قسمتی واقعی و پنهان از من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

عادت نکردم

توسط Bluepetus | یکشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۱ | 17:2

امروز بیش از هر وقت دیگه‌ای تو زندگیم امکانات دارم. یعنی چیزهایی که میخواستم بخشیشون رو دارم. مثلا شاغلم. الف رو دارم، رابطم با خانوادم بهتره، پول! تا حدی امنیت مالی دارم...

یعنی وضعم نسبت به قبل خودم خیلی بهتر شده. اما اینقدر که از نداشتن اینها احساس بیچارگی میکردم، داشتنشون بهم حس خوشبختی نداد.

عجیبه.

بخشیش بخاطر جامعه از جمله خانوادم هست.

دخل و خرجمون بهم نمیخوند. با اینکه خیلی قناعت میکردیم پدرم شغل دوم پیدا کرد.

گاهی جامعه رو میبینم دلم میگیره.

خوشبختی تکی نیست!

نمیشه نصف ریشه یه گیاه کپک بزنه و گل شاداب داشته باشه.

نمیدونم با پولام چکار کنم! قناعت رو بلدم،کم خریدن و حتی از اون بهتر نخریدن!

اونقدر هم پولم زیاد نیس ولی چندین برابر پولی هست که بهش عادت داشتم!

از این ماه کمک‌های بیشتری به آدمهای هم کیش خودم میکنم.

آدمهایی که احتمالا اگه یه روز حجم پولشون چن برابر شه، نمیدونن باهاش چکار کنن.

دست خالی

توسط Bluepetus | یکشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۱ | 16:43

مثل اینکه افسردگیم برگشته. افسردگی و اضطراب...

تو اوج عملکردم سرکار یه لحظه یادم به بابا و خونه میوفته. همه چیز آوار میشه روی دوشم.

باز میدوم اما درد با من میمونه.

چیزهای دیگه هم میاد روش.‌‌.. مگه قلب آدم چقدره؟

شایدم این همه دویدن تهش یه چیزی داشت...

زندگی

توسط Bluepetus | شنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۱ | 12:4

پدر من در مقابل خانمها هیچ اراده‌ای از خودش نداره. نه سن واسش مهمه نه ظاهر.

یجورایی دست خودش نیس و حتی متوجه هم نیس.

بهرحال اخیرا شغل دومی انتخاب کرده که زمینه‌هایی واسه خیانت ایجاد میکنه.

کارهام رو دستم تلنبار شده.

مغموم خوابیدم رو تخت.

دارم فکر میکنم چی میتونه من رو سرپا کنه؟

چی دلم رو روشن میکنه؟

چیزی نیست که بهش تکیه کنم و بلند شم؛ جز خودم.

این که نشد زندگی.

جوونیمه این روزا. اوج تفریحم زمزمه با آهنگه!

باشه با قلبی خونین باز ادامه میدم ولی این زندگی نیست

۵۳ نفر

توسط Bluepetus | جمعه چهاردهم بهمن ۱۴۰۱ | 18:15

آهنگ رو میشنوم.

عاشقانس اما با عاشقانه‌هاش معروف نشد.

فکر میکنم به آدم. موجود پیچیده و چندبعدی.

فکر میکنم به سمت دیگه‌ی این آهنگ عاشقانه

به ماجرا و حس و حال اون آدم...

بنظرم اشکال آدم‌ها تعدادشونه. اونقدر زیادن که گاهی یادمون میره هر کدوم واقعا آدم هستن و چه پیچ و خم ذهنی‌ای دارن.

توی اخبار خیلی راحت عددهای دو رقمی، سه رقمی یا حتی چهار رقمی بیان میکنن از کشته‌شده‌های حادثه‌ای. مرگ یه داستان، پایان بی‌موقع یه کتاب، ماجرایی نصفه و نیمه مونده... مگه به همین راحتیاس؟

ردیف‌هایی از آدم‌ها دوشادوش اسلحه بدست به سمت میدان نبرد حرکت میکنن. همه یکدست لباس پوشیده‌ان و یک شکل عمل میکنن. تفاوت داستان‌هاشون کو پس؟ بعد انسانیشون؟

هر آدم یه ماجراس

هیچ

توسط Bluepetus | پنجشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۱ | 13:43

می‌دوم

خیلی هم میدوم اما دستام خالیه!

خالی از چی؟

فقط میدونم خالیه.

هر روز مید‌وم و در معدود شب تا صبح انرژی ذخیره میکنم که باز فردا از نو بدوم.

بدوم به کجا برسم؟

هیچ!

تلاش‌هام میشه گفت بیهوده است.

بین اینهمه دویدن گاهی کتاب میخونم. اون موقع‌ها رو میشه زندگی حساب کرد. با شخصیت داستان هنراه میشم اگه نشد گوش میسپارم به نویسنده‌. از تجربیاتش میگه. یکی چن روز پیش بخاطر اینکه سنم نصف اون بود داشت تحقیرم میکرد. تحقیر نشدم. من بیشتر از سنم فکر کردم. بیشتر سنم درد کشیدم اما درمورد شادی ادعای زیادی ندارم و حتی ادعای اینو ندارم که از همه همسن و سال‌هام بیشتر رنج دیده باشم. بهرحال تحقیرش اثر نکرد.

گاهی با اهنگ همخونی میکنم مخصوصا وقتی دارم رانندگی میکنم. این‌ها رو میتونم از دویدن‌هام جدا کنم. یا وقتی ساعت کاریم تموم میشه به الف زنگ میزنم. خیلی لذتبخشه که میتونم روش حساب کنم.

روی هم رفته خسته‌ام. با وجود خستگی میدوم.

از پدرم بگم که باز احتمال برخورد بیشترش با خانمها هست. پدر من به بعضی خانمها که میرسه، هیجان‌زده مهربون و باحوصله میشه.

خودش هم به هیچ وجه زیر بار نمیره. عمرا قبول کنه. دلم من اتیش میگیره هنوز.

دیگه کتاب و اهنگ هم انچنان نمیتونن ذهنم و اروم کنن.

با الف دعواهامون خوب نیس. الف وظیفه خودش میدونه با من موافقت نکنه. انگار اگه موافقت کنه دیگه نمیتونه کنترلم کنه.

من بیش از پیش دل بریدم از هر عاشقانه‌ای. اما همین دیشب خواب دیدم دارم با الف ازدواج میکنم. ازدواج! نه میخوامش و نه نمیخوام.

نصف عمرت تلاش کنی متاهل شی مابقی تلاش کنی از تاهل بیرون بیای!

نه واقعا عقلانی نیس. کدوم زوج خوشبختی میشناسم؟ همه زوج‌ها خسته‌ان. همشون تحمل میکنن.

اما با همه نادلخوشی‌هام من دلم پیش کساییه که حتی نمیشناسم. میرم حموم گرمای لذتبخش اب من و یاد اونها میندازه. غذای مقوی، جای نرم واسه خواب... اصلا همین تاریکی اتاق تو شب.

بگذریم

مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو
برچسب ها
  • جدایی (1)
  • در پی خود (1)
  • در پی معنا (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای قسمتی واقعی و پنهان از من محفوظ است .