کمی بعد از اینکه گوشی های هوشمند به بازار اومد و کمی فراگیر شد، پدرم مدت زیادی از روز رو محو گوشی میشد. نقاطی رو انتخاب میکرد که صفحه گوشی برا دیگران مشخص نباشه. چنان مسخ گوشی میشد که انگار فرد دیگهای شده بود. از اون روز سالها گذشته و عادت پدرم گاهی کم و گاهی بیشتر شده اما همچنان این موضوع من رو اذیت میکنه. علاوه بر اون خیانتهاش! و اینکه پیامها اغلب یکطرفه و از جانب پدرم بود. صدای اهنگی که گوش میده هم من رو اذیت میکنه.
انرژی روانی زیادی دارم از دست میدم.
سعی میکنم فکرم رو مشغول چیزهای دیگه کنم اما کافیه چشمم بهش بخوره، یا صداشو بشنوم. روانم بهم میریزه. تو خودم فرو میرم و باز توی تختم جا خوش میکنم.
خستهکننده شده زندگیم. خیلی خستهکننده. دارم فکر میکنم اصلا شاید کل زندگیم رو اشتباه کردم. ادامه دادن یا انصراف نمیدونم کدوم بهتره.