قرار نبود رابطمون، رابطه راه دور باشه، اما دوری نصیب بخش بیشترش شد. حالا انگار دارم با ربات حرف میزنم. عکسها، وویسها و حتی تماس تصویری نمیتونن توی ذهنم بطور منسجم ثبت شن. چتهاشو با یه صدا و لحن متفاوت میخونم و وویسهاش خیلی فرق داره. ظاهر انسانیش از روح و روانش واسم جدا شده. با روحش تعارضهایی دارم اما واسم دوست داشتنیه. ظاهرش لبخند گرم، چشمهایی که نگاه مهربونی داره و راه رفتنش... اینها رو دوست دارم ولی خیلی وقته ندیدمشون.
چیزهایی که دوست ندارم، لج و قهرشه که البته خیلی کم شده و تاحدی میشه گفت قهر رو دیگه نداره. کمی اعتمادبنفسش گاهی پایین میاد، خجالتی میشه تو خودش فرو میره حتی کمی سرشو پایینتر میندازه، که خب قوی بنظر نمیاد اون مواقع. ظاهرش با ظاهر من کمی متفاوته و کم همخونی داریم باهم. و چن تا مسئله ظاهری دیگه که حتی نمیدونم هنوز هست یا نه و اگه هست در چه حدیه.
نمیدونم که چقدر دوستش دارم، چقدر واسه هم مناسبیم، کدوم اختلافاتمون جدیتره و کدوما قابل صرف نظر کردن و چه تصمیمی بگیرم.
فقط یه مسئله مهم هست، من از موضوع پدرم عبور کردم! از خشمم از نفرتم به پدر و مادرم عبور کردم. گاهی ازشون عصبانی میشم ولی این خشم استخونم رو ذوب نمیکنه، قلبم رو منجمد نمیکنه. یه جشن ینفره لازم دارم. من تونستم به آرومی عبور کنم. درسته خیلی زمان برد و شاید بهم آسیب زد، اما تموم شد. فقط یه لحظه نگران این شدم که حال روحی وحشتناکی که داشتم باعث بیماریم نشه. بخاطر این نگرانیم، ورزش و تغذیه سالم رو جدی تر میگیرم.
خب از دغدغه دیگهای که دارم بگم، زمان! زمان داره به سرعت میگذره و من دلم میخواد استراحت کنم، فیلم ببینم، برقصم و با غذاها خوشحال باشم. اما من نه برای ادامه تحصیلم آمادهام، نه شغلی دارم و نه درآمد و پول درست و حسابی. استقلالم داره آلارم میده.