قسمتی واقعی و پنهان از من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

پایان شب سیه

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۱ | 20:19

حس غریبی دارم. انگار هرچی میبینم خواب و خیاله. انگار باز توی تخیلاتم غرق شدم که این منطقی‌تره. دنیا از این هم میتونست عجیب‌تر باشه؟ یه نگاه به کشورها کنید. آدمها در یک زمان،چقدر متفاوت زندگی میکنن. جغرافیا تعیین کرده دین و افکار و حال و روزمون رو.

انتظار عدالتی که نمیشه داشت، حتی چرایی هم نمیشه یافت.

با خودم میگم اگه تا این حد سیاهی داره، آیا باید منتظر بارون باشم؟ یا این تازه غروبه؟!

پیش از شروع

توسط Bluepetus | شنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۱ | 10:16

شاید یه روزی کار خفنی انجام دادم...

امروز آخرین روز تعطیلات هست و بعدش یکم بدو بدو خواهم داشت. امروز تصمیم ندارم بیرون برم. دوست بچگی‌هام،همون که فهمیدم سالها فقط تظاهر میکرده از من خوشش میاد و درواقع تا حدی متنفر بوده ازم، هربار میبینتم میگه بریم بیرون باهم. من هم باهاش تماس گرفتم که این چند روز یه روزش رو باهم بیرون بریم. مشتاق نبود انگار. حس کردم مثل قبلا دلش میخواد ازم فرار کنه. پس چرا هربار منو میدید میگفت بریم ؟

بهرحال امروز از هیچکس توقعی ندارم. حتی بدم نمیاد پدرم هم ساعاتی خونه نباشه.

امروز منم و کتابهام.

یه کتاب صوتی رو تموم کردم توی یک روز! امروز کتاب میخونم و استراحت میکنم.

یکم نگران بودم همکلاسی‌هایی که خواهم داشت از من خوششون میاد یانه؟ من ازشون خوشم میاد یانه؟ ته دلم یکم دلم اکیپ میخواست که خب احمقانس به این راحتی اکیپ سالم و خفنی جور شه. زیاد نمیشه توقعی داشت. یه پروژه هم دستم مونده بود هنوز تکمیلش نکردم اما وقفه‌ای که ایجاد شده بود فرصت خوبی بود تا تمرکزم رو روی کار بذارم. کمی کار هم برای فردا باید انجام بدم.

بنظر جذاب میاد.

ورزش و تغذیم فعلا توی آفسایده. درس و زبان هم که فعلا تعطیل کردم و این خوب نیس. اما کم‌کم همه کار میکنم.

امیدوارم سرکار پول خوبی بهم بدن و خیلی حقوقم کم نشه.

جایی که زندگی میکنیم

توسط Bluepetus | جمعه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۱ | 22:44

فقط شاهنامه اس که میفهمه ما چی میکشیم!

وای از این ناخداترسان ...

عوض نمیشه

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۱ | 22:48

نشد بخوابم. حالم بده. سعی کردم توجه نکنم به حال بدم اما داره منو می‌بلعه. چطور میتونه انقدر راحت خیانت کنه؟ چطوری انقدددددر راحته واسش؟ نمیتونم ناراحت نشم. مامانم چقدر اهمیت میده؟ نمیفهممش. منم قراره مثل مادرم بشم؟ فقط میدونم قلبم خیلی درد داره. حس میکنم ته یه کانال عمیق و تاریکم و کسی نیست دستمو بگیره. یعنی تا حدودی این تنهایی و درد طبیعیه. از این شب‌ها هم میاد و میره.

آخه چطور میتونی انقدر عادی و راحت دروغ بگی و خیانت کنی؟چطوری آخه؟ بعد تو چشم بقیه زل بزنی انکار کنی دروغ بگی...

وای وای چجوری میشه غمگین نشد؟

به کمی نقاط رنگی نیاز دارم. امروز خیلی تحت فشار قرار گرفتم. سخت بود واقعا. از صبح فشار روی دلم سنگین شد و انقدر ریز ریز پدرم کارای عجیب و مشکوک کرد که آخرش بوم منفجر شدم از غم.

به خودم حالی کنم همینه!

هیچی قرار نیس بهتر شه.

سهم تو از دنیا پدریه که ویژگی های خوبی داره ولی این ویژگی‌های منفی رو هم داره.

سهمت از دنیا همینقدره دختر جون.

همینه که هست

بپذیر لطفا

کهنه و نو

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۱ | 21:36

خب تنها بیرون رفتن واسم اونقدرا هم اسون نیس. هنذفری توی گوشم تند تند راه میرم مقصد باید مشخص باشه اگه نه زیادی مصمم راه میرم تا برسم به یه جایی. وقتی تنهام حالت سلانه سلانه و خوشگذرون راه رفتن رو ندارم. نمیتونم خوش بگذرونم فقط میدوام به یه جایی برسم. درست میشه. بالاخره درست میشه.

بعد از اون مسئلم با پدرم حل نشده اس.

اما خفیفتر شده. حس میکنم ریگی به کفشش هست و تا حدی میشه مطمئن بود چون گوشیش شبیه گاوصندوق حفظ میکنه و برا تعمیر ماشیم میره و بعد میگه کارش انجام نشده. در کل دلیلی نیس که عوض شه. هیچی تغییر نکرده جز اینکه مدتی زمان سپری شده.

اخیرا با هر کس کمی صمیمی شم،حس حماقت میکنم. حتی با پدر و مادرم نمیتونم بدون پشیمونی صمیمی شم. تنها استثنای ماجرا شاید الف باشه. اونهم رفتارم زیادی پرخاشگرانه و بی‌ملاحظه‌اس اما برا اینکه به شرایط مسلطتر شم بنظرم جواب میده.

من شوق شب‌های خیابون منتهی به دانشگاه رو دارم. درخت با زیبایی جلوه‌گری میکنن و چه نور روز و چه نورپردازی شب فضا رو چنان رمانتیک میکنه که دلم میخواد اینجا با الف آشنا شده بودم. اما با الف توی کوچه پس کوچه‌هایی قرار میذاشتیم که هیچ چیز خاصی نداشت کاملا معمولی. اما کنارش حس خیلی خوبی داشتم. حسی که این آدم امن‌ترین فرد دنیاست واسه من. اونقدر قشنگ بهم نگاه میکرد که حس میکردم من هم خودم رو بیشتر دوست دارم. نگاهش گرم بود. دلم برای اون نگاه تنگ شده. آخرین بار که دیدمش نگران سربازیش بود. خیلی فرق داشت با دوسه سال پیش. قدری محکم‌تر شده بود.‌ نگاهش کمی سردتر بود و کمی غمگین. اما باز وقتی کنارم بود حس میکردم همین واسم کافیه از کل دنیا.

دلم واسش تنگ شده. مخصوصا واسه آدم روزها و سال‌های پیش. آدمی که کمتر خیلی چیزها رو بروز میداد

دلم برای خودم هم تنگ شده. مخصوصا بخشی از خودم که شانس آشنایی باهاش رو نداشتم تا الآن و ناشناخته برای من باقی مونده

وقتی انتخابت تنهایی نیس

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۱ | 13:17

دارم سعی میکنم فکرنکنم پدرم چرا گوشیشو جواب نمیده! دارم سعی میکنم فکر نکنم چرا اون سر شهره؟ میدونید چیه؟اندازه یه سر سوزن هم بهش اعتماد ندارم.

به خودم میگم وارد این ماجرا نشه ولی ته دلم غوغا میشه. که این پور واسه تو پدر نمیشه!شکسته و داغونم اما سرپام هنوز.

به هر دری زدم یکیو پیدا کنم برم بیرون باهاش. و حس بدی به خودم دارم. دلم میخواد بیخیال همه شم. میشه اصلا؟میشه بیخیال همه شد؟ نمیدونم تنهایی یه حدو مرزی داره اما فکر میکنم نشه خیلی هم باهاش کنار اومد.

بهرحال بیش از اینها نیاز به استقلال دارم. باید گاهی تنها برم رستوران. این میتونه نیازم به بقیه آدمها رو خیلی کاهش بده.

کاش از کسی نخواسته بودم باهام بیاد بیرون💔

آدم تو شهر خودش اینهمه غریب مگه میشه؟

اشکالی نداره. مصمم هستم از این هم عبور کنم.

وفای غم

توسط Bluepetus | یکشنبه بیستم شهریور ۱۴۰۱ | 7:30

روز فوق‌العاده‌ایه و من ناراحتم. نور خورشید نارنجی و دلنواز از بین شاخه درختا میتابه به منی که قلبم سنگین شده.

دارم خودم رو آماده میکنم برا یه روز پر چالش که هر چی شد سرپا بمونم اما بخاطر زندگی خانوادگیم خسته و از پا افتاده‌ام. پدری که راست و دروغش معلوم نیس. پدری که حتی آدمهای دور و نزدیک هم واسش مهم نیس. کسی که خیلی راحت به سمت هر کسی کشش داره و مادری که خودش زمینه ساز بعضی از این خیانت‌ها شد. و در آخر هم کار خاصی نکرد. مادربزرگ پدربزرگی که داستانشون همینه. و من نگاه میکنم به همه اونها و غم من رو در آغوش میکشه.

چطور آدمهای دیگه میتونن بیتفاوت باشن؟ یا حداقل کمتر ناراحت بشن؟ من این آیتم رو ندارم انگار. شاید هم دارم عجله میکنم.

بهرحال دلم میخواد یقشون رو بگیرم و داد بزنم یعنی انقدر سخت بود؟

اما مگه من رابطه خوبی با الف دارم؟ گاهی اره گاهی نه اما رفته رفتهرابطمون کمتر خوب هست.

برای شروع روزی به این قشنگی زیادی غمگینم. حیف

اشتباه کردی

توسط Bluepetus | شنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۱ | 22:44

فقط اینو میخوام بگم که هم ذهنم خیلی مشغوله هم دغدغه‌ها و کارهای زیادی دارم و هم بسیار خستم اما امان از پدری که ۴،۵ ساعت بیرون بوده. بهش اعتماد ندارم. و همچنان میتونه قلبم رو متلاطم کنه. رفتارم باهاش خیلی بهتر شده اما اضطرابم از خوب رفتار کردن باهاش یا از خیانت‌هاش یا رفتارهای غیرقابل پیش بینی‌اش کم نشده.

هم ازش متنفرم و هم خیلی دوستش دارم.

ناراحت‌کنندس که چنین انتخاب‌هایی داره.

باشه ولی نصفه و نیمه. بره اما نصفه و نیمه.

واسم دیراومدن‌هاش دردناکه. مضطرب و غمگین میشم اونقدر که اشک توی چشم‌های خستم دو دو میزنه گوشمو میگیرم که دروغهاش و غرغرهای مامانمو نشنوم...

بهرحال ایده‌هام تا الآن با شکست زیادی مواجه شده.

نتونستم حلش کنم.شایدپ حل نشه. شاید توقعم اشتباس....

بهرحال اومدم که فقط به خودم یاداوری کنم اشتباه کرده

آدمهایی برای دوست داشتن

توسط Bluepetus | پنجشنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۱ | 20:3

خب روز به روز آدمهای کمتری رو نزدیک خودم دارم. اینهمه کاهش متعجبم میکنه. الف هم تیر آخره. باهاش که حرف میزنم بهم میگه ناشکرم قدرنشناسم و حرفهایی که کمترین مقدار همدلی رو دارن. مثل قبل از افکارش و روزمره‌اش نمیگه و برعکس بیشتر میپرسه. خیلی وقته راضی نیستم از رابطمون اما اون الف منه. اگه میخواست اگه میخواستم اگه میتونستیم... میشد خیلی باهم رفیق باشیم. نشد ولی. خورد به خیانت بابا... آدم دیگه‌ای شدم. اونم آدم دیگه‌ای شد.

حالا از همه نظر دوریم. چه جغرافیا چه احساسات افکار...

امروز بدخلقی میکردم یجورایی بهونه‌گیر شده بودم. دلم تنگ بود برا وقتی که جزئی از خودم میدونستمش. الآن واسم غریبه‌اس. کسیه که مواظبم بیشتر از اون جزئیات رو تعریف نکنم،کنترلم نکنه، از احساساتم نگم و...

دنیام داره از آدمهایی که دوستشون داشتم خالی میشه. خالی که نه اما خلوت میشه... خیلی خلوت💔

داربست

توسط Bluepetus | یکشنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۱ | 22:35

درسته که ظرفیتم برا تحمل خیانت و شک تکمیل شده. درسته که قلبم منتظر کوچکترین داده ناهماهنگه تا از طپش بیوفته اما به خاطر کار هم که شده، خودم رو قوی نگه میدارم. فرصتی برای غصه خوردن ندارم و اغلب قدری خسته‌ام که شدت اضطرابم نتونه خیلی هم زیاد بشه.

در هر صورت این غم روی دل من سایه انداخته. پدری که هم خیلی دوستش دارم و هم خیلی ازش بدم میاد.

مادری که هم خیلی فداکاره و هم خیلی خودخواه.

تا پیش از این تناقض‌ها جایی توی زندگیم نداشتن. حالا کم‌کم دارن جا باز میکنن.

البته حسم به ی هم متناقض بود هم خیلی دوستش داشتم و هم ازش عصبانی بودم و هم ازش تا حدی متنفر بودم.

دوماه بگذره و دوستت جواب پیامت رو نده! حالا که پیام داده نمیخوام خیلی توجه کنم.

همینه زندگی.

چیز تازه‌ای نداره.

مثلا قرار نیست سال آینده وفاداری و احترام به خود رو از جانت پدرم شاهد باشم.

نه

همه چیز همینطور باقی خواهد موند شاید ۵ درصد کم و زیاد هم بشه.

بهرحال نمیتونم به زانوهام اجازه بدم خم بشن. قامتم رو صاف میکنم و به خودم یادآوری میکنم که چقدر نیاز دارم قوی باشم.

کمی توی کار غرق میشم و گاهی توی رویایی بال درمیارم.

رفته رفته چیزهای بهتری رو تجربه خواهم کرد. کافیه روزهای سخت نمیرم.

خودتی و خودت

توسط Bluepetus | شنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۱ | 17:12

با اونهمه خستگی تا نیمه شب بیدار موندن و گریه کردن فکر میکنم دلیلش اینه که پدرم شبیه اون مرده‌اس. ۰حتی خیلی هم ازش تعریف میکنه.

چطوری میتونه انقدر ریلکس بشینه کنار اعضای خانواده کسایی که بهشون پیام داده؟ چطور میتونه انقدر طبیعی بازی کنه؟ چطوریییییییییی؟

بهرحال از همه چیز گذشته خیلی زیاد احساس تنهایی میکنم.برام مهم بود دوستانی داشته باشم که حداقل گاهی چه برا خوشی چه برا غم بتونم روشون حساب کنم. اما نتونستم داشته باشم. برعکس آدمهایی رو دوست خطاب کردم که درخواست کمک ناملموسم رو نادیده میگیرن، حالم رو نمیپرسن، برا بیرون رفتن اقدام نمیکنن و در نهایت خودمم و خودم.

الف هم شبیه مادرم حرفی رو نمیزنه که فکر کنه درسته، حرفی رو میزنه که از طریقش من رو کنترل کنه. اینهمه ناراحتی نباید یه جا جمع شه اما شده.

شاید از همه روزهای قبلم قوی‌تر باشم اما همونقدر شکسته و دردآگین‌ام.

شاید هیچوقت نتونم با خیانت‌های پدرم کنار بیام. علی‌الخصوص اینکه با اقوام نزدیک سعی کرد رابطه داشته باشه. این شاید هیچوقت واسم راحت نشه. شاید هیچوقت دوستان باوفایی نداشته باشم. زندگی همینه. قرار نیس چیز عجیبی پیش بیاد. ادم تا وقتی آدمه همون دردا همون نقصا و همون تجربیات رو داره البته با کمی بالا پایینی.

کم‌کم به فکر ساختن یه دنیای یه نفره‌ام. زیاد امیدی به موفق شدنش ندارم. اما این نزدیکترین و راحتترین انتخاب واسه من هست. هر چی دست و پا زدم دنیام یه نفره نباشه نشد.

دلم خیلی گرفته. اشتباه کردم بعضی از دوستام رو تا الآن نگه داشتم. حالا تا حدی مطمئن شدم بعضی‌هاشون باید تا حد زیادی حذف بشن.

و باز پناه میبرم به آغوش گرم کتاب. توی کتاب تجربه تنهایی شیرینه خلاف واقعیت.

شوک

توسط Bluepetus | شنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۱ | 0:15

ماجرا از این قراره که یه شب سخت رو گذروندم. چطور؟ خب خیلی چالش داشتم. مورد اول دیدن اقوامی بود که بابا به دوتا از نزدیکانشون پیام داده بود. و خب اونها هم کمی سرد رفتار میکردن. البته فکر نمیکنم میدونستن. اگه میدونستن بعید میدونم درگیر نمیشدن باهاش. در هر صورت این اولین تنش من بود.

مورد بعدی پسر ۹ساله اقوام بود که برای اینکه ثابت کنه فحش‌های زیادی بلده، به چیزی اشاره کرد که تیلی برای سنش زود بود و من به شدت نگران اون نسل شدم.

مسئله آخر که بیشترین فشار رو به من وارد کرد، مردی بود دختر خواهر زنش رو زیادی دوست داشت! دختر بچه کمتر از دوسالش بود و مرد اون رو مدام بغل گرفته بود و زیاد گونه‌هاشو میبوسید و حتی از من خواست ازشون عکس بگیرم! اونهم جایی کمی دورتر از باقی اقوام! در آخر اونقدر به بچه وعده و وعید داد که وقتی رفت پشت سرش به شدت گریه میکرد و اسمش رو صدا میزد

آقا بچه‌اتون رو دست هر کسی نسپاریددددددد!

بچه‌ها بیشترین تجاوز جنسی و از آدمهای نزدیک میبینن. نکنید آقا! انقدر مسخره اعتماد نکنید.

انقدر بیخیال نباشید که بچه رو دست هر کسی بسپرید. اونقدر واسش وقت بذارید که به فرد دیگه‌ای نیاز نداشته باشه.

خیلی تحت فشار قرار گرفتم. خیلی اذیت شدم. دیدن بوسیدن‌هاش... روانم رو متشنج میکرد.

عکس رو چرا دور از بقیه خواست؟ میخواست بگه رابطه خوبی با اون بچه داره؟ چون قبلش عکس دیگه‌ای از بچه رو در حال نقاشی کشیدن نشون داد.

نمیشه! جور در نمیاد!

به سابقه خراب مرد برگردم یا به بیتفاوتیش نسبت به بچه خودش؟ چطوری میشه این رفتار صمیمانه رو هضم کرد؟

بهرحال لطفا الکی اعتماد نکنید! هر کسی میخواد باشه، اون بچه شماس! نذارید زیادی وارد دنیای کودکانه‌اش بشه!

جشن با چاشنی زهرمار

توسط Bluepetus | چهارشنبه نهم شهریور ۱۴۰۱ | 23:21

چجوری میشه فهمید پول خوشبختی نمیاره؟ کلی پول میدی یه غذای خفن میخری و بعد جشنی که قرار بود با خانوادت بگیری به زهرمار تبدیل میشه. آره شاید خوشبختی اینطوریه. نمیشه دو قرون پول داد و خریدش.

اما کمبودش هم میتونه خوشبختی رو کم کنه.

بهرحال امروز تنش زیادی رو حس کردم. هم خسته‌ام و خیلی خیلی غمگین.

منِ درونم یه گوشه تو خودش مچاله شده. یکم ناامیده. و من دارم سعی میکنم وانمود کنم همه‌چیز خوبه. اما همه چیز خوب نیس. نه وضعم داغون داغونه و نه عالی عالی.

دپرسم اما نه خیلی زیاد. ناامیدم اما نه خیلی زیاد.

اینکه میبینم خیلی از مولفه‌ها رو عوض کردم اما حالم تغییر نکرده، ناامید و ناراحتم میکنه.

بهرحال زندگی همینه! فکر میکنی برسی به فلان‌چیز دیگه همه چیز خوب میشه. اما میرسی همون آشه و همون کاسه البته با قدری ناامیدی.

چه میشه کرد؟ همینه دیگه. منتظر روزهای خوب میشم.

فقط اهمیت نده

توسط Bluepetus | سه شنبه هشتم شهریور ۱۴۰۱ | 22:1

یکم از قهرهای مامانم بگم. خیلی خشن رفتار میکنه. بی‌محلی نسبتا شدید. توهین کلامی و ...

سیستمش اینطوریه که میبینه داری نازشو میکشی بیشتر اذیت میکنه. قلقش هم اینه که بیخیالش بشی. هرچقدر کمتر اهمیت بدی زودتر آشتی میکنه. و هر چقدر بیشتر تلاش کنی نتیجه عکس داره.

قبلا خیلی بیشتر از الآن داغون میشدم. باهام قهر که میکرد نمیتونستم بخوابم. تا اینکه یبار از بغل کردنم اجتناب کرد. چون مسئله بزرگی نبود و زیادی عذرخواهی کرده بودم و حتی چندین ساعت هم از مسئله گذشته بود، خیلی روم اثر بدی گذاشت. اونموقع خیلی گریه کردم. بعدش هم بزور باهاش ارتباط برقرار کردم اما بعد از اون دیگه قهراش قدرت قبل رو نداشت!

دیگه خودم رو به اب و آتیش نمیزدم که باهام آشتی کنه. و اون هم کمتر قهر میکرد. اینبار که دعوامون شد خیلی عصبانی بود ولی بنظرم حقش بود.

از اون دسته آدما‌ام که ممکنه خیلی ناگهانی با خاک یکسانتون کنه. مثلا درموردتون فکر کنم دروغگویید، موقعیتش که پیش بیاد بهتون میفهمونم که اینجوری فکر میکنم. و خب مشخصه اون آدم هم گارد زیادی داره و هم آسیب میبینه.

این ویژگی بدم شاید باشه. چون مغزم نیاز به زمان داره تا بتونه ویژگی به کسی نسبت بده.

بهرحال اینبار قهر کرد. اولش اشتباه کردم تلاش کردم اشتی کنه.

و الآن میپذیرم که موقتا مادری ندارم.

برا منی که تو چنین بی‌ثباتی‌ای بزرگ شدم آنچنان سخت نیس!

اینطوری که تلاش نمیکنم بهتره. تخریب شخصیتی که انجام میده باعث میشه نسبت به خودم حس بدی داشته باشم و نتونم خودم رو دوست داشته باشم.

پس یادمون نره کسی قهر کرد اهمیت ندیم.

بیاد بجنگه خب. قهر چیه آخه؟

حداقل انقدر آدم رو تخریب نکنه.

شاید حتی دلیل اینکه انقدر با خودم در جنگم همین قهر و آشتی‌های مادرم باشه که باعث شد عشقش بهم ثابت نشده باقی بمونه و در مورد خودم و لیاقتم و عشق ناخودآگاه سختی داشته باشم.

خطاب به خودم، مادرتو ول کن، من یه دنیا عشق بهت میدم!

و مسئله پایانی، الف از این نظر شبیه مادرم هست. از وقتی میبینه قهر که میکنه منم راحت زندگیمو میکنم قهرشو به حدود صفر رسونده اما... من درموردش خیلی نگرانم.

این مسئله خیلی اذیتم کرده.

کم مونده هر کسی که میشناسم رو قاب کنم بگم اینجوری نباشید!

خبر خوب یا بد

توسط Bluepetus | دوشنبه هفتم شهریور ۱۴۰۱ | 19:5

الآن تو وضعیتم که هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه. هیچی! همه چیز میتونه ناراحتم کنه حتی چیزهای خوب!

دلم میخواد سالها یا حتی ماه‌ها گریه کنم.

اینا موقتیه. یعنی میدونم حالی به این داغونی همیشگی نمیتونه باشه. اما دلم گرفتهههههه.

الف هم قبول شد. میتونستیم باهم باز یه دانشگاه و یه شهر باشیم. و اون خوابشو دیده بود که چی قبول شدم. جالبه. دقیقا همون رو قبول شدم. با اینکه خیلی میخواستمش اما خوشحال نیستم. خیلی ناراحتم. اونموقع اینکه شهر خودم بمونم رو از هر چی بیشتر میخواستم اما الآن...

یذره نفسگیره. خیلی کم. از یه طرف حس میکنم لازمه واسم. چون وارد جایی میشم که خودم رو از آدمهاش کمتر حس میکردم. بهرحال مهم نبوووود. مگه آدم حس فقر کنه از نداشتن چیزی وقتی بدستش میاره حس میکنه غنی هست؟ از نظر من اون ماجراها درست‌بشو نیس مگه از راهش.

نمیدونم چرا انقدر غمگینم.

چرا غم خب؟

یه درس جالب گرفتم. چیزی که الآن از ته دلم میخوام رو دو ماه دیگه شاید اصلا نخوام! یادم باشههههه. مهم هم نیس البته.

شوت کردن دیوار

توسط Bluepetus | دوشنبه هفتم شهریور ۱۴۰۱ | 17:33

خانم حالا قهر کرده. میبینه احساساتم درگیر شده بیشتر اذیت میکنه. الآن تو وضعیت بدیم. فقط خودشو میبینه.

گریه کرده! واه واه! کار هر روز منه! عجب آدمیه.

من احمقم که احساس گناه کردم. من احمقم که سعی کردم درستش کنم. من احمقم که هستم اصلا.

انقدر عصبی شدم که یه لگد محکم به دیوار زدم و واقعا بخش زیادی از حس بدم تخلیه شد اما خب بعدش نشستم برا پام گریه کردم که دردش گرفته و بیگناه آسیب دیده.

بهرحال زندگیم حال بهم زنه. نه زندگیم بلکه خودم از خودم خوشم نمیاد. یکی از مهمترین دلایلش هم همون خانمه.

من خرم که برام مهمه باها اشتی کنم.

آی خدا. از کل زندگیم و هر چیزی اطرافم در جریانه متنفرم.

هر بدبختی دارم یه سرش به اون خانم میرسه. معلومه ازت بدم میاد اخه. پا میشی با اون زن‌های اشغالی که لاس میزنن با پدرم میری بیرون. خب حالم ازت بهم نخوره؟ چجوری میتونی پشت دوربین بایستی و ازشون عکس بگیری؟

بگذریم.

درست نمیشه.

مهم هم نیس.

بهرحال تنها کسی که دارم خودمم. حتی اگه از خودم بدم بیاد تنها کسیه که دارم.

شاید انتقام

توسط Bluepetus | یکشنبه ششم شهریور ۱۴۰۱ | 23:52

حالا که به مقدار زیادی قدرت نیاز داشتم حسابی پنچر شدم. با مامانم یه دعوای درست و حسابی کردم. اما نکه حرفای مفید بزنم. در حدی که بگم موضوع عصبانیتم چیزی جز حرفا و رفتارهایی که فکر میکنه است.

واسم سخته بگم چون با کسایی که بابا باهاشون سعی داشت بریزه رو هم صمیمیه.

و نتیجه نهایی گند زدن به روز خوبش بود!

خوبه

یه چیزی ته دلم خنک میشه

اونهمه خودخواهی، اونهمه ندیدن احساسات من...

حداقل پایان بدی برا روز خوبش بودم.

اما غمگینم. خیلی هم حس تنهایی دارم. الف فعلا در دسترس نیست. دوستام ارتباط باهاشون راحت نیس. مادرم پر. پدرم دور.

دلم گرفته.

یادتون میاد میگفتم چطور قراره با اون آدما روبرو شم؟ یک سال و نیم‌گذشت هنوز واسم کابوسه دیدنشون. بخش زیادی از اقوام رو بریدم. آروم نیستم. فقط دلم میخواد به خودم دهن‌کجی کنم. که دیدی انقدر راحت نبود؟ فکر کردی بگذره اوکی میشی فکر کردی بری سرکار، تابستون بیاد، روزها بلند شن... همه چیز اونطور که خواستی پیش رفت اما نشد. مسئلت چیز دیگس.

واقعا دردم چیه؟ خیانت لعنتی چرا انقدر اذیتم میکنه؟ و در کنارش از مادرم بدم میاد که میتونه به زندگی عادی خودش برگرده. از پدرم بدم میاد که هنوز احتمال خیانت داره.

چراااااااا؟

و باز خواب قراره دستمو بگیره و این کابوس رو با کابوس دیگه‌ای وقفه بندازه. و چی بهتر از این؟

به شدت کنجکاوم بدونم چرا این ماجرا آزارم میده؟

دلشو میشکنم

توسط Bluepetus | یکشنبه ششم شهریور ۱۴۰۱ | 23:18

حالا چطور به مامانم بگم عصبانیتم ازش به خاطر چیه؟

باهاش بدرفتاری میکنم بدون اینکه بدونه. البته قبلا زیادی صمیمی برخورد کرده بود با طرف خیانت بابا، بهش گفتم این کارش رو دوست ندارم. شاید میتونست حدس بزنه. انتظار زیادیه. بهرحال وضعیت مضخرفیه. دلم واسش تنگ شده ولی تا بیاد نزدیکم بدترین رفتار ممکن رو میبینه. این خشم هم جزئی از عشقه.

بهرحال تقصیر زیادی در به گند کشیدن خانوادمون داشت. هردوشون مقصر هستن. هم پدرم هم مادرم.

و خب اون گند رو درست هم نکردن.

شاید متفاوت

توسط Bluepetus | یکشنبه ششم شهریور ۱۴۰۱ | 21:20

ماجرا اینه که باید تصمیم بگیرم! یا درستتر قراره تصمیم‌گیری رو با مهارت عجیبی که ندارم به تعویق بندازم.

از طرف دیگه حالت سلسله مراتبی‌ای که تو ذهنم هست رو میخوام بشکنم و آدمها رو رییس و بالاسری نبینم. و به رتبه همکار همسطح کنم!

پس دوتا رشد در راهه. یا دوتا تمرین برای رشد.

یکی شهامت و سیاست. و دومی هم نوعی احترام به خود هست.

خودم رو گاهی زیادی دست پایین میذارم. مثلا دارم کار فرد دیگه‌ای رو انجام میدم (که اشتباه هست) و هربار ازش سوالی میپرسم ازش تشکر میکنم :/

اونهم با کمال خونسردی و پررویی میگه خواهش میکنم. یکمم قیافه میگیره!

نکن خب. نکن دختر.

نیازه کمی پام رو روی پدال گاز فشار بدم و دوباره مصمم و سرسخت جلو برم.

امروز از دوستی کمک گرفتم که فکر نمیکردم بتونه کمکی کنه! اما تونست. حتی فکر میکردم نتونه وقت هم بذاره. وقت گذاشت و از جون و دل من رو راهنمایی کرد. امیدوار شدم. که شاید چشم من کوره واسه دیدن بعضی دوستی‌های فوق‌العاده!

البته یادم نره توقعم هم زیادی بالا نره!

اولین حقوقم رو هم گرفتم. فعلا نمیتونم احساس تعلق بهش داشته باشم پس زیاد ذوق زده نیستم. اما خوبه حسابم یکم پرتره:)

به من چه؟؟؟؟؟؟؟

توسط Bluepetus | شنبه پنجم شهریور ۱۴۰۱ | 21:51

اضطراب گردنم رو گرفته و نمیذاره زندگی کنم. هر چیز بی‌ربطی رو به اضطرابم درمورد بابا ربط دادم اما الآن به قوت باقیه!

حالا قوت هم نمیشه گفت. ۶۰ درصد مقدار میانگین قبلش. بهرحال همچنان اونقدری هست که فلج شم روی تخت. گوشی رو بگیرم دستم و بالا پایین برم.

میدونید چی اذیتم میکنه؟ اینکه نمیتونم کنار پدرم با آرامش برم پیاده‌روی. نمیتونم برم خرید نمیتونم برم پیش پزشک چون به محض اینکه دیدم نگاهش خانمی رو دنبال میکنه نمیتونم توی دلم بهم نریزم.

اما همش نگاه نیست. زیادی هم صمیمانه برخورد میکنه. حتی با مردها هم نسبتا گرمه اما نه به اون فجاهتی که با بعضی خانما هست.

چیز دیگه‌ای که اذیتم میکنه اینه که مادرم یکم عجیب و غیرقابل درک بنظر میاد واسم. پدرم با اینهمه از آشناها سعی کرده رابطه داشته باشه و حتی معلوم نیس چقدر موفق شده -_- و بعد مادرم همچنان با اونها رابطه نسبتا خوبی داره! چطورییییییی؟ حتی خودش هم میدونه که اونها هم زیادی صمیمانه برخورد کردن.

استقلال مالی دیگه واسم یه رویا نیس دارم تا حدی بدستش میارم. توی طول روز بیرون از خونه‌ام. ذهنم درگیر مسائل مربوط به خودم هست. زندگیم هم هیجان و چالش به اندازه کافی داره. حتی رابطه عاطفی هم دارم که با وجود چالش‌هایی که داره بهم حس امنیت نسبی میده.

پس چه مرگمه؟

این اشک که گوشه چشم‌هام آهسته میرقصه تا راهشو باز کنه، قلبم که مثل سنگ شده و نفس‌های سطحی اینها چین؟

پاییز گذشت، زمستون گذشت، حالا تابستون هم داره میگذره و من نتونستم حلش کنم.

همه با این وضع خوبن. کاش واسه من نباشه تمام بار ماجرا. اصلا به من چه؟ مگه من رفتم به هر کس و ناکس ابراز صمیمیت کردم؟ مگه من هر کس و ناکس رو کشیدم تو رابطه‌ام و گذاشتم کنار پارتنرم؟ به من چه اصلا؟

شاید همین کارهای مامانم باعث شد که دلم نخواد الف هیچ صنمی با دوستام داشته باشه.

حل نمیشه به این راحتیا. نمیفهممش. واقعا چرا من باید مضطرب شم؟ چرا منننننن؟

در مقابل بلدُزر

توسط Bluepetus | شنبه پنجم شهریور ۱۴۰۱ | 0:17

حسم به خودم بهتر شده. آدمهایی توی طول زندگیم کنارم بودن و هستن که سعی میکنن درموردم بولوف بزنن اما در جهت منفی. مثلا همینجوری الکی بدون دلیل بگن مثلا تنبلم و بعیده صبح زود بیدار شم. گاهی گولشون رو خوردم. فکر کردم حتما یه چیزی دیدن که میگن. اما امشب متوجه شدم نه! اونها همینجوری یه چیزی میگن اگه درست بود که تیر رو جای خوبی زدن اگه هم غلط بود حداقل اون فرد انقدر به شک می‌افته که چیزی نگه.

چون از قبل کمی این آدم رو شناخته بودم آماده بودم سعی کنه تحقیرم کنه و وقتی پیش اومد، انتخاب خوبی نداشت. من آرامشم رو از دست ندادم. البته دستش هم رو شده!

بهرحال آدم هرچقدر با خودش رابطش بهتر میشه کمتر آسیب میبینه. امیدوارم بیش از این هم بتونم خودم رو بشناسم و به خودم نزدیک شم.

تا حد زیادی خودتخریبگریم کم شده. به ندرت سعی میکنم خودم رو تخریب کنم. و در برخورد با آدمهای قلدر هم کمی عملکردم بهتر شده.

خودم کم نیار و به تلاشت ادامه بده.

امروز اهداف کوتاه مدتم رو شناسایی کردم. چیزهایی که فکرم رو مشغول میکنن و دلم میخواد انجامشون بدم اما اولویت برنامه‌هام معمولا نیستن. حالا راحتتر میتونم فعالیت‌هام رو انتخاب کنم.

امیدوارم بهم حقوق بدن. نیاز به دو جفت کفش دارم. و اگه حقوق بهم بدن خیلی راحتتر میتونم نیازمو براورده کنم. البته شاید باعث شه انتخابم محدود شه. آزادی عمل رو کمی بیشتر ترجیه میدم.

امیدوارم اتفاق‌های خوبی بی‌افته.

خنک شدن هوا، نوید یه پاییز دلچسب رو میده.

امیدوارم این پاییز برای همه پاییز قشنگ و پربرکتی باشه.

کمی تنهایی

توسط Bluepetus | پنجشنبه سوم شهریور ۱۴۰۱ | 21:4

روی یه نیمکت تو فضای باز نشستم. از اون نیمکت‌ها که بعد معنوی ادم رو فعال میکنه. آدم میبینتشون عاشق میشه. چه راه بری چه بشینی راه رفتن بقیه رو تماشا کنی در هردو صورت حس جالبی داره.

اخیرا متوجه شدم که دوستی‌هایی داشتم که باید تموم میشدن. و الآن دارن ذره ذره ته میکشن.

آدمهایی که یا شدیدا عاشق خودشون هستن یا اونقدر فراری که در هر صورت نمیتونن آدمی مثل من رو ببینن. آدمی که خودش هم گاهی طرف خودش نیس.

شاید کمی بالغ‌تر شدم که دارم این تنهایی رو حس میکنم و در کنارش برای وجود نصف و نیمه بعضی‌ها هم بیشتر از پیش ارزش قائل میشم.

شاید قسمتی از بلوغه پذیرفتن این تنهایی.

هی دست‌و‌پا زدم که نرن. حالا آروم مشتمو باز میکنم و میذارم موندنشون انتخاب یک نفر نباشه.

دقت کردم که چقدر از خودم فراریم. از تنها شدن. از خودم موندن و خودم. طبیعت بشره شاید. اما تو این دم‌دم آخر زمستون فکر میکنم میتونم قدری با خودم آشنا‌تر و شاید دوست‌تر بشم.

علی‌رغم ترسم تنها نشستن روی نیمکت پیاده‌رو باعث نشد کسی مزاحمم بشه. نسیم دل‌انگیزه. شاید باقی تنها موندن‌ها هم همینقدر آسون و دلپذیر بود.

اگه نوشیدنی بود که محتویش شجاعت بود حتما یکیش رو مینوشیدم.

چطور میشه شجاع‌تر بود؟

برا جدایی زوده

توسط Bluepetus | چهارشنبه دوم شهریور ۱۴۰۱ | 21:47

دارم فکر میکنم رفتن و ترک کردن چقدر مسیله عادی‌ای بنظر میاد.

ترک خانواده، ترک پارتنر، ترک جامعه...

تعهد شاید کم‌کم داره رنگ میبازه و بنظرم اونقدر که باید بهش پرداخته نمیشه.

وقتی حرف از جدایی زدم به الف، هر دومون شوکه شدیم. انگار تازه تونستیم خوبی‌های همدیگه رو ببینیم. جدیتم و که دید بنظرم کمی کوتاه اومد و سعی کردم نظرش رو درمورد کنترل کردن تغییر بده.

میدونم من هم درمورد حدو مرزهام جدی نبودم گاهی. مخصوصا سال گذشته وقتی بخاطر پدرم خیلی دچار اضطراب بودم یا حتی قبلتر. درمورد همه چیز توضیح میدادم سوال میکردم و نظر میخواستم. به جایی رسید که خودم نمیتونستم تصمیم بگیرم و ازش میپرسیدم و بعد دست به عمل میزدم.

نقش خودم رو بهتره بیاد داشته باشم.

نمیدونم بعدا درمورد کار چقدر میتونه جدی باشه. اما میدونم دلم میخواد دوستش داشته باشم.

منطقم میگه نمون

توسط Bluepetus |

جدایی

| چهارشنبه دوم شهریور ۱۴۰۱ | 1:26

هزار بار جدا شدنمون رو تصور کرده بودم بهش گفتم ممنون بخاطر همه روزهایی که پیشم بوده و براش ارزوهای خوب کردم انگار تا اونموقع جدایی واسمون غیرقابل فهمیدن بود. خیلی شوکه شد. ناراحت شد. و خب نمیفهمم چطور یه چیزی میتونه انقدر سخت باشه. ۱۰۰۰تا خوبی داره و شاید یه بدی که نتونم تحمل کنم. اونهم اینه که دلش میخواد تغییرم بده. نه به سمت چیز بدی فقط به سمتی که از خودم فاصله میگیرم. بهرحال خیلی زیاد دردناک بود و فعلا شاید به تاخیر بیوفته شاید هم هیچوقت لازم نشد از هم جدا شیم.

بعله میل زیادی به کنترل کردن داره. نه فقط کنترل کردن کنترل شدن اما تو مسیری که خودش از قبل تعیین کرده! هردو کنترل کردن هست هم خودش رو در آینده و هم فرد مقابلش رو. شباهتش با مادرم همینه. شاید مغزم اونو انتخاب کرده که رابطم با مادرم رو بازسازی کنه.

بهرحال منطقم میگه برو. دلم طاقت نداره.

نزدیک به پایان

توسط Bluepetus | سه شنبه یکم شهریور ۱۴۰۱ | 20:17

وقتی شیر خشمم رو باز کردم خیلی سریع و زیاد از الف عصبانی میشدم. گاهی فکر میکنم اون زمان از رابطه‌امون میترسیدم دلم میخواست هر چه زودتر تموم شه. اونموقع اون صبور بود. هر چند گاهی مقصر خم بود اما من میپذیرم که داشتم آشوب به پا میکردم.

بعد الف هم عصبانی شد. الآن خیلی عصبانیه. از تغییراتی که کردم بدش میاد. و صبرش هم تموم شده. توی دعوا اونقدر عصبانی میشه که میتونم واقعا حس کنم وقتی میگه نفس‌نفس میزنه از خشم.

هرچند چیز خاصی نمیگم. بهرحال سناریویی که تو ذهنم بود عملی شد. انقدر اذیتش کردم تا ازم جدا شه. و اونموقع دیگه ترس از دست دادنش رو نخواهم داشت.

باورم نمیشه اینکارو کردم.

حتی مطمئن هم میستم که خودم این کارو کردم.

بهرحال خیلی بهش نزدیک شدیم.

حسود درونم

توسط Bluepetus | سه شنبه یکم شهریور ۱۴۰۱ | 15:15

نمیدونم بقیه چه حسی نسبت به همکلاسی‌های دبیرستانشون دارن، اما حس من مقدار زیادی حسادته!

نتونسته بودم بینشون پذیرفته شم. اغلبشون پولدار و بااعتمادبنفس بودن شاید بشه گفت مقداری هم نامهربون!

وسایل مدرسشون هم خفن بود چه برسه به تفریحات و خاطرات و...

ما توی وضعیت مالی خوبی نبودیم. میشه گفت هیچوقت نبودیم. بازه دبیرستان تحت فشار بودم. کمی منزوی بودم. اگر زودتر از دو دوست صمیمی‌‌ام به مدرسه میرسیدم ساکت مینشستم. کاملا ساکت!

بعدا توی دانشگاه...تا وقتی دختری نیومده بود باز هم سرم رو گرم میکردم تا از هر صحبتی هم جلوگیری کرده باشم.

کمی قبلتر مدرسه!

معمولا نوعی انزوا رو تجربه میکردم.

اما زمان دانشگاه با دخترهای زیادی صمیمی شدم. اونجا کسی نبود که خیلی پولدار باشه یا خیلی فرق کنه. من هم میتونستم بخاطر عادی بودنم امید پذیرفته شدن داشته باشم. کمی قابل اعتمادتر و کمی مهربون و گرم بودم. اما همونجا هم جمع‌هایی بود که اگر راه داشتم به اونها باز هم نوعی انزوا رو حس میکردم. پشت سرم حرف میزدن و میخندیدن! این تصویر خیلی من رو به وحشت میندازه.

بهرحال میتونم همه رو فراموش کنم.

علی رغم فراموشی نسبت به ادمهای مشابه همکلاسی‌هایم احساس کمبود اعتمادبنفس دارم.

دنیای اونها رنگی‌تر، شادتر، صمیمی‌تر و اصلا جوانتره.

دنیای من تاریک و سوت و کور بنظر میاد و همه چیز زشت، کوچیک و خسته‌کننده!

میدونم واقعیت زندگی من اینطور نیس. میدونم این افکارم واقعی نیستن. اما اثرشون رو میذارن!

شاید کمی رنگ برای خودم تولید کنم تا یادم بمونه من هم میتونم رنگین‌کمون باشم.

چن‌تا طرح رو نقاشی کنم.

چن تا عکس خیلی خوشکل

ویدیو بگیرم و آهنگ بذارم روش.

در کل نمیخوام باز هم تصویری داشته باشم:)

نه باید بیشتر فکر کنم و به چیزی درمورد این حسادت پی ببرم

مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • آرشيو
برچسب ها
  • جدایی (1)
  • در پی خود (1)
  • در پی معنا (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای قسمتی واقعی و پنهان از من محفوظ است .