روی یه نیمکت تو فضای باز نشستم. از اون نیمکتها که بعد معنوی ادم رو فعال میکنه. آدم میبینتشون عاشق میشه. چه راه بری چه بشینی راه رفتن بقیه رو تماشا کنی در هردو صورت حس جالبی داره.
اخیرا متوجه شدم که دوستیهایی داشتم که باید تموم میشدن. و الآن دارن ذره ذره ته میکشن.
آدمهایی که یا شدیدا عاشق خودشون هستن یا اونقدر فراری که در هر صورت نمیتونن آدمی مثل من رو ببینن. آدمی که خودش هم گاهی طرف خودش نیس.
شاید کمی بالغتر شدم که دارم این تنهایی رو حس میکنم و در کنارش برای وجود نصف و نیمه بعضیها هم بیشتر از پیش ارزش قائل میشم.
شاید قسمتی از بلوغه پذیرفتن این تنهایی.
هی دستوپا زدم که نرن. حالا آروم مشتمو باز میکنم و میذارم موندنشون انتخاب یک نفر نباشه.
دقت کردم که چقدر از خودم فراریم. از تنها شدن. از خودم موندن و خودم. طبیعت بشره شاید. اما تو این دمدم آخر زمستون فکر میکنم میتونم قدری با خودم آشناتر و شاید دوستتر بشم.
علیرغم ترسم تنها نشستن روی نیمکت پیادهرو باعث نشد کسی مزاحمم بشه. نسیم دلانگیزه. شاید باقی تنها موندنها هم همینقدر آسون و دلپذیر بود.
اگه نوشیدنی بود که محتویش شجاعت بود حتما یکیش رو مینوشیدم.
چطور میشه شجاعتر بود؟