قسمتی واقعی و پنهان از من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

حرص خوردن

توسط Bluepetus | جمعه سی و یکم تیر ۱۴۰۱ | 19:22

پدرم یه دوست نسبتا جدید داره. که بهش چنان احترامی میذاره انگار که واقعا ادم باشخصیتیه. اما خب بنا به کارهای غیراخلاقی و دعوت کردن بقیه ادم ناجور و خطرناکیه. انقدر از پدرم حرص میخورم چنین مواقع که حتی نمیخوام صدای مضخرفشو بشنوم. این مرد عقل نداره واقعا؟ اینهمه این آدم درب و داغون رو میپرسته! پدرم چرا انقدر عجیبه. وای خدایا. چطور ینفر میتونه این شکلی آسیب‌ برسونه به آدم. یه دقیقه آروم بگییییرررررر.

چن روز پیش هم داشت از لاس زدنش با دندونپزشک صحبت میکرد. چرا؟ چرا آروم نمیگیری؟ پات لب گوره کم کم. یذره آروم شو خب. هنوز شبیه پسر دبیرستانیاس.

آه خدایا خیلی حرص میخورم ازش.

میدونید اصلا ربطی به بیکاری هم نداشت. سرم شلوغه واقعا ولی نفسم بند اومده از حرفها و افکار و کارهاش.

البته ناگفته نماند ویژگی های خوب هم داره. اما کاش بدی‌هاش خفیفتر میشدن. اصلا شاید همینجوری مناسبه. اخ گیج‌کننده‌اس

۲۳: پدرم واقعا ریگی به کفشش هست. گوشیش شبیه گاوصندوق شده باز. در کل این موضوع آزارم میده

تعطیل

توسط Bluepetus | جمعه سی و یکم تیر ۱۴۰۱ | 12:49

اینبار با الف اختلاف بزرگی پیدا کردم. شاید استرس‌ها و فشارهای دیگه رو سر اون خالی میکنم. مطمئن نیستم چقدر از احساساتم مربوط به اون هست.

در کل آشفته‌ام

کتاب

توسط Bluepetus | پنجشنبه سی ام تیر ۱۴۰۱ | 16:11

کار رو با پارتی پیدا کرده و ذوق میکنه سمتی رو بدست اورده که ۵ سال سابقه کار تو همون شرکت لازم بوده، و بعد وقتی دارم واسش از مصاحبه‌هام میگم، میگه شدی آبدارچی؟

چرا حس میکنم دوستام خودشیفته‌ هستن؟ شاید چون من زیادی دست کم گرفتم خودم رو. اونها هم من رو پایین میبینن.

بهرحال یکی یکی دارن از دست میرن. خانواده هم از هرلحظه شادی که باهاشون میگذرونم وحشت میکنم. چون بهشون اعتماد ندارم میترسم تکیه بدم.

امروز خیلی کلافه‌ام. شاید ۷۳درصد کلافگی حس میکنم. که خب زیاده.

با الف هم زیاد دعوا میکنیم.

نه میتونم از روز تعطیلم لذت ببرم و نه از روزهای کاری. روزهای کاری فشار حس میکنم که خب اگه خودم رو دست پایین ندونم کمتر نگران پیشرفتم و ریلکس‌تر جلو میرم. شاید این تلاش زیاد تاحدودی باعث بازدهی کمترم هم شده.

نیاز دارم خودم با خودم خوب شم. عمیقا درک کنم خوب، کافی، خوشکل و باهوش مناسبم. ارتباط با من وحشتناک نیس. اصلا همین که بفهمم آدم عادی‌ام الآن واسم خیلی مفید میشه.

اخیرا میل بیشتری به ساکت بودن دارم. طوری که خیلی از ارتباطات واسم به منزله خوار شدن هست. شاید بهترین کاری که میتونم انجام بدم کتاب خوندن باشه. اونطوری جای خالی دوستام توی ذوق نمیزنه. شکست‌ها و موفقیت‌های کتاب هم روحم رو گسترش میده. پس بریم برای شروع کتاب جدید!

در حال یادگیری

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۱ | 19:49

باز با الف دعوا کردم. یکم من رو تحت فشار قرار میده از جهتی و از جهتی من خشم‌های بمبی دارم. خیلی ساده و شدید عصبانی میشم. تا مرز انفجار. و بعد دست و پا میزنیم بهتر شه اما بدتر میشه. توی بدترین وضع یهو اتش بس اعلام میکنیم و این جنگ بارها اتفاق میوفته.

یکم خسته‌ام. نه خسته‌تر از قبل. خستگیم کمی با قبل متفاوت شده. توی وضعیت نابسامان فقط بالاپایین شدن هورمون‌ها کم بود. هر ماه یه تعداد روز احساساتم شدت پیدا میکنه. اما از جنس شادی نیستن. از جنس ناراحتی و خشم و ... هستن.

آخ از کار هم بگم. مغزم گاهی تا مرز انفجار میره. تمام تلاشم رو میکنم اما سخته واقعا. وقتی هم میام خونه نمیتونم راحت استراحت کنم و باز فکرم درگیرش میمونه. اونقدر ارتباط واسم سخته که با اون هم داستان دارم. نمیدونم اضطراب اجتماعی هست یا خجالتی بودن اما سخت بود با همکارها ارتباط برقرار کردن. اغلب ساکت بودم و نگران بودم بقیه فکر نکنن ادم عصاقورت‌داده و نچسبیم. تلاشم برا درست کردن این موضوع هم اونقدر کم اثر و کوچیک بود که خنده‌دار بنظر میاد. مثلا یکی اومد توی اتاق اروم سلام کردم حس کردم نشنیده برا اینکه نشون بدم اوضاع اوکیه ازش سوال پرسیدم درمورد یه مبحث کاری.

کم‌کم بهتر میشه. شبیه مدرسه‌اس. همه باهم صمیمی‌ان. من هم دانش‌آموز جدید. کم کم بهتر میشه. البته اگه موندگار باشم.

امیدوارم سریع تر بتونم خودم رو برسونم به حد متوسط.

رفاقت‌ پوشالی

توسط Bluepetus | دوشنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۱ | 19:59

خب بعد از اون دوستی که پیامم رو ندید و بعد از دو هفته گفت تازه بهش رسیده، دوست دیگه‌ام سین کرد و ۳، ۴ هفته گذشته و جواب نداده. حتما به اون هم نرسیده! عجیبه نه میتونم باور کنم نه میتونم مطمئن باشم. بهرحال میدونم که باید بیخیال روابطم شم. با اینکه ارزش زیادی برا دوستام قائل بودم اما دیگه وقتشه جلوی روابط یکطرفه‌ام بایستم. هرچقدر خودم رو با ساز اونها کوک کردم کافیه. تنهایی اره سخته ولی نادیده گرفته شدن هم سخته. هربار تکه‌ای از غرور و حس ارزشمندیم کم میشه. این داستان همین جا بهتره تموم شه. یعنی اگه قراره رابطه‌ای بینمون باشه دوطرفه باشه. امروز یکی از دوستام خواست تلفنی صحبت کنیم و وقتی بهش گفتم چهارشنبه چطوره؟ شوکه شد. عادت نداشت. پیش به سوی بهتر شدن. یکم ته دلم درد حس میکنم. اما بهتره بپذیرم و باهاش کنار بیام. اونها کسایی نیستن که اولویتشون باشم پس اگه ارزش قائل باشم واسه خودم، چیزی رو فداشون نمیکنم.

امیدوارم یه روز اون آهنگه که میگه زندگیم و حل کردم... بدون هیچ آشنایی رسیدم... بدون زد و بند و داستانی رسیدم....

خیلی دوستش دارم. خیلی وقت بود انگیزه و هدفی نداشتم. اما این اهنگ چیزی رو توی وجودم بیدار کرد. چیزی شبیه من برا خودم کافیم. راه درازه. تلاش کنم...

خیلی دلتنگ این حس بودم. حس عزیز خوش اومدی. لطفا پررنگ تر شو و بمون.

ناامیدی

توسط Bluepetus | شنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۱ | 22:27

آه خدایا این کابوس تموم نشد؟؟؟؟

چطور اخه؟ دارم ناراحت میشم. خیلی زیاد

نامردیه اینهمه اذیت شدنم.

بسه واقعا

دلم باز داره اتیش میگیره

اخه چرااااااااا

چرا میگه میخواد میوه بخره و تا دو ساعت نمیاد؟

چقدر این ادم غیرقابل پیش بینیه.

چقدر خستم از پدر و مادرم

و خودم

فرقی نداشت

توسط Bluepetus | شنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۱ | 21:58

اضطرابم ربطی به بیکاری نداشت. امروز حسابی سرم شلوغ بود حتی الآن هم اما باز پدرم بیرون هست، مامان بصورت ناراحت روی تخت دراز کشیده و من باز خیلی نگرانم و استرس دارم. پس ربطی نداشت به خلوتی یا شلوغی روزم.

 

خشم یا گریز

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۱ | 14:20

این چن وقت الف رو کیسه بوکس خودم کردم. هرچقدر خشم‌های سرکوب شده داشتم، سر اون خالی کردم. وقتی به این کارهام فکر میکنم اشکم درمیاد. البته تحقیر و تخریب نمیکردم. فقط دعوا. یه جاهایی هم حق داشتم. اما شدتش زیاد بود. واقعا دیگه نمیفهمم حق دارم از موضوعی عصبانی بشم یا نه.

دوستام تبدیل به الکل شدن و دود شدن رفتن هوا. فقط سه نفر واسم باقی مونده. البته قبلیا هم هستن تا حدی اما انگار نیستن.

تخت و تنهاییم رو به همه چیز ترجیح میدم. حوصله کسی و ندارم. دیروز حس کردم الف رو دارم اونقدر تحت فشار میذارم که خودش از زندگیم بره. این رو درک نمیکنم. اینکه میخوام خودم رو تنهای تنها کنم. هیچ کاری هم انجام ندم. الف آدم خیلی صبوریه. برا اینکه صبرشو تموم کنم خیلی تلاش کردم. سوال اینجاس که چرا؟ چرا میخواستم صبرشو تموم کنم؟ فکر نمیکنم بخاطر هیچ ادم دیگه ای باشه. چون اگه بره حال هیچکس و تا مدتها نخواهم داشت. اگه ترس از دست دادن باشه هم باز اینکار عجیبه. بهرحال خودم رو درک نمیکنم.

کارهایی که انجام نمیدم خیلی خستم میکنن. عادت‌هام رو هم چند بار با بهونه‌های مختلف کنار گذاشتم و حالا واسم آسون شده.

شاید ساعتهایی در روزهای خاصی تعیین کنم که حتما کار خاصی انجام بدم. اونطور شاید کمتر عادتم رو کنار بذارم.

استرس

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۱ | 21:17

دوباره احساس حماقت میکنم. چی باعث میشه فکر کنم خیلی میفهمم؟ یا خیلی درک میکنم؟ یا اصلا میفهمم مشکل از کجاست!

به گذشته که نگاه میکنم از خودم توی اون لحظات بدم میاد. در حالی که فکر میکردم خانواده واسه من کافیه و اونها رو داشته باشم غم ندارم... این تکه که رسما عصبیم میکنه. خانواده؟ شاید اینهمه آسیب دیدنم بخاطر تکیه زیادی روش بود.

سرگردونم. تاحالا انقدر سرگردون نبودم. ندون‌ترین حال ممکن.

خوبه ادعام کم باشه راضی‌ترم از خودم.

دارم فکر میکنم این دردی که کشیدم از نظر روحی و هنوز ذراتی ازش مونده، آیا به خاطر زیادی خام بودنم هست؟ مگه چقدر خام بودم؟

تا حالا انقدر از نسخه‌های قدیمی خودم بیزار نشده بودم. دلم میخواد یقشو بگیرم بهش بگم احمق انقدر چاپلوسی مادرت و نکن.

یه وقت‌هایی رو به یاد میارم و فکر میکنم چطور تحمل کردم؟ چه قدرت عجیبی داشتم. انگار توی این مسیر من همیشه یکسان نبودم. شجاعت، استقلال، قدرت، دوست داشتن خود ، ... تو هر موقعیت و هر سن تغییر کرد. دختر کوچولویی رو میبینم که خیلی قوی‌تر از ابعاد فیزیکیش بود. دختر نوجوونی که صبور بود. و من جوانی که آغوشش رو به روی درد باز کرد.

امروز روز سختی بود واسم. استرس زیادی داشتم اما قابل تحمل بود.

فردا بیشتر برای خودم انرژی میذارم. به اعماق وجودم سفر میکنم. دلم میخواد خودم حال خودم رو خوب کنم. هرچند عقلانی بنظر نمیاد.

کمدی

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۱ | 10:1

هر چی بیشتر فکر میکنم زندگیم به کمدی شبیه‌تره. تیتر قبلی پستم بیکار خوشحال بود و بعدش مصاحبه!😂😂😂😂

واقعا شوخیه. البته اگه قبول شم مصاحبه رو قضیه کمدی بودنش تحکم بیشتری پیدا میکنه.

کاش یه عالمه بخوابم. حداقل ۳ ساعت.

کار به دنبال من

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۱ | 9:57

وقتی حسابی خدارو شکر میکردم که توی این گرما زیرکولر خوابیدم و دارم سریال‌های جذاب میبینم، یه تماس دریافت کردم. نتیجه همون یکی دوهفته‌ای که دنبال کار میگشتم و برا جاهای زیادی رزومه ارسال کرده بودم. و نتیجه؟ بله فردا صبح باز مصاحبه کاری. اینبار ذوق نکردم. چون دیشب نتونستم خوب بخوابم و روزهم نمیتونم و امشب عم احتمالا نتونم. علاوه بر اون حوصله این همه رفتن و آزمون و مصاحبه رو ندارم که تهش بگن برا دوماه نمیتونن استخدامم کنن. اما مسیر رفت و آمد خیلی خوبه. فقط منطقه مسکونیه!!!!! دارم فکر میکنم یه بلایی سرم نیارن. از شدت هیجان و استرس شروع کردم غر زدن به خودم. دلم کمتر از قبل شغل میخواد. یه پروژه نیمه تموم هم دارم که حالم رو بهم میزنه.

در نهایت امروز مشخصات شرکت رو چک میکنم و امیدوارم آگهی استخدامشون رو پیدا کنم تا متوجه شم برا چه چیزی خودم رو باید آماده کنم. از هرچیزی بیشتر میترسم. آخه این چجور آدرسیه؟ شرکت تابلو باید داشته باشه. اصلا اگه دیدم چیزی نداره، زنگ میزنم میگم نمیام چنین جایی. والا. کی حال داستان داره؟

بیکار خوشحال

توسط Bluepetus | یکشنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۱ | 13:45

تازگیا گفتن این جمله:《باهاتون حال نمیکنم.》خیلی واسم لذت‌بخش شده. دلم نمیخواد تظاهر کنم دیگه. اون همه چاپلوسی و قربون‌صدقه، حالا جاشو داده به صداقت جذابی که باهاش به خود واقعیم نزدیکتر میشم.

خودمم رو مفتی مفتی در اختیار آدمهای نالایق نمیذارم دیگه. محبت و وقت و تمرکزم رو گذاشتم واست و وقتی پشت تلفم داری با آدمهایی که هرروز میبینیشون صحبت میکنی؟ نه مهم نیس شرایط واسش سخت باشه یا آسون، قرار نیس خودم رو اسباب دستش کنم. اما حذف هم نمیکنم. بالاخره متوجه میشه چطور باید با من رفتار کنه. و آدمی که روزها پیاممرو سین نکرد و بهانه‌ای غیرقابل باور آورد! و این مدت هم هیچ یادی از من نکرد. اون هم انتخاب خودش رو کرده. من هم دل خوشی ازش ندارم پس میپذیرم اوضاع بینمون رو.

با خانواده‌ام هم حال خوبی ندارم.  رفتارهاشون اذیتم میکنه. مادر و مادربزرگم خیلی رو مخم هستن. آدم کنارشون بهش خوش نمیگذره. میخوان انتقاد کنن، اعتراض کنن، همه رو ادب کنن...

و خب چقدر ناراحت‌کننده که حس میکنم شباهتی بهشون دارم.

اینا رو میتونم رد شم. مهم اینه که عادت‌هایی دوست دارم بسازم خیلی زود دارن ایجاد میشن و من ذوق‌زده‌ام. سریال‌های بانمک و جالب دیدم. اما همچنان جای خالی منبع درآمد خالیه. خیلی هم خالیه. مجبورم استخر نرم، باشگاه نرم، پولم رو با احتیاط خرج کنم چون پولی قرار نیس به زودی جاش رو پر کنه. چن ماه پولم رو ذخیره میکنم تا احساس بهتری داشته باشم.

سوال

توسط Bluepetus | شنبه هجدهم تیر ۱۴۰۱ | 22:25

باید فورا میرفتم سرکار. اما من تا ماه هم فرار کنم این درد من رو رها نمیکنه. چرا این موضوع انقدر اذیتم میکنه؟ مغزم یاری نمیکنه. اما فکر میکنم راه نجات از این غصه و حال پیدا کردن جواب این سوال هست. ریشه حساسیتم درمورد پدرم چیه؟

آشفته

توسط Bluepetus | شنبه هجدهم تیر ۱۴۰۱ | 22:18

کمی بعد از اینکه گوشی های هوشمند به بازار اومد و کمی فراگیر شد، پدرم مدت زیادی از روز رو محو گوشی میشد. نقاطی رو انتخاب میکرد که صفحه گوشی برا دیگران مشخص نباشه. چنان مسخ گوشی میشد که انگار فرد دیگه‌ای شده بود. از اون روز سالها گذشته و عادت پدرم گاهی کم و گاهی بیشتر شده اما همچنان این موضوع من رو اذیت میکنه. علاوه بر اون خیانتهاش! و اینکه پیامها اغلب یکطرفه و از جانب پدرم بود. صدای اهنگی که گوش میده هم من رو اذیت میکنه.

انرژی روانی زیادی دارم از دست میدم.

سعی میکنم فکرم رو مشغول چیزهای دیگه کنم اما کافیه چشمم بهش بخوره، یا صداشو بشنوم. روانم بهم میریزه. تو خودم فرو میرم و باز توی تختم جا خوش میکنم.

خسته‌کننده شده زندگیم. خیلی خسته‌کننده. دارم فکر میکنم اصلا شاید کل زندگیم رو اشتباه کردم. ادامه دادن یا انصراف نمیدونم کدوم بهتره.

کلافگی

توسط Bluepetus | شنبه هجدهم تیر ۱۴۰۱ | 19:4

کلافگی همچنان اذیتم میکنه. ناراحتی، کلافگی و نوعی از اضطراب رو تجربه میکنم اما دلیلش رو متوجه نمیشم. شاید حدسش سخت نباشه البته اما حتی حال و حوصله فکر کردن هم ندارم. بهرحال به همین شکل سعی میکنم حداقل کارهایی که مشخص کردم رو انجام بدم

زیادی نگران

توسط Bluepetus | جمعه هفدهم تیر ۱۴۰۱ | 21:19

نگران مادرمم، نگران پدرمم، نگران همه‌ام. این حجم از نگرانی از کجا میاد؟ شاید از احساسات سختی که گاهی میگذرونم. اما مسئله اینه که نگرانیم افراطیه. قلبم اتیش گرفته. دلسوزی احمقانه برای مادرم. و حتی پدرم و حتی خودم. هنوز انگار شب‌ها واسم آسون نشده. دلم میگیره، ذهنم بهانه‌گیر میشه. دلم گریه میخواد اما اشکی نیست.

خب راه حلی برا این حالم ندارم. امروز عادت‌هایی که سعی در ساختنشون داشتم خوب پیش رفت و حالا نوبت ورزش هست. با قلبی ناآروم پیش میرم. اونم آروم میگیره یا من راه حلی پیدا میکنم.

مورچه‌وار

توسط Bluepetus | چهارشنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۱ | 13:47

امروز یه کار طولانی که نتونسته بودم به سرانجام برسونم رو انجام دادم. محشر بود. تصمیم گرفتم از این به بعد دستاوردهام رو جشن بگیرم. اگه آدم برا پیروزی‌هاش خوب شادی نکنه، چطور میتونه برا شکست‌هاش خوب غصه بخوره؟

گاهی به عقب نگاه میکردم و زندگیم رو پر از چاله میدیدم، تپه‌هاش به فراموشی سپرده شده بود. از الآن میخوام تپه‌ها رو ثبت کنم و هر وقت به چاله رسیدم امیدوار باشم که چنان نماند و چنین هم نخواهد ماند.

نیاز دارم که شکست بخورم و نیاز دارم قدرت شکست خوردن رو بدست بیارم.

چن روزی هست که دارم واسه خودم عادت‌هایی ایجاد میکنم. مثل کتاب ورزش و زبان. خوب پیش میره. یکم از نظر مالی احسس نیاز میکنم. به پول بیشتری برا خرج کردن نیاز دارم. دلم میخواد کار کنم اما نمیدونم از مهر به بعد چطور میتونم مدیریتش کنم. بهرحال احساس خوبی دارم. حس میکنم گاهی هم میشه که بشه.

سعی میکنم وجود خودم رو ارزشمند بدونم. وقتم، انرژیم و محبتم. اینها رو کم و حقیر نمیشمارم دیگه. دارم سعی میکنم به ارزش واقعی خودم پی ببرم. اعلب به این فکر کردم که ایا به نظر اون، من دوست‌داشتنی هستم؟ و الآن دارم تفکرم رو به این سوال تغییر میدم که آیا من اون رو دوست دارم؟

نمیخوام خودشیفته و متکبر بشم. فقط میخوام در اندازه خودم و در قامت خودم بایستم. انگار خودم رو گوشه‌ای از وجودم جمع کرده بودم و اجازه ابراز نمیدادم. وقتشه قامت صاف کنم.

دیروز پدرم رو عرق توی گوشیش دیدم و حس کردم اون داستان‌ها ادامه داره مثل تمام این سالها. چون چیز خاصی تغییر نکرده. اما فکرم رو مشغول چیزهای دیگه کردم. و شب خواب اینها رو دیدم.

از ناخوداگاهم خوشم میاد. از کشف برخی از رمز و راز خواب‌هام هم خوشم میاد.

زمستون خیلی وقته تموم شده، اما زندگی من تازه بهار رو داره میبینه. شاید این پاییز و زمستون هم روزهای سختی در پیش داشته باشم. اما سعی میکنم تا اونموقع خودم رو آماده‌تر کنم.

ارتباط مضر

توسط Bluepetus | دوشنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۱ | 2:45

ناراحتم. اونقدر که نمیتونم بخوابم. امشب میخوام این حقیقت رو بفهمم که چقدر تنهام. شاید خودمم و خودم. من خودم رو برای کی زیرپا میذاشتم؟ وقتم رو بی منت در اختیار کی میذاشتم؟ به کی روحیه میدادم؟ برا کی انرژی و محبت میذاشتم؟

میدونید چیه؟ من به غلط آدمها رو دوست فرض کردم. الآن که فکر میکنم از اول هم اشتباه بودن. اشتباه کردم تا اینجا اما از اینجا به بعد نه. دیگه قرار نیست آسون باشم واسه کسی.

اگه کسی گِلِه کرد از بی‌معرفتیم فکر نکنم اون با معرفته. اگه کسی ادعا کرد دوستم داره، باور نکنم منو میفهمه و یا حتی میشناسه.

از این به بعد دنبال آدمهای واقعی‌تری میگردم.

و یه دوست صادق‌تر و ثابل تکیه‌تر؛ بله. کتاب!

حالا که محبت به آدمها نتیجش دور شدنم از خودم بود (یا بلعکس) محبت به گیاه و برخی اشیا و مفاهیم رو دنبال میکنم.

از بین اون تعداد دوست‌هام فقط یکی دو نفر بنظر با وفا میان. یک نفر البته کمتر و یک نفر بیشتر. شاید همون یک نفر کافی باشه فعلا.

ارتباط مضر تمام!

خود ارزشمند

توسط Bluepetus | یکشنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۱ | 23:48

روحم کشش نداره. امروز بعد از مدتی رفتم بیرون. خوش نگذشت اما من همه سعیم رو کردم. خیلی خستم. تلاش کردم جو خوب و صمیمی باشه. سکوت‌های پیش می‌اومد که حوصلم رو سر میبرد. گاهی حس میکردم از کنار من بودن خوشحال نیستن و کنار آدمهای دیگه شادتر هستن. میترسم آدمها دوستم نداشته باشن و بخوان ترکم کنن. اما اگه خودمو یذره بیشتر دوست داشته باشم و بدونم کنار من بودن لیاقت میخواد، اونوقت انقدر تلاش نمیکنم و بعدش انقدر خسته و سرخورده نمیشم. آره واقعا آدم جالبیم. نکات مثبت زیادی دارم. در بین همه اونها جای خالی احساس ارزشمندی قابل تامل هست. امیدوارم بتونم احساس ارزشمندی کنم. و هر رفتاری با خودم رو تحمل نکنم. خنده‌های مسخره‌ای که به معنی درد نداشت بود، لبخندهایی که به معنی همه چیز خوبه و صدای هیجان‌زده‌ای که در تقلای گرفتن کوچکترین هیجانی از طرف مقابل هست، هیچکدوم رو دوست ندارم.

آره از روابطم راضی نیستم. چون با خودم رفتار خوبی ندارم. خودم رو اذیت میکنم. برا دیگران زیرپا میذارم و درآخر هم از خودم و هم از بقیه عصبانی و ناراحت میشم.

اگه به روابطم برگردم یکطرفه‌های زیادی رو میبینم. روابطی که دائما بهم حس دوست داشته نشدن و کافی نبودن رو القا میکنن. مثلا پیامم حدود ۱۰ روز سین نخوره و نادیده گرفته بشه، یا دیده بشه و بی جواب فراموش بشه، یا درحین صحبت با من با افراد دیگه صحبت کنه...

اینها روابط سالمی نیستن. من دوست خوبیم. شنونده خوبیم اما نه دوست خوبی دارم و نه شنونده خوبی.

و باز تنها استثنای زندگیم الف هست. اون تنها کسیه که من رو گوش میده. تنها کسیه که برا دوست داشته شدن تلاش نمیکنم. تنها کسی که کنارش تظاهر به حال خوب نمیکنم.

جالبه که از بودن توی یه رابطه محکم گاهی معذب میشم. فکر میکنم تا راه فراری هست فرار کنم. شاید نگران آزادیم باشم، شاید ترس از صمیمیت. اما الف قشنگ‌ترین آدمی هست که وارد زندگیم شده. تمام عمرم پر از ادمهایی بوده که من اولویتشون نبودم‌‌.

اما از این به بعد یکم ماجرا تغییر میکنه. از الآن به بعد بیشتر مواظب خودم خواهم بود. دیگه اجازه نمیدم وقتی من پشت تلفن منتظر جمله بعدی فردی هستم، اون مشغول صحبت و خنده با آدمهای اطرافش باشه. دیگه اجازه نمیدم با من اینطور رفتار شه.

خواب میخوام

توسط Bluepetus | شنبه یازدهم تیر ۱۴۰۱ | 23:42

دارم عادت‌های جدیدی برای خودم ایجاد میکنم. امروز ۴۰ صفحه کتاب خوندم و کتاب خوندن بطور رسمی وارد برنامه روزانه‌ام اضافه شد.

وقتی یه مدت علی رغم اصرارم برا جلو بردن پروژه‌ام، پیشرفتی حاصل نمیشه، معنیش اینه که باید کمک بخوام. اونهم از استادم. دفعه قبل بعد از دو هفته خوددرگیری و تلاش، وقتی به استاد گفتم معلوم شد فایلی نفرستاده. فردا از استاد کمک میگیرم.

گاهی فرصت‌هام رو از دست میدم چون فکر میکنم عالی نیستم. امیدوارم با وقوف به این مسئله بتونم بهش چیره شم.

شرایط فعلی

توسط Bluepetus | شنبه یازدهم تیر ۱۴۰۱ | 8:47

میگن آدم بدا اغلب فکر میکنن آدمهای خوبین و دارن کار خوبی انجام میدن. شاید به همین خاطره که علی‌رغم جنایت‌هاشون میتونن همچنان سر روی بالش بذارن. انسان چقدر موجود پیچیده‌ای هست! هم وجدان داره و هم خودفریبی. یعنی میتونه فکر کنه اقدامش، اقدام خوبی هست و از عذاب وجدان رها شه. شاید هم این باگش باشه. ولی وجدان چیز خوبیه.

این روزها حس میکنم مه غلیظ اطرافم رو پر کرده. حتی اگه روزنه نور کوچیکی از فاصله نزدیک ببینم، باز نمیشه حدس زد آخرش به کجا ختم میشه. این یکم امیدبخشه و یکم خطرناک. امید هم خوبه.

دارم تلاشم رو میکنم که قدمی به جلو بردارم. چه اوضاع پیچیده شه، چه بهتر، تلاشهام بی‌ثمر نمیمونه. حداقل بعدا به عقب که نگاه اندختم، از خودم دلم شاد میشه.

درمورد کار هم هنوز پیشرفتی نداشتم اما دارم مهارت‌هامو بهتر میکنم.

همینه

توسط Bluepetus | جمعه دهم تیر ۱۴۰۱ | 0:30

انقدر هم بد نبود. دارم بخشی از هدر رفت وقتم رو میپذیرم. امروز خوب بود دیگه. چن تا کار هنری هم انجام بدم دیگه خوشمزه ‌تر هم میشه روزم.

خیلی دلم میخواد شهر خودم دانشگاه قبول شم.یعنی سیر نشدم از دانشگاه. هنوز عاشق سالن مطالعه‌‌ام. عاشق اردو، تئاتر، موسیقی...

کاش سالن رقص هم داشت. جالب میشد. یه آهنگ میذاشتن همه باهاش میرقصیدن. یبار هیپ هاپ یبار محلی از یه نقطه از ایران...

یا کاش خیلیدچیزها منحصر به دانشگاه نبود. مثل تخفیف‌ها، برای استخر، کتابخونه، ورزشگاه و...

گاهی با خودم فکر میکنم اگه نامحدود پول داشتم، چطور برخورد میکردم با هر چیز. مثلا توی فروشگاه، اون موقع چه اجناسی توجهم رو جلب میکرد؟ دغدغه‌ام چی بود؟ فلسفه‌ام برای زندگی چی بود؟ هدفم ؟

جالبه، نه؟

فکرشو کنید... نامحدود پول داشتن، شما رو چه شخصی میکرد؟

حرکت از جنس سکون

توسط Bluepetus | پنجشنبه نهم تیر ۱۴۰۱ | 22:58

باز پدرم دیر کرده. همچنان تعداد زیادی از ساعات روزم گم میشه. دارم سعی میکنم فعالیت‌های مفیدم رو بیشتر کنم. مثلا ویدیوهای آموزشی ببینم، زبان بخونم ورزش کنم و... شاید اینطور ساعات گم شده‌ام کمتر بشه. کار هم هنوز توی وضعیت ثابتی هست.

یکی از دوستام یک هفته‌است پیامم رو سین نزده! میخوام صبر کنم ببینم تا کی میخواد پیامم رو نادیده بگیره. این رفتارش واقعا ابلهانه‌اس. اما خب مشخصه میخواد بره. صبر میکنم تا خودش ماجرا رو پیش ببره.

ی هم بعد از مدت‌ها استوری گذاشت. پس انگار حالش خوبه. زیاد ذهنم درگیرش نیست این روزا.

در حال حاضر بیشترین بار فکری همچنان مسائل مربوط به باباس. که نمیتونم آرامش داشته باشم. این موضوع مقدار زیادی از انرژیم رو از بین میبره.

دیشب باباتو دیدم آیدا

توسط Bluepetus | پنجشنبه نهم تیر ۱۴۰۱ | 13:58

اگه فیلم دیشب باباتو دیدم آیدا رو ضرب در ۵ کنی میشه من. شدت غصه خوردن. شدت تنهایی. شدت شک. شدت خشم. شدت استیصال. شدت اضطراب. غم. ناامیدی.ترس...

الآن که نگاه میکنم مخصوصا به زمستونی گذشت، بیشتر شب‌هایی به یادم میاد که هر کدوم ساعتها در انتظار برگشت پدرم بودم.

هر دقیقه کش دار و طولانی بود. من از شدت خشم و اضطراب روی تختم منجمد شده بودم و نمیتونستم هیچ کاری انجام بدم.

باورنکردنی بود.

مثل آیدا من هم ارزش زیادی برای خانوادم قائل بودم.

از الآن به فکر زمستون پیش رو هستم. از پاییز که شب‌ها طولانی‌تر میشن، باید توی وضعیت خاصی باشم. یا سرم به دانشگاه گرم باشه و یا کار. اگه هردو شد که بهتر.

خانواده

توسط Bluepetus | چهارشنبه هشتم تیر ۱۴۰۱ | 14:29

دختر ۱۱، ۱۲ ساله که پدر و مادرش تحصیلات خیلی بالایی دارن مشاغل خاصی دارن و بنظر میاد این قشر پدر و مادرهای بهتری باشن، نمیتونه کلاس زبان بره. چرا؟ چون پدر و مادرش هم نرفتن و بعدا توی تحصیلات تکمیلی یاد گرفتن! شاید بنظر برسه چقدر خوبه که مجبورش نمیکنن چیزی یاد بگیره و آزاد گذاشتن اون رو. اما خودش هم زبان دوست داشت یاد بگیره. از اینها گذشته، افکارش رو کافیه بشنوید! دوست پسر، دوست دختر، پا دادن، ذهنت خرابه، آدم مریضی هستی... آره میشه گفت بلوغ جنسی زودرس.

اگه چیزهای خوب از جامعه‌ای حذف شن چی قراره جاشو بگیره؟

وقتی فعالیت‌های مثبت مربوط به هر رده سنی محدود میشن، آخرش یا راهشون رو به رده‌های سنی دیگه باز میکنن و یا جاشون رو به موارد غیرطبیعی و ناشایست میدن.

من با حدودی از روابط بین جنس‌های مخالف شاید موافق باشم، اما در این حدود سن، خیر.

امیدوارم پدر و مادرها چیزهایی بتونن به فرزندانشون ببخشن. چیزهایی که بشه گاهی بهشون پناه برد و از اغتشاش دنیای بیرون کمی در امان موند.

خانواده خیلی مهمه. منشاء خیلی چیزها به اون برمیگرده. اما چه در حالت سنتی و چه در حالت امروزی همین خانواده منشاء مشکلات بسیاری از انسان هست. کنترلگری‌ها، سرکشی‌ها، ناامنی‌ها، خودخواهی‌ها، دوست نداشتن‌ها و...

امیدوارم اگه یروز خانواده‌ای تشکیل دادم، یه جمع ایمن و آروم باشه. جمعی که بشه حرفی برای گفتن داشت.

سعی میکنم خودم رو برای چنین چیزی شایسته‌تر کنم. مثلا نظرات مخالف خودم رو تاب بیارم. کنترلگری کمتری داشته باشم. احساس امنیتم رو بهتر کنم. و خودم رو حساااابی دوست داشته باشم. چون این تنها راه دوست داشتن آدمهای دیگه‌اس.

سفید

توسط Bluepetus | چهارشنبه هشتم تیر ۱۴۰۱ | 8:49

امروز شبیه یه کاغذ سفید روبروم هست. میخوام نهایت استفاده رو ازش ببرم. پیش به سوی جلو

پاییز در راهست

توسط Bluepetus | سه شنبه هفتم تیر ۱۴۰۱ | 12:20

خواستم نرم سرکار یهو یادم افتاد به روزهای سختم. به حس بیچارگی‌ای که بعد از کارهای پدرم داشتم یا حس سربار بودنی که اپیدادمیکردم. اگه باز اینطور بگذره نمیدونم چطور میتونم تحمل کنم. یوقتایی زندگی واسم خیلی سخت میشه. از بیرون خوبه‌ها از داخل حالم خوب نیس. مثلا هر چقدر رابطم با پدر و مادرم خوب شه باز نمیتونم ریلکس باشم کنارشون و سعی میکنم زیاد دل نبندم به وضع موجود! یه حالت آماده باش. چن روز پیش مامانم با بدهکار بابا صحبت کرد پشت تلفن. جاشون برعکسه. پدرم بیشتر مدارا میکنه مادرم بیشتر میل به قدرتنمایی داره. شنیدم یونگ معتقده هر انسان هم بخش زنانه داره و هم مردانه. احساساتی مثل دعوا خشم و.... مردانه هستن و مهربونی بخشش و... زنانه. میگفت جوامع سنتی بخش مردانه در زنان و بخش زنانه مردان رو سرکوب میکرد و اینطور آدمها از تعادل خارج میشدن. اما بخش زنانه پدرم رو میبینم و بخش مردانه مادرم رو، از هردو بدم میاد. از مردایی که بخش مردانه‌اشون باعث شده که خانمهای اطرافشون خرد شن هم بدم میاد. از خانمهایی که غلبه‌ی بخش زنانه‌اشون باعث شده شکننده باشن هم بدم میاد.

اگه بخوام به خودم فکر کنم بخش زنانه وجودم غالبه.

از اینها گذشته، باااز سرگردونم. میگفت سرگردونی خوبه. اما میخوام امروز تصمیمی بگیرم و یه قدم بردارم.

بیکاری و الافی داره حالمو بهم میزنه.

بیکار ماندگار

توسط Bluepetus | شنبه چهارم تیر ۱۴۰۱ | 23:54

میگه دانشگاه رو باید از خروجی‌هاش شناخت و در ادامه میشمره آدمهایی که کشورهای دیگه رفتن! دو نفر ایتالیا، ینفر فرانسه، دو نفر آمریکا و...

گاهی دلم میخواد چسب بزنم به آدمها و اونها رو وادار به موندن کنم. با رفتن به هر شکل و شمایلی مخالف شدم.

بگذریم. من که هستم. هرچند چسبی ندارم. وقتی آدم بیکار باشه و کار کمی برای انجام دادن داشته باشه، زمان شبیه ماهی لزجی میشه که تا بخودش میاد از دستش رفته. این روزها عجیب سریع میگذرن. تا چشم روی هم میذارم ساعت از یازده و نیم هم رد شده و میبینم روز مفیدی نداشتم. الاف و بیکاری رو توی شرایط خوبی دارم تجربه میکنم. تخت نرم و کولر و یه لپ تاب! دیگه از دنیا چی میخوام؟

اون شغل خوشکل؟ اره میخوام.

برنامه

توسط Bluepetus | شنبه چهارم تیر ۱۴۰۱ | 12:48

خواستم تا کار پیدا کنم، پروژه‌های درسی رو انجام بدم. اما خیلی سخت بودن. تسلطم کمه. با اینکه یادگیریم خوبه، اما چیزی نیست که بتونم ادعایی درموردش داشته باشم. کار هم فعلا ناامیدکننده پیش میره.

میخوام یه نرم افزار رو شروع کنم به یادگرفتن و تسلط بدست بیارم. چن تا پروژه شاید انجام دادم اما همینطوری برای خودم تا مطمئن شم مسلط شدم. بعد همزمان که درآمد کوچیکی ازشون کسب میکنم نرم‌افزار بعدی رو شروع به یادگرفتن کنم. در این بین زبان رو هم میخونم.

روابط

توسط Bluepetus | جمعه سوم تیر ۱۴۰۱ | 23:28

از اونجایی که عمم ریکوئست داده بود توی اینستا، رفتم لیست و چک کردم. یه دختر بینشون بود. که الف فالو کرده بودش. شاید بگید خب مگه چیه؟ حالا الف دختر فالو کنه چیز خاصیه مگه؟ آره چیز خاصیه. چون وقتی من رو فالو کرد، وقتی باهم آشنا شدیم، فقط صفحه عمش و دخترخالش که متاهل بود رو داشت. همه آقا بودن. آدمی نیس که ده تا دوست اجتماعی و جاست فرند و فلان داشته باشه. اغلب دوستاش من رو میشناسن. با اینکه سعی میکردیم غیرعلنی نگه داریم رابطمون رو. اما چن تا دختر توی اینستاش هست که گاهی فکرم رو مشغول میکنه. باعث میشه ۱۰۰ بهش اعتماد نداشته باشم. اما اینکه یکی از اونها من رو فالو کرده یکم بدبینم کرد. با خودم فکر کردم اگه بهم خیانت کنه و من متوجه نباشم چی؟ من بهش اعتماد زیادی دارم و همین گاهی باعث میشه اعتمادم کم شه. میترسم از اینکه یه روز متوجه شم اشتباه کردم و حقیقت هم جلوی چشمم بوده باشه.

بدون اینکه اثباتی وجود داشته باشه، نسبت به الف گارد دارم. واقعا اگه اونطور که فکر میکنم نباشه چی؟

اما الف وقتی از هم جدا شدیم نزدیک بود اشکش دربیاد. میتونه بهم خیانت کنه؟ اصلا آخرش که چی؟ اگه یه روز بهم خیانت کرد چی؟

از ۹ صبح امروز تا ۱۱و نیم شب، دوست من پیام احوالپرسی من رو جواب نداده. فرض میکنم حتی ۳۰ ثانیه هم وقت نداشته. گاهی پیش میاد ادم دلش نخواد صحبت کنه.

اون یکی دوستم بهم زنگ زده و داره با هم‌اتاقیاش هم حرف میزنه! اون هم میگم حواسپرت بوده.

درست نیس ولی.

دلم میخواد یه درخت باشم. هیچ نیازی به ارتباط نداشته باشم. یه گوشه فتوسنتزمو کنم.

گاهی به غلط کردن میوفتم که وارد رابطه عاطفی شدم و خداخدا میکنم جدا شیم. گاهی هم میگم چقدر خوب شد کنارم هست. وجودش معجزس.

منم کم عجیب نیستم🤪

مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • آرشيو
برچسب ها
  • جدایی (1)
  • در پی خود (1)
  • در پی معنا (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای قسمتی واقعی و پنهان از من محفوظ است .