واسم جالبه که برا هر چی اصرار داشتم به در بسته خوردم. که بعد از اینکه تلاشم به نتیجه نرسید فهمیدم چه اصرار بیخودی بوده. بهترین نشدن این چن وقت، موندنم کنار الف بود. نمیخواست بمونه و هیچ تلاشی نمیکرد. من در عوض میخواستم بمونه و باهمه چیز کنار میومدم. معجزه بود که به خودم اومدم و رهاش کردم. مثل کشی که مدت ها کشیده شده باشه، در رفت و دور شد. خیلی وقت بود که از دست داده بودمش. پذیرفتنش خیلی سخت بود. دنبال روابط دوستانه بودم که باز موفق نشدم. نشد که دوستی داشته باشم که زود به زود بتونم ببینمش. نشد کسی رو نزدیکم داشته باشم. کراش هایی که زدم علی رغم اینکه به سمتم اومدن اما نخواستن نزدیکتر بشن. روابط سطحی و مسخره در حد آشنایی با کسایی که خیلی هم از نظرم اوکی نبودن شروع کردم که فقط داره ازم انرژی میگیره. دوست ندارم وقت بذارم و مدام ازم میخوان بیشتر باهاشون حرف بزنم. عذر هم تا حدی جواب میده از یه جا به بعد میفهمن حال و حوصله ارتباط و ندارم. دیگه از پسرهای معمولی خوشم نمیاد. یا شاید از رابطه عاطفی خوشم نمیاد. الف عوضی تر از چیزی بود که فکر میکردم. روحم و زخمی کرده.
حالا که تنهاییم یه ذره هم کم نمیشه، میخوام توش غرق شم....