احساس میکنم رودست خوردم. اغراق نیست اگه بگم حالم بده. برنامه هایی که برا سرپا نگه داشتن خودم داشتم، دود شد رفت هوا. یکی از یکی بدتر. چند ماه میگذره دریغ از کوچکترین آشنایی. تلاش هام واسه ورود به محیط ها و گروه های عمومی هم به شدت بی فایده بود. حوصله معاشرت با هرآدمی و ندارم. مثلا اون کراشه که دوست اجتماعی دختر زیاد داشت، حدس میزنم معاشرت باهاش برام ناراحت کننده نباشه اما میترسم دوستم ناراحت شه که بهش نزدیک شم. آدمایی که بیخیال پول دراوردنن هشتن شدیدا رو مخن واسم. یا خنده ها و حرفهای ضایع.
سخت میگیرد جهان بر مردمان سخت کوش
اینه که به فنا رفتم. اون از رابطه عاطفیم. اون از زندگی کاریم و درسیم. فقط زندگی خانوادگیم خیلی فاجعه نیست. بدون هدف بدون انگیزه بدون برنامه الکی میدوام و روزمو شب میکنم.
با افسردگی فاصله زیادی ندارم. خوشی های کوچیکی که درنظر گرفتم تا حد خیلی زیادی بهم کمک میکنن.
چقدر از روند تراپی راضی بودم. بالاخره یکی و پیدا کرده بودم و داشتم ذره ذره رنج های بیهوده رو کم میکردم. تراپیستم گفت کار نمیکنه فعلا. اتفاقی پیج اینستاشو دیدم. عکس های فارغ التحصیلیش بود. خوشحال شدم که حالش خوب بنظر میرسه اما قلبم سراسر خشم شد. در مقابلم مسئول بود. یهو رفت و کسی و جای خودش معرفی نکرد. حس کردم یبار دیگه نادیده گرفته شدم. یبار دیگه بی ارزش شمرده شدم. از الف بازم ناراحت شدم. بعضی زخم ها، زخم های مشابه رو هم به خونریزی میندازن.
اشکالی نداره که تلاش هام جواب نده. زندگی همینه.