خواستم عکسم رو استوری کنم که ت ریپلای کنه و صحبت و شروع کنه. سین زد و واکنشی نشون نداد. در عوض ب هم لایک کرد هم ریپلای کرد :/
از فواید داشتن چن تا کراش در پیج همینه. میای یکی دیگه رو نزدیک کنی یکی دیگه میوفته تو تور. برای بار هزارم خوشحالم که از الف جدا شدم.
تمام چیزهای کوچیکی که یه وقتی هیچ جوره خوشحالم نمیکرد، دوباره به چشمم میان و چشمام رو به درخشش میندازن. لبخندم، شیطنتم، هیجاناتم...
نمیشه از بین رفتن همه چیز رو گردن الف بذارم. بی انصافیه. لبخند و مقدار زیادی از شور و نشاطم رو چند وقتی بود از دست داده بودم که با الف آشنا شدم. مدتی باهم خوب و خوش بودیم و بعد رفتیم زیر سایه دوری. یک سال بعد افسردگی اومد و روزگارم رو کند و تار کرد. بنظرم الف باعث شد دووم بیارم و تا فرداها خودم رو بِکِشم. اون آخرا اما خودش مهمترین مانعم بود. ازم میخواست رابطم با بقیه صمیمی نشه و خودم رو آماده رفتن از شهرم کنم. خودش اما خیلی دور بود ازم. من هیچ جوره تو زندگیش نبودم انگار. حسابی یکطرفه شده بود رابطمون. شاید آخرین مانعم این بلاتکلیفی بود. کم کم عکس گل و غروب و آسمون به گالریم برگشت. کم کم کفش هام روند کهنگیشون سریع شد. دارم موفق میشم. اون دختر کوچولویی که تو عکسها لبخندش دزدیده شده بود، داره احیا میشه. ویژگی های منحصر به فردی که از ترس پذیرفته نشدن سانسور کرده بودم، برمیگردن و من رو من تر میکنن. الآن اگه کسی بگه دوستم داره باور میکنم. خودم هم میتونم خودم رو دوست داشته باشم. خودم هم میتونم خوش بگذرونم. اگه کسی بگه زیبا هستم باور میکنم. نفرین موفقیت داره شکسته میشه♧