باز با الف دعوا کردم. یکم من رو تحت فشار قرار میده از جهتی و از جهتی من خشمهای بمبی دارم. خیلی ساده و شدید عصبانی میشم. تا مرز انفجار. و بعد دست و پا میزنیم بهتر شه اما بدتر میشه. توی بدترین وضع یهو اتش بس اعلام میکنیم و این جنگ بارها اتفاق میوفته.
یکم خستهام. نه خستهتر از قبل. خستگیم کمی با قبل متفاوت شده. توی وضعیت نابسامان فقط بالاپایین شدن هورمونها کم بود. هر ماه یه تعداد روز احساساتم شدت پیدا میکنه. اما از جنس شادی نیستن. از جنس ناراحتی و خشم و ... هستن.
آخ از کار هم بگم. مغزم گاهی تا مرز انفجار میره. تمام تلاشم رو میکنم اما سخته واقعا. وقتی هم میام خونه نمیتونم راحت استراحت کنم و باز فکرم درگیرش میمونه. اونقدر ارتباط واسم سخته که با اون هم داستان دارم. نمیدونم اضطراب اجتماعی هست یا خجالتی بودن اما سخت بود با همکارها ارتباط برقرار کردن. اغلب ساکت بودم و نگران بودم بقیه فکر نکنن ادم عصاقورتداده و نچسبیم. تلاشم برا درست کردن این موضوع هم اونقدر کم اثر و کوچیک بود که خندهدار بنظر میاد. مثلا یکی اومد توی اتاق اروم سلام کردم حس کردم نشنیده برا اینکه نشون بدم اوضاع اوکیه ازش سوال پرسیدم درمورد یه مبحث کاری.
کمکم بهتر میشه. شبیه مدرسهاس. همه باهم صمیمیان. من هم دانشآموز جدید. کم کم بهتر میشه. البته اگه موندگار باشم.
امیدوارم سریع تر بتونم خودم رو برسونم به حد متوسط.