یکم زیاد دارم به اون کراش فکر میکنم. جز بینیش همه چیزش موردپسندمه. اما از اون جایی که میترسم دلو بدم بره، میخوام دور خودمو شلوغ کنم. مسخره ترین کار ممکن دیت رفتن با آدمیه که اصلا نمیشناسمش و اون شب گفت ازم خوشش میاد. شاید برم ببینمش یا فقط یکم توی چت حرف بزنم اما اونو هم دور نگه میدام یعنی شماره تلفنمو نمیدم بهش و نمیذارم رابطه بینمون پیش بیاد. بهرحال اشتباهاتم قراره کمی احتیاطشون کم شه. شدیدا نیاز به گروه های سالمی دارم تا راحت پسرهایی و ببینم و بشناسم، بدون اینکه داستان پیش بیاد. اما فعلا خستم، سرم هم شلوغ.
امروز فشار کاری هروقت داشت منفجرم میکرد لاک یکی از ناخن هامو با ناخن میکندم. طولی نکشید که هر ده تا انگشتم بدون لاک شد.
ذهنم دائم مشغوله اما موضوع خاصی برا فکر کردن ندارم. این از وقتی اوج گرفت که حس کردم مادرم بازیم داده.
بهرحال دیگه انرژی قبل و ندارم که زیاد فکر کنم. فقط میخوام شادیم و بزرگ کنم. شاید هدفم فعلا همینه. خوشحالی هر چه بیشتر!