توسط Bluepetus
| سه شنبه هشتم شهریور ۱۴۰۱ | 22:1
یکم از قهرهای مامانم بگم. خیلی خشن رفتار میکنه. بیمحلی نسبتا شدید. توهین کلامی و ...
سیستمش اینطوریه که میبینه داری نازشو میکشی بیشتر اذیت میکنه. قلقش هم اینه که بیخیالش بشی. هرچقدر کمتر اهمیت بدی زودتر آشتی میکنه. و هر چقدر بیشتر تلاش کنی نتیجه عکس داره.
قبلا خیلی بیشتر از الآن داغون میشدم. باهام قهر که میکرد نمیتونستم بخوابم. تا اینکه یبار از بغل کردنم اجتناب کرد. چون مسئله بزرگی نبود و زیادی عذرخواهی کرده بودم و حتی چندین ساعت هم از مسئله گذشته بود، خیلی روم اثر بدی گذاشت. اونموقع خیلی گریه کردم. بعدش هم بزور باهاش ارتباط برقرار کردم اما بعد از اون دیگه قهراش قدرت قبل رو نداشت!
دیگه خودم رو به اب و آتیش نمیزدم که باهام آشتی کنه. و اون هم کمتر قهر میکرد. اینبار که دعوامون شد خیلی عصبانی بود ولی بنظرم حقش بود.
از اون دسته آدماام که ممکنه خیلی ناگهانی با خاک یکسانتون کنه. مثلا درموردتون فکر کنم دروغگویید، موقعیتش که پیش بیاد بهتون میفهمونم که اینجوری فکر میکنم. و خب مشخصه اون آدم هم گارد زیادی داره و هم آسیب میبینه.
این ویژگی بدم شاید باشه. چون مغزم نیاز به زمان داره تا بتونه ویژگی به کسی نسبت بده.
بهرحال اینبار قهر کرد. اولش اشتباه کردم تلاش کردم اشتی کنه.
و الآن میپذیرم که موقتا مادری ندارم.
برا منی که تو چنین بیثباتیای بزرگ شدم آنچنان سخت نیس!
اینطوری که تلاش نمیکنم بهتره. تخریب شخصیتی که انجام میده باعث میشه نسبت به خودم حس بدی داشته باشم و نتونم خودم رو دوست داشته باشم.
پس یادمون نره کسی قهر کرد اهمیت ندیم.
بیاد بجنگه خب. قهر چیه آخه؟
حداقل انقدر آدم رو تخریب نکنه.
شاید حتی دلیل اینکه انقدر با خودم در جنگم همین قهر و آشتیهای مادرم باشه که باعث شد عشقش بهم ثابت نشده باقی بمونه و در مورد خودم و لیاقتم و عشق ناخودآگاه سختی داشته باشم.
خطاب به خودم، مادرتو ول کن، من یه دنیا عشق بهت میدم!
و مسئله پایانی، الف از این نظر شبیه مادرم هست. از وقتی میبینه قهر که میکنه منم راحت زندگیمو میکنم قهرشو به حدود صفر رسونده اما... من درموردش خیلی نگرانم.
این مسئله خیلی اذیتم کرده.
کم مونده هر کسی که میشناسم رو قاب کنم بگم اینجوری نباشید!