ماجرا از این قراره که یه شب سخت رو گذروندم. چطور؟ خب خیلی چالش داشتم. مورد اول دیدن اقوامی بود که بابا به دوتا از نزدیکانشون پیام داده بود. و خب اونها هم کمی سرد رفتار میکردن. البته فکر نمیکنم میدونستن. اگه میدونستن بعید میدونم درگیر نمیشدن باهاش. در هر صورت این اولین تنش من بود.
مورد بعدی پسر ۹ساله اقوام بود که برای اینکه ثابت کنه فحشهای زیادی بلده، به چیزی اشاره کرد که تیلی برای سنش زود بود و من به شدت نگران اون نسل شدم.
مسئله آخر که بیشترین فشار رو به من وارد کرد، مردی بود دختر خواهر زنش رو زیادی دوست داشت! دختر بچه کمتر از دوسالش بود و مرد اون رو مدام بغل گرفته بود و زیاد گونههاشو میبوسید و حتی از من خواست ازشون عکس بگیرم! اونهم جایی کمی دورتر از باقی اقوام! در آخر اونقدر به بچه وعده و وعید داد که وقتی رفت پشت سرش به شدت گریه میکرد و اسمش رو صدا میزد
آقا بچهاتون رو دست هر کسی نسپاریددددددد!
بچهها بیشترین تجاوز جنسی و از آدمهای نزدیک میبینن. نکنید آقا! انقدر مسخره اعتماد نکنید.
انقدر بیخیال نباشید که بچه رو دست هر کسی بسپرید. اونقدر واسش وقت بذارید که به فرد دیگهای نیاز نداشته باشه.
خیلی تحت فشار قرار گرفتم. خیلی اذیت شدم. دیدن بوسیدنهاش... روانم رو متشنج میکرد.
عکس رو چرا دور از بقیه خواست؟ میخواست بگه رابطه خوبی با اون بچه داره؟ چون قبلش عکس دیگهای از بچه رو در حال نقاشی کشیدن نشون داد.
نمیشه! جور در نمیاد!
به سابقه خراب مرد برگردم یا به بیتفاوتیش نسبت به بچه خودش؟ چطوری میشه این رفتار صمیمانه رو هضم کرد؟
بهرحال لطفا الکی اعتماد نکنید! هر کسی میخواد باشه، اون بچه شماس! نذارید زیادی وارد دنیای کودکانهاش بشه!