یه اعتراف خیلی سخت: علاقم نسبت به آقای الف کمرنگ شده!
وقتی باهاش حرف میزنم نگران اینم که متوجه شه و خب من چه توضیحی دارم؟ اصلا چی شد که حسم کم شد؟ اولش بخاطر کمک کردن بهش، حس کردم به حد کافی قدرتمند نیست و نمیتونه یه حامی در حد ابرانسان باشه. بعد خوب فکر کردم و وقتی به این موضوع پی بردم، دیگه کمک کردن بهش اذیتم نکرد و علاقم بهش ثابت موند. اما مسئله اینه که شک کردم. به حسم نسبت بهش شک کردم. به تفاهممون. به اینکه واقعا مناسب هم هستیم یا نه؟
قبلا وقتی میدیدم روابط کمتر از دوسال دوام میارن به رابطه خودم و آقای الف خوشبین میشدم. و دروغ چرا؟ این حس تردید رو قبلا هم تجربه کردم.
شاید توقعات و افکارم رو بهتره بازبینی کنم. مثلا تفکرم درمورد عشق چیه؟ توقعم از عشق چیه؟ و بعد ببینم آقای الف چقدر واسم مناسب هست. چون الآن نه حس زیادی به اون دارم و نه امیدی به فرد دیگه!
توی این رابطه من تا حدی مطمئنم که خیانت نمیبینم و از ترس اینکه جای دیگه ببینم، بیشتر به رابطه میچسبم.
از طرفی مثلا معیار موندن من با آقای الف، اهمیتی باشه که بهم میده و وفاداریش باشه، مثلا ۱۰ سال بعد وقتی این دو معیار عوض شد چی؟ بنظرم حسرت خواهم خورد.
آیا عاشقش نیستم؟
این سوال ترسناکی هست واسم.
آقای الف یکی از امنتر نقطههای زندگیم شده.
اگه عاشقش نباشم، باید بد حقیقت ترسناکی روبرو شم و یا زندگی پر از تظاهر و دورویی پیش بگیرم.
امیدوارم شجاعت و درایت مناسبی برای رویارویی با این مسئله داتشه باشم.