدر خوشکل نیستم. جدا شدن از الف، قطع شدن رابطم با یکی از دوستام، نارو خوردن از مادرم، زور شنیدن تو محل کار...

در آستانه فروپاشیم اما میدونم سخت جون تر از این حرفام. چند شب اونقدر فکرم درگیر بود نتونستم خوب بخوابم. کارهای آسون برام سخت شده و کوچکترین انگیزه ای برا رسیدن به خودم ندارم.

در اصل اوج فشار وقتی بهم وارد شد که مادرم بهم نارو زد. از اون موقع طاقتم کمتر شده.

صبوری کرده بودم

توسط Bluepetus | شنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۳ | 9:51

اخیرا فکرم خیلی مشغوله. به الف فکر میکنم که واقعا خوب بود یا بد یا اینکه چقدر اشتباه کردم یا چی شد که انقدر طول کشید؟ یادم اومد که اونموقع شرایط خیلی خوبی نبود که شاغل بشه، من سعی کردم درک کنم. بعد از اون یکسال صبر کردم و یک سال هم مشخص کردم اولویت برام چی هست و باهاش اتمام حجت کردم. گاهی قبول میکرد مطابق میل من کار و شروع کنه و بیخیال بعضی چیزها بشه اما بداخلاقی میکرد و احترامی نمیذاشت. دیدم ارزش نداره اینطور. گذاشتم حالا که روشن شده من دقیقا چی میخوام، خودش انتخاب کنه. چون زور زوری تهش قشنگ نمیشد. انتخاب هاشو کرد و من اصلا نبودم جزئی ازش. بهش میگفتم یجوریه زندگیت که اثری از خودم تو حال و آیندت نمیبینم. خیلی دوستش داشتم. جدایی ازش مثل از دست دادن بخش مهمی از خودم بود. اولین بار یه سریال دیدم. و یهو دیدم اگه ازدواج خوب نشه میتونه تا چه اندازه بد باشه. اگه با الف میموندم بعید نبود زندگیم دقیقا مثل اون سریال بشه. شباهت عجیبی بود. قلبم بالاخره قبول کرد که ممکنه واقعا بهترین اتفاق موندن با الف نباشه واسم. بالاخره راضی شد کمتر از خودم دوستش داشته باشم. این نقطه عطف بزرگی بود. حالا که دلم بیقراری میکرد حس کردم لازمه یادش بیاد که چه مسیری رو طی کردم. نمیخوام وقتی جوونیم کمرنگ شد، آدمی و ببینم که خودشو برا آدم بی لیاقتی باخته. اینکه آدم خودشو دوست داشته باشه گاهی خیلی سخت میشه. به خودم گیر میدم این کارو کن اون کارو کن. عالی باش. زیباترین باش. رفتارت بی نقص باشه... و هر بار خطایی میکنم فکر میکنم دوست داشتنی بودنم به شدت کم شده. باید خیلی مراقب خودم باشم. خیلی برای خودم ارزش قائل باشم و نذارم کسی باهام بدرفتاری کنه. مهربونی با خودم و باید تمرین کنم. بیشترین حسی که به خودم داشتم معمولا انزجار و خشم بوده. تمرین میکنم و بهترش میکنم

اولویت خودمم

توسط Bluepetus | جمعه یازدهم آبان ۱۴۰۳ | 12:2

دیروز فهمیدم قیافم خیلیم بد نیس یعنی کنار کسی که از نظرم خیلی خوشکل بود عکس گرفتم و دیدم اِ حتی از اونم میشه گفت خوشکلترم! کنارش هیچوقت اعتمادبنفس نداشتم. البته ناگفته نمونه کسی میخواست توجه کنه اول به اون نگاه میکرد. من اغلب حتی پشتش قایم میشم! سرمو کم بالا میارم با مردم کمتر چشم تو چشم میشم و اگه حرفی هم از کسی بشنوم عادت کردم نادیده بگیرم و اصلا خیلی چیزا رو نمیشنوم. این موضوع که خودم و زیبا، دوست داشتنی و کافی نمیدونم خیلی عجیبه. سرتا پام هم طلا باشه باز خودمو باور ندارم. این موضوع زندگیم و خیلی تحت تاثیر قراره داده. باعث شده قبلا از اینکه پس زده بشم خودمو عقب بکشم، رویا پردازی نکنم، خیلی حساس باشم، زیاد باج بدم و...

تمومی نداره...

چکار کنم؟ بدون تراپیستم نمیتونم از پسش بربیام. خیلی هم انرژی بره. اگه تراپی و از سر بگیرم هفته ای یه ساعت اختصاص میدم به این موضوع و باقی هفته رو چیزهای دیگه تمرکز میکنم. تا آخر این ماه صبر میکنم. امیدوارم برگرده.

فکر میکنم کسی که تا حد زیاد باعث حال بدم شده مادرم باشه. ازم مواظبت نمیکنه! چه وقتی مریضم، چه وقتی موضوع رابطش با بابا باشه، چه حتی آسیب ها و زخمام. حتی وقتی بهش میگم کدوم کارش برا من آسیب زنندس، حساسیت به خرج نمیده و تا مدت ها باهم کشمکش داریم تا بتونم بهش حد و مرز و بقبولونم.

اخیرا ازم حرف کشید و من که با اعتماد و خیال جمع داشتم باهاش حرف میزدم یهو متوجه لبخندش شدم. یه لبخند خودشیفته‌گرانه که داشت زرنگی و باهوشیش و به رخ میکشید. اخلاقیات اینجور مواقع براش مهمه؟ ابدا! واقعا فکر میکنم بیشترین آسیب و از مامانم دیدم.

دیگه به هر قیمتی شده نمیذارم بشکنتم. دیگه نمیذارم بازیچه کنه من و. دیگه اولین چیزی نمیشم که بتونه قربانی کنه. نکته غمگینش اینه که خیلی وقت‌ها از گفتن یا حتی فکر کردن به اینکه بهم آسیب رسونده معذب میشدم. خودم و سرزنش میکردم که از رفتارش آسیب دیدم. چون وقتی گفتم رنجیدم ازش، همین کارو کرد. خودش رو مظلوم نشون داد و جای پشیمونی، جبران و اصلاح، طوری رفتار کرد که انگار خودش قربانیه و اونه که حقش ضایع شده!

هرچی بشه مهم نیس. من الفم و از دست دادم. مونسم، همدمم، همرازم، بهترین دوستم... واقعا کم کردن رابطم با مادرم اونقدر سخت نیس. بهش یاد میدم چطور با من باید رفتار کنه. خودمو در دسترسش قرار نمیدم. همینجوری هم اغلب بیرون از خونم پس غصه نداره.

منی که الآن هستم از تاریکی‌های زیادی عبور کرده. باید قدرشو بدونم. باید مواظبش باشم. باورش کنم. دوستش داشته باشم.

خطاب به خودم

توسط Bluepetus | پنجشنبه دهم آبان ۱۴۰۳ | 23:29

محافظت از خودم گاهی دچار مشکل میشه. مثل تغییر دادن برنامم به طور کلی بخاطر بقیه و اولویت قرار دادن نیازشون به نیازهای ضروری خودم. یا اینکه یهو میبینم کسی من و بازیچه قرار داده تا حس‌های خوبی بگیره.

خودم خیلی برام مهمه. هر چیز خوب رو بخاطر خودم تجربه کردم و خودم هر تجربه بد رو به هر نحوی بود پشت سر گذاشت. خیلی وقت ها به خودم پشت کردم و همرنگ بقیه تخریبش کردم. من اونطور که باید قدرشو ندونستم. ازش عذر میخوام. از کودک معصوم و بی گناه و کم قدرتی که بودم معذرت میخوام که رویاهاشو فراموش کردم. براش متاسفم که چیزهای تلخی رو تجربه کرد و خوشحالم که سرپا موند.

خود عزیزم قول میدم جوری زندگی کنم که اولویتم تو باشی. از امشب زخم هات و مرهم میذارم، بال آرزوهات و نمیچینم، تورو بخاطر اشتباهاتت سرزنش نمیکنم، بهت اجازه میدم خطا کنی، مواظبم کسی بهت آسیب نرسونه، اگه رسوند حقش و میذارم کف دستش.

خود عزیزم از امشب آغوشم برات گشوده‌اس. خودم بهت محبت میکنم. خودم بهت گرما میدم. خودم اشکت و پاک میکنم.

دوستت دارم و قدرت و میدونم

ساخت و ساز

توسط Bluepetus | چهارشنبه نهم آبان ۱۴۰۳ | 17:28

برام عجیبه سوگواری خاصی نکردم برا جدا شدن از الف. مثلا خیلی حالم خراب باشه. دائم گریه کنم... نگرانم نکنه جلو احساساتمو گرفتم. اما حس خاصی ندارم. خشم دارم. دلتنگی دارم. هنوز ته دلم دوستش هم دارم. اما دیگه نمیخوامش. حتی نمیخوام درگیرش باشم. شاید واقعا ازش گذر کردم.

آماده شکست عشقی نیستم ولی. حال ندارم وارد رابطه بشم مخصوصا با اصرار طرف مقابل و بعد بومب منفجر شه احساساتم. میخوام چشمامو باز کنم زل بزنم تو چشم آدما. میخوام زیبایی و دلبریمو از سر بگیرم و پشت لباسهای بی مدل بی رنگ و بسیار گشاد قایم نشم. یه مدت لازم دارم فقط ارتباط بگیرم و نگاه کنم. همین.

خیلی خوشحالم. فکر میکنم حالا نشونه‌هایی از دوست داشتن خودمو دارم میبینم. یه متن میخوندم کسی که خودشو دوست داره به قلب احترام میذاره و جایی که ازخودگذشتگی میکنه هم فرق داره. درک نکردم اما الان یکم میفهممش. من آدمیم که میتونم از خودگذشتگی کنم. برا الف داشتم همه چیز و فدا میکردم اما چیز زیادی بدست نمیاوردم اما از وقتی خودمو بیشتر دوست دارم، به راحتی خودمو حلوا نمیکنم برا کسی. باید یه منطقی پشتش باشه. یه هدف یه چیزی که بی‌ارزه بخشی از خودمو فدا کنم. باز هم بعید میدونم فدا کردن چیزهای خیلی بزرگی از خودم بتونه توجیح داشته باشه.

پس روند پیش رو اینه. سعی میکنم نه بگم. حد و مرزم و مشخص کنم. با آدمها آشنا شم. تا جای ممکن خودمو فدا نکنم.

ممنون خودم که دووم آوردی و لبخند خوشکلت و دوباره ساختی♡

سردرگمی

توسط Bluepetus | سه شنبه هشتم آبان ۱۴۰۳ | 17:10

مغزم داره منفجر میشه.

چندین موضوع میخوان به مغزم هجوم بیارن و چون حال فکر کردن ندارم فقط ناخودآگاهم درگیره. منتظرم پنجشنبه بشه و صبح زود برم برای دو. تنها کسی که فعلا چشممو گرفته، ۵ سال ازم کوچیکتره! کی انقد پیر شدم که پسری که ازم ۵ سال کوچیکتره واسم جذاب باشه.

هرچند نمیدونم چقدر شخصیتش مطلوبه ولی در نگاه کلی و از این فاصله خیلی شبیه کسیه که من میخوام. کم مونده ازش بپرسم داداش بزرگتر داره یانه.

میخوام یه چیزی و تجربه کنم که تاحالا نکردم. اینکه رابطه عاشقانه نباشه و یکی و انقد دوست داشته باشم که بخاطرش هرکاری کنم. قبلا ی رو دوست داشتم. یکطرفه و بدون اینکه حتی دوست باشیم اما بخاطرش دیوونگی نکردم. فقط حرص خوردم که چقد خره که منو نمیبینه. ایندفعه دلم میخواد یجور دیگه تجربش کنم. درست مثل سریالا. دیوونگیه شاید. اما حالا که الف و باختم دیگه احتیاط مسخرس. خسته شدم از عاقل بودن.

آیدی پسره هنوز توی گوشیم هست. خیلی ریز حس هول بودن ازش گرفتم. پسر عصا قورت داده ای نبود اما صاف و صوف و مرتب بود. با خودم میگم نکنه اون آشنایی که هی میگفتم همین مدلیاس که باید یه قرار بذارم و ببینم طرفو. اما از اون طرف با خودم فکر میکنم اینبار مثل الف نباید بشه. یکی بیاد اصرار کنه که خیلی من و میخواد بعدشم منی که دلم نطپیده بود عاشقش بشم و طرف..‌‌‌.

آخ الف. چقدر بیشعور بودی که عاشقم نبودی. چقدر گاو بودی که اونهمه چیز از من پنهان کردی. آخه بی مروت من اونهمه پیشت خودم بودم. هر خطاییم میکردم وقتی نبودی خودم یکراست میذاشتم کف دستت.

ای خدا. چقدر حس بدی دارم نسبت بهش. اون لبخند خشکلشو دلم میخواد مچاله کنم.

هرچی بود تموم شد من موندم و یه شروع تازه. کاش تراپیستم بود من و هم تازه میکرد.

سراشیبی به عمق زمین

توسط Bluepetus | دوشنبه هفتم آبان ۱۴۰۳ | 7:47

یه حال عجیبی‌ام.

یه خبر بد و نگران کننده بهم رسید. از خودکشی یک نوجوون. اوه خدای من. حتی احتمالش خیلی دردناکه. اون بچه چی بهش گذشته که به این وضع رسیده. بمیرم برای دلش. از اون طرف هم فکر خانواده سطح بالای پسره رو مخم رفته. بسوزه پدر بی پولی که بدون پول آدم هرکار کنه هم نه تیپ و قیافش خودشو نشون میده نه حتی فکر و فرهنگ و رفتارش. درسته با پول نمیشه آدم باکلاس و سطح بالا باشه. اما بدون پول اصلا نمیشه.

ای خدا. تا کی باید هر روز همه بدتر از دیروزشون بشه؟ پس کی اون روزهای خوب برا هممون میاد؟

ماجرای امشب

توسط Bluepetus | یکشنبه ششم آبان ۱۴۰۳ | 22:24

گفته بودم یه پسره توی گروه چشممو گرفته. البته نه خیلی زیاد ولی باز خوب بود. امشب پدر و مادرش اومده بودن. بنظر خیلی سطح بالا بودن. چه از نظر فرهنگی چه اقتصادی. راستش حسرت خوردم. دلم خواست خیلی پولدار و خفن بودم. اما من هشتم گرو نهمه. اینهمه کار مسکنم اما حقوقم اداره کاره. پدر و مادرم هم کار میکنن باز نمیشه. باورم نمیشه اینهمه تلاش میکنیم و تهش هیچی. اما خیلی خفن بنظر میرسه که پسر چنین خانواده ای باشی. شبیه شاهزاده میشی‌. اما پسره پکیج خوبی هم هست. اخلاقش، رفتارش، قدش، قیافش همه چیز میزون. آخه چطور ممکنه؟ دارم فکر میکنم یه نگاه به کسی بندازه چقدر میتونه ارزش داشته باشه. یعنی ناخوداگاه دختره پرنسس میشه انگار. البته بعید میدونم کسی کمتر از سطح خانوادگی خودش و قبول کنه. خب همه این مضخرفات یه محدودکننده مهم داره. اونهم اینکه فکر میکنم ازم کوچیکتره. پس هیچی دیگه مهم نیس و سرتا پا هم طلا باشه من نمیخوامش.

امشب خلاف معمول شب دیروقت پیاده داشتم برمیگشتم. یه پسر بهم گفت باهم آشنا شیم. نگاش کردم سرمو تکون دادم و گفتم نوچ. و بیخیال رد شدم. بعد با ماشین دنبالم اومد و حرف زد. هرچی گفتم نمیخوام با کسی آشنا شم باز دنبالم اومد.

قیافش بد نبود. قدش هم خوب بود. اما شغل و فعالیتی شبیه نیستیم انگار‌. بهرحال آیدی تلگرامشو قبول کردم تو یادداشتم داشته باشم که اگه خواستم باهاش حرف بزنم.

این چن وقت خوب بود. از نامرئی بودن دراومدم. وارد گروه شدم. دوست پیدا کردم. پذیرفته شدم. حتی جواب کسایی که برام قلدری کرده بودن رو هم دادم. بنظرم فوق العاده پیش رفت.

هرچند ناراحتم از اینکه سطح اون پسر انقدر بالا بنظر میرسه.

آدمهای کم لیاقت

توسط Bluepetus | شنبه پنجم آبان ۱۴۰۳ | 21:48

بعضی ویژگی های الف رو که تو آدم دیگه میبینم، از اون آدم بیزار میشم. اما خنده الف. آه خدا. چقدر خندشو دوست داشتم.چقدر اسکرین شات از خندیدنش تو تماس تصویری داشتم. صداشو چقدر دوست داشتم. وقتی مهربون حرف میزد...

اتفاقی افتاد که قلبم سِر بشه. سخت تر و مقاوم تر شدم. اون مهمترین چیزی بود که برای از دست دادن داشتم و برای اینکه خودمو آماده کنم ازش جدا بشم، چه کارها که نکردم از چه چیزها که نگذشتم. آخر سر داستانمون به جایی رسید که راه برگشتی نموند. من عوض شده بودم. خودمو بیشتر دوست داشتم و دیگه حاضر نبودم فدای اون بشم. اون هم فدا نکرد خودشو و همه چیز تموم شد. قلبم آواره شد. میترسم تنهایی باعث شه یخ بزنه. دلم براش تنگ شده و حسابی ازش دلگیرم.

امشب کسی و دیدم که ازم بزرگتر بود اما با تجربیات قبل من سر میکرد. یه پسر پررو و خودخواه. یه دختر با احساس گناه و شرم بسیار زیاد. و یه رابطه اشتباه و بی معنی که متعاقبا دختر هر چی بگذره بیشتر فدا میشه.

راستش دختره و پسره من رو رسوندن خونه. اونهم با اصرار پسره. توجهی که از پسره گرفتم و دوست نداشتم. سعی کردم سردتر باشم باهاش. رفتارش با دختر و هم دوست نداشتم. حمایتگرانه نبود.

چقدر تلخه قصه از خودگذشتگی دختری که خودشو فراموش کرده همراه پسری خودخواه. چه مسیر سختی رو باید بگذرونه تا به خودش بیاد و متوجه خودش بشه. خدای من! تازه وقتی هوشیار شد چقدر کامش تلخ میشه وقتی به گذشته فکر میکنه. این موضوع با بالارفتن سن هم شدت میگیره.

اتفاقات تلخی که از سر میگذرونم رو دوست ندارم توی کس دیگه ببینم. بخاطرش نگران میشم و غصه خودم و خودش و میخورم. با اینحال کمی خوشحال میشم میبینم کجا بودم و کجا رسیدم. گذشتن از الف. بیرون کشیدن خودم از بین پدر و مادرم. اینها شاید معجزات من باشن تو زندگی خودم. فقط خودم میدونم چقدر سخت بود.

مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو
برچسب ها
  • جدایی (1)
  • در پی خود (1)
  • در پی معنا (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای قسمتی واقعی و پنهان از من محفوظ است .