خب امروز وحشتناکترین روز ممکن بود. انقدر از صبح اذیت شدم که الآن که به شب رسیده کم اوردم. از صبح اتفاقاتی افتاد که سعی کردم کنار بزنم و پشتشون راه برا نور خورشید باز کنم. نمیتونم بگم چقدر بهم فشار اومد. آخرش هم به دعولی خونوادگی ختم شد. اصلا دو تا دعوا هم دیدم. من پرم امروز. و تنشها تموم نمیشه! همچنان دشمنیهای پدر و مادرم رو نظاره میکنم. شب قبل مادربزرگ و پدربزرگم رو هم دیدم. دشمنی اونها قدری شدیدتره! وقتی پدربزرگم میره بیرون (به اسم کار اداری) مادربزرگم میگه باز دنبال کی راه افتادی؟
و من وحشت میکنم از عاقبت و آینده خودم.
از همه چیز گذشته چطور انقدر یه روز میتونه بد باشه؟
تنشهای خونه حتی نمیذارن تنشهای قبل رو هظم کنم و ازشون رها شم.
و در نهایت دندون درد هم به مجموعه اضافه میشه و گاهی از ذهنم رد میشه که امروز نحس بود! به خودم تشر میزنم.