رفتم کافه. همون کافه ای که بچه ها قرار بود برن. اما شاید وقتی من رسیدم همه رفته بودن. کسی و ندیدم. اما تنها سفارش دادن، تنها منتظر موندن، تنها قدم زدن... حال عجیبی داشت. تنهاییمو به آغوش کشیدم و قدم زدم. نور پردازی زیبایی هست. درخت های خشک طلایی دیده میشن. و ستاره های سفید آسمون سرمه ای و جلا دادن. تنها نشستم روی نیمکت و سرمو وحشتناک پایین نبردم. اون خجالت فلج کننده خیلی کمرنگ شده و جاش و داده به ترس از قضاوتی که گاه گاه سوسو میزنه. من اینجام. توی شهری که قرار بود ترکش کنم، شهری که عاشقشم. بخاطر آدمی که عاشقش بودم...
سلول به سلول تنم این لحظه رو قدر میدونه. بعد از اون دل کندن ها، تغییر خط کش های اعتقادیم، بعد از چیزهایی که از سر گذروندم، این لحظه ناب ترین لحظه کل هفتم هست. شبی که تونستم وجود داشته باشم♡