برام عجیبه سوگواری خاصی نکردم برا جدا شدن از الف. مثلا خیلی حالم خراب باشه. دائم گریه کنم... نگرانم نکنه جلو احساساتمو گرفتم. اما حس خاصی ندارم. خشم دارم. دلتنگی دارم. هنوز ته دلم دوستش هم دارم. اما دیگه نمیخوامش. حتی نمیخوام درگیرش باشم. شاید واقعا ازش گذر کردم.
آماده شکست عشقی نیستم ولی. حال ندارم وارد رابطه بشم مخصوصا با اصرار طرف مقابل و بعد بومب منفجر شه احساساتم. میخوام چشمامو باز کنم زل بزنم تو چشم آدما. میخوام زیبایی و دلبریمو از سر بگیرم و پشت لباسهای بی مدل بی رنگ و بسیار گشاد قایم نشم. یه مدت لازم دارم فقط ارتباط بگیرم و نگاه کنم. همین.
خیلی خوشحالم. فکر میکنم حالا نشونههایی از دوست داشتن خودمو دارم میبینم. یه متن میخوندم کسی که خودشو دوست داره به قلب احترام میذاره و جایی که ازخودگذشتگی میکنه هم فرق داره. درک نکردم اما الان یکم میفهممش. من آدمیم که میتونم از خودگذشتگی کنم. برا الف داشتم همه چیز و فدا میکردم اما چیز زیادی بدست نمیاوردم اما از وقتی خودمو بیشتر دوست دارم، به راحتی خودمو حلوا نمیکنم برا کسی. باید یه منطقی پشتش باشه. یه هدف یه چیزی که بیارزه بخشی از خودمو فدا کنم. باز هم بعید میدونم فدا کردن چیزهای خیلی بزرگی از خودم بتونه توجیح داشته باشه.
پس روند پیش رو اینه. سعی میکنم نه بگم. حد و مرزم و مشخص کنم. با آدمها آشنا شم. تا جای ممکن خودمو فدا نکنم.
ممنون خودم که دووم آوردی و لبخند خوشکلت و دوباره ساختی♡