خب مسئله اینجاس که پدرم همچنان به خیانتش ادامه میده. گوشیش هم همچنان شبیه گاوصندوقه.
هنوز به شدت از این مسئله ناراحت میشم.
اینها به کنار،توی روابط اجتماعی وضع داغونی دارم. توی محل کار احساس فشار میکنم. چون ساکتم و تمام تمرکزم روی کارم هست. با کسی انچنان صمیمی برخورد نمیکنم و خلاصه که زیادی سرم تو کار خودم هست.
حس غم دارم. هروقت نسبت به پدرم دچار حسهای بد میشم، با بقیه اعضای خانواده هم نمیتونم رابطه برقرار کنم. مضطرب و غمگین میرم توی اتاقم و سعی میکنم به خودم اعتراف نکنم که واسم سخته.
دوستام هم دود شدن، بخار شدن... طوری که انگار از اول نبودن. بهشون خیلی نیاز داشتم. اما خیلی کم بودن. یا اگه بودن کیفیت بودنشون کم بود. در نهایت بار همه چیزو تنهایی به دوش میکشم.
حتی دیگه الان پولی برا خرج نکردن هم ندارم. به نوعی پولهامو خیلی مسخره از دست دادم.
خلاصه بخوام بگم، همون آش و همون کاسه، زندگی باز واسم سخت میگذره.