اخیرا حتی وقتی صبح ها هم زودتر بیدار میشم شب قبل از دو خوابیدن واسم سخته. امشب یکم احساساتیم. دلم میخواد با دوستایی حرف بزنم که تمایل زیادی به حرف زدن ندارن. مخصوصا اون دوتایی که مسائلی واسشون پیش اومده، دلم میخواد از احساساتشون بگن تا من هم پابهپاشون غصه بخورم، ذوق کنم، ناامیدشم و یا حتی عصبانی شم. اما اغلب تنهایی غصه میخورم، و اگه کسی باشه که از غصههام فرار نکرده، آقای الف هست. کسی که حتی اگه مخالف هم بود ولی میموند پیشم. حضورش قشنگترین چیزیه که دیدم. توی زندگیم عدم پذیرش رو زیاد حس کردم. جایی خندیدم، هیجان زده شدم، غصهدار یا مضطرب شدم و آدمها سعی کردن یا خاموشم کنن یا ترک. مثلا برا دوستی دردودل میکردم مدتی بعد ازم بعنوان غرغرو یادکرد. درحالیکه من نه تنها واسه اون بلکه برای بقیه هم شنونده خیلی خوبی بودم. یجورایی رابطم با جهان پیرامونم یکطرفس. بجز شاید آقای الف.
آقای الف واسه من آدم کمی نیست. حتی اگه عالی نباشه، یا حتی اگه بنظر برسه من ازش سرم یا... اون واسه من خاصترین آدمه. اون روی سکه زندگی رو با آقای الف تجربه کردم. شروع فروپاشی ثبات ذهنیم با آشنا شدن با آقای الف شروع شد.
من درموردش مطمئن نیستم. اینکه چقدر دوستش دارم یا چقدر مناسب همیم یا مسائل دیگه. اما نمیشه معجزه حضورش رو نادیده گرفت. به خودم توی رابطه باهاش که نگاه میکنم میفهمم من چیز بیشتری از زندگی و روابطم میخوام. دیگه راضی نمیشم به روابط یکطرفه. دیگه به پیامهای صدسال یبار بسنده نمیکنم. خیلی از استاندارهای فکریم تغییر کرد. خوشحالم که هدیههای گرون بینمون رد و بدل نمیشه. به طور کل خیلی خوشحالم که جهان چنین آدمی رو هم داشت و سر راهم گذاشت. اون آدم عجیبی نیستا. یه آدم معمولی اما فوقالعادس. ینفر که نقصهایی داره، آسیبپذیری، ضعف اما توی چیزهایی قوی هست که من کمبودشون رو دارم. انگار تشنهام. تشنهی اینکه کسی بیاد ولی نره.اینکه بهم پیام بده و من همیشه شروع کننده نباشم. تشنهی شنیده شدن، توجه، محبت، جدی گرفته شدن...
الآن مسائلی که باعث تردیدم نسبت به آقای الف میشد، توی ذهنم کمرنگه فقط میبینم که چقدر با معرفته...