کار رو با پارتی پیدا کرده و ذوق میکنه سمتی رو بدست اورده که ۵ سال سابقه کار تو همون شرکت لازم بوده، و بعد وقتی دارم واسش از مصاحبههام میگم، میگه شدی آبدارچی؟
چرا حس میکنم دوستام خودشیفته هستن؟ شاید چون من زیادی دست کم گرفتم خودم رو. اونها هم من رو پایین میبینن.
بهرحال یکی یکی دارن از دست میرن. خانواده هم از هرلحظه شادی که باهاشون میگذرونم وحشت میکنم. چون بهشون اعتماد ندارم میترسم تکیه بدم.
امروز خیلی کلافهام. شاید ۷۳درصد کلافگی حس میکنم. که خب زیاده.
با الف هم زیاد دعوا میکنیم.
نه میتونم از روز تعطیلم لذت ببرم و نه از روزهای کاری. روزهای کاری فشار حس میکنم که خب اگه خودم رو دست پایین ندونم کمتر نگران پیشرفتم و ریلکستر جلو میرم. شاید این تلاش زیاد تاحدودی باعث بازدهی کمترم هم شده.
نیاز دارم خودم با خودم خوب شم. عمیقا درک کنم خوب، کافی، خوشکل و باهوش مناسبم. ارتباط با من وحشتناک نیس. اصلا همین که بفهمم آدم عادیام الآن واسم خیلی مفید میشه.
اخیرا میل بیشتری به ساکت بودن دارم. طوری که خیلی از ارتباطات واسم به منزله خوار شدن هست. شاید بهترین کاری که میتونم انجام بدم کتاب خوندن باشه. اونطوری جای خالی دوستام توی ذوق نمیزنه. شکستها و موفقیتهای کتاب هم روحم رو گسترش میده. پس بریم برای شروع کتاب جدید!