تصمیم گرفتم پدرم رو مسبب حال بدم ندونم. باز گاهی مضطرب میشم اما چن روزی هست که حالم بهتره.شاید این موضوع حل نشده باشه اما من دارم خودم میشم. همون دخترک کوچولویی که توی عکس با اخم و چهره جدی به دوربین خیره شده بود. هیچوقت دوستهای زیادی نداشتم. هیچوقت کسی رو نداشتم گه بتونم واسش درد و دل کنم و از خودم متنفر نشم برا همین وقتی وارد دانشگاه شدم شخصیتی رو بازی کردم که من نبودم. دوستهایی پیدا کردم که با منِ فیلترشده نزدیک بودن و نه منِ واقعی. حالا دارم برمیگردم به خودم. کمی نچسبتر. کمی آرومتر. کمی غرغروتر. کمترمهربون، اما خالصتر واقعیتر و عمیقتر.
تلاش برا جا کردن خودم تو دل بقیه رو متوقف کردم. و حالا میتونم آرزوها و امیدهامو ببینم.
حس و حالی که الآن دارم حس جالبیه. نمیدونم چطور توصیفش کنم. فقط شبیه بچگیام دارم میشم.
تنهاییم فعلا شبیه موهبته. دیروز دلم میخواست به یکی زنگ بزنم و باهاش برم خوش بگذرونم. اما یادم اومد که چطور یکطرفه داره پیش میره. دست و پا زدنهام برا چنین دوستیهایی تهش به غربیه شدن با خودم منتهی میشه.
پس بیا خود خودمون باشیم. هر طور که بود...