امروز یه کار طولانی که نتونسته بودم به سرانجام برسونم رو انجام دادم. محشر بود. تصمیم گرفتم از این به بعد دستاوردهام رو جشن بگیرم. اگه آدم برا پیروزیهاش خوب شادی نکنه، چطور میتونه برا شکستهاش خوب غصه بخوره؟
گاهی به عقب نگاه میکردم و زندگیم رو پر از چاله میدیدم، تپههاش به فراموشی سپرده شده بود. از الآن میخوام تپهها رو ثبت کنم و هر وقت به چاله رسیدم امیدوار باشم که چنان نماند و چنین هم نخواهد ماند.
نیاز دارم که شکست بخورم و نیاز دارم قدرت شکست خوردن رو بدست بیارم.
چن روزی هست که دارم واسه خودم عادتهایی ایجاد میکنم. مثل کتاب ورزش و زبان. خوب پیش میره. یکم از نظر مالی احسس نیاز میکنم. به پول بیشتری برا خرج کردن نیاز دارم. دلم میخواد کار کنم اما نمیدونم از مهر به بعد چطور میتونم مدیریتش کنم. بهرحال احساس خوبی دارم. حس میکنم گاهی هم میشه که بشه.
سعی میکنم وجود خودم رو ارزشمند بدونم. وقتم، انرژیم و محبتم. اینها رو کم و حقیر نمیشمارم دیگه. دارم سعی میکنم به ارزش واقعی خودم پی ببرم. اعلب به این فکر کردم که ایا به نظر اون، من دوستداشتنی هستم؟ و الآن دارم تفکرم رو به این سوال تغییر میدم که آیا من اون رو دوست دارم؟
نمیخوام خودشیفته و متکبر بشم. فقط میخوام در اندازه خودم و در قامت خودم بایستم. انگار خودم رو گوشهای از وجودم جمع کرده بودم و اجازه ابراز نمیدادم. وقتشه قامت صاف کنم.
دیروز پدرم رو عرق توی گوشیش دیدم و حس کردم اون داستانها ادامه داره مثل تمام این سالها. چون چیز خاصی تغییر نکرده. اما فکرم رو مشغول چیزهای دیگه کردم. و شب خواب اینها رو دیدم.
از ناخوداگاهم خوشم میاد. از کشف برخی از رمز و راز خوابهام هم خوشم میاد.
زمستون خیلی وقته تموم شده، اما زندگی من تازه بهار رو داره میبینه. شاید این پاییز و زمستون هم روزهای سختی در پیش داشته باشم. اما سعی میکنم تا اونموقع خودم رو آمادهتر کنم.