قسمتی واقعی و پنهان از من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

شرمگین از بودن

توسط Bluepetus | دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ | 10:52

الف رو خیلی دوست دارم اما سریع ازش عصبانی میشم. من شدم مایه‌ی اعصاب خردی و ناراحتیش. امروز تیک عصبی هم پیدا کرده. و خب من خودم رو مقصر میدونم. فکر میکنم اگه نبودم حالش بهتر بود. این به شدت غمگینم میکنه. برا خودم ناراحت میشم. چون نمیتونم تشخیص بدم واقعا تقصیر منه یا چون اون منو مقصر میدونه من این اشتباه رو میکنم؟ فکر کنید! اون بهترین دوستم و نزدیکترین آدم بهم هست!

از دست دادنش یا حتی رسیدن به همین مرحله که فکر کنم نبودنم واسش بهتره چقدر میتونه سخت باشه.

قبلا که همه چیز بهتر بود هم این حس رو داشتم. که اگه نبودم واسش بهتر بود. اونموقع فکر میکردم با ادم بهتری میتونست آشنا شه و من جای یه آدم خوب توی زندگیش رو گرفتم.

الآن هم همه ناراحتی‌ها و اضطراب‌هاشو گردن خودم میندازم.

شاید بهتره یادم باشه که شرم و نقص رو حس میکنم.

خب برمیگردم به خودم و نگاهم نسبت به خودم رو درست میکنم.

وقتی خودم حس اضافی بودن و مزاحم بودن میکنم چطور توقع دارم اون خوشحال باشه که من توی زندگیشم؟

فقدان مبهم

توسط Bluepetus | شنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۱ | 8:47

یه پست از نشریه ترجمان دیدم؛ فقدان مبهم. قبلا هم درموردش گفته بودم اما امروز کمی بیشتر دقت کردم. بدون اینکه قبلا با چنین مسئله‌ای آشنا باشم، اون رو تجربه کردم! من رو کمی هیجان‌زده کرد.

۶ دستورالعمل نامتوالی برای تحمل سوگ(از اون دست سوگ‌هایی که شخص نمرده یا جسدی درکار نیس مثل طلاق زوال عقل مهاجرت و...):

یافتن معنا در فقدان، غلبه بر میل خود برای کنترل مسئله‌ای که غیرقابل کنترل است، بازآفرینی هویت پس از فقدان، عادت کردن به احساسات ضد و نقیض، بازتعریف رابطه خود با هرکس یا هرآنچه از دست رفته است و یافتن امید نو.

نمیگم تو این زمینه‌ها موفق عمل کردم اما باهاشون دست و پنجه نرم کردم. یکی از سخت‌ترین مرحله‌ها غلبه بر میل خودم برا کنترل پدرم بود! سکوت میکردم و خشم نشون میدادم، وضعیتمرو بحرانی‌تر نشون میدادم، احساس گناه میدادم... هرکاری میکردم که بتونم کنترل کنم. حتی دوبار به زور پیش روانشناس فرستادم که خب هیچکدوم هیچ اثری نداشت!

احساسات ضد و نقیض رو تونستم درک کنم و اولین بار بود که فهمیدم میتونم کسی رو دوست داشته باشم و ازش متنفر و خشمگین هم باشم.

و بعد مراحل دیگه رو هم تجربه کردم.

هنوز مفهوم درست و حسابی پیدا نکردم، یا امید محکم. حتی هویتم هنوز واسم شفاف نشده. اما همین که میفهمم اون ادمی که میشناختم هویت اصلی من نبود یا دیگه خطایی رو با شدت محکوم نمیکنم و همین که زندگی و آینده‌ام بیش از پیش واسم دغدغه ایجاد کرده همه نشون از به ثمر نشستن تلاش‌هام دارن.

این خیلی واسم هیجان‌انگیزه. فکر نمیکردم همشون یک چیز باشن، فکر میکردم مجموعه‌ای از تلاش‌های ناموفقیت‌آمیز هستن!

رویکرد جدید

توسط Bluepetus | جمعه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۱ | 12:0

منِ جدید با الف سازگار نیست. بیشتر از قبل دوستش داره اما باهاش کنار نمیاد. منِ جدید از هر سیگنالی که نشون بده یکی میخواد به راهش جهت بده حساسه و الف تمایل زیادی روی اثرگذاری درمورد شخص مقابلش داره.

بهرحال دعواهای بزرگ و اساسیمون خیلی زیاد شده. اما من بعدش احساس ناراحتی کمی دارم. یکم به خودم افتخار میکنم بابت مقاومتم دربرابر هدایت دیگران. اما یکم به شک میوفتم که چقدر حق دارم.

بهرحال بوی اتمام به مشامم میرسه درحالیکه دوستش دارم و هنوز بهترین دوست و بهترین آدم زندگیمه.

روز تازه

توسط Bluepetus | جمعه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۱ | 8:17

و با تشکر از خواب‌هام من الآن یه صفحه جدید پیش روی خودم دارم. مادرم هم در آخر کمی بیشتر ارتباط برقرار کرد. حالا دغدغه‌ی من خوب شدن بیماری کوچکم و تمام کردن کتابم هست.

این یعنی حالم خوبه!

کتابی که میخونم گاهی احساساتم رو جریحه‌دار میکنه. دیگه تعجبی نداره که چرا هر بار فقط تا حد خاصی اون رو مطالعه کردم و کنار گذاشتم. گاهی خودم رو میبینم و گاهی پدرم رو.

بهرحال اینبار تمومش میکنم.

صدای گنجشک‌ها اول صبح...♡

قدردان باش

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۱ | 21:55

راس میگه. میگه ما هیچ کار خوبی برات نکردیم؟ کردن! خیلی هم کار خوب کردن. اما نمیتونم نسبت بهشون ریلکس باشم نمیتونم اعتماد کنم حتی نمیتونم راحت دوستشون داشته باشم. گاهی از ته دل ارزو میکردم کاش هیچ کار خوبی در حقم نکرده بودن. توقع من شاید خیلی بالاس. قدرنشناسم، کمالگرام هر عیبی اصلا...

با خودم چکار کنم؟ که نمیتونم قدردان خوبی‌هاشون باشم؟ با خودم چکار کنم که از هر ضعف و نیازی دربرابرشون بیزارم؟

من با خودم چکار کنم؟

از یه طرف تلاش میکنم سرپا شم و از یه طرف حس اجبار دارم نسبت به قدردونستن و دوست داشتنشون.

میگذره

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۱ | 21:28

مامان و بابای من یه جا باهم اتحاد داشته باشن تو آسیب زدن به ماس.

مامانم هم زن وحشتناکیه. از هر کسی و هر چیزی برا کنترل کردن بقیه استفاده میکنه. پدرم هم میشه ربات بی‌مغز و فرمانبردار مامانم. بهرحال از این دو نفر خوشم نمیاد. باعث میشن خیلی دلم بگیره. هم از از دست دادنشون و هم از وجودشون. اگه از دستشون بدم غصه‌دار میشم که هیچکس رو دیگه نخواهم داشت و با وجودشون هم حس میکنم توی چنگال‌هاشون اسیرم. از پرخاش‌ها، خودخواهی‌ها، از هر تنشی توی خانواده خسته‌ام.

روحم در کنارشون داره بیمار میشه.

دارم فکر میکنم مگه میشه اونطوری نباشه کسی؟

شاید همه آدمها این شکلی‌ان.

قشنگ نیست. دوست نداری دنیای این شکلی رو.

امروز یه جا خوندم فرزند کسایی که خیانت میکنن دوبرابر بقیه ادمها احتمال خیانتشون بیشتره! بنظرم مسخره‌اس. یعنی بنظرم منصفانه نیس. آدمی که انقدر رنج کشیده، به واسطه عامل رنجش، قضاوت بشه و متمایض بشه.

امشب هم از اون شباس که دلم خون شده از ناراحتی. اما اشکال نداره میگذره.

عمر هم به دررررک

کم اوردم

توسط Bluepetus | چهارشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۱ | 11:55

الف در مورد عقایدش باهام دیگه بحث نمیکنه درمورد عقاید من هم بحث نمیکنه محکوم میکنه و بعد میگه حال صحبت نداره. هر چی هم مسئله بشه حذفش میکنه. اونم انگار دارم از دست میدم.

نمیتونم بگم چقدر غمگینم.

کم اوردم. بدجوری هم کم اوردم

چشم گردویی

توسط Bluepetus | چهارشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۱ | 9:55

"من اینجا هستم، روی یک تخت، توی اتاقِ یک هتل تنها درحال ملاقاتِ خودم. چیز جدیدی درباره خودم فهمیده‌ام. شاید چیزهای بیشتری برای فهمیدن باشد.

سلام روح من! من درحال فهمیدن این‌ام که تو عاشق چه چیزی هستی. باید بیشتر از این موقعیت‌ها برای خودمان فراهم کنم. قول میدهم. من خودم را ملاقات کرده‌ام و حالا می‌خواهم از او به شدت مراقبت کنم؛ حداقل به همان شدتی که از آدم‌های دیگر زندگی‌ام مراقبت می‌کنم. خودم را تنها نمی‌گذارم. خودم را نادیده نمی‌گیرم. دوباره خودم را گم نمیکنم."

این تکه از کتاب جنگجوی عشق رو دیدم، یادم به حرف های اخیرم افتاد البته این دو سه روز نه.

فعلا بیماری و ناراحتی کمی من رو درگیر کرده. کروناس یا سرماخوردگی. بهرحال دیشب هم اونقدر گریه کردم که چشمم از ورم به سختی بازه.

میدونید اخرین اتفاق دیشب چی بود؟ فهمیدم شوهر یکی ار دوستام فوت کرده.

روزگار دونفر و هم که نیاز به تحمل هم نداشتن نتونست ببینه. این حرفم اغراقه میدونم.

یکم ورم چشمم بخوابه این دو سه روز یه عالمه کتاب میخونم.

شاید هم یه سوژه رو شروع به پرداختن کردم. بوی پاییز چقدر خوشحالم میکنه.

سرما و بوش...

شب های طولانی چی؟

شاید یه کاریش کردم.

روز تاریک

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۱ | 23:0

خب امروز وحشتناک‌ترین روز ممکن بود. انقدر از صبح اذیت شدم که الآن که به شب رسیده کم اوردم. از صبح اتفاقاتی افتاد که سعی کردم کنار بزنم و پشتشون راه برا نور خورشید باز کنم. نمیتونم بگم چقدر بهم فشار اومد. آخرش هم به دعولی خونوادگی ختم شد. اصلا دو تا دعوا هم دیدم. من پرم امروز. و تنش‌ها تموم نمیشه! همچنان دشمنی‌های پدر و مادرم رو نظاره میکنم. شب قبل مادربزرگ و پدربزرگم رو هم دیدم. دشمنی اونها قدری شدیدتره! وقتی پدربزرگم میره بیرون (به اسم کار اداری) مادربزرگم میگه باز دنبال کی راه افتادی؟

و من وحشت میکنم از عاقبت و آینده خودم.

از همه چیز گذشته چطور انقدر یه روز میتونه بد باشه؟

تنش‌های خونه حتی نمیذارن تنش‌های قبل رو هظم کنم و ازشون رها شم.

و در نهایت دندون درد هم به مجموعه اضافه میشه و گاهی از ذهنم رد میشه که امروز نحس بود! به خودم تشر میزنم.

ی کمرنگ

توسط Bluepetus | شنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۱ | 23:19

خداروشکر ی حالش خوبه و من هم وقتی میبینم حس خاصم بهش کمه حال خوبی دارم. احساس نشاط میکنم. الف اخیرا گاهی معترض میشه که باهاش بدرفتاری میکنم. شاید بخاطر ترس از تعهد باشه. یعنی میترسم رابطمون ادامه پیدا کنه. دلم میخواد بهمش بزنم و بعد سالهای سال از یاد نبرمش.

بهرحال قرار نیس این کارو انجام بدم. از طرفی بهترین دوستمه. و از طرفی خودش هم آدم جا زدن نیس. البته یکم اخیرا خسته میشه انگار.

خوبه که نمیذاره باهاش بدرفتاری شه.

گاهی از خوشحال بودن، امیدوار بودن، موفق بودن میترسم. با خودم میگم اگه قراره شکست بخورم هر چی زودتر بهتر. بعد شروع به سنگ انداختن تو کار خودم میکنم.

اما خب علاوه بر این تلاش میکنم. سعی میکنم محکم باشم و تا جایی که میتونم انرژی میذارم.

اینکه الف سعی میکنه کارها رو با حداقل انرژی انجام بده نگرانم میکنه

قاب

توسط Bluepetus | شنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۱ | 20:18

تاحالا قاب چهارنفره‌ای از یک خانواده ببینید و بگید چقدر همه چیز میزونه؟

شده به خانواده‌ای حسادت کنید؟ یا رفاقتی؟ یا رابطه‌ای؟

خانواده ما هم گاهی قاب حسادت‌برانگیزی بود. و حتی شاید هنوز هم بتونه باشه. فهمیدم هرچقدر بیشتر به چیزی تکیه کنی محکمتر زمین میخوری. هرچقدر چیزی رو بیشتر دوست داشته باشی بیشتر براش سوگوار میشی.

این یک سال من به سوگ نشستم. سوگ خانواده‌ای که از کل دنیا فقط همون واسم کافی بود!

آدمها چطور بعد از خراب شدن رابطشون به عکسهاشون نگاه میکنن؟ آره قبلا عکسهایی پر عشق و دلگرم‌کننده‌ای بودن و بعد به همون اندازه غم‌انگیز و دور بنظر میان.

سوگ شاید به اندازه عشق زیبا باشه.

استوار

توسط Bluepetus | سه شنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۱ | 23:1

درسته که زندگیم یکم بهتر شده ولی پدرم همچنان من رو خیلی ناراحت میکنه.

۴،۵ ساعت دندونپزشکی بودن منطقی نیس!

اینهمه دروغ، خیانت، انکار...

تموم هم نمیشه.

میدونم تموم نمیشه.

قلبم اما درد میگیره. مچاله میشه.یهو همه چیز رنگ و بوشون رو از دست میدن. یهو دیگه کسی رو دوست ندارم. یهو هیچی خوشحالم نمیکنه.

این درد همراهم هست و معلوم نیست تا کی خواهد بود. پارسال که دچار اضطراب میشدم میترسیدم سال بعدش کم کم نشونه‌هایی از بیماری‌های جدی فیزیکی ببینم. خب خداروشکر ندیدم. یکم آدم باحال‌تری شدم از نظر خودم. ولی بهایی که پرداختم نسبت به هرچی که بدست آوردم، خیلی زیاد سنگین بود.

تمام جونم درد میکنه. یه درد از ته عمق روحم.

کم کم دارم به این فکر میکنم که چرا؟ چرا انقدر سخت واسم پیش رفت؟ میدونید این مسئله واسه آدمی مثل من انقدر دردناک بود شاید برا کس دیگه نباشه انقدر.

دیگه نمیدونم چطور ولی هنوز امید دارم این درد تا حد بهتری تسکین پیدا کنه

فرد امن

توسط Bluepetus | یکشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۱ | 23:24

وقتی خیلی کوچیک بودم، دخترهای ۱۵ ساله‌ی خودخواه و خبیثی رو میشناختم که باعث شدن تا وقتی خودم هم ۱۵ساله شم، نسبت به تمام دخترهای جوان و پرانرژی، گریزون باشم. وقتی ۱۵ ساله شدم ناگهان واسم آشکار شد که دلیل این ترس و دوری چی بوده. و فهمیدم من اونطور نیستم. بعدا لبخندم رو به کودک‌های کوچک هدیه میکردم و به خودم قول دادم کسی نباشم که اونها قراره به عنوان یه هیولا به یاد بیارن. فرد ایمنی باشم. و شد!

به خودم افتخار میکنم که تونستم به یاد بیارم ریشه ترس و دوری‌ام رو و همینطور بخاطر اینکه ادم امن و باملاحظه‌ای شدم.

حتی کودکی میشناسم که اونقدر طعم محبت و توجهم رو بهش چشاندم که منو به خوبی به خاطر میاره!

الف از من خواسته‌هایی داشت که قبلا سعی میکردم بپذیرم اما از وقتی بیشتر به خودم نزدیک شدمبیشتر رد میکنم و اون کمتر بخاطر رد شدن خواسته‌هاش شاکی میشه.

خودم

توسط Bluepetus | یکشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۱ | 19:39

وقتی آدم یه پولی رو پس‌انداز میکنه، سخت میشه خرج کردنش. و بعد اگه از دستش بدی، تازه فکر میکنی چه کارها میتونستی باهاش انجام بدی!

اخیرا دارم شک میکنم به علاقم به رشتم. درسته شوق زیادی از خودم نشون میدادم اما دیگه مطمئن نیستم. یادم میاد گاهی به شک می‌افتادم اما فورا از سرم میپروندم. الآن شجاعت بیشتری برای صادق بودن با خودم دارم. این هم خوبه هم بد. دنیا به اندازه گمراهی من وسیع شده و من به همون اندازه سرگردونم. ترس اینکه نکنه هیچوقت علاقه‌ام رو پیدا نکنم باعث میشه تعصبم رو کنار بذارم. میل زیادی برا تجربه شغل‌های مختلف دارم. حتی حاضرم سالها شغلی رو انجام بدم و بعدش از صفر توی شغل دیگه‌ای شروع کنم.

دارم رفتارم رو با خودم تغییر میدم پس کم‌کم روابطم هم ممکنه تغییر کنن. و من تغییر بیشتری میخوام. میخوام خودم رو بیشتر و راحتتر ببخشم. برای خودم ارزش بیشتری قائل باشم. با خودم بیشتر از اینها نزدیک شم.

نیاز دارم با خودم آشناتر شم. و چقدر این موضوع من رو به وجد میاره.

سلام خودم. به زندگیم خوش اومدی!

هنوز زوده واسه این جمله. کمی بیشتر باید آشنا شم با خودم.

معنا

توسط Bluepetus |

در پی معنا

| شنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۱ | 18:34

پدرم زیاد تحقیر میشه. از جانب دوست، اقوام، آشنا و... حتی خود من هم دوسال پیش خیلی تحقیرش میکردم. در اصل ضایع کردن اما بطوری که فرد بطور واضح معذب شه. بیشتر عمرم شاهد این مدل رفتارها بودم و اغلب بیشتر از پدرم اذیت میشدم. هرچند که اون سعی میکنه نشون نده اما توی دلش، توی ناخوداگاهش داستان فرق داره. کمی پیش فهمیدم خودم میل دارم خودم رو تحقیر کنم. از خودم چیزهایی میگم که به تحقیر خودم منجر شه. این مسئله رو درمورد پدرم هم میبینم. مسائلی رو حتی گاهی بوجود میاره که بقیه بهش بگن کثیفه، شلختس، بی‌توجهه، غیرعادیه و...

معمولا هم موفقه! و گاهی اینطور نیس. گاهی نمیخواد از خودش انتقام بگیره. اونجور مواقع بنظر میاد یه کوه محکمه. گاهی فکر میکنم کاش با مادرم ازدواج نکرده بود. کاش با کسی ازدواج کرده بود که دوستش داشت. اما بنظرم زخمی که باعث خودتحقیری میشه، برمیگرده به قبل از ازدواجش حتی. درسته ازدواج با دختر خودشیفته و خودخواه روند این خودتحقیری رو شدت داده اما اصلش قبل از اینهاس و اصلا شاید دلیل ازدواجش هم همین باشه.شاید کسی رو انتخاب کرده که شخصیتش رو داغون کنه.

این موضوع واسه من ناراحت‌کننده‌اس. مصمم میشم باورهام درمورد خودم رو اصلاح کنم و این دام رو از یاد نبرم.

شاید پدرم مرد بدی نبود. شاید حتی یکی از بهترین آدمهایی باشه که توی زندگیم اومدن. اما ببین چه وضعیتی داره! نه احترام نه محبت حتی از سمت خودش هم نداره.

میخوام ذهنم رو منعطف‌تر کنم. اجازه بدم بد بودن بعضی مسائل که واسم بدیهی هست رو کاهش بده. شاید الکی در پی معناام. اما بنظرم این نقش مهمی در به وجود اومدن یا از بین رفتن یه درد داره.

در سوگی همیشگی

توسط Bluepetus | شنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۱ | 15:39

تو حال خودمم، دارم زندگیمو میکنم یهو میبینم پدرم گوشیش خاموشه و بعد روی دلم هزارتا غم آوار میشه. پدرم! هیچوقت آدم امنی نمیشه، هیچوقت نمیشه روش حساب کرد، هیچوقت راستگو و متعهد نمیشه. هیچوقت اشتاباهاتش رو گردن نمیگیره و صادق نمیشه‌. میدونم. اما قلبم هر بار فرو میریزه. هربار همه چیز متوقف میشه...

حداقل الآن میدونم دردها ربطی به مقصد و مسیر ندارن. هر لحظه میتونن تیر بشن و آدم رو از پا دربیارن. کاش میفهمیدم چکار کنم دلم نگیره. این روزا کمتر عصبانی میشم ازش. بیشتر غمگین میشم. اینم میگذره. مثل روزایی که گذشت.

انگار قراره چیزی رو بفهمم. منی که خیانت رو محکوم میکنم و از اون گریزانم شاید باید بهتر ببینم. آره حتما چیزی هست. مقاله بازسازی نمیخواستم طلاق میخواستم که توی سایت ترجمان میشه خوندش، بهم داره این ذهنیت رو میده.

شاید رقص

توسط Bluepetus |

در پی خود

| پنجشنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۱ | 17:10

دارم فکر میکنم شاید بخشی از منِ واقعی رو توی رقص پیدا کنم، بخشی در تلاش و بخشی در خواب. باز هم تکه‌هایی از خودم گمشده باقی میمونه. اما فعلا بنظرم رقص نقطه الهامی باشه.

کارهایی که میخوام انجام بدم زیادن و تحرکم کم.

اشکال نداره. همین هم خوبه. یه مدت با هیچی نخواستن دست و پنجه نرم کردم باعث شده قدر خواستن رو بدونم.

شاید دارم کیف دنیا رو میکنم خبر ندارم؟ تو ذهنم رویا میبافم، دنبال خودم میگردم و سرنخ پیدا میکنم.

هنوز کارهای نسبتا زیادی هست که بخوام انجام بدم. پس زندگیم میتونه ادامه پیدا کنه. مهمترین پروژه‌ام پیدا کردن خودم هست!

خودم رو ترک کردم و حالا باید بگردم. درست که فکر میکنم، مدت‌ها بازیگری کردم که دوست داشته بشم. احتمالا خودم کمتر دوست‌داشتنی بوده، حداقل برای اکثریت اطرافیانم.

حالا بعد از ۱۰ سال میخوام برگردم. سفر هیجان‌انگیزیه.

شاید ظاهرا درونگرا باشم. بخشی از من خیلی هم برونگراس. ممکنه خودم مجموعه‌ای از ضد و نقیض‌ها باشه. گوش به دلم بسپارم.

کار دوم

توسط Bluepetus | پنجشنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۱ | 13:11

نوشته بودم به پول نیاز دارم و حسابم خالی شده. داشتم به کار دومی فکر میکردم که ترجیحا توی یه کتابفروشی باشه. با اینکه از نظر روحی کاملا آماده میبینم خودم رو ولی جسمم شاید یاری نکنه.

از ۷تا ۳ظهر جای اول کار کنم و از ۴ تا ۷ جای دوم! هردو تا انتهای شهرسور حداکثر تموم شن و بعد ادامه زندگیم رو دوباره تصمیم بگیرم. خوبه، نه؟ جای اول بهم حقوق نمیده انگار فقط دارم یادمیگیرم. پس جای دوم بهم پول بده. یکشنبه شاید به دوتا کتابفروشی سر زدم و درمورد شرایط کار ازشون پرسیدم. در کل دلم میخواست شغل‌های مختلف رو امتحان کنم. امیدوارم بشه توی کتابفروشی کار کنم! و برا همون یک ماه حقوق هم بگیرم! بنظر بعید میاد. بعید میدونم جایی قبول کنن فقط یک ماه پیششون کار کنم و هم استخدامم کنن و هم بهم پول بدن.

باشگاه هم که فعلا کنسله. ولی ورزش و کتاب و زبان رو میتونم انجام بدم.

این شغلی که اخیرا دارم باعث شده قابلیت‌هام رو باور کنم و امید بیشتری حس میکنم. فکر میکنم با سختکوشی میتونم کمی حداثل وضع زندگیم رو بهتر کنم. شاید انچنان قابل ملاحظه نشد اما بهرحال بهتره.

میلم به کارهای خیرخواهانه داره کمتر میشه. عجیبه واسم چون گاهی از این میل هویت پیدا میکردم و الآن هویتم بیشتر درمورد تلاش و سختکوشیه.

میگم سختکوشی چون واسه من کوشش سختی هست:) و به نسبت آماتور بودن و تجربه تازه‌ای که هست، تلاشم زیاده. گاهی با خستگی و ناامیدی آمیخته میشه و من باز به خودم انگیزه تزریق میکنم.

میخوام کمی بیشتر جلو برم. کمی بیشتر تلاش کنم. حتی اگه سرکار نرفتم، از وقت استراحتم کم کنم و حداقل اطلاعاتم رو بیشتر کنم.

شغل‌هایی که دوست دارم تجربه کنم، گارسون، مسئول کتابفروشی، فروشنده قطعات یدکی، طراح صنعتی و نویسنده است. که مورد آخر درسته نیاز به تمرین و وقت گذاشتن داره اما شاید بتونم موازی هم جلو ببرمش.

منِ قبلا

توسط Bluepetus | چهارشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۱ | 22:55

جدیدا چرا همه بهم گیر میدن که چرا تکون نمیخورم؟ چرا حرف نمیزنم؟ چرا این کارو نمیکنم؟ چرا اون کارو نمیکنم؟

ای بابا

چرا خب؟

فعلا چیزی که بهم احساس قدرت میده رانندگی هست.

بعدش اینکه در مقابل دختر چهارده ساله احساس بچگی کردم! یهو حس کردم اون بیشتر از من زندگی کرده. اما خب دغدغه جدی‌ای نیست مگه اینکه نگران باشم در مقابل کوچکتر از خودم زیادی فروتن باشم و من کوچیکتره درنظر گرفته بشم.

مسئله بعدی اینه که اشتراکم با آدمها کم شده! یعنی بحث قابل گفتن، حرف مشترک، علائق، نگرانی‌ها...

از وقتی یادم میاد توی مدرسه هم وضعم همین بود. میل به انزوا داشتم‌، مگه درکنار افراد ایمن که دوستای صمیمی من حساب میشدن.

جالبه. به خودم دارم برمیگردم و دارم شباهت بیشتری با کودکی‌هام پیدا میکنم.

نشد انگار

توسط Bluepetus | چهارشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۱ | 17:35

خب مسئله اینجاس که پدرم همچنان به خیانتش ادامه میده. گوشیش هم همچنان شبیه گاوصندوقه.

هنوز به شدت از این مسئله ناراحت میشم.

اینها به کنار،توی روابط اجتماعی وضع داغونی دارم. توی محل کار احساس فشار میکنم‌. چون ساکتم و تمام تمرکزم روی کارم هست. با کسی انچنان صمیمی برخورد نمیکنم و خلاصه که زیادی سرم تو کار خودم هست.

حس غم دارم. هروقت نسبت به پدرم دچار حس‌های بد میشم، با بقیه اعضای خانواده هم نمیتونم رابطه برقرار کنم. مضطرب و غمگین میرم توی اتاقم و سعی میکنم به خودم اعتراف نکنم که واسم سخته.

دوستام هم دود شدن، بخار شدن... طوری که انگار از اول نبودن. بهشون خیلی نیاز داشتم. اما خیلی کم بودن. یا اگه بودن کیفیت بودنشون کم بود. در نهایت بار همه چیزو تنهایی به دوش میکشم.

حتی دیگه الان پولی برا خرج نکردن هم ندارم. به نوعی پولهامو خیلی مسخره از دست دادم.

خلاصه بخوام بگم، همون آش و همون کاسه، زندگی باز واسم سخت میگذره.

سخت اما در حال حرکت

توسط Bluepetus | سه شنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۱ | 21:12

اعتراف میکنم، همچنان بیرون رفتن پدرم مضطربم میکنه.

همین اعتراف گویای احوالم هست. نشد که درست شه.

با الف هم علی رغم احساسی که بهش دارم، و شاید احساسی که بهم داره اوضاع خوبی بینمون نیست.

ادمهایی که میتونم روشون حساب کنم داره به ۰ میل میکنه.

اخبار نابود. در اصل دووم آوردن تو این شرایط زیادی سخته. حتی گاهی نفسگیره.

قصد ندارم جا بزنم فعلا. امشب یه کار مفید انجام میدم. شاید ورزش یا کتاب رو وارد روزهام کنم.

دوستام پیام هم بدن بعد از خوندن جوابم دیگه پیامی نمیدن. پس عملا دوستی در کار نیست.

کتابها! از اونها نباید غافل شم.

احساس تنهاییم رو خیلی کمتر میکنن.

میدونید چیه؟ تازه شروعشه. چون شروعه سخته. بهرحال انتظار نداشته باشم همه چیز عالی باشه. زندگی همینه

 

کار

توسط Bluepetus | سه شنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۱ | 16:2

شاید اگه ماه‌های گذشته انقدر بهم سخت نگذشته بود، بیخیال کار میشدم. آماتور بودن واقعا سخته. آهنگ شایع رو گوش میدم که بهم یادآوری شه راه صد ساله رو نمیشه یه شبه طی کرد. 

یه چیزایی هست که منو محکم و مصمم نگه میداره. پروژه‌ای که باید تحویل میدادم رو هنوز تکمیل نکردم و حالا درگیر یه پروژه دیگه هم هستم که زمان تحویلش گذشته. اما خب یکم به تخم ماهی‌ها نیاز پیدا میکنیم. یه وقتایی واقعا آدم ظرفیتش پر نشده. میتونه هی به تخم ماهی‌ها بگیره.

بهرحال خسته‌ام. مدتیه نه تغذیه درستی دارم، نه خواب و نه ورزش. دارم لاغر میشم و همزمان اعتمادنفسم نسبت به ظاهرم کم شده. روابط اجتماعی رو به همون تخم ماهی‌ها حواله کردم. تاخیرها رو هم. و حتی خستگی و هر چیز دیگه.

فعلا فقط جلو میرم‌. از اون وقتاس که قویم چون میدونم اگه شل کنم دیگه کارم تمومه.

 

با دیدنت تو دل من آب میشه قند

توسط Bluepetus | دوشنبه دهم مرداد ۱۴۰۱ | 20:40

چقدر این آهنگه خوبه... بیا بررریم.

یه جای دور

میشم برات

سنگ صبور

...

یادم به الف میوفته. امروز اولین بار تونستن برا مسئولیت و تعهد احساس آمادگی کنم. همیشه وقتی به سالهای پیش رو فکر میکردم دلم نمیخواست تهش به چیزی منتهی شه. فکر میکردم از عهده نگهداری چیزی که بینمون هست برنمیایم. میترسیدم از اینکه واقعا عاشق نباشم... یا خیانت ببینم...

اما این آهنگ...

مگه میتونم به کسی جز الف فکر کنم؟

همین الآن هم سنگ صبورم اون هست.

یادم به خاطراتی میوفته که کنارش تجربه کردم. راه رفتن‌ها، خاکی بودنمون...

اگه اون باشه آره! میتونم بجنگم. میتونم تلاشم رو کنم.

مسئله اینجاس که بحث‌هامون جدی شده. هربار سر مسئله‌ای به تفاهم نمیرسیم. اما نمیتونم دوستش نداشته باشم. حتی نمیتونم جز اون کسی رو رو دوست داشته باشم. اونرو به همه ترجیح میدم.

جزیره شدن

توسط Bluepetus | یکشنبه نهم مرداد ۱۴۰۱ | 16:36

توی محل کار قبلیم فکر میکردم با اون محیط اوکی نشدم و اگه محیط اداری‌تر بود خیلی گرمتر بودم. اما اشتباه میکردم. اخیرا تمایل کمی برای ارتباط با آدمها دارم. همینطوری خوشحالترم. اگه کسی بیاد با خوشرویی باهاش برخورد میکنم اما اگه نیاد هیچ مشکلی نیس:)

فقط چن نفر واسم مهمه باشن.

بهرحال انگار کسی هم تمایلی به ارتباط با من نداره. گوشیمو که باز میکنم خیلی خالیه. یعنی من که اکثر مواقع انلاین و دردسترس بودم فکر میکردم اگه نباشم گاهی به چشم بیاد اما نیومد‌. هنوز خیلی از دوستام حتی نمیدونن که میرم سرکار!

یعنی اگه یه روز بمیرم هم با تاخیر نسبتا زیادی متوجه نبودنم میشن. شاید هم نشن. بهرحال این روزها تنهاییم روشن‌تر از قبله.

شاید هم خودم سعی دارم منزوی کنم خودم رو. بهرحال اینجا خیلی خلوته. پر از حرفه، پر آهنگ، پر از حس... ولی آدمهاش خیلی کم.

 

خودِ خودم چه شکلیه

توسط Bluepetus | پنجشنبه ششم مرداد ۱۴۰۱ | 20:22

تصمیم گرفتم پدرم رو مسبب حال بدم ندونم. باز گاهی مضطرب میشم اما چن روزی هست که حالم بهتره.شاید این موضوع حل نشده باشه اما من دارم خودم میشم. همون دخترک کوچولویی که توی عکس با اخم و چهره جدی به دوربین خیره شده بود. هیچوقت دوست‌های زیادی نداشتم. هیچوقت کسی رو نداشتم گه بتونم واسش درد و دل کنم و از خودم متنفر نشم برا همین وقتی وارد دانشگاه شدم شخصیتی رو بازی کردم که من نبودم. دوست‌هایی پیدا کردم که با منِ فیلترشده نزدیک بودن و نه منِ واقعی. حالا دارم برمیگردم به خودم. کمی نچسب‌تر. کمی آرومتر. کمی غرغروتر. کمترمهربون، اما خالص‌تر واقعی‌تر و عمیق‌تر.

تلاش برا جا کردن خودم تو دل بقیه رو متوقف کردم. و حالا میتونم آرزوها و امیدهامو ببینم.

حس و حالی که الآن دارم حس جالبیه. نمیدونم چطور توصیفش کنم. فقط شبیه بچگیام دارم میشم.

تنهاییم فعلا شبیه موهبته. دیروز دلم میخواست به یکی زنگ بزنم و باهاش برم خوش بگذرونم. اما یادم اومد که چطور یکطرفه داره پیش میره. دست و پا زدن‌هام برا چنین دوستی‌هایی تهش به غربیه شدن با خودم منتهی میشه.

پس بیا خود خودمون باشیم. هر طور که بود...

مانع

توسط Bluepetus | یکشنبه دوم مرداد ۱۴۰۱ | 19:51

امروز بعد از کار تصمیم داشتم برم کتابفروشی موردعلاقم، اتوبوس توی گرما و ترافیک ، مسیر عجیبی رو طی میکرد. اخر از خیر کتابفروشی گذشتم. فهمیدم وبیناری که میخواستم شرکت کنم دو ساعت زودتر برگزار میشه و از دستش دادم. فروشگاه به شدت شلوغ بود. در آخر هم یه ماشین پیچید جلوم و ترمز گرفت ولی خداروشکر با تمام اینها اتفاق بدی واسم نیوفتاد. اما قرار بود اتفاق خوبی بیافته. چن روزه منتظر وبینار بودم. فکر میکردم همه چیز طبق برنامه پیش بره. حالا از کل روزی که با خستگی و گرما دست و پنجه نرم کردم، سهمم شده یه غروب اونهم در وضعیتی که پدرم باز داره اماده میشه خونه رو ترک کنه.

زیاد ناراحت نیستم. بیشتر شگفت‌زده‌ام. همه اینها فقط توی یه روز. هر تلاشم، به راحتی خنثی شد. هرچی تلاش بزرگتر مانع هم بزرگتر!

از همه اینها گذشته، کتاب میتونه دوست آدم باشه آره؟ جای دوستایی که از دست دادم میخوام پناه ببرم به کتاب. جای هرکدوم یه کتاب. از دست دادنشون واسم شبیه بدست آوردن خودم بود. میخوام به خودم توجه کنم و دوستش داشته باشم.

غمگین

توسط Bluepetus | شنبه یکم مرداد ۱۴۰۱ | 20:52

یه روز اگه کسی از دلگیر بودن غروب میگفت تعجب میکردم. میگفتم چطور اینهمه زیبایی میتونه تلخ باشه. الآن غروبها واسم معضل شده. حالا که باید آماده شم تا صبح فردا قوی باشم و کل روز رو دوباره با نهایت توانم پشت سر بذارم باز هم غروب دردناک هست. نبودن بابا، شکاف بین خودم و دوستام، اختلافم با الف، نگرنی‌هام... همه غروب رو غروب‌تر و شب رو شب‌تر میکنه.

به درجه‌ای از عرفان رسیدم که نمیتونم آینده رو طوری پیش بینی کنم که خلاف هر چیزی که الان بهش باور دارم اتفاق نیوفته. میتونه جالب باشه میتونه هم انقدر گیج‌کننده باشه که انگیزه‌امو کم کنه.

چطور میتونه یه زمان از شبانه‌روز اینهمه دلگیر باشه؟

مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • آرشيو
برچسب ها
  • جدایی (1)
  • در پی خود (1)
  • در پی معنا (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای قسمتی واقعی و پنهان از من محفوظ است .