الف نخواست بمونه و خیانت هم کرد، اوکی این موضوع شاید خیلی عجیب نبود اگه انقدر تلاش نمیکرد دور من و خالی کنه. من در آستانه یکی از مهمترین شکست های زندگیم قرار گرفتم. چون به اصرار الف تو راهی قدم گذاشتم که انگیزه کافی واسش نداشتم. الف میخواست انقدر سر من و شلوغ کنه که نکنه وقت برا ازدواج پیدا کنم. و خودش با خیال راحت رابطمونو در بلاتکلیفی تا هر وقت خواست نگه داره. من وارد این راه شدم، هزینه های زیادی واسش دادم اما چون هیچ دلیلی برای انجامش نداشتم عملکرد خوبی نشون ندادم از خودم. شاید اگه همین الان وارد این مسیر میشدم انگیزه فوق العاده ای واسش داشتم... بهرحال الآن وسط این راه با تنی زخمی و فکری خسته ایستادم... نه راه پیش دارم نه پس. دلم نمیخواد جا بزنم اما شدت استرسم از تاخیر پیش اومده قابل وصف نیست. و چیزی که دلم رو غمگین میکنه الف هست. الفی که هرکاری کرد که کسی نیاد تو زندگیم و همزمان خودش مشغول خیانت بود و هیچ قصدی برا موندن با من نداشت! این خیلی عجیب و ظالمانه اس. چطور اون رو فرشته زندگیم میدیدم؟ خیلی ترسناکه، نیست؟
شوکه ام. الف، الفی که اصلا بهش نمیومد، الفی که زمین تا آسمون ادعا داشت و وانمود میکرد خوبی من و میخواد، چطور انقدر خودخواه و عوضی بود؟ هر انتخابی کرد من رو ذره ای درنظر نگرفت، اما زندگی من رو حسابی تحت تاثیر قرار داد. خودم افسار زندگیمو دادم دستش. میگفت من آدم لجبازیم و حرف کسی و گوش نمیدم. چه راحت گولش و خوردم و عروسکش شدم. من و آدمی نشون داد که خیانتکاره و من بطور افراطی همه رو بخاطرش پس زدم. گریه کنم یا بخندم؟ تهش اون بود که حتی جرات نکرد یه لحظه گوشیش و بذاره تو دستم! خدای عهد و وفای من به من خیانت کرد.
حالا هم رفته و من موندم با اثراتی که رو زندگیم گذاشته...