هرچقدر میگذره بیشتر حس خاص بودنم از بین میره. بچه که بودم به واسطه مشکلاتی که واسم پیش اومده بود و من هیچی نگفته بودم حس خاص بودن میکردم. فکر میکردم حالا که انقدر زندگی سختی دارم قراره در آینده فرد خیلی موفقی بشم. مثل یک ذره که انقدر ثیقل پیدا کنه تا درخشنده و باشکوه بشه. اما رفته رفته دیدم دردهای من خاص نبودن، و من هم خاص نیستم. اما این واسه من آرامش قلب ایجاد کرد. حتی گاهی با ویژگیهای مثبتم حس خاص بودن داشتم و با دیدن آدمهایی با تجربیات مشترک، چه خوب چه بد، کم کم داره باورم میشه خاص نیستم. خب این خاص نبودن برای من یه ارمغانه! دیگم توقعم از زندگی نه خیلی بالاس و نه خیلی کم. توقعم از خودم هم معتدلتر شده. دیگه نمیخوام ناجی یه عالم باشم. همین منِ ناقص و معمولی کافیه. دیگه من یه آدم خاص نیستم پس قرار نیست بیش از حد یه انسان معمولی تلاش کنم یا کمتر از حد یه انسان معمولی لیاقت شادی و رفاه رو داشته باشم. هرچند اینها کاملا اتفاق نیوفتادن. یعنی آخرین بندهای اتصال من با خاص بودن هنوز بریده نشده اما همینقدر هم تحول زیادی در من ایجاد کرده.
میدونم ممکنه مرتکب چه اشتباهات بزرگی بشم، پس بیشتر مواظب خودمم. حالا میتونم زخمهای بقیه رو هم ببینم پس با نقص آدمهای دیگه مهربونترم. اگه کسی داره ظلمی میکنه میتونم متوجه شم که اونهم فرد آسیبدیدهای هست. پس خشم و نفرت زیادی به دلم روونه نمیشه.
این واسم خیلی خوشحالکنندهاس: من خاص نیستم!!!!!!
فوقالعاده نیست؟ احساس میکنم آزاد شدم. خاص بودن یه باری روی دوشم گذاشته بود فکر میکردم باید یه کار عجیب و غیرمعمول کنم پس هرکار کوچیک و مفیدم دیگه به چشمم نمیومد.
خدای من! چقدر قشنگه معمولی بودن!