فقط اینو میخوام بگم که هم ذهنم خیلی مشغوله هم دغدغهها و کارهای زیادی دارم و هم بسیار خستم اما امان از پدری که ۴،۵ ساعت بیرون بوده. بهش اعتماد ندارم. و همچنان میتونه قلبم رو متلاطم کنه. رفتارم باهاش خیلی بهتر شده اما اضطرابم از خوب رفتار کردن باهاش یا از خیانتهاش یا رفتارهای غیرقابل پیش بینیاش کم نشده.
هم ازش متنفرم و هم خیلی دوستش دارم.
ناراحتکنندس که چنین انتخابهایی داره.
باشه ولی نصفه و نیمه. بره اما نصفه و نیمه.
واسم دیراومدنهاش دردناکه. مضطرب و غمگین میشم اونقدر که اشک توی چشمهای خستم دو دو میزنه گوشمو میگیرم که دروغهاش و غرغرهای مامانمو نشنوم...
بهرحال ایدههام تا الآن با شکست زیادی مواجه شده.
نتونستم حلش کنم.شایدپ حل نشه. شاید توقعم اشتباس....
بهرحال اومدم که فقط به خودم یاداوری کنم اشتباه کرده