قسمتی واقعی و پنهان از من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

تلاش مذبوحانه

توسط Bluepetus | شنبه سی ام بهمن ۱۴۰۰ | 22:39

به طرز احمقانه‌ای دلم میخواد خودکشی کنم، بمیرم و خودم بشینم برای خودم گریه کنم. چقدر زندگیم مضخرفه. باز دارم گیر میدم به همه چیز. چه شب مسخره‌ای. دلم میخواد گریه کنم اما نه میتونم و نه دلیل دارم.

در اصل من تنها عضو این خانواده نیستم که به سختی سعی میکنم سرپا بمونم. البته نمیشه هیچوقت واقعا فهمید که تو دل هرکس چی میگذره.

امیدوارم کمی حالم بهتر شه. در حدی که باز کمی بیتفاوت تر شم. البته ناگفته نماند که نسبت به چن ماه قبل واقعا حالم بهتره. همین کافیه، نیست؟

دایناسور درونم

توسط Bluepetus | شنبه سی ام بهمن ۱۴۰۰ | 21:40

هورمانام الآن طوریه که همه چیز روی مخمه. یکم احساس اضطراب و استرس دارم. نسبت به پدرم حساس و آماده‌ی خشمم و در کل حس کلافگی میکنم. اما شایدم ربطی به هورمون نداشته باشه.

چکار کنم خوشحال شم؟ برم کارهامو انجام بدم.

با دوست اما بی دوست

توسط Bluepetus | شنبه سی ام بهمن ۱۴۰۰ | 19:56

خب خیلی دارم احساس تنهایی میکنم. پیامهایی که توی واتس اپ ارسال شدند، دریافت شدن اما کسی حوصله سین کردنشون رو نداشته روی مخمه. این روزها تنهایی و حس شرم و نقص گریبان‌گیرم شده. یعنی با اینکه تنهام و دلم میخواد کسی بیاد پیشم اما اگه بیاد فکر میکنم خیلی خسته‌کننده‌ام، دوست بدیم، باعث ناراحتی میشم و... پس شاید این تنهایی یجور انتخاب هم باشه. خودمو دور نگه دارم که با آزار دادن بقیه حس بدی پیدا نکنم. البته کسی و آزار نمیدم این فقط ناخودآگاهمه که درموردم تصویر بدی داره.

من دلم یه گشت و گذار خفن میخواد. یه دوست که خوشی و غمم رو باهاش تقسیم کنم.

حالا باز خداروشکر که آقای الف هست وگرنه خیلی سخت‌تر میشد.

شاید فردا رفتم بیرون و یروز دیگه گشت تنهاییم رو انجام دادم. شاید خیلی بهم خوش گذشت، هوم؟

شاید شدم یه نویسنده تنها که شبیه سایه‌ای توی کافه میشینه و یه چیزایی مینویسه.

شاید با آدمهایی آشنا شدم که این حجم خالی رو تا حدی پرکردن. یا شاید چن تا رهگذر که افکارم رو پخته تر کردن.

شاید چیز خوبی در انتظارم بود...

رفیق خوب

توسط Bluepetus | شنبه سی ام بهمن ۱۴۰۰ | 2:17

اخیرا حتی وقتی صبح ها هم زودتر بیدار میشم شب قبل از دو خوابیدن واسم سخته. امشب یکم احساساتیم. دلم میخواد با دوستایی حرف بزنم که تمایل زیادی به حرف زدن ندارن. مخصوصا اون دوتایی که مسائلی واسشون پیش اومده، دلم میخواد از احساساتشون بگن تا من هم پابه‌پاشون غصه بخورم، ذوق کنم، ناامیدشم و یا حتی عصبانی شم. اما اغلب تنهایی غصه میخورم، و اگه کسی باشه که از غصه‌هام فرار نکرده، آقای الف هست. کسی که حتی اگه مخالف هم بود ولی میموند پیشم. حضورش قشنگ‌ترین چیزیه که دیدم. توی زندگیم عدم پذیرش رو زیاد حس کردم. جایی خندیدم، هیجان زده شدم، غصه‌دار یا مضطرب شدم و آدمها سعی کردن یا خاموشم کنن یا ترک. مثلا برا دوستی دردودل میکردم مدتی بعد ازم بعنوان غرغرو یادکرد. درحالیکه من نه تنها واسه اون بلکه برای بقیه هم شنونده خیلی خوبی بودم. یجورایی رابطم با جهان پیرامونم یکطرفس. بجز شاید آقای الف.

آقای الف واسه من آدم کمی نیست. حتی اگه عالی نباشه، یا حتی اگه بنظر برسه من ازش سرم یا... اون واسه من خاص‌ترین آدمه. اون روی سکه زندگی رو با آقای الف تجربه کردم. شروع فروپاشی ثبات ذهنیم با آشنا شدن با آقای الف شروع شد.

من درموردش مطمئن نیستم. اینکه چقدر دوستش دارم یا چقدر مناسب همیم یا مسائل دیگه. اما نمیشه معجزه حضورش رو نادیده گرفت. به خودم توی رابطه باهاش که نگاه میکنم میفهمم من چیز بیشتری از زندگی و روابطم میخوام. دیگه راضی نمیشم به روابط یکطرفه. دیگه به پیامهای صدسال یبار بسنده نمیکنم. خیلی از استاندارهای فکریم تغییر کرد. خوشحالم که هدیه‌های گرون بینمون رد و بدل نمیشه. به طور کل خیلی خوشحالم که جهان چنین آدمی رو هم داشت و سر راهم گذاشت. اون آدم عجیبی نیستا. یه آدم معمولی اما فوق‌العادس. ینفر که نقص‌هایی داره، آسیب‌پذیری، ضعف اما توی چیزهایی قوی هست که من کمبودشون رو دارم. انگار تشنه‌ام. تشنه‌ی اینکه کسی بیاد ولی نره.اینکه بهم پیام بده و من همیشه شروع کننده نباشم. تشنه‌ی شنیده شدن، توجه، محبت، جدی گرفته شدن...

الآن مسائلی که باعث تردیدم نسبت به آقای الف میشد، توی ذهنم کمرنگه فقط میبینم که چقدر با معرفته...

جمعه‌ی پیش رو

توسط Bluepetus | جمعه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۰ | 13:31

قبلا عاشق این بودم که پدرم آهنگی بخونه و الآن واسم خیلی سخت میشه، آهنگ میذارم که نشنوم. خب یذره گاهی بهتر میشم ولی گاهی زیاد حساس میشم. امروز از اون روزاست که تحمل خانواده رو ندارم. میخوام کتاب خوندن رو هم شروع کنم. اگه روزم رو با کارهای مختلف پر کنم وقت بیشتری برای انجام هرکدومشون دارم. امیدم به درست شدن حال و وضعیتم بیشتر شده. یکم به شغل فکر میکنم میترسم اما بهتره نگران نباشم. شاید اونموقع که با شغل درگیرم اون تنها دغدغم باشه و از پسش بربیام. امروز میخوام یکم شجاعت به خرج بدم و با میخچه پام روبرو شم. امروز شروع میکنم درمانش رو:)

کارهای عقب افتادم یکی یکی دارن درست میشن و این چقدر حس خوبی میده. شاید تونستم توی یه دانشگاه خوب تحصیلاتم رو ادامه بدم و شاید بعدش همه چیز بهتر شد

مهتاب توی شب‌هام

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۰ | 22:50

با مادرم درمورد شرم و خودشیفگی حرف زدم. اونوقتایی که یکی از اعضای خانواده رو شرمزده میکرد... خیلی استقبال کرد و برای چن تا از کارای اشتباهش عذرخواهی کرد. چقدر قلبم آروم شد. شبیه بستنی بلوبری بود:)

چقدر دلم میخواد از آقای الف جدا شم و چن سال بعد خیلی موفق سر راه هم قرار بگیریم و دوباره باهم رابطه خوبی داشته باشیم. میدونم مسخرس. من که تو سختی‌هاش نبودم چرا توی موفقیت و خوشیش باشم. اما خب دلم میخواد دیگه...

مدت زیادیه تو خونه موندم برای خروج از خونه کمی ترس دارم اما از پسش برمیام.

کمی واقع‌بینی

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۰ | 11:15

بخاطر اضطراب دیشبم میخوام یه صحبتی با خودم داشته باشم. درسته که پدرم شوک‌های بدی وارد میکنه گاهی و به امنیت خانوادگی و امنیت از نظر خونه و این چیزها آسیب میزنه. اما من بدون اون هم میتونم زنده بمونم. قرار نیس کارتن خواب شم. و یادم نره که مهارت‌هایی هم دارم پس نترسم. میتونم از پس خودم بربیام. هر اتفاقی هم بیوفته من تواناییگذروندن زندگیم و دارم. شاید حتی برای شروع از آشناهایی کمک گرفتم و حتی شاید نه.

تصمیمم اینه که فعلا خیلی خیلی جدی درس بخونم. اگه تونستم عبور کنم برای ادامه تحصیل که خب مدتی از خونه دور میشم. و اگه نتونستم یه شغل پیدا میکنم و باز درس میخونم. و سال بعد دوباره امتحان میدم.

خب الآن یه نقشه داریم. کافیه یادم نره که هر لحظه که بخوام میتونم شاغل شم و از پسش برخواهم اومد. شاید گاهی کارهای کوچیکی انجام بدم. مثلا پروژه‌ای چیزی بردارم. امیدوارم بشه.

آغوش

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۰ | 0:22

دلم یه آغوش گرم و مهربون و پذیرا میخواد. آغوش آقای الف... فقط آغوش.در حدی که احساس امنیت کنم. حس کنم کسی‌ام. اگه اون نبود بدجوری کم میاوردم. حتی با اینکه رابطمون مجازی داره پیش میره

وقتی همچنان چرخ گردون من رو زیر میکنه

توسط Bluepetus | چهارشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۰ | 23:35

آماده ورزش شدم. اما اشک توی چشمام میغلته و هر لحظه اضطراب وناراحتیم بیشتر میشه. گفتم خوب شدم ها. با تمام وجود از زندگی متنفرم. هیچوقت فکرشو نمیکردم یه روز این جمله رو بگم. حتی تو روزهای سخت وقتی همه چیز رو توی خودم میریختم باز به زندگی عشق میورزیدم. نمیدونم کی و چطور قراره زندگیم و حالم روبراه شه اما از این لحظه به خودم در اون لحظه سلام‌. امیدوارم فقط خوب شه اوضاع همین.

هنذفری هم نعمتیه‌ها. داره یادم میره پدر و مادرم اصلا وجود دارن. چقدر غم‌انگیزه این جمله. یه روزی اونها میمیرن و احتمالا اونموقع هم با احساساتم به شدت درگیرم. لعنت به این وضع.

دلم میخواد حسابی گریه کنم اما فقط چن قطره اجازه رها شدن از چشمام رو دارن چون ظاهرم نمیخوام چیزی نشون بده.

از پسش برمیام. نمیدونم چطوری ولی درستش میکنم. به این جملات باور ندارم اما شاید اثرشونو گذاشتن.

قوی باش خودم. حلش میکنی🧡

باتلاقی به نام زندگی

توسط Bluepetus | چهارشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۰ | 22:40

از اونجا که فعالیت روزانه‌ام به شدت کم شده، باید پاشم و ورزش کنم اما دارم مقاومت میکنم. خب به خودم قول میدم اگه ورزش کنم حداقل ۴ قسمت از سریال جدیدم رو دانلود میکنم تا فردا بببینم. دلم میخواد کتاب بخونم مثلا رمان. اما عذاب وجدان میگیرم و حس میکنم کار واجبتری برای انجام دارم. درحالی که فیلم این حس رو در من ایجاد نمیکنه. میدونم یه‌جور تله‌اس. سعی میکنم بشکنمش.

هر روز نیم ساعتم رو به کارهایی مثل ورزش و کتاب و هنر اختصاص میدم. میدونم که مضحک بنظر میاد. در اصل من تقریبا کل روز رو روی تختم هستم و به ندرت کار مفید انجام میدم اما برای خوندن کتاب عذاب وجدان و اضطراب میگیرم😂. مغزم انگار با فیلم و گوشی مسخ میشه و یادش میره دغدغه‌هاش چی بودن. به مدت طول فیلم به موفقیت‌ها و خوشبختی‌ها و کلا زندگی شخصیتهای فیلم بسنده میکنه و همین که تموم شد هی اخطار میده.

میشه گفت تا حدی شبیه مواد و الکله. برای مدتی مغزت رو گول میزنی و فرار میکنی.

نظرم چیه به مغزم احترام بذارم و بشنومش؟

نگران آیندس. امشب پدرم یه چیزایی درمورد فروش خونه و سرمایه‌گذاری میگفت و من حس ناامنی کردم. دلم میخواد کمتر وابسته این خونه لعنتی باشم که با چنین جملاتی دلم به لرزه نیوفته. چیزی که من رو از تحصیل سرد میکنه چنین احساساتی هستن. من احساس امنیت ندارم. یکم غیرمنطقیه اما منقبض شدم باز و صحبت‌ها من رو میترسونه و منقبض‌تر میکنه.

میخوام فقط برم و با گفتن این جمله توی ذهنم قلبم آماده بارش میشه.

زندگیم رقت‌انگیزه. به خودم که نگاه میکنم یجورایی خجالت میکشم. من اینجا گیر افتادممم😭 و خب شاید هیچوقت و هیچ‌جا احساس امنیت و شادی و آرامش نکنم. چقدر ترسناکه. تازه اگه یه شغل نسبتا خوب هم پیدا کنم حقوقش چندرغازه. با اون پول چطور وابستگیم و کم کنم؟ بعد میتونم پولم رو ذخیره کنم و واسه خودم نگه دارم یا باید با خانواده شریک شم؟ اون استقلال لعنتی رو تو خواب مگه ببینم. این زیاده‌رویه. آخ خیلی مضطربم.

ورزش میکنم و بعد یه تصمیم قطعی میگیرم و مطابقش تلاش میکنم.

و یه سوال: دوستام دلشون واسم تنگ نشد؟🥲

آخ که چقدر سخته بپذیرم که تو زندگیشون یه عدس هم نیستم. هرچند رو زبونشون حرفهای سنگینی میاد که انگار شخص مهمیم واسشون اما چقدر بدون من راحت میچرخه چرخ زندگیشون.

هی خودم یه کاری کن... لطفااااا

یه جور دیگه قشنگ‌تر نیس؟

توسط Bluepetus | چهارشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۰ | 18:29

دیدن ۵تا فیلم از اول امروز تا الآن یکم ناجور بنظر میاد. در اصل احساس خواب‌آلودگی میکنم و قسمت‌های جدید اون سریال رو دانلود نکردم وگرنه همچنان کار خاصی برای انجام ندارم. یا حداقل کاری که مشتاق انجامش باشم. دیشب با دوساعت کار قسمت مهمی از پروژم رو انجام دادم. دلم میخواد برم سرکار، کارهای سخت انجام بدم بیدار بمونم برای کار و... اما اعتمادبنفس کمی درمورد کار دارم.حتی اگه خیلی هم خوب باشم نمیتونم باور کنم. تهش ربطش میدم به اینکه از من بهتر نبوده و دلیلش مهارت من نیس.

هفته دیگه فعالیت‌های عادیم رو میتونم انجام بدم. مثلا میتونم تنهایی برم بیرون و چن ساعتی به خودم تکیه کنم.

دلم میخواد آشپزی کنم. مخصوصا غذاهای کره‌ای.

دیگه دارم میپذیرم که قرار نیست دوستام نقش خاصی تو زندگیم ایفا کنن. دارم تنهاییم رو میپذیرم و انگار باهاش مشکل زیادی هم ندارم.

با آقای الف هم یذره که حرف میزنم منجر به بحث و ناراحت کردن هردومون میشه. مثلا چون فوتبال دیده جای درس خوندن ازش عصبانی شدم. شاید بگید به توچه خب؟ خودمم میدونم به من ربطی نداره. هر چقدر هم با خودم سعی کردم منطقی حرف بزنم اثر نکرد. مادرم هم همینطور با پدرم رفتار میکنه. تلاش‌های پدرم هیچوقت به چشمش کافی نیست. یه کمالگرایی مضخرف.

میترسم وارد دنیای کار شم. همونقدر که میخوامش، ازش میترسم.

خب پادکست گوش دادن تو مسیر رفت و برگشت، داشتن درآمد، تلاش کردن و... خیلی لذیذ هستن.

صبر میکنم تا شانسم رو برای ادامه تحصیل امتحان کنم. شاید اگه باز درس بخونم خیلی گره‌ها حل شن. مثلا درک درستتری از خودم پیدا کنم، مهارتم بیشتر شه، شاید تا اونموقع رو خودم کار کردم و کمتر حس ناکافی بودن کردم. نمیدونم دارم چکار میکنم راستش. فقط نمیخوام استعداد و تلاشهام استفاده نشده باقی بمونن. دلم میخواد از آقای الف جدا شم. بعد سه، چهار سال دیگه از من خیلی موفق‌تر شده باشه. اونوقت دوباره سر راه هم قرار بگیریم.

دلم میخواد سه روز بخوابم وقتی بیدار شدم رانندگیم عالی باشه، میخچه پام خوب شده باشه، پروژه‌ام تموم شده باشه و روی شخصیتم کار کرده باشم. بعد دوباره شروع میکنم به فیلم دیدن...

مثلا لباس رسمی بپوشم و برای کار جای باشکوهی حضور داشته باشم. جای باشکوه منظورم یه جاییه که از نظر من اعتبار داشته باشه.

یه دوست بانمک که دغدغه من رو داشته باشه نیس؟ ینفر که کنارش حس اضافی بودن نکنم؟ یا حس نکنم خسته‌کننده و آزاردهنده هستم.

همینطور که معلومه دلم چیزهایی رو میخواد که قرار نیس پیش بیاد...

خواستگاری خواستگار ازدواج و....

توسط Bluepetus | چهارشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۰ | 0:4

چرا انقدر توی تلویزیون درمورد ازدواج و خواستگاری کوفتی حرف میزنن؟

میرم یه کاسه ماست بردارم همون موقع این چیزا از تلویزیون پخش میشه و نمیدونم چرا احساس شرممیکنم و بعد بخاطر شرمم کمی هم خشم رو تجربه میکنم.

بدم میاد از این بحثاااااا

من تا حالا حتی یه خواستگاری رسمی هم تجربه نکردم. که خانواده خواستگار بیان خونه ما. خب خیلی استرس‌زاست ولی نبودنش هم یجوریه. البته خواستگار داشتما در حدی که اونقدر جوابش منفی باشه که حتی لازم به اومدنش هم نباشه.

بهرحال مضطرب میشم. سنی هم ندارم برد این چیزا. از وقتی یادم میاد با شنیدن این کلمه مضطرب میشم.

پاسخ سوال‌ها

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۰ | 16:20

یه مستند اجتماعی دیدم از دخترا میخواست به کسی که باهاش در رابطه‌ان بگن که ینفر اومده خواستگاریشون و از شریک عاطفیشون بخوان که بیاد و از خانوادشون خواستگاری کنه. پسرا بهانه میاوردن و...

خب بنظرم یه مستند جهت‌دار بود که خیلی سطحی میخواست این نتیجه رو بگیره که دوست‌پسرت قرار نیس باهات ازدواج کنه! و بعد بگه که دخترا و پسرها برای سرگرمی باهم وارد رابطه میشن...

بنظرم اینطور طرز فکری نتیجه‌ی جواب ساده دادن به سوال‌های سخته.

میان آمار طلاق رو بررسی میکنن میگن خب طلاق گرفتن آسونه! برا همین مردم زیاد طلاق میگیرن.

متاسفانه اغلب ما چنین کاری رو انجام میدیم. در زمینه‌های مختلف تو زندگیمون، به سوال‌های مهم یه جواب ساده میدیم و خیال خودمون رو راحت میکنیم. و خب تعجبی نداره که از حقیقت دور شیم درحالیکه فکر میکنیم دقیقا توی چنگمونه!

من قبلا یه مخالف سرسخت روابط دوستی پیش از ازدواج بودم، اما الآن دید منعطف‌تری دارم.

آشنایی با آقای الف شاید اولین مرحله برای بازبینی عقایدم و شک کردن درمورد اونها بود. اومد که بهم ثابت کنه حق با من نیست. انگار خدا فرستاده بودش یا شاید کائنات یا نمیدونم...

فقط میدونم اونموقع فکر میکردم همه‌چیز فیکس شده و از تغییرکردن افکارم داشتم ناامید میشدم. زیادی محتاط و دوراندیش بودم. بطور احمقانه‌ای سعی میکردم عاقل باشم. و آقای الف اومد و کم‌کم دیدم دارم به کسی تبدیل میشم که فکرشو هم نمیکردم. خیلی جاها آقای الف با تغییراتم مخالف بود و ترجیح میداد همون آدم اول آشناییمون بمونم، اما تغییرات من رو به دنبال خودشون میکشیدن.

من به چرایی خیانت پدرم جواب ساده‌ای دادم! و خشم و نفرت قلبم رو داشت میسوزوند. شاید جواب‌های ساده راحتتر به ذهن برسن اما ما رو از حقیقت و واقعیت دور میکنن.

من الآن آغوشم برای تغییر بازتر از قبله. میدونم تغییرات ممکنه با درد همراه باشن و ممکنه نتیجه نهایی دلپذیر نباشه ولی برای رسیدن به بهار لازمه که زمستون سرد رو هم تجربه کرد.

الآن که به گذشته فکر میکنم یه لبخند روی لبم میاد. فکر میکردم آدم باید احمق باشه که به رابطه اشتباهی ادامه بده. موضع سختی داشتم در برابر بعضی چیزها. اما الآن میفهمم که چطور آدمها تو تله‌های مختلف میتونن گیر بیوفتن. مثل مغزمتفکر اون مستند که خیلی راحت جواب پیدا کرد برای سوال خودش. و یا آدمهایی که میشناختم که عواطف و امکاناتشون مورد سوءاستفاده قرار میگرفت و باز نمیتونستن خودشون رو نجات بدن. حالا دیگه میفهمم که جای اون آدمها بودن به این آسونی‌ها هم نیست.

بیخیالی، عدم قطعیت و کمی خواب

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۰ | 11:40

حس میکنم معلقم. یه ذره‌ی معلق سرگردون توی هوا. هم خیلی کوچیک، هم گمراه... اما من میتونم تصمیم بگیرم. میتونم به دیوار بچسبم، یا به پرده، بالا برم و یا خودم رو رها کنم تا نسیم‌های کوچیک واشم تعیین کنن. و من مورد آخرم. دست از تصمیم و اقدام تا حدی برداشتم. فکر میکنم یه کنکور داغون در انتظارمه و بعدش با خیال راحت میرم سرکار اما بعد از کارم هم راضی نخواهم بود و دوباره به فکر درس میوفتم.

ولی واقعا جالبه که تو این سن انقدر با تصوراتی که داشتم متفاوتم. فکر نمیکردم افسردگی بگیرم، تقریبا یک سال افسردگی داشتم. فکر نمیکردم از نظر اقتصادی همچنان وابسته باشم و خب هنوز استقلالی ندارم. فکر نمیکردم وارد یه رابطه‌ بشم بطوری که اگه بخوایم ازدواج کنیم، چند سال باید صبر کنیم. فکر نمیکردم قواعد و چارچوب‌ها رو نادیده بگیرم و باورم نمیشد افکارم تغییر کنن. خب اونموقع ظاهرا فکرم پخته‌تر از الآن بود. اما الآن عدم قاطعیتی وارد شده که هر چیز میتونه تغییر کنه. از دنیای صلب پا به دنیای انعطاف گذاشتم. هیجان‌انگیزه که نمیتونم دو سال دیگم رو هم پیش بینی کنم. شاید چیزهای جالبی پیش اومد و خب شایدم جالب نبودن!

چطوره روی خودم کار کنم که کاری رو نیمه رها نکنم؟ اصلا چرا این کارو میکنم؟ اکثر کتاب‌ها رو هم به پایان نرسوندم! این خیلی عجیبه. با این که دوستشون داشتم گذاشتمشون کنار و بعد هرکار کردم نتونستم تموم کنم.

بهرحال وضعیت امیدوار‌کننده‌ای از نظر خودم دارم.

خشم فوران شده

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۰ | 0:28

خودم رو چشم زدم انگار، عصبانیتم به محدوده قرمز رسیده. همه چیز رو مخمه. یعنی هم تحریک ‌پذیر شدم و هم خشمم به راحتی زیاد میشه. با سرعت!

راستش از این خشم داره اشکم درمیاد. اصلا مگه خشم اشک درمیاره؟ درسته که نسبت به اعضای خانواده احساسات ملایم‌تری دارم اما حضور همشون درکنار هم من رو تا حدی آزار میده. هی خودم رو سرزنش میکنم بعد از این حس. میگم این جمع‌ها جمع‌هایی هست که باید قدرشو بدونی. اما باز خشمگین و تحریک‌پذیر میشم.

داره واسم عقده میشم دوستام یه پیام بدن. از این وضعیت هم بدم میاد.

پروژه هم که خوب پیش نمیره.

و میدونید چی احساساتم رو کم میکنه؟ حس خواب‌آلودگی. خستگی باعث میشه مغزم حال نداشته باشه فکر کنه، حرص بخوره و دقت کنه. اینم خودش نعمتیه‌ها!

قراره آیندمو چطور بسازم؟ امیدوارم انقدر بیهوده ادامش ندم.

الآن که دقت میکنم تا الآن از چیزهایی هویت گرفته بودم که تغییر میکردن. مثلا موضعم نسبت به جنس مخالف، عقایدم، روابطم، دردهام، احساساتم...

حتی ظاهرم هم تغییر کرد. اما من هنوز همون منم. این منی که این چیزها نیس کیه؟ حتی از خودمم عصبانیم که نمیتونم بشناسمش... و خدا خواب را آفرید تا من از عصبانیت نترکم!

دغدغه‌های جدید

توسط Bluepetus | دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۰ | 12:8

قرار نبود رابطمون، رابطه راه دور باشه، اما دوری نصیب بخش بیشترش شد. حالا انگار دارم با ربات حرف میزنم. عکسها، وویس‌ها و حتی تماس تصویری نمیتونن توی ذهنم بطور منسجم ثبت شن. چت‌هاشو با یه صدا و لحن متفاوت میخونم و وویس‌هاش خیلی فرق داره. ظاهر انسانیش از روح و روانش واسم جدا شده. با روحش تعارض‌هایی دارم اما واسم دوست داشتنیه. ظاهرش لبخند گرم، چشمهایی که نگاه مهربونی داره و راه رفتنش... این‌ها رو دوست دارم ولی خیلی وقته ندیدمشون.

چیزهایی که دوست ندارم، لج و قهرشه که البته خیلی کم شده و تاحدی میشه گفت قهر رو دیگه نداره. کمی اعتمادبنفسش گاهی پایین میاد، خجالتی میشه تو خودش فرو میره حتی کمی سرشو پایینتر میندازه، که خب قوی بنظر نمیاد اون مواقع. ظاهرش با ظاهر من کمی متفاوته و کم همخونی داریم باهم. و چن تا مسئله ظاهری دیگه که حتی نمیدونم هنوز هست یا نه و اگه هست در چه حدیه.

نمیدونم که چقدر دوستش دارم، چقدر واسه هم مناسبیم، کدوم اختلافاتمون جدی‌تره و کدوما قابل صرف نظر کردن و چه تصمیمی بگیرم.

فقط یه مسئله مهم هست، من از موضوع پدرم عبور کردم! از خشمم از نفرتم به پدر و مادرم عبور کردم. گاهی ازشون عصبانی میشم ولی این خشم استخونم رو ذوب نمیکنه، قلبم رو منجمد نمیکنه. یه جشن ینفره لازم دارم. من تونستم به آرومی عبور کنم. درسته خیلی زمان برد و شاید بهم آسیب زد، اما تموم شد. فقط یه لحظه نگران این شدم که حال روحی وحشتناکی که داشتم باعث بیماریم نشه. بخاطر این نگرانیم، ورزش و تغذیه سالم رو جدی تر میگیرم.

خب از دغدغه دیگه‌ای که دارم بگم، زمان! زمان داره به سرعت میگذره و من دلم میخواد استراحت کنم، فیلم ببینم، برقصم و با غذاها خوشحال باشم. اما من نه برای ادامه تحصیلم آماده‌ام، نه شغلی دارم و نه درآمد و پول درست و حسابی. استقلالم داره آلارم میده.

عاشقم یا نه

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۰ | 20:1

یه اعتراف خیلی سخت: علاقم نسبت به آقای الف کمرنگ شده!

وقتی باهاش حرف میزنم نگران اینم که متوجه شه و خب من چه توضیحی دارم؟ اصلا چی شد که حسم کم شد؟ اولش بخاطر کمک کردن بهش، حس کردم به حد کافی قدرتمند نیست و نمیتونه یه حامی در حد ابرانسان باشه. بعد خوب فکر کردم و وقتی به این موضوع پی بردم، دیگه کمک کردن بهش اذیتم نکرد و علاقم بهش ثابت موند. اما مسئله اینه که شک کردم. به حسم نسبت بهش شک کردم. به تفاهممون. به اینکه واقعا مناسب هم هستیم یا نه؟

قبلا وقتی میدیدم روابط کمتر از دوسال دوام میارن به رابطه خودم و آقای الف خوشبین میشدم. و دروغ چرا؟ این حس تردید رو قبلا هم تجربه کردم.

شاید توقعات و افکارم رو بهتره بازبینی کنم. مثلا تفکرم درمورد عشق چیه؟ توقعم از عشق چیه؟ و بعد ببینم آقای الف چقدر واسم مناسب هست. چون الآن نه حس زیادی به اون دارم و نه امیدی به فرد دیگه!

توی این رابطه من تا حدی مطمئنم که خیانت نمیبینم و از ترس اینکه جای دیگه ببینم، بیشتر به رابطه میچسبم.

از طرفی مثلا معیار موندن من با آقای الف، اهمیتی باشه که بهم میده و وفاداریش باشه، مثلا ۱۰ سال بعد وقتی این دو معیار عوض شد چی؟ بنظرم حسرت خواهم خورد.

آیا عاشقش نیستم؟

این سوال ترسناکی هست واسم.

آقای الف یکی از امن‌تر نقطه‌های زندگیم شده.

اگه عاشقش نباشم، باید بد حقیقت ترسناکی روبرو شم و یا زندگی پر از تظاهر و دورویی پیش بگیرم.

امیدوارم شجاعت و درایت مناسبی برای رویارویی با این مسئله داتشه باشم.

من خاص نیستم!!!!!

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۰ | 13:14

هرچقدر میگذره بیشتر حس خاص بودنم از بین میره. بچه که بودم به واسطه مشکلاتی که واسم پیش اومده بود و من هیچی نگفته بودم حس خاص بودن میکردم. فکر میکردم حالا که انقدر زندگی سختی دارم قراره در آینده فرد خیلی موفقی بشم. مثل یک ذره که انقدر ثیقل پیدا کنه تا درخشنده و باشکوه بشه. اما رفته رفته دیدم دردهای من خاص نبودن، و من هم خاص نیستم. اما این واسه من آرامش قلب ایجاد کرد. حتی گاهی با ویژگی‌های مثبتم حس خاص بودن داشتم و با دیدن آدمهایی با تجربیات مشترک، چه خوب چه بد، کم کم داره باورم میشه خاص نیستم. خب این خاص نبودن برای من یه ارمغانه! دیگم توقعم از زندگی نه خیلی بالاس و نه خیلی کم. توقعم از خودم هم معتدل‌تر شده. دیگه نمیخوام ناجی یه عالم باشم. همین منِ ناقص و معمولی کافیه. دیگه من یه آدم خاص نیستم پس قرار نیست بیش از حد یه انسان معمولی تلاش کنم یا کمتر از حد یه انسان معمولی لیاقت شادی و رفاه رو داشته باشم. هرچند اینها کاملا اتفاق نیوفتادن. یعنی آخرین بندهای اتصال من با خاص بودن هنوز بریده نشده اما همینقدر هم تحول زیادی در من ایجاد کرده. 

میدونم ممکنه مرتکب چه اشتباهات بزرگی بشم، پس بیشتر مواظب خودمم. حالا میتونم زخم‌های بقیه رو هم ببینم پس با نقص آدمهای دیگه مهربون‌ترم. اگه کسی داره ظلمی میکنه میتونم متوجه شم که اونهم فرد آسیب‌دیده‌ای هست. پس خشم و نفرت زیادی به دلم روونه نمیشه.

این واسم خیلی خوشحال‌کننده‌اس: من خاص نیستم!!!!!!

فوق‌العاده نیست؟ احساس میکنم آزاد شدم. خاص بودن یه باری روی دوشم گذاشته بود فکر میکردم باید یه کار عجیب و غیرمعمول کنم پس هرکار کوچیک و مفیدم دیگه به چشمم نمیومد.

خدای من! چقدر قشنگه معمولی بودن!

وقتی که قرار بود روز بهتری باشه

توسط Bluepetus | شنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۰ | 18:17

توی اتاقم کوهی از لباس درست شده بود. هر جا میرفتم لباسامو میریختم روی هم و لباسهای شسته شده هم بهشون اضافه شده بود. دوستم ظهر گفت میاد توی نیم ساعت لباسارو مرتب کردم جارو کردم و بقیه وسایلو هم مرتب کردم. اما هوا تاریک شد و نیومد. بعد مامانم زیادی خوشحال بود، خوشحال که یعنی روی مخم بود. باهاش بدخلقی کردم و اونم باهام قهر کرد و سر بقیه خالی کرد!

حالا هم دوستم داره میاد. سعی میکنم یادم بره که اونهم دختره و ممکنه پدرم توجه نشون بده. و سعی میکنم خشمم از مادرم رو قورت بدم و فریاد نکشم. تلاش احمقانه‌ایه. راستش دلم میخواد زار زار گریه کنم. حداقل ۳ساعته که کاملا آماده‌ام. هوا هم که داره تاریک میشه و نمیشه بیرون هم رفت. مامانم هم که قهره و از حمایتش هم محرومم. اونم که از پدرم که حتی فکر کردن بهش روحم و خراش میده.

خلاصه که مفتی مفتی یه روزم پرید.

زندگی زناشویی مخرب

توسط Bluepetus | جمعه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۰ | 12:53

انقدر حق خانمها رو ضایع کردن و همه گاردها در دفاع از خانمها شد، حقوق آقایون فراموش شد. مردی مثل پدر من، که حتی برای بیرون رفتن هم مادرم هست که تعیین میکنه بره یا نه. مردی که اقتدارش در هم شکسته. یه مرد که بازیچه دست کسی شده که ظاهرا کنارش گیر افتاده. راستش امروز رفتار مادرم خیلی ظالمانه بود. پدرم جایی از خونه رو تعمیر کرده بود اما به زیباییش اهمیت زیادی نداده بود. من هم میدونستم و میدیدم ایرادهایی هست اما با توجه به اتفاقات اخیر حس کردم نیاز داره که حس کنه کاری رو خوب انجام میده و احساس بی‌عرزگی نکنه. مادرم اومد و دید. تمام زحمات و شخصیت و غرور و اقتدار و هرچیزی که داشت رو در هم شکست. پدرم میخواست بره بیرون و خرید هم کنه. مادرم گفت حتما برنامه خاصی داری که میخوای بری بیرون پس من هم میام و بعد معطل کرد پدرم رو و بعد گفت یروز دیگه بریم!

مردی که حتی نتونه بیرون رفتن خودش رو تعیین کنه،دیگه چه غرور و عزت نفسی میخواد داشته باشه؟ این مرد خیلی خیلی خیلی ضعیفه. احساساتیه اما مادر من نه تنها همدلی نمیکنه بلکه بیشتر تمسخر و پرخاش داره.

دیدن مرد اول زندگیم انقدر شکسته و ضعیف من رو داغون میکنه. معلومه که دلم میخواد شوهرم یه ابرانسان، یه بادیگارد و یه آدم خیلی قوی باشه. حالا میفهمم چرا دنبال حامی‌ام.

راستش شکستن یه مرد سخت نیس. کافیه تا اشتباهی کرد اون اشتباه رو قاب کنی بزنی به دیوار و هر بار یادآوریش کنی. کافیه شخصیتش رو له کنی. زحماتش رو نادیده بگیری. فقط کافیه کاری کنی که اون خودش هم یادش بره که ارزشمنده. اما دیدن یه مرد شکسته هیچ قشنگ نیست! مادرم پدرم رو داغون کرد و البته که دیگه این بنای مخروبه رو دوست نداره. 

پدرم رنجیده میشه اما وانمود میکنه همه‌چیز خوبه! روابط ناسالم با آدم چکار میکنن؟!

مادرم تغییر زیادی نکرده. کمالگرا، کمی خودشیفته و کنترلگر. کلمه دیگه‌ای برای توصیفش پیدا نکردم. اما میدونم که سرحاله. انگار با سرحال بودن اونها مشکل دارم. هر کی سرحاله من خلافش میشم.

نقطه تاریک ماجرا اونجاست که تا شعاع ۱۰۰۰ کیلومتری اطرافم، حتی یه زوج خوشبخت بیاد نمیارم. و باز تنها نقطه سفید همون زوج سن‌بالایی هستن که من رو به عشق امیدوار میکنن. اون محبت خالصانه! خانمی که فریاد نمیکشید! مردی که تمام حواسش پیش عزیزی بود که داشت به قطار میسپرد. چقدر زیبا بود. این تنها امید من به واقعیت داشتن عشق هست. کاش بیشتر با اونها وقت میگذروندم. کاش کمی بیشتر میشناختمشون.

در دنیایی که زندگی میکنم خانمها پرخاشگرن، ناراضین مظلوم بنظر میان و مردها بنظر خودخواه میان و ابدا عشقی نمیشه دید. پدرم توی عکسا به سختی کنار مادرم می‌ایسته. اما وقتی من کنارشون قرار میگیرم لبخندش خیلی عمیق‌تر میشه و نزدیک تر می‌ایسته. آره دوستش نداره. احتمالا فقط بخاطر بچه‌هاش مونده. حس میکنم زیادی دارم به پدرم حق میدم. عجب کار سختی! زندگی زناشویی پدر و مادرم چقدر شبیه شکنجه است. و من دختر جوونیم که الگویی که از عشق و مهارت ارتباط دارم بیش از ۱۰۰۰ کیلومتر باهام فاصله داره و البته من کمتر از نیم ساعت اونها رو دیدم و ممکنه هیچوقت هم نبینمشون. واقعا هیچ زوج خوشبخت دیگه‌ای به ذهنم نمیرسه؟

خوشا به وفای خود

توسط Bluepetus | جمعه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۰ | 10:38

با اینکه وقتم کاملا آزاده اما به ندرت با دوستام بیرون میرم. نه که من نخوام. بیشتر اونها نمیخوان. یه فکر خوب! بعضی روزا، خودم با خودم قرار بذارم و تنهایی برم بیرون. برم پیاده‌روی، کتاب بخونم و حتی برم جایی غذا سفارش بدم. مطمئنم بهم خوش میگذره. پس یادم باشه هفته پیش رو حتما یروزش رو بیرون برم، اونهم تنها!

همدلی یادت نره

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۰ | 23:27

یه مدت که خیلی دلم میخواست حرف بزنم، یه اشتباهی از دوران نوجوونیم رو بصورت ناشناس تو یه کانالی گذاشتم. کامنت‌های مردم فاجعه‌بار بود. اما تجربه مهمی بود. قبلا سرزنش میکردم کسایی و که به این پیامها اهمیت میدن. مثلا سلبریتی‌هایی که پرخاش میکردن، یا آدمهایی که به این کامنت‌ها اهمیت میدادن. اما وقتی دردودل کردم و حرفهای بی‌ربط، بیرحمانه و قضاوتگرانه اونها رو خوندم، هربار قبلم خالی شد. اما واسم تجربه خیلی مهمی بود. هم اینکه یادم نره نسبت به همدلی بعد از دردودل همچنان آسیب‌پذیرم. و هم اینکه وقتی خواستم کسی و تو چنین موقعیت‌هایی قضاوت کنم، تجربه خودم رو بیاد بیارم.

و چطوره کوهی که از کارهای‌ عقب‌مونده درست کردم رو آروم آروم صافش کنم؟

من و دوستام

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۰ | 19:55

من که برای بیرون رفتن محدودیتی ندارم، ۲۴ساعت شابه‌روز خونه‌ام  و دوستی که که مشکلات خانوادگی بیشتر و شدیدتری داره، در حدی که اگه بیرون باشه و باباش بره خونه همه اعضای خانواده رو از خونه بیرون میکنه، بیشتر از من بیرون میره. با تعداد زیادی پسر صحبت و معاشرت کرده و کلا میشه گفت عکس من هست. با من بیرون نمیاد ولی من کمکش دارم میکنم که باز بیرون بره. یعنی برا من وقت نداره اما برا آدمهای دیگه داره! این مسئله واسم تازگی داره؟ نه

به دوستام پیام میدم با روی باز استقبال میکنن اما چیز عمیقتری پیش نمیاد.

یادم میاد یه دوستم به دوستا زنگ میزد پیام میداد حالشونو میپرسید اما یهو یه هفته یه ماه اینکارو نکرد و گفت ناراحته که کسی نیومده حالشو بپرسه. من اونموقع تو دلم سرزنشش کردم. اما الآن نگاه! دارم همینطور گله میکنم. خب احساس اضافی بودن میکنم. حس میکنم کسی و ندارم که واسش بود و نبودم مهم باشه. البته به جز آقای الف.

خب الآن میخوام به دوتا دوست که باهاشون روابط کمتر خوبی دارم پیام بدم:)

حامی

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۰ | 9:25

تا اینجا مشخص شد دنبال حامی‌ام. هدفم از عشق، عشق نیست هدفم داشتن یه بادیگارد مهربونه.

منم گاهی حامی بودم. مخصوصا حامی مادرم. یا یکی از هدف‌هام این بوده که حامی افراد ضعیف بشم.

آیا اینها نشون میده من توی مثلث مهرطلبی گیر افتادم؟

عشق، عادت، هورمون، وابستگی...؟

توسط Bluepetus | چهارشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۰ | 22:2

وقتی شنیدم که حسم بهش عشق نیست و فقط یه چیزی مربوط به هورمونه، و وقتی به تموم شدن رابطمون فکر کردم، حسم بهش بهتر شد. یجورایی ترس از دست دادن گاهی باعث میشه علاقم بیشتر شه. خودم میدونم زیاد رویکرد سالمی نیست. و حتی ممکنه من آدم سمی اطرافش باشم🥲 بهرحال همونقدر که گاهی میخوام ازش جدا شم و رها شم، همونقدر و یا حتی بیشتر دلم میخواد همیشه باشه.

یه فیلم دیدم؛ love hard. یجورایی شبیه بود. فقط آقای الف دروغی نگفته بود.

امیدوارم راه درست و پیدا کنم.

ادامه یا اتمام؟

توسط Bluepetus | چهارشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۰ | 17:18

مسئله اینه که وقتی آقای الف توی درس ازم پایینتره، یا توی کار یاهر چیز دیگه، حس بدی پیدا میکنم و علاقم کم میشه!!!!!

تقصیر اون رمان آبکیایی که میخوندم هم هست که انتظار دارم شریک عاطفیم خیلی قدرتمند و باهوش و بی نقص باشه. بهرحال آقای الف ازم کمک خواسته و من علاقم کم شده، نسبت به عکس‌هاش دیگه هیجانی در من ایجاد نمیشه و بیشتر عیب یابی میکنه مغزم. و خب اون میفهمه تغییر حالاتم رو! این نشون میده واقعا بهم توجه داره! این برا منی که اغلب نادیده گرفته شدم چیز کمی نیس. بعد با یه مشاور صحبت کردم که آیا طبیعیه که بخوام از شریک عاطفیم بهتر باشم؟ اونم بهم گفت این یه مسئله هورمونیه و عشق نیست. اینکه با چنین مسئله‌ای علاقت کم شه نشون میده حست بهش عشق نیس!

خیلی واسم وحشتناکه بهم زدن چنین رابطه‌ای.

مگه میشه نباشه؟ من میرم پیویش و بلند فکر میکنم. اونجا شادی میکنم اونجا غصه میخورم. همه چیز اونجاس. اما اگه اشتباه باشه چی؟ هر چی بیشتر میگذره، جداشدن سخت‌تر میشه. اما آیا عشق چیزی بیشتر از اینه؟ یعنی من میتونم مردی و پیدا کنم که تقریبا همیشه ازم بهتر باشه و آیا خوشبخت میشم با اون آدم؟

نیاز به راهنمایی دارم. نیاز دارم بدونم مشکل از کجاست. میدونم یه بخشی مربوط به اونه و یه بخشی هم مربوط به خودم اما دقیق نمیدونمش.

بیتفاوتی

توسط Bluepetus | چهارشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۰ | 15:3

وقتی کوچیکتر بودم فکر میکردم وقتی ۲۰و چند سالم شد غوغا میکنم. فکر میکردم تا اون موقع شرکت خودم رو تاسیس کردم و دارم به روش خلاقانه‌ای‌ کسب و کارم رو پیش میبرم. اما واقعیتش من هنوز یه قرون هم پول درنیاوردم. خودم رو خیلی کمتر از حدی میدونم که بتونم شغلی قبول کنم چه برسه به تاسیس شرکت! اون ایده‌هایی که داشتم درمورد شروع کار، یا حتی ذوق و شوقش، تا حد زیادی از بین رفته و بیشتر وقتم رو با دیدن فیلمها میگذرونم. علاقم به همه‌ی آدمها هم کم شده. چه آقای الف، چه دوستام چه هر کس دیگه‌ای! یجورایی خوبه‌ها. تا الآن معمولا زیادی اهمیت میدادم، به پدرم، مادرم، خانواده، پیشرفتم، یادگیریم و... این حس عجیبیه که قید همه چیزو بزنی و فقط فیلم ببینی. یا درمورد دوستام، اگه درموردشون شکایتی هم داشته باشم بیشتر از ۳۰ ثانیه ذهنم رو مشغول نمیکنه. الآن یجورایی با رفتن پدرم هم مشکلی ندارم. انگار آماده هر اتفاقی هستم، چه خوب چه بد، هجانات کمی نسبت به اتفاقات دارم. انگیزه هم اگه داشته باشم قابل چشم پوشیه، یعنی قدری نیس که بخوام از شکست بترسم یا رویا ببافم. به طور معجزه‌آسایی دارم بیتفاوتی رو تجربه میکنم! 

خب حالا که انقدر احساساتم کمرنگ شدن، چکار کنم؟😂😂😂 منظورم اینه که حتی ترسهام هم کمرنگ شدن، چی باعث شه پروژم رو ادامه بدم؟ یا آقای الف، اون فهمیده یکم تغییر کردم...

جالبه 😁 به من چه، به اون چه، به درک و خب که چی؟ اینها جملاتین که حالم توصیف میکنن.

برتر از من باش

توسط Bluepetus | سه شنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۰ | 23:16

علاقم نسبت به آقای الف هی کم میشه. در اصل تو مسائل درسی خیلی رو مخم میره.من یذره باهوشم یا هم انقدر تلاش میکنم بفهمم که نسبتا اوضاعم خوبه. اما آقای الف به خودش سختی نمیده. کارها رو به قصد کمترین تلاش و بیشترین نتیجه انجام میده... برخلاف من...

این چیزا رو مخم میره. گاهیم خیلی خنگ بنظر میاد. حس بدی پیدا میکنم. از خودمم خوشم نمیاد اینجور مواقع...

اما اون پرمحبت تر عمل میکنه، انگار خودش رو مدیون ببینه. دیدش نسبت بهم مثبت میشه، کمتر بهم سخت میگیره و کمتر مورد انتقاد قرارم میده...

یجورایی حسم به همه آقایون کم شده... حتی دنبال کسی هم نیستم که حسم بهش ۱۰۰ یا این حدود باشه.

معمولا دوست داشتم آقای الف بیشتر تلاش کنه و دستمو بگیره اما اغلب برعکسش پیش رفت. من میخواستم با کسی باشم که ازم بالاتره اما اینم برعکس شد.

مسئله دیگه اینکه جز آقای الف دوست صمیمی دیگه‌ای ندارم. دوستام به ندرت بهم پیام میدن. من هم دیگه عادت دارم میکنم که بدون اونها بگذرونم. خب پس آقای الف واسم آدم کمی نیس. کم پیش میاد باهام غیرمنصفانه برخورد کنه. کمی سنت‌گراست و نسبت به سنت کمی سخت‌گیره. به من مدام توصیه میکنه با پدر و مادرم وقت بگذرونم. کاری که خودم خلافشو میپسندم. یعنی در عین حال که نقطه امن زندگیمه راجع بهش مطمئن نیستم. و یکم میترسم از ادامه با این شک. نمیدونم بیخیال شم یا فکر کنم.

نسبت به دوستام هم کمی عصبانی و ناراحتم... یکم معرفت داشته باشید خب.

نیمه رها کردن

توسط Bluepetus | سه شنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۰ | 13:30

بخاطر بیماری خفیف جدیدی که پیدا کردم، تا مدتی آقای ی رو نخواهم دید و بیشتر توی اتاقم و روی تختم روز و شبم رو سپری میکنم. حسم به آقای ی خیلی خیلی کم شده. تقریبا حدود ۵ الی ۱۰ از صد. حسم نسبت به آقای الف هم حدود ۵۷ شده. اینکه حدود ۸۰ دوستش ندارم، یکم اذیتم میکنه. بالاخره میخوام کارهای عقب موندم رو سر و سامون بدم. شاید ادامه تحصیلم رو یک سال عقب انداختم که فقط به کارهای عقب‌افتادم رسیدگی کنم. البته کارهای بزرگی نیستن در اصل یجور بهانه‌است. امروز میخوام بخشی از یکی از این کارها رو به انجام برسونم. این کار رو حدود ۲۰ روز عقب انداخته بودم. پس با انجامش قراره انرژی بیشتری پیدا کنم. خیلی دلم میخواد کتاب بخونم. متاسفانه اغلب چیزهایی که شروع میکنم رو نیمه رها میکنم. حتی سریال مورد علاقم، کتابهایی که دوستشون داشتم، گواهینامه و...

برای شروع پروژم رو تموم میکنم و بعد یکی یکی این کارها رو سعی میکنم به اتمام برسونم.

کمی شجاعانه‌تر

توسط Bluepetus | دوشنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۰ | 2:33

با آقای الف دعوا کردم. بهش گفتم لقمه رو نمیجوم بذارم دهنت. اونم گفت روی کمک تو نباید حساب کنم. حس میکنم حرکت شجاعانه‌ای کردم و از بابت اینکه نذاشتم ازم سوءاستفاده شه خوشحالم. اما خب اون آقای الفه... همونی که خیلی جاها هولم داده که برم جلو... همون که گاهی بی منت کمکم میکرد...

فقط دلم نمیخواد رابطمون حالت ناسالم پیدا کنه. دلم نمیخواد از روی عذاب وجدان، عادت یا برا منفعت با من بمونه. دلم میخواد باشه پیشم چون دلش میخواد باشه. وقتی با کسی مخالفت میکنم یا دعوا حس میکنم دوست نداشتنی شدم. یا آدم نالایقیم...

حس‌های خوب و بد با هم ترکیب شدن. نگرانم. نگران آینده خودم. و نگران وضعیت آقای الف. بهتره بذارم زمان بگذره. من تو اون لحظه کاری که فکر میکردم درسته رو انجام دادم. پس نگران نباشم و خودم رو بعدا هم سرزنش نکنم. آقای الف هم دوستمه. دارم میشناسمش و اگه نخواستم باقی عمرمو باهاش نمیگذرونم. و اگه اوک خواست و من خواستم هم میتونم باقی عمرم رو باهاش بگذرونم. پس نگران نباشم. تو کار بدی نکردی خودم. فقط مقابل خواسته بزرگتر از حد دوستت ایستادی.

مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • آرشيو
برچسب ها
  • جدایی (1)
  • در پی خود (1)
  • در پی معنا (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای قسمتی واقعی و پنهان از من محفوظ است .