ماجرا اینه که باید تصمیم بگیرم! یا درستتر قراره تصمیمگیری رو با مهارت عجیبی که ندارم به تعویق بندازم.
از طرف دیگه حالت سلسله مراتبیای که تو ذهنم هست رو میخوام بشکنم و آدمها رو رییس و بالاسری نبینم. و به رتبه همکار همسطح کنم!
پس دوتا رشد در راهه. یا دوتا تمرین برای رشد.
یکی شهامت و سیاست. و دومی هم نوعی احترام به خود هست.
خودم رو گاهی زیادی دست پایین میذارم. مثلا دارم کار فرد دیگهای رو انجام میدم (که اشتباه هست) و هربار ازش سوالی میپرسم ازش تشکر میکنم :/
اونهم با کمال خونسردی و پررویی میگه خواهش میکنم. یکمم قیافه میگیره!
نکن خب. نکن دختر.
نیازه کمی پام رو روی پدال گاز فشار بدم و دوباره مصمم و سرسخت جلو برم.
امروز از دوستی کمک گرفتم که فکر نمیکردم بتونه کمکی کنه! اما تونست. حتی فکر میکردم نتونه وقت هم بذاره. وقت گذاشت و از جون و دل من رو راهنمایی کرد. امیدوار شدم. که شاید چشم من کوره واسه دیدن بعضی دوستیهای فوقالعاده!
البته یادم نره توقعم هم زیادی بالا نره!
اولین حقوقم رو هم گرفتم. فعلا نمیتونم احساس تعلق بهش داشته باشم پس زیاد ذوق زده نیستم. اما خوبه حسابم یکم پرتره:)