خب روز به روز آدمهای کمتری رو نزدیک خودم دارم. اینهمه کاهش متعجبم میکنه. الف هم تیر آخره. باهاش که حرف میزنم بهم میگه ناشکرم قدرنشناسم و حرفهایی که کمترین مقدار همدلی رو دارن. مثل قبل از افکارش و روزمرهاش نمیگه و برعکس بیشتر میپرسه. خیلی وقته راضی نیستم از رابطمون اما اون الف منه. اگه میخواست اگه میخواستم اگه میتونستیم... میشد خیلی باهم رفیق باشیم. نشد ولی. خورد به خیانت بابا... آدم دیگهای شدم. اونم آدم دیگهای شد.
حالا از همه نظر دوریم. چه جغرافیا چه احساسات افکار...
امروز بدخلقی میکردم یجورایی بهونهگیر شده بودم. دلم تنگ بود برا وقتی که جزئی از خودم میدونستمش. الآن واسم غریبهاس. کسیه که مواظبم بیشتر از اون جزئیات رو تعریف نکنم،کنترلم نکنه، از احساساتم نگم و...
دنیام داره از آدمهایی که دوستشون داشتم خالی میشه. خالی که نه اما خلوت میشه... خیلی خلوت💔