خواستم نرم سرکار یهو یادم افتاد به روزهای سختم. به حس بیچارگیای که بعد از کارهای پدرم داشتم یا حس سربار بودنی که اپیدادمیکردم. اگه باز اینطور بگذره نمیدونم چطور میتونم تحمل کنم. یوقتایی زندگی واسم خیلی سخت میشه. از بیرون خوبهها از داخل حالم خوب نیس. مثلا هر چقدر رابطم با پدر و مادرم خوب شه باز نمیتونم ریلکس باشم کنارشون و سعی میکنم زیاد دل نبندم به وضع موجود! یه حالت آماده باش. چن روز پیش مامانم با بدهکار بابا صحبت کرد پشت تلفن. جاشون برعکسه. پدرم بیشتر مدارا میکنه مادرم بیشتر میل به قدرتنمایی داره. شنیدم یونگ معتقده هر انسان هم بخش زنانه داره و هم مردانه. احساساتی مثل دعوا خشم و.... مردانه هستن و مهربونی بخشش و... زنانه. میگفت جوامع سنتی بخش مردانه در زنان و بخش زنانه مردان رو سرکوب میکرد و اینطور آدمها از تعادل خارج میشدن. اما بخش زنانه پدرم رو میبینم و بخش مردانه مادرم رو، از هردو بدم میاد. از مردایی که بخش مردانهاشون باعث شده که خانمهای اطرافشون خرد شن هم بدم میاد. از خانمهایی که غلبهی بخش زنانهاشون باعث شده شکننده باشن هم بدم میاد.
اگه بخوام به خودم فکر کنم بخش زنانه وجودم غالبه.
از اینها گذشته، باااز سرگردونم. میگفت سرگردونی خوبه. اما میخوام امروز تصمیمی بگیرم و یه قدم بردارم.
بیکاری و الافی داره حالمو بهم میزنه.