سریال پشت سریال. خودم و با سریال خفه کردم. و نه تنها سیر نشدم بلکه پشیمون هم نیستم. دنبال چی میگیردم؟ یه فرمول برا دوست داشته شدن؟ یا خودم و میسپارم به شخصیت داستان و اون از پس هرکاری برمیاد؟ خوبیش اینه میدونم پایانش تلخ یا باز نیس. تهش خوشحالی و خوشبختیه. آخرین سریال با خودم گفتم رمزش خوشکلیه. آدم اگه خوشکل نباشه فرصت اول برا دیده شدن و از دست میده. چه برسه به دوست داشته شدن. خودم و تو آینه دیدم. نه زشت نیستم. پس خوشکلی هم جواب نیس برا من. البته چشمام بخاطر گریه دیشب پف کرده، موهام اغلب بدحالته، و انقدر لبمو جویدم که کبود و پوسته پوسته شده. آرایش هم بلد نیستم. خب با این وضع چهره ام داره آبروداری میکنه خودش.
از پیدا کردن عشق با برنامه خسته شدم. یعنی حال و حوصله هیچ تجربه حرفه ای رو ندارم. خجالت هم میکشم. پس ترجیح میدم عصرا جای رفتن به گروه های جدید پناه ببرم به خونه گرم و راحت و غرق سریال شم. عشق اتفاقی هم به همین اندازه احتمال رخدادش کمه. بازم جای شکرش باقیه عشق رو توی سریال میبینم.