توسط Bluepetus
| پنجشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۱ | 13:43
میدوم
خیلی هم میدوم اما دستام خالیه!
خالی از چی؟
فقط میدونم خالیه.
هر روز میدوم و در معدود شب تا صبح انرژی ذخیره میکنم که باز فردا از نو بدوم.
بدوم به کجا برسم؟
هیچ!
تلاشهام میشه گفت بیهوده است.
بین اینهمه دویدن گاهی کتاب میخونم. اون موقعها رو میشه زندگی حساب کرد. با شخصیت داستان هنراه میشم اگه نشد گوش میسپارم به نویسنده. از تجربیاتش میگه. یکی چن روز پیش بخاطر اینکه سنم نصف اون بود داشت تحقیرم میکرد. تحقیر نشدم. من بیشتر از سنم فکر کردم. بیشتر سنم درد کشیدم اما درمورد شادی ادعای زیادی ندارم و حتی ادعای اینو ندارم که از همه همسن و سالهام بیشتر رنج دیده باشم. بهرحال تحقیرش اثر نکرد.
گاهی با اهنگ همخونی میکنم مخصوصا وقتی دارم رانندگی میکنم. اینها رو میتونم از دویدنهام جدا کنم. یا وقتی ساعت کاریم تموم میشه به الف زنگ میزنم. خیلی لذتبخشه که میتونم روش حساب کنم.
روی هم رفته خستهام. با وجود خستگی میدوم.
از پدرم بگم که باز احتمال برخورد بیشترش با خانمها هست. پدر من به بعضی خانمها که میرسه، هیجانزده مهربون و باحوصله میشه.
خودش هم به هیچ وجه زیر بار نمیره. عمرا قبول کنه. دلم من اتیش میگیره هنوز.
دیگه کتاب و اهنگ هم انچنان نمیتونن ذهنم و اروم کنن.
با الف دعواهامون خوب نیس. الف وظیفه خودش میدونه با من موافقت نکنه. انگار اگه موافقت کنه دیگه نمیتونه کنترلم کنه.
من بیش از پیش دل بریدم از هر عاشقانهای. اما همین دیشب خواب دیدم دارم با الف ازدواج میکنم. ازدواج! نه میخوامش و نه نمیخوام.
نصف عمرت تلاش کنی متاهل شی مابقی تلاش کنی از تاهل بیرون بیای!
نه واقعا عقلانی نیس. کدوم زوج خوشبختی میشناسم؟ همه زوجها خستهان. همشون تحمل میکنن.
اما با همه نادلخوشیهام من دلم پیش کساییه که حتی نمیشناسم. میرم حموم گرمای لذتبخش اب من و یاد اونها میندازه. غذای مقوی، جای نرم واسه خواب... اصلا همین تاریکی اتاق تو شب.
بگذریم