خودم و گم کرده بودم. وحشت کردم از اینکه دوستی ندارم که باهاش وقت بگذرونم یا براش مهم باشم. اومدم خونه. مامانم گفت آدم دوست داتشنی و شیرینی هستم. گفت مطمئنه دوست خوبی پیدا میکنم. آروم گرفتم. همه چی دوباره واسم کافی و خوشایند شد. مسیری که تا الآن طی کردم خیلی نامرئیه. نیاز دارم گاهی فریاد بکشم. بگم دیدید دیگه نمیترسم از اینکه تنها کنسرت برم؟ دیدید دیگه ترس از قضاوت بقیه من رو درهم نمیشکنه؟ دیدید بالاخره فشار ها کمتر شد؟
هنوز جای کار هست اما چیزی از ذوقم رو برای جایی که ایستادم کم نمیکنه. عقاید صلب و افراطی در هم شکستن و حالا آدمی کنجکاو، ماجراجو، کمی سرگردون و شاد شدم.
آره الف قسمتی از خودم بود. بخش فوق محتاط و ترسوی من بود. قدرت رو از این بخش منتقل کردم به بخش ماجراجو. مناطق امن کمرنگ شدن و رفته رفته ترس هام رنگ معمولی تری به خودشون گرفتن.
تمدین کنم در مقابل قلدرها بایستم و از واکنششون نترسم. فشارهای اضافی کمتر میشن و حال خوبم موندگارتر.