درسته که ظرفیتم برا تحمل خیانت و شک تکمیل شده. درسته که قلبم منتظر کوچکترین داده ناهماهنگه تا از طپش بیوفته اما به خاطر کار هم که شده، خودم رو قوی نگه میدارم. فرصتی برای غصه خوردن ندارم و اغلب قدری خستهام که شدت اضطرابم نتونه خیلی هم زیاد بشه.
در هر صورت این غم روی دل من سایه انداخته. پدری که هم خیلی دوستش دارم و هم خیلی ازش بدم میاد.
مادری که هم خیلی فداکاره و هم خیلی خودخواه.
تا پیش از این تناقضها جایی توی زندگیم نداشتن. حالا کمکم دارن جا باز میکنن.
البته حسم به ی هم متناقض بود هم خیلی دوستش داشتم و هم ازش عصبانی بودم و هم ازش تا حدی متنفر بودم.
دوماه بگذره و دوستت جواب پیامت رو نده! حالا که پیام داده نمیخوام خیلی توجه کنم.
همینه زندگی.
چیز تازهای نداره.
مثلا قرار نیست سال آینده وفاداری و احترام به خود رو از جانت پدرم شاهد باشم.
نه
همه چیز همینطور باقی خواهد موند شاید ۵ درصد کم و زیاد هم بشه.
بهرحال نمیتونم به زانوهام اجازه بدم خم بشن. قامتم رو صاف میکنم و به خودم یادآوری میکنم که چقدر نیاز دارم قوی باشم.
کمی توی کار غرق میشم و گاهی توی رویایی بال درمیارم.
رفته رفته چیزهای بهتری رو تجربه خواهم کرد. کافیه روزهای سخت نمیرم.